شورش عشق تو درهيچ سري نيست كه نيست
منظر روي تو زيب نظري نيست كه نيست
نيست يك مرغ دلي كش نفكندي بقفس
تير بيداد تو تا پر به پري نيست كه نيست
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت بفغان
سگ كويت همه شب تا سحري نيست كه نيست
نه همين از غم او سينهٔ ما صد چاك است
داغ او لاله صفت بر جگري نيست كه نيست
موسي نيست كه دعوي اناالحق شنود
ورنه اين زمزمه اندر شجري نيست كه نيست
گوش اسرار شنو نيست وگرنه اسرار
برش از عالم معني خبري نيست كه نيست
دمي نه كار زوي مرگ بر زبانم نيست
چرا كه طاقت بيداد آسمانم نيست
بزير تيغ تو من پر زدن هوس دارم
هواي بال فشاني ببوستانم نيست
خوشم كه نيست مراروزن از قفس سوي باغ
كه تاب ديدن گلچين و باغبانم نيست
ميان آتش و آبم ز ديده و دل خويش
شبي كه جاي بر آن خاك آستانم نيست
بگوشهٔ قفسش خوگرفتهام چندان
كه گر رهاكندم ذوق آشيانم نيست
دلت چو واقف اسرار و نكته دان باشد
چه غم بساحت قرب تو گر بيانم نيست
ني رحم ترا باين فكار است
ني بي تو مرا دمي قرار است
كي ياد كني ز بلبل خويش
اي گُل كه ترا چو من هزار است
پيشت دُر اشك مردم چشم
ساقط ز محل اعتبار است
تو عهد شكسته اي و مارا
پيمان محبّت استوار است
اي تير كمان ابروي دوست
مرغ دل ما در انتظار است
در آينه تا نشسته نقشت
بر آينهٔ دلم غبار است
تا شانه بزلفت آشنا شد
دل چاك ز رشك شانه دار است
پرسي چو ز بيقراري ما
اسرار تو بر همان قرار است
خرامد از برم آن قد و قامت
عجب گردين و دل ماند سلامت
چه نسبت با قيامت قامتت را
كه خيزد از قيامت صد قيامت
سوي مسجد خرام اي بت كه زاهد
بطاق ابرويت بندد اقامت
وفا كن زانكه چون دي شد بهارت
نميبخشد دگر سودي ندامت
چه باشد اي مسيحادم كه يكدم
ببالين آئي از روي كرامت
بعشقش در ازل خاكم سرشتند
ملامت گر كني چندم ملامت
سرشك سرخ و رنگ زرد اسرار
سيه روزي ما را شد علامت
اي از صفات گشته هويدا همه صفات
ذات خجسته ات شده مرآت بهر ذات
نزديك شد كه دعوي پيغمبري كني
كز خط كتاب داري و از غمزه معجزات
يك بوسه اي ز وجه ز كاتم نميدهي
گويا كه فرض نيست بشرع شما ز كوات
ني ني مرا چه حد كه چنين آرزو كنم
بر چرخ سر زنم كه زنم بوسه نقش پات
ديگر برات آتش دوزخ چه حاجتست
ما را همين بس است كه مرديم از برات
دايم برهگذار تو اسرار اميدوار
اي پيك نيك پي بده از محنتم نجات
آن شاه كه گاهي نظري سوي گدا داشت
يارب ز سرم سايهٔ لطفش ز چه وا داشت
زان روز طرب ياد كه از غنچه دهاني
پيغام بدل سوختهٔ باد صبا داشت
آراست چو فرّاش قضا بزم تنعّم
از خوان طرب خون جگر قسمت ما داشت
روزي كه زدندي همگي ساغر عشرت
ساقي ازل بهرهٔ ما جام بلا داشت
يكجا غم ياران وز يكسو غم دوران
اي بخت ندانم سر شوريده چها داشت
بي پا وسرانت همه سرخيل جهانند
عشق تو همانا اثر بال هما داشت
ياقوت سرشكم برهت خون شده دل بود
تازه زندت آب همين ديده به جا داشت
چون نيستمي در خور ديدار تو اي كاش
