غزل شماره ۲۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۴

۳۴ بازديد


تا شدي آينهٔ مهر رخت سينهٔ ما
مي‌دهد تاب به مهر فلك آيينهٔ ما
راست شد بر قد ما خلعت سلطاني گل
كه بود گنج وجود تو بگنجينهٔ ما
گر همه كين رقيبست ز دل بركنديم
كي سزد غير تو در سينهٔ بي كينهٔ ما
غم عشق تو چو حسنت نپذيرد انجام
آري آغاز ندارد غم ديرينهٔ ما
همه اوصاف ازل شد ز وجودش پيدا
هركه نوشيد از آن بادهٔ دوشنبهٔ ما
ديدهايم اين گل و مل بر ورق غنچه و تاك
گشته يكدم همگي شنبه و آدينهٔ ما
غم بيش و كم پيش آمدمان نيست كه هست
حاضر الوقت كنون بر حسب دينهٔ ما
بسي اسرار كه در خرقهٔ اسرار بود
اللّه اللّه منگر خرقهٔ پشمينهٔ ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد