من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۲

۳۲ بازديد


ره و رهبر دلا محبت اوست
سود و سرمايه عشق حضرت اوست
قرة العين عارفان كه فناست
نيستي در فروغ طلعت اوست
غيبتت از خودي و شرب مدام
از دوام حضور ساحت اوست
دولت فقر و كنج آزادي
بندگي گداي حضرت اوست
همگي ديده شد پي ديدار
اندر آن مشهدي كه رؤيت اوست
سر بسر گوش شو سرود نيوش
اندر آن محضري كه مدحت اوست
همه انديشه شو فلاطون كيش
در خم دل كه جاي فكرت اوست
بر در دل نشين نگهبان باش
كين سراپرده خاص خلوت اوست
چه عجب سر به عرش سود اسرار
بندهٔ بندگان حضرت اوست


غزل شماره ۳۱

۳۱ بازديد


باز بلبل لحن موسيقار داشت
دعوي ديدار موسي وار داشت
گل بگلزار آتش از رخسار زد
يعني آتش نخل عاشق بار داشت
عشق او خونخوار بوده است و بود
ني همين منصور را بردار داشت
مصحف رخسار اگر بنموده است
در برابر گيسوي زنار داشت
زان شب عالم تمامي روز كرد
زين دگر روز جهان تار داشت
ني همين در كار جانبازي ست دل
عالمي را عشق بر اين كار داشت
گر خرد آرد كليمي ليك عشق
صد چو موسي طالب ديدار داشت
معنيش را رجعت و تكرار نيست
گر به صورت رجعت و تكرار داشت
باز شد با هر گدائي همنشين
پادشاهي كو ز شاهان عار داشت
زان لبم هر دم شفائي ميرسد
چشم بيمارش گرم بيمار داشت
تا چه واقع شد كه با صد ناز باز
كشتن اسرار را اصرار داشت


غزل شماره ۳۰

۳۲ بازديد


دل و جانم فداي حضرت دوست
ني، فداي گداي حضرت دوست
هر دمي صد جهان ز جان خواهم
تا فشانم بپاي حضرت دوست
چشم فتّان او بلاي دل است
دل فداي بلاي حضرت دوست
هست پاداش نيستي هستي
نيست شو در هواي حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گوشو
باد دائم بقاي حضرت دوست
از دل و دين و هست و نيست برست
هركه شد مبتلاي حضرت دوست
با سگ كويش آنكه اُنس گرفت
شد سوا از سواي حضرت دوست
هر كرا  كُشت خونبهايش شد
اي فداي بهاي حضرت دوست
خلد و كوثر بجرعه اي بفروش
غير مگزين بجاي حضرت دوست
دِير جويان و هم حرم پويان
همه رو در سراي حضرت دوست
جمله زير لواي رحمت بين
خاصه اهل ولاي حضرت دوست
گاه جامم بلب گهي جانم
تا چه باشد رضاي حضرت دوست
دم عيسي گرفت باد سحر
از دم جانفزاي حضرت دوست
گشت اسرار از سرايت فيض
مرغ دستانسراي حضرت دوست


غزل شماره ۳۴

۳۲ بازديد


اي من فداي عاشقي هرچندخونخوارمن است
خار غمش گو جا كند در سينه گلزار من است
دادم نخستين دل بدودرسينه كشتم مهراو
ليكن مدام آن جنگجودرقصد آزار من است
تا تار گيسو ريخته جانها بتارآويخته
گويددل بگسيخته منصورم اين دارمن است
آنجا  كه هستي حق است هستي كُل مستغرق است
جائي كه نورمطلق است كي جاي اظهارمن است
باشدمرا از خود تله كرمم تنم بر خود پله
نبود مرا از وي گله دوري زپندار من است
هرجا نظر انداختم جز او كسي نشناختم
زاغيار تا پرداختم دل را همه يارمن است
تا دل بسير افتاده است هرشروخيرافتاده است
ظاهر بغير افتاده است در خفيه دركار من است
اجراي عالم يك بيك گر خود سماك و گرسمك
جن و ملك نجم و فلك كل شرح اسرار من است


غزل شماره ۳۳

۳۲ بازديد


جرعهٔ ما را ز لعل مي پرستش مشكل است
گوشه چشمي بما از چشم مستش مشكل است
آنكه عالم را به تيغ بي نيازي قتل كرد
گر بيارد در حساب مزد دستش مشكل است
پسته تنگ دهانش نكته سر بسته ايست
حرف ازآن سرّي كه بر گل سرببستش مشكل است
عشق بي پروا كجا و عقل پر انديشه كو
دام برچين كين هما باما نشستش مشكل است
گر برهمن بيني و گراهرمن ور پارسا
آنكه نبود مست از جام الستش مشكل است
آنكه عالم را بمستوري كند شيداي خويش
چون درآيد ساغر صهبا بدستش مشكل است
طاير دل را خلاصي نيست از دامت بلي
رستن مرغي كه زلفت پاي بستش مشكل است
وصف آن رخسار با اسرار هم زان ياردان
كان نمودي را كه نبود بودهستش مشكل است


غزل شماره ۳۷

۳۲ بازديد


گردي از آن رهگذرم آرزوست
افسر شاهي بسرم آرزو ست
ترك به تارك به ميان عقد فقر
شاهم و تاج و كمرم آرزوست
با چمن و خلد ندارم سري
خفتن آن خاك درم آرزوست
چند بمانم پس اين نه حجاب
سير فضاي دگرم آرزوست
ذوق پر افشاني با غم نماند
تير ز شصتت به پرم آرزوست
جام مي ناب نخواهم دگر
خوردن خون جگرم آرزوست
عشق نگيرد مگر از درد زيب
سينه پر از شررم آرزوست
بلكه به بيند بتو اين چشم تار
گرد تو كحل بصرم آرزوست
بو كه رسد بوت بدل سينه را
چاك زدن هر سحرم آرزوست
طوطي جان تا كه شكرخا شود
حرفي از آن لب شكرم آرزوست
چند سبا هدهد باد صبا
خود ز سليمان خبرم آرزوست
تا بكيم تفرقه يعقوب وار
بوي قميص پسرم آرزوست
گرچه چو عيسي پدري نيستم
وصل حقيقي پدرم آرزوست
معتكف هستي خود بودمي
چند شد از خود سفرم آرزوست
آرزو اسرار همه حاجتست
رفتن اين خود ز برم آرزو است


غزل شماره ۳۶

۳۲ بازديد


اي به رَهِ جستجوي نعره زنان دوست دوست
گر بحرم ور بدپركيست جز او اوست اوست
پرده ندارد جمال غير صفات جلال
نيست بر اين رخ نقاب نيست بر اين مغزپوست
جامه دران گل از آن نعره زنان بلبلان
غنچه به پيچد به خود خون به دلش تو به توست
دم چو فرو رفت هاست هوست چو بيرون رود
يعني از او در همه هرنفسي هاي و هوست
يار بكوي دلست گوي چو سر گشته گوي
بحربه جوي است وجوي اين همه درجستجوست
با همه پنهانيش هست در اعيان عيان
باهمه بي رنگيش در همه زو رنگ و پوست
يار در اين انجمن يوسف سيمين بدن
آينه خانه جهان او بهمه رو بروست
پرده حجازي بساز يا بعراقي نواز
غير يكي نيست راز مختلف ار گفتگوست
مخزن اسرار او است سرّ سويداي دل
در پيش اسرار باز در بدر و كوبه كو است


غزل شماره ۳۵

۳۳ بازديد
 

به چار سوق طريقت بجز متاع محبت
بكار نيست قماشي بنزد اهل حقيقت
به چشم اهل حقيقت شود مجاز حقيقت
شريعت است طريقت طريقت است شريعت
همه نظام نبوت بنصه كثرت و آداب
همه قوام ولايت بر اسطوانهٔ وحدت
نداشت نام ونشاني جمال پردگي غيب
بتابخانه كثرت نمود جلوه ز خلوت
وجود جامع آدم چو بود دانش اسماء
بريد بر قد او دست حق قباي خلافت
چودر ارادهٔ حق مضمر است ارادهٔ عارف
عجب مدار كه مقصودي آفريد به همّت
دلير مظهر قهري كه خويش اسپرحق ساخت
چو ختم مظهر رحمت نمود ختم فتوت
نديد ديدهٔ اسرار غير مخزن اسرار
ز هرچه غيب و شهادت زهر چه صورت و سيرت


غزل شماره ۳۹

۳۲ بازديد


شهر پر آشوب و غارت دل و دين است
باز مگر شاه ما بخانه زين است
آينهٔ روست يا كه جام جهان بين
آتش طور است با شعاع جبين است
با كه توان گفت اين سخن كه نگارم
شاهد هر جائي است و پرده نشين است
شه توئي اي دوست در قلمرو دلها
كشور جانها ترا بزير نگين است
خسروي عالمم بچشم نيايد
گر تو اشارت كني كه چاكرم اين است
بر سر بالين بيا كه آخر عمر است
رخ بنما كين نگاه بازپسين است
خون بدل ما كني بخاطر دشمن
جان من آئين دوستي نه چنين است
ساغر مينا بگير و شاهد رعنا
باشد اگر حاصلي ز عمر همين است
هركه بروي تو ديد زلف تو گفتا
كفر بدين همچو شب بروز قرين است
نيست چو بي نور لطف نار جلالت
نار تو خواهم كه رشك خلد برين است
درخورم اسرار تنگناي جهان نيست
مرغ دلم شاهباز سدره نشين است


غزل شماره ۳۸

۳۳ بازديد


خانهٔ دل حريم خلوت اوست
جان كامل سرير حضرت اوست
همه آينهٔ رخ آدم
آدم آيينه بهر طلعت اوست
آدمي چونكه معرفت اندوخت
قابل خلعت خلافت اوست
نبود او ذات ليك نعت وي است
نيست معني وليك صورت اوست
در تك و پو همه سوي آدم
آدم احرام بند خدمت اوست
حق بود بود و كل نمودوي است
اوست بحر و همه نداوت اوست
كجي دال و راستي الف
كج مبين جمله از مشيت اوست
گل سرا پا نيازمند ويند
بس حقيقت همين حقيقت اوست
اوست ذات الذوات پس همه جا
اصل هر حب همين محبت اوست
حادث و در زوال مصنوعات
دايم و لم يزل صنيعت اوست
همت از مرد حق طلب ميكن
همت مرد حق ز همت اوست
به حقارت بما مبين زاهد
سر اسرار از سريرت اوست