ره بود به آنم كه رهي سوي شما داشت
هر تير نگه جسته ز شست تو نشسته
در دل مگر آن خاصيت تير قضا داشت
راندي ز در خويش چو اسرار حزين را
ميرفت و بحسرت نگهي سوي قفا داشت
خطت دميدو هنوزت سري ز ناز گرانست
كه بر رخ تو خط بندگي ساده رخانست
فتاده سلسله بر پاي دل درآن خم گيسو
خوش آن دلي كه دراين حلقهاش سري بميانست
ز دست دوست دشمن نوازچون نخورم خون
كه نيست با من مسكين چنانكه بادگرانست
چوباد عمر گذشت و مرابخاك ره او
هنوز ديدهٔ اميد باز و دل نگرانست
چونقطه دايره محنتم محيط چو پرگار
بدور من غم دوران مدام در دورانست
ز داغ هجر چنانم كه گر بباغ جنانم
بديده هر سر برگيش بي تو نوك سنانست
كند كمان بكمين زه زهي سعادت صيدي
كه شوخ غمزه و ابروي اوش تير و كمانست
رسيد موسم اردي بهشت ساقي گلرخ
بيار بادهٔ گل فام اگرچه خود رمضانست
گداي پير مغان راز خسروي چه تفاخر
كه ملك و شوكت شانس بديده شوكه نشانست
خدايرا مددي خضر راه وهادي اسرار
دليل راه شو اورا كه او ز نو سفرانست
اي آفت جان ها خم ابروي كمندت
غارت گر دل ها قد دل جوي بلندت
تا آفت چشمت نرسد دست حق افشاند
بر آتش رخسار تو از خال سپندت
اي ترك سمنبر بسرم تاز سمندي
گوي خم چوگان سرخوبان خجندت
افتاده خلاصيش به فرداي قيامت
هر صيد كه گرديده گرفتار به بندت
شد رشك فلك روي زمين تا كه نشسته
برخاك هلال از اثر لعل سمندت
اندام تو خود قاقم و خزاست زنرمي
سودي ندهد جامهٔ ديبا و برندت
دارد سر يغما شد من غمزهٔ شوخت
اينك دل و جاني اگر اين هست پسندت
تا دفع عوارض بشود زان گل عارض
يك بوسه بما ده بزكواة از لب قندت
ناصح چه دهي پند باسرار ز عشقش
او نيست از آنها كه دهد گوش به پندت
سينه پر ناله و لب خاموش است
بر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاك و گر عنصر خاك
همه را بار غمش بر دوش است
آن يك از شوق شب و روز برقص
وين يك از جام مي اش مدهوش است
برهش بسته كمر چون جوزا
هرچه كوكب بفلك منقوش است
اختران چنگ زنان چون ناهيد
محفل آراسته نوشا نوش است
مهر بگداختهٔ آتش او است
كه بسر در طلبش درگوش است
ماه آورده كلف بر رخسار
كز غمش خون بدلش در جوش است
مه نو پيش خم ابرويش
حلقهٔ بندگيش در گوش است
قطب را كز حركت افتاده
داده جامي ز ازل بي هوش است
خاكيان را همه از جلوهٔ او
شاهدي در برو هم آغوش است
دارد اسرار برندان پيوند
گرچه زاهد صفت ازرق پوشست
اي دل نخوري محنت و اندوه كه چندت
از يار و ديار ار ببريدند برندت
تا قدر شب قدر وصالش نشناسي
در تاري از آن طره فكندند به بندت
هر چيز كه بيني ز زماني و زميني
تا مثل شوندت ز قفا جمله دوندت
آن شاهد نغزي كه بهر پوست چو مغزي
اي نطق نلغزد بدوئي پاي سمندت
در جمله ببين دلبر و آن جمله ببين خود
از خود بگذر تا كه بخود راه دهندت
خاموش شو اسرار مگو سرّ محبت
ورنه بسوي دار چو منصور برندت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد