من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۷۶ - در وصف بهار و مدح ميركامگار

۳۳ بازديد


اندر آمد نوبهاري چون مهي
چون بهشت عدن شد هر مهمهي

بر سر هر نرگسي ماهي تمام
شش ستاره بر كنار هر مهي

يا چو سيم اندوده شش ماه بديع
حلقه حلقه گرد زر ده دهي

بامدادان بر هوا قوس قزح
بر مثال دامن شاهنشهي

پنج ديباي ملون بر تنش
باز جسته دامن هر ديبهي

هر كجا پويي ز مينا خرمني‌ست
هر كجا جويي ز ديبا خرگهي

نرگس تازه ميان مرغزار
همچو در سيمين زنخ زرين چهي

سرو بالا دار هم پهلوي مورد
چون درازي در كنار كوتهي

بوستان‌افروز پيش ضيمران
چون نزاري پيش روي فربهي

بر سر هر شاخساري مرغكي
بر زبان هر يكي بسم‌اللهي

بوستان مانندهٔ معشوق مير
با دگرگونه لباسي هر گهي

مير نيكوكار و مير حقشناس
مهربانتر مير و فرختر مهي

آفتاب روش اندر پيش او
چون به پيش آفتاب اندر، سهي

از زمين بر پشت پروين افكند
گر به نوك نيزه بردارد كهي

روز هيجاها بود كشور گشاي
روز مجلسها بود كشور دهي

عقد جود او همه پنجه بود
خود به دست چپ بود هر پنجهي

از فراز همت او نيست جاي
«نيست آنسوتر ز عبادان دهي»

آفرين بر مركب ميمون مير
رفته در يك خطوه يكماهه رهي

مركبي، طياره‌اي، كهپاره‌اي
شخ نوردي كه كني، وادي جهي

تيزگوشي، پهن پشتي، ابلقي
گردسمي، خرد مويي، فربهي


شماره ۷۵ - در وصف اسب و مدح شهريار

۳۴ بازديد


آفرين زان مركب شبديز فعل رخش خوي
اعوجي مادرش و آن مادرش را يحموم شوي

گاه بر رفتن چو مرغ و گاه پيچيدن چو مار
گاه رهواري چو كبك و گاه برجستن چو گوي

چون نهنگان اندرآب و چون پلنگان بر جبال
چون كلنگان در هوا و همچو طاووسان به كوي

در شود بي‌زخم و زجر و در شود بي‌ترس و بيم
همچو آذرشست، بتش همچو مرغابي، به جوي

پي ز قوس و فش ز درع و رگ ز موي و تن ز كوه
سر ز نخل و دم ز حبل و برزسنگ و سم ز روي

دير خواب و زود خيز و تيز سير و دور بين
خوش عنان و كش خرام و پاكزاد و نيكخوي

سخت پاي و ضخم ران و راست دست و گرد سم
تيزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خرد موي

ابر سير و باد گرد و رعد بانگ و برق جه
كوه كوب و سهل بر و شخ نورد و راهجوي

گور ساق و شير زهره، يوز تاز و غرم تك
پيل گام و كرگ سينه، رنگ تاز و گرگ پوي

تيزچشم، آهن جگر، فولاد دل، كيمخت لب
سيم دندان، چاه بيني، ناوه كام و لوح روي

نيزه و تيغ و كمند و ناچخ و تير وكمان
گردن و گوش و دم و سم و زهار و ساق اوي

اينچنين اسبي مرا داده‌ست بي زين شهريار
اسب بي‌زين همچنان باشد كه بي‌دسته سبوي


شماره ۷۹

۳۳ بازديد


نواي تو اي خوب ترك نوآيين
درآورد در كار من بينوايي

رهي گوي خوش، ورنه بر راهوي زن
كه هرگز مبادم ز عقشت رهايي

ز وصفت رسيده‌ست شاعر به شعري
ز نعتت گرفته‌ست راوي روايي


شماره ۷۸

۳۳ بازديد


گرفتمت كه رسيدي بدانچه مي‌طلبي
گرفتمت كه شدي آنچنان كه مي‌بايي

نه هر چه يافت كمال از پيش بود نقصان
نه هر چه داد، ستد باز چرخ مينايي؟!


در وصف بهار و مدح ابوحرب بختيار محمد

۳۳ بازديد


آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ايستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سيه‌روي سمن‌وي راد
گيتي گرديد چو دارالقرار

روي گل سرخ بياراستند
زلفك شمشاد بپيراستند
كبكان بر كوه به تك خاستند
بلبلكان زير و ستا خواستند

فاختگان همبر بنشاستند
ناي‌زنان بر سر شاخ چنار

لاله به شمشاد برآميختند
ژاله به گلنار درآويختند
بر سر آن مشك فرو بيختند
وز بر اين در فرو ريختند

نقش و تماثيل برانگيختند
از دل خاك و دو رخ كوهسار

قمريكان ناي بياموختند
صلصلكان مشك تبت سوختند
زرد گلان شمع برافروختند
سرخ گلان ياقوت اندوختند

سروبنان جامعهٔ نو دوختند
زين سو و زان سو به لب جويبار

بلبلكان بر گلكان تاختند
آهوكان گوش برافراختند
گورخران ميمنه‌ها ساختند
زاغان گلزار بپرداختند

بيدلكان جان و روان باختند
با تركان چگل و قندهار

باز جهان خرم و خوش يافتيم
زي سمن و سوسن بشتافتيم
زلف پريرويان برتافتيم
دل ز غم هجران بشكافتيم

خوبتر از بوقلمون يافتيم
بوقلمونيها درنوبهار

پيكر در پيكر بنگاشتيم
لاله بر لاله فرو كاشتيم
گيتي را چون ارم انگاشتيم
دشت به ياقوت‌تر انباشتيم

باز به هر گوشه برافراشتيم
شاخ گل و نسترن آبدار

باز جهان گشت چو خرم بهشت
خويد دميد از دو بناگوش مشت
ابر به آب مژه در روي كشت
گل به مل و مل به گل اندر سرشت

باد سحرگاهي ارديبهشت
كرد گل و گوهر بر ما نثار

صحرا گويي كه خورنق شده‌ست
بستان همرنگ ستبرق شده‌ست
بلبل همطبع فرزدق شده‌ست
سوسن چون ديبه ازرق شده‌ست

بادهٔ خوشبوي مروق شده‌ست
پاكتر از آب و قويتر ز نار

مرغ نبيني كه چه خواند همي
ميغ نبيني كه چه راند همي
دشت به چه ماند همي
دوست نبيني چه ستاند همي

باغ بتان را بنشاند همي
بر سمن و نسترن و لاله‌زار

من بروم نيز بهاري كنم
بر رخش از مدح نگاري كنم
بر سرش از در خماري كنم
بر تنش از شعر شعاري كنم

وينهمه را زود نثاري كنم
پيش اميرالامرا بختيار

بار خدايي كه به توفيق بخت
بر ملك شرق عزيزست سخت
مير همي‌بركشدش لخت لخت
و آخر كارش بدهد تاج و تخت

اندك اندك سر شاخ درخت
عالي گردد به ميان مرغزار

ايزد تيغش سبب ضرب كرد
قطب همه شرق و همه غرب كرد
تا پدرش كنيت ابو حرب كرد
بسكه شد و با ملكان حرب كرد

از لطف و آن سخن چرب كرد
خلق جهان طالبش و دوستدار

از كرم و نعمت والاي او
كس نشنيده‌ست ز لب لاي او
فر خدايي همه آلاي او
هست بر آن قالب و بالاي او

صورت او و رخ زيباي او
هست چنان ماه دو پنج و چهار

مهتر آزادهٔ مهتر منش
كز خردش جانست از جان تنش
كرده ظفرمسكن در مسكنش
بسته وفا دامن در دامنش

خلق ندانم به سخن گفتنش
در همه گيتي ز صغار و كبار

همتهاي ملكي بينمش
سيرتهاي ملكي بينمش
دولتهاي فلكي بينمش
مدت برج فلكي بينمش

بويا چون مشك زكي بينمش
گاه جوانمردي و گاه وقار

همتش از چرخ همي‌بگذرد
رايش در غيب همي‌بنگرد
هيبت او چنگل شيران درد
دولت او سعد ابد پرورد

بختش هر روز همي‌آورد
قافلهٔ نعمت را بر قطار

تا گل خودروي بود خوبروي
تا شكن زلف بود مشكبوي
تا بت كشمير بود جعد موي
تا زن بدمهر بود جنگجوي

تا زبر سرو كند گفتگوي
بلبل خوشگوي به آواز زار

عمر خداوندم پاينده باد
بختش هر روز فزاينده باد
دستش هرگاه گشاينده باد
رايش هر زنگ زداينده باد

درد رونده طرب آينده باد
ملكت او را به حق كردگار


در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۳ بازديد


خيزيد و خز آريد كه هنگام خزانست
باد خنك از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بين كه بر آن شاخ رزانست
گويي به مثل پيرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
كاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاري را، دنبال بكندند
پرش ببريدند و به كنجي بفكندند
خسته به ميان باغ به زاريش پسندند
با او ننشينند و نگويند و نخندند

وين پر نگارينش بر او باز نبندند
تا بگذرد آذر مه و آيد (سپس) آذار

شبگير نبيني كه خجسته به چه دردست
كرده دو رخان زرد و برو پرچين كردست
دل غاليه فامست و رخش چون گل زردست
گوييكه شب دوش مي و غاليه خوردست

بويش همه بوي سمن و مشك ببردست
رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بيمار

بنگر به ترنج اي عجبي‌دار كه چونست
پستاني سختست و درازست و نگونست
زردست و سپيدست و سپيديش فزونست
زرديش برونست و سپيديش درونست

چون سيم درونست و چو دينار برونست
آكنده بدان سيم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو كفهٔ سيمين ترازو
هردو ز زر سرخ طلي كرده برونسو
آكنده به كافور و گلاب خوش و لؤلؤ
وانگاه يكي زرگر زيرك‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو
رويش به سر سوزن بر آژده هموار

آبي چو يكي جوژك از خايه بجسته
چون جوژگكان از تن او موي برسته
مادرش بجسته سرش از تن بگسسته
نيكو و باندام جراحتش ببسته

يك پايك او را ز بن اندر بشكسته
وآويخته او را به دگر پاي نگونسار

وان نار بكردار يكي حقهٔ ساده
بيجاده همه رنگ بدان حقه بداده
لختي گهر سرخ در آن حقه نهاده
توتو سلب زرد بر آن روي فتاده

بر سرش يكي غاليه‌داني بگشاده
واكنده در آن غاليه دان سونش دينار

وان سيب چو مخروط يكي گوي تبرزد
در معصفري آب زده باري سيصد
بر گرد رخش بر، نقطي چند ز بسد
وندر دم او سبز جليلي ز زمرد

واندر شكمش خردك خردك دو سه گنبد
زنگي بچه‌اي خفته به هر يك در، چون قار

دهقان به سحرگاهان كز خانه بيايد
نه هيچ بيارامد و نه هيچ بپايد
نزديك رز آيد، در رز را بگشايد
تا دختر رز را چه به كارست و چه بايد

يك دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد
الا همه آبستن و الا همه بيمار

گويد كه شما دختركان را چه رسيده‌ست؟
رخسار شما پردگيان را بديده‌ست؟
وز خانه شما پردگيان را كه كشيده‌ست؟
وين پردهٔ ايزد به شما بر كه دريده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اينجا كه رسيده‌ست؟
گرديد به كردار و بكوشيد به گفتار

تا مادرتان گفت كه من بچه بزادم
از بهر شما من به نگهداشت فتادم
قفلي به در باغ شما بر بنهادم
درهاي شما هفته به هفته نگشادم

كس را به مثل سوي شما بار ندادم
گفتم كه برآييد نكونام و نكوكار

امروز همي بينمتان «بارگرفته»
وز بار گران جرم تن آزار گرفته
رخساركتان گونهٔ دينار گرفته
زهدانكتان بچهٔ بسيار گرفته

پستانكتان شير به خروار گرفته
آورده شكم پيش و ز گونه شده رخسار

من نيز مكافات شما باز نمايم
اندام شما يك به يك از هم بگشايم
از باغ به زندان برم و دير بيايم
چون آمدمي نزد شما دير نپايم

اندام شما زير لگد خرد بسايم
زيرا كه شما را بجز اين نيست سزاوار

دهقان به درآيد و فراوان نگردشان
تيغي بكشد تيز و گلوباز بردشان
وانگه به تبنگويكش اندر سپردشان
ور زانكه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوي خانه بردشان
وز پشت فرو گيرد و بر هم نهد انبار

آنگه به يكي چرخشت اندر فكندشان
برپشت لگد بيست هزاران بزندشان
رگها ببردشان، ستخوانها بكندشان
پشت و سر و پهلو به هم اندر شكندشان

از بند شبانروزي بيرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاك، بيكبار

آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان
جايي فكند دور و نگردد به كرانشان
خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان
وندر فكند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند كه بدان خون نبود مرد گرفتار

يك روز سبك خيزد، شاد و خوش و خندان
پيش آيد و بردارد مهر از در و بندان
چون در نگرد باز به زنداني و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بيند چندان و سمن بيند چندان
چندانكه به گلزار نديده‌ست و سمن‌زار

گويد كه شما را به چسان حال بكشتم
اندر خمتان كردم و آنجا بنگشتم
از آب خوش و خاك يكي گل بسرشتم
كردم سر خمتان به گل و ايمن گشتم

بانگشت خطي گرد گل اندر بنبشتم
گفتم كه شما را نبود زين پس بازار

امروز به خم اندر نيكوتر از آنيد
نيكوتر از آنيد و بي‌آهوتر از آنيد
زنده‌تر از آنيد و بنيروتر از آنيد
والاتر از آنيد و نكو خوتر از آنيد

حقا كه بسي تازه‌تر و نوتر از آنيد
من نيز از اين پس ننمايمتان آزار

از مجلستان هرگز بيرون نگذارم
وز جان و دل وديده گراميتر دارم
بر فرق شما آب گل سوري بارم
با جام چو آبي به هم اندر بگسارم

من خوب مكافات شما باز گزارم
من حق شما باز گزارم به بتاوار

آنگاه يكي ساتگني باده بر آرد
دهقان و زماني به كف دست بدارد
بر دو رخ او رنگش ماهي بنگارد
عود و بلسان بويش در مغز بكارد

گويد كه مرا اين مي مشكين نگوارد
الا كه خورم ياد شه عادل مختار

سلطان معظم ملك عادل مسعود
كمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانكه به از عود بود نايرهٔ عود

داده‌ست بدو ملك جهان خالق معبود
با خالق معبود كسي را نبود كار

شاهي كه ز مادر ملك و مهتر زاده‌ست
گيتي بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست
ملك همه آفاق بدو روي نهاده‌ست
هرچ آن پدرش مي‌نگشاد او بگشاده‌ست

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ست
مغرور نگشته‌ست به گفتار و به كردار

شاهي كه بر او هيچ ملك چير نباشد
شاهي كه شكارش بجز از شير نباشد
يك نيمهٔ گيتي ستد و سير نباشد
تا نيمهٔ ديگر بگرد دير نباشد

اين يافتن ملك به شمشير نباشد
بايد كه خداوند جهاندار بود يار

امسال كه جنبش كند اين خسرو چالاك
روي همه گيتي كند از خارجيان پاك
تا روي به جنبش ننهد ابر شغبناك
صافي نشود رهگذر سيل ز خاشاك

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باك
چون آتش برخيزد، تيزي نكند خار

شيريست بدانگاه كه شمشير بگيرد
ني‌ني كه تهيدست خود او شير بگيرد
اصحاب گنه را به گنه دير بگيرد
آنگه كه بگيرد ، زبر و زير بگيرد

گر خاك بدان دست يك استير بگيرد
گوگرد كند سرخ، همه وادي و كهسار

آن روز كه او جوشن خر پشته بپوشد
از جوشن او موي تنش بيرون جوشد
چندان بزند نيزه كه نيزه بخروشد
بندش به هم اندرشود از بسكه بكوشد

دشمن ز دو پستان اجل شير بنوشد
بگذارد حنجر به دم خنجر پيكار

اي شاه! تويي شاه جهان گذران را
ايزد به تو داده‌ست زمين را و زمان را
بردار تو از روي زمين قيصر و خان را
يك شاه بسنده بود اين مايه جهان را

با ملك چكارست فلان را و فلان را
خرس از در گلشن نه و خوك از درگلزار

هر كو بجز از تو به جهانداري بنشست
بيدادگرست اي ملك و بيخرد و مست
دادار جهان ملك وقف تو كردست
بر وقف خدا هيچكسي را نبود دست

از وقف كسان دست ببايد بسزا بست
نيكو مثلي گفته‌ست «النار ولا العار»

جدان تو از مادر از بهر تو زادند
از دهر بدين ملك ز بهر تو فتادند
اين ملك به شمشير براي تو گشادند
خود ملك و شهي خاصه ز بهر تو نهادند

زين دست بدان دست، به ميراث تو دادند
از دهر بد اين شه را، اين ملكت بسيار

تا تو به ولايت بنشستي چو اساسي
كس را نبود با تو درين باب سپاسي
زين، دادگري باشي و زين حق بشناسي
پاكيزه‌دلي، پاك تني، پاك حواسي

كز خلق به خلقت نتوان كرد قياسي
وز خوي و طبيعت نتوان كردن بيزار

اي بار خداي و ملك بار خدايان
اي نيزه رباي به سر نيزه ربايان
اي راهنماي به سر راهنمايان
اي بسته گشاي در هربسته گشايان

اي ملك زدايندهٔ هر ملك‌زدايان
اي چارهٔ بيچاره و اي مفرغ زوار

اي بار خداي همه احرار زمانه
كز دل بزدايد لطفت بار زمانه
كردار تو ضد همه كردار زمانه
در پشت عدويت تو كني بار زمانه

از پاي افاضل تو كني خار زمانه
وز بستر غفلت تو كني ما را بيدار

تو زانچه بگفتند بسي بهتر بودي
برجان و روان پدرانت بفزودي
چندانكه توانستي رحمت بنمودي
چندانكه توانستي ملكت بزدودي

كشتي حسنات و ثمراتش بدرودي
دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادي
پاينده همي بادا هرچ آن تو نهادي
همواره هميدون به سلامت بزيادي
با دولت و با نعمت و با حشمت و شادي

وز تو بپذيراد ملك هر چه بدادي
وز كيد جهان حافظ تو باد جهاندار


مسمط چهارم

۳۴ بازديد


بوستانبانا امروز به بستان بده‌اي؟
زير آن گلبن چون سبز عماري شده‌اي؟
آستين برزده‌اي دست به گل برزده‌اي؟
غنچه‌اي چند ازو تازه و تر بر چده‌اي؟

دسته‌ها بسته به شادي بر ما آمده‌اي؟
تا نشان آري ما را ز دل افروز بهار؟

باز گرد اكنون و آهستگشان بر سر و روي
آبكي خرد بزن خاك لب جوي بروي
جامه‌اي بفكن و برگرد به پيرامن جوي
هر كجا تازه گلي يابي از مهرببوي

هر كجا يابي ازين تازه بنفشهٔ خودروي
همه را دسته كن و بسته كن و پيش من آر

چون به هم كردي بسيار بنفشهٔ طبري
باز برگرد به بستان در چون كبك دري
تا كجا بيش بود نرگس خوشبوي طري
كه به چشم تو چنان آيد، چون درنگري

كه زدينار در آويخت كسي چند پري
هرچه بشكفته بود پاك بكن باك مدار

گذري گير از آن پس به سوي لاله‌ستان
طوطيان بين همه منقار به پرخفته ستان
هريكي همچو يكي جام دروغاليه‌دان
بالش غاليه دانش را ميلي به ميان

ميل آن غاليه پرغاليهٔ غاليه‌دان
زين نشان هر چه بيابي به من آور يكبار

اي شرابي به خمستان رو و بردار كليد
در او باز كن و رو به آن خم نبيد
از سر و روي وي اندر فكن آن تاج تليد
تا ازو پيدا آيد مه و خورشيد پديد

جامهايي كه بود پاكتر از مرواريد
چون بدخشي كن و پيش آر وفرو نه به قطار

به ركوع آر صراحي را در قبلهٔ جام
چون فرو ناله شود، باز درآور به قيام
از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام
زو سلامي و درودي ز تو بر جمع كرام

اين نماز از در خاصست، مياموز به عام
عام نشناسد اين سيرت و آيين كبار

مطربا گر تو بخواهي كه ميت نوش كنم
به همه وجهت سامع شوم و گوش كنم
شادي و خوشي، امروز به از دوش كنم
بچمم، دست زنم، نعره و اخروش كنم

غم بيهودهٔ ايام فراموش كنم
به سوي پنجه بر آن پنج و سه را سوي چهار

بربط تو چو يكي كودكك محتشمست
سر ما زان سبب آنجاست كه او را قدمست
كودكست او، ز چه معني را پشتش به خمست
رودگانيش چرا نيز برون شكمست

زان همي‌نالد كز درد شكم با الم است
سر او نه به كنار و شكمش نرم بخار

گر سخن گويد، باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دل‌انگيز سخن بايد خواست
زان سخنها كه بدو طبع ترا ميل و هواست
گوش مالش تو به انگشت بدانسان كه سزاست

گوش ماليدن و زخم ار چه مكافات خطاست
بي‌خطا گوش بمالش، بزنش چوب هزار

تا هزارآوا از سرو برآرد آواز
گويد: او را مزن اي باربد رودنواز
كه به زاري وي و زخم تو شد از هم باز
عابدان را همه در صومعه پيوند نماز

تو بدو گوي كه اي بلبل خوشگوي مياز
كه مرا در دل عشقيست بدين نالهٔ زار

خاصه هنگام بهاران كه جهان خوش گشته‌ست
آسمان ابلق و روي زمي ابرش گشته‌ست
دشت مانندهٔ ديباي منقش گشته‌ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته‌ست

مرغ در باغ چو معشوقهٔ سركش گشته‌ست
كه ملك را سزد ار وي كه دهد جام عقار

ملك عادل، خورشيد زمين، تاج زمان
بوالاسد، حارث منصور امير جيلان
آنكه، چون او ننموده‌ست شهي چرخ كيان
هر چه از كاف و ز نون ايدر كرده‌ست عيان

از بديها كه نكرده‌ست ، ورا عقل ضمان
دين گرفته‌ست ازو زين شرف و دوده فخار


در تهنيت عيد و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۲ بازديد


نوروز بزرگم بزن اي مطرب، امروز
زيرا كه بود نوبت نوروز به نوروز
برزن غزلي، نغز و دل‌انگيز و دل‌افروز
ور نيست ترا بشنو و از مرغ بياموز

كاين فاخته زين گوز و دگر فاخته زان گوز
بر قافيهٔ خوب همي‌خواند اشعار

كبكان دري غاليه در چشم كشيدند
سروان سهي عبقري سبز خريدند
بادام بنان مقنعه بر سر بدريدند
شاه اسپرمان چيني در زلف كشيدند

طوطي بچگان را سلب سبز بريدند
شلوارك با پايچه‌هاي طبريوار

كبكان بي‌آزار كه بر كوه بلندند
بي‌قهقهه يك بار نديدم كه بخندند
جز خاربنان جايگه خود نپسندند
بر پهلو از اين نيمه ، بدان نيمه بگردند

هر ساعتكي سينه به منقار برندند
چون جزع پر سينه و چون بسد منقار

شبگير ز گل فاختگان بانگ برآرند
گوييكه سحرگاه همي خواب گزارند
ماه سه شبه از بر گردن بنگارند
از غاليه، بي‌آنكه همي غاليه دارند

صدبار به روزي در، پرها بشمارند
چون نيم دبيري كه غلط كرده به اشمار

چون آهوكان سم بنهند و بگرازند
گويي كه همه مهرهٔ نرد شبه بازند
آن گردن مخروط هر آنگه كه بيازند
دو گوشهٔ شيزين كماني بطرازند

چون گردن سيمين طرازي بفرازند
بر فرق سر و تير بر از شيز به ديدار

هر ساعتكي بط سخني چند بگويد
در آب جهد جامه دگر بار بشويد
در آب كند گردن و در آب برويد
گوييكه همي چيزي در آب بجويد

چون سينه بجنباند و يك لخت بپويد
از هر سر پرش بجهد لؤلؤ شهوار

دراج كند گرد گيازار تكاپوي
از غاليه عجمي بزده بر سر هر موي
هزمان بكند بانگ نمازي به لب جوي
در سجده رود خيري با لالهٔ خودروي

تا سرخ كند گردن، تا سبز كند روي
سرخي نه به شنگرفش و سبزي نه به زنگار

باد از سمنستان به تك آمد به طلايه
تا حرب كند با سپه ابر نفايه
ابر از طرف كوه برآمد دو سه پايه
ازشرم به رخساره فروهشته وقايه

آورد لي به جوال و به عبايه
از ساحل دريا چو حمالان به كتفسار

چون باد بدو درنگرد دلش بسوزد
با كينهٔ ديرينه ازو كينه نتوزد
گاهي بكشد مشعله گاهي بفروزد
گاهي بدرد پيرهن و گاه بدوزد

گاهيش بياموزد و گاهي بناموزد
گاهي به بيابانش برد گاه به كهسار

ابر از فزع باد چو از كوه بخيزد
با باد درآويزد و لختي بستيزد
تيغي بكشد منكر و ميغي بنگيزد
آخر نه بس آيد به هزيمت بگريزد

چون مهتر ما مال همه پاك بريزد
هم در بي‌اندازه و هم لؤلؤ شهوار


در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۳ بازديد


باز دگر باره مهر ماه در آمد
جشن فريدون آبتين به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد
كشتنيان را سياستي دگر آمد

دهقان در بوستان همي سحر آمد
تا ببرد جانشان به ناخن و چنگال

دختركان سياه زنگي‌زاده
پيش وضيع و شريف روي گشاده
مادرشان هيچگون به دايه نداده
وز در گهواره‌شان به در ننهاده

بر سر گهواره‌شان به روي فتاده
مروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال

دختركان بيست بيست خفته به هر سو
پهلو بنهاده بيست بيست به پهلو
گيسو در بسته بيست بيست به گيسو
گيسوشان سبز و گيسو از سر زانو

هر يكي از ساعدين مادر و بازو
خويشتن آويخته به اكحل و قيفال

شير دهدشان به پاي، مادر آژير
كودك ديدي كجا به پاي خورد شير؟
مادرشان سرسپيد و جمله شده پير
و ايشان پستان او گرفته به زنجير

دهقان روزي ز در درآيد شبگير
گويد: كان دختران گربز محتال

مادرتان پير گشت و پشت به خم كرد
موي سر او سپيد گشت و رخش زرد
تا كي ازين گنده‌پير، شير توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد

من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد
گر سرتان نگسلم زدوش به كوپال

آنگه رزبانش را بخواند دهقان
دو پسر خويش را، دو پسر رزبان
هر يك داسي بياورند يتيمان
برده به آتش درون و كرده به سوهان

حنجره و حلقشان ببرند ايشان
نادره باشد گلو بريدن اطفال!
نادره‌تر آنكه طفلكان نخروشند
خون ز گلو بر نياورند و نجوشند

وان كشندگان سختكوش بكوشند
پس به كواره فرو نهند و بپوشند

در طمع آنكه كشته را بفروشند
اينت عجايب حديث و اينت عجب حال
آنگه آرند كشته را به كواره
بر سر بازاركان نهند به زاره

آيد بر كشتگان هزار نظاره
پره كشند و بايستند كناره

نه به قصاصش كنند خلق اشاره
نه به ديت پادشاه خواهد ازو مال
بلكه بخرند كشته را ز كشنده
گه به درشتي و گه به خواهش و خنده

اي عجبي تا بوند ايشان زنده
نايدشان مشتري تمام و بسنده

راست چو كشته شوند و زار فكنده
آيدشان مشتري و آيد دلال
زود بخرندشان ز حال نگشته
هرگز كه خريده بود دختر كشته!

كشته و بركشته چند روز گذشته
در كفني هيچ كشته را ننبشته

روز دگر آنگهي به ناوه و پشته
در بن چرخشتشان بمالد حمال
باز لگد كوبشان كنند هميدون
پوست كنند از تن يكايك بيرون

به سرشان برنهند و پشت و ستيخون
سخت گران سنگي از هزار من افزون

تا برود قطره قطره از تنشان خون
پس فكند خونشان به خم در قتال
چون به خم اندر ز خشم او بخروشد
تير زند بي‌كمان و سخت بكوشد

مرد سر خمش استوار بپوشد
تا بچگان از ميان خم بنجوشد

آيد هر ساعتي و پس بنيوشد
تا شنود هيچ قيل و تا شنود قال
چون بنشيند زمي معنبر جوشه
گويد كايدون نماند جاي به نوشه

در فكند سرخ مل به رطل دو گوشه
روشن گردد چهار گوشهٔ گوشه

گويد كاين مي مرا نگردد نوشه
تا نخورم ياد شهريار عدومال
بار خداي جهان خليفهٔ معبود
نيكو مولود و نيك طالع مولود

گويي محمود بود بيش ز مسعود؟
ني‌ني مسعود هست بيش ز محمود

همچو سليمان كه بيش بود ز داوود
بيشتر از زال بود رستم بن زال
باش! كه آن پادشه هنوز جوانست
نيمرسيده يكي هزبر دمانست

اين رمهٔ گوسفند سخت كلانست
يك تنه تنها بدين حظيره شبانست

گرگ بر اطراف اين حظيره روانست
گرگ بود بر لب حظيره علي حال
گرگ يكايك توان گرفت، شبان را
صبر همي‌بايد اين فلان و فلان را

هر كه همي‌خواهد از نخست جهان را
دل بنهد كارهاي صعب و گران را

هر كه بجنباند اين درخت كلان را
از بر او مرغكان زنند پر و بال

عاقبت كار نيك بايد فردا
عاقبت كار، نيك باشد حقا
روي نهاده‌ست كار شاه به بالا
ديدهٔ ما روشنست و كار هويدا

ايزد كرده‌ست وعده با ملك ما
كش برساند به هر مراد دل امسال

مملكت خانيان همه بستاند
بر در ما چين خليفتي بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساند
لشگر شرق ار عراق در گذراند

باز ندارد عنان و باز نماند
تا نزند در يمن سناجق اقبال

زود شود چون بهشت گيتي ويران
بگذرد اين روزگار سختي از ايران
روي به رامش نهد امير اميران
شاد و بدو شاد اين خجسته وزيران

دست به مي شاه را و دل به هژيران
ديده به روي نكو و گوش به قوال

اي ملك! ايزد جهان براي تو كرده‌ست
ما همه را از پي هواي تو كرده‌ست
هر چه بكرد اي ملك سزاي تو كرده‌ست
نيكوكاري كه او به جاي تو كرده‌ست

عالم خاك كف دو پاي تو كرده‌ست
عز و جل ايزد مهيمن متعال

هر چه تو انديشه كردي اي ملك از پيش
آنهمه ايزد ترا بداد و از آن بيش
هر چه بخواهي كنون بخواه و مينديش
كت برساند به كام و آرزوي خويش

اي ملك اين ملك را تو داني معنيش
ملك بگير و سر خوارج بفتال

بنشين در بزم بر سرير به ايوان
خرگه برتر زن از سرادق كيوان
در كن ز آهنگ رزم خصم زميدان
درگذر اين تير دلشكاف ز سندان

از دل گردان برآر زهره به پيكان
در سر مردم بكوب مغز، به كوپال

سال هزاران هزار شاد همي‌باش
ياد همي دارمان و ياد همي‌باش
با دهش دست و دين و داد همي‌باش
مير همي‌باش و ميرزاد همي‌باش

جمله برين رسم و اين نهاد همي‌باش
قدر تو هر روز و روزگار تو چون فال


در مدح خواجه خلف، روح‌الرسا ابوربيع بن ربيع

۳۵ بازديد


سبحان‌الله جهان نبيني چون شد
ديگرگون باغ و راغ ديگرگون شد
شمشاد به توي زلفك خاتون شد
گلنار به رنگ توزي و پرنون شد

از سبزه زمين بساط بوقلمون شد
وز ميغ هوا به صورت پشت پلنگ

در باغ كنون حريرپوشان بيني
بركوه صف گهرفروشان بيني
شبگير كلنگ را خروشان بيني
دلها ز نواي مرغ جوشان بيني

برروي هوا گليم گوشان بيني
دردست عبير و نافهٔ مشك به تنگ

هنگام سحر ابر زند كوس همي
با باد صبا بيد كند كوس همي
بر لاله كند سرخ گل افسوس همي
نرگس گل را دست، دهد بوس همي

دراج كشد شيشم و قالوس همي
بي‌پردهٔ طنبور و بي‌رشتهٔ چنگ

هر طوطيكي سبز قبايي دارد
هر طاووسي دراز پايي دارد
هر فاخته‌اي ساخته نايي دارد
هربلبلكي زير و ستايي دارد

تيهو به دهن شاخ گيايي دارد
و آهو به دهن درون گل رنگ به رنگ

بلبل به غزل طيره كند اعشي را
صلصل به نوا سخره كند ليلي را
گلبن به گهر خيره كند كسري را
موسيجه همي بانگ كند موسي را

قمري به مژه درون كند شعري را
هدهد به سراندرون زند تير خدنگ

هر روز درخت با حريري دگرست
وز باد سوي باده سفيري دگرست
هر روز كلنگ با نفيري دگرست
مسكين ورشان بابم وزيري دگرست

هرروز سحاب را مسيري دگرست
هرروز نبات را دگر زينت و رنگ

هر زرد گلي به كف چراغي دارد
هر آهوكي چرا به راغي دارد
هرباز به زير چنگ ماغي دارد
هر سرخ گل از بيد جناغي دارد

هر قمريكي قصد به باغي دارد
هر لاله گرفته لاله‌اي در برتنگ

در باغ به نوروز درمريزانست
بر نارونان لحن دل‌انگيزانست
باد سحري سپيده‌دم خيزانست
با ميغ سيه به كشتي آويزانست

وان ميغ سيه ز چشم خون‌ريزانست
تا باد مگر ز ميغ بردارد چنگ

بر دل دارد لاله يكي داغ سياه
دارد سمن اندر زنخش سيمين چاه
بر فرق سر نرگس از زر كلاه
بر فرق سر چكاوه يك مشت گياه

گلنار چو مريخ و گل زرد چوماه
شمشاد چو زنگار و مي لعل چو زنگ

لاله مشكين دل و عقيقين طرف است
چون آتش اندر او فتاد به خف است
گل با دوهزار كبر و ناز و صلف است
زيرا كه چو معشوقهٔ خواجه خلف است

آن خواجه كه با هزار بر و لطف است
حلمش به شتاب نه، نه جودش به درنگ

روح رؤسا ابوربيع بن ربيع
او سخت بديع و كار او سخت بديع
چون او به جهان در، نه شريف و نه وضيع
زيرا كه شريفست و لطيفست و منيع

گر بنده جريرست و حبيب‌ست و صريع
در راه ثنا گفتن او گردد لنگ

والا منشي كه پشت او هست اله
برشاه جهان عزيز و بر حاجب شاه
مر حاجب شاه و شاه را نيكوخواه
زين صاحب عز آمده، زان صاحب جاه

برده سبق از همه بزرگان سپاه
پاك از همه عيب و عار و دور از همه ننگ

همواره شهنشاه جهان خرم باد
در خانهٔ بدسگال او ماتم باد
فرمانش رونده در همه عالم باد
بدخواه ورا دم زدن اندر دم باد

احباب ورا سعادت بي‌غم باد
تا شاد زيند و باده گيرند به چنگ