من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹

۳۴ بازديد


تا جان بتن آيد بيا احوالپرس اين خسته را
تا دل گشايد برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آن سبزهٔ نورسته را تا ديدمي رستم زدين
پيوسته خواهم سجده كردآن ابروي پيوسته را
گرسوي مرغانم رهاسازدزدام از مهرنيست
ازرشك پرخواهدكشد اين بال و پربشكسته را
اززهد و تقوي مشكلم نگشود ومشكل ميفروش
بستاندوجامي دهداين صبحه بگسسته را
هركيش و فن آموختم هر مشكلي كاندوختم
سيلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
كالاي دارائي كل جز در لباس فقر نيست
پيوند باشد با خدا درويش از خود رسته را
پائين ترين مأوا بود اسرار فرق فرقدان
از كاخ جان برخواسته برخاك او بنشسته را


غزل شماره ۱۳

۳۲ بازديد


بشكست بسنگ كين پر ما
نامد پي رحم بر سر ما
برتارك اختران نهم گام
آيد چو خجسته اختر ما
زان ابروي چون هلال گرديد
چون قوس خميده پيكر ما
طرفي ز كتاب چون نيستم
شد رهن شراب دفتر ما
چون طره چو عطر ساي باشد
عودي مفكن بمجمر ما
مهر و مه گيتي آفريدند
از پرتو مهر انور ما
آمد بوجود آب و آتش
از چشم و دل پر اخگر ما
شاهيم چو ما گداي اوئيم
خاك در اوست افسر ما
دلدار برغم مدعي گفت
اسرار بود سگ درما


غزل شماره ۱۲

۳۴ بازديد


گرمه من برافكند از رخ خود نقاب را
گوشه نشين كند ز غم خسرو آفتاب را
خال سيه مگو بر آن لعل گرانبها بود
جوهري ازل زده نقطهٔ انتخاب را
تاب و توان ربودهٔ از دل ناتوان من
تا برخت فكندهٔ سنبل پر ز تاب را
خواهي اگر تو بنگري پيش رخش فناي خلق
بين برتاب مهر او آب و جمد مذاب را
كرده نهان مه مرا غير چوابر تيره اي
بار خدا ازاله كن از برم اين سحاب را
بهر زكوة حسن خود بوسهٔ از لبش نداد
آه چه شد كه محو شد نام و نشان ثواب را
لشكر غم ز هر طرف بهر هلاك بسته صف
ساقي سيم ساق كو تا بدهد شراب را
حاصل مدرسه بجز قال و مقال هيچ نيست
اسرار زين سپس كنم رهن بمي كتاب را


غزل شماره ۱۱

۳۳ بازديد


ايزد بسرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما
باز آي كه رونقي ندارد
بي شمع رخ تو محفل ما
چون هست نديم در بر آن گل
گل را ببراز مقابل ما
از ديده ز بسكه خون فشانديم
در خون دل است منزل ما
صيدم كرد و نگفت چون شد
آن طاير نيم بسمل ما
ترسم كه ز فيض زاهدان را
شامل شود اجر قاتل ما
يكجو مهري نگشته جز جور
زان خرمن حسن حاصل ما
از ميكده گردري گشايد
نگشوده ز درس مشكل ما
اسرار ره جنون گرفتيم
كان طره شود سلاسل ما


غزل شماره ۱۶

۳۲ بازديد


الا يا نفس قد زموالمطا يا
خداياده شكيبائي خدايا
چو روز وصل را آمد شب هجر
الي روحي دنت ايدي المنايا
بدل بارغم آمد كوه بر كوه
كما يعلوا هوادجها الثنايا
ز چشمم دجله‌هاي خون فشاندند
وناراً اضرموها في حشايا
گرم مانده است در تن نيم جاني
الاعوجوالافديكم بقايا
الاحبواعنا دل ادناي الورد
اعينوني علي بث الشكايا
بنال اسرار هنگام وداع است
بنا حل النوي جل الرزايا


غزل شماره ۱۵

۳۵ بازديد


شهنشهي طلبي باش چاكر فقرا
گداي خاك نشيني شو از در فقرا
گر آرزوست ترا فيض جام جم بردن
بكش بميكده دردي ز ساغر فقرا
بنجم ثابت و سيار گنبددوار
رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
ببر بمنظر كامل عيارشان مس قلب
كه خاك تيره شود رز ز منظر فقرا
همي دهند و ستانند خسروان را تاج
بود دو كون عطاي محقر فقرا
گرت بر آينهٔ دل نشسته زنگ خلاف
بكن مقابله باراي انور فقرا
مبين مرقع خاكي چه دروي اخگرهاست
نهفته اند به خاكستر آذر فقرا
چو ملك تن بود اقليم دل قلمروشان
اگرچه تاج نمد باشد افسر فقرا
بر اهل فقر مكن فخر خواندي ار ورقي
به سينه لوحهٔ دل هست دفتر فقرا
كنند شير فلك رام همچو گاو زمين
اگرچه مثل هلال است پيكر فقرا
گرت هوا است كه عين الحيوة ظلمت چيست
سواد ديده در آن خاك معبر فقرا
مرا بدولت فقر آن دليل روشن بس
كه فخر ميكند از فقر سرور فقرا
بود چو فقر سيه كردن خودي ز وجود
چو خال گونه بود زيب و زيور فقرا
ز فخر پا نهد اسرار بر فراز دوكون
نهند نام گراو را سگ در فقرا


غزل شماره ۱۴

۳۴ بازديد


كمان شد قامتم از بس كشيدم بار محنتها
دلم صد چاك شد از بسكه خوردم تيرآفتها
سپند از انجم و مجمرزمه هرشب از آن سوزد
كه سارد از رخ خوب توايزد دفع آفتها
دهيد اي ناصحان پندم زهول حشر تاچندم
دمي صدبار مي بينم از آن قامت قيامتها
عجب دارم كه صورت بست درمرآت آنصورت
كه بتواند كشدباآن نزاكت عكس صورتها
زنم هر لحظه اوراق كتاب ديده را برهم
كه جزنقش توگرجويم بشويم زاشك حسرتها
ز صهباي شهودش جرعهٔ ساقي كرامت كن
كه بر اسرار روشن گردد اسرار كرامتها


غزل شماره ۱۸

۳۴ بازديد


گر پريشان حالم او داند لسان حال را
ورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
گرچه بامت بس بلند و بي پر و باليم ما
همتي كان شمع رويت سوخت پر و بال را
اي امير كاروان كانديشهٔ ما نبودت
يك نظر هم ميرسد افتاده در دنبال را
سنگي از طفلي نيامد بر سر ما در جنون
چرخ در دوران ما افسرده كرد اطفال را
نغمه ام زاري دل شربم ز خوناب جگر
بين ببزم كامراني بادهٔ قوال را
عمر بگذشت و نگاهي بر من مسكين نكرد
جان من آخر نه انجامي بود اهمال را
هرچه پيش آيد زيار اسرار نبود شكوهٔ
سوي ما نبود گذاري طاير اقبال را


غزل شماره ۱۷

۳۴ بازديد


وجودش بس ز حق دارد مزايا
غداني مرية منه البرايا
دل از من برده شوخ مه لقائي
تناهي حسنه اقصي القصايا
بتي سنگين دلي سيمين عذاري
صبيح الوجه مرضي السجايا
ملاحتهاي شيرينان پر شور
عكوس من محياه مرايا
بفردوسم مخوان از خلد رويش
فمن خلي النقود بالنسايا
ز صبح طلعت و زلف شب آساش
غدت غدوات ايامي عشايا
سخن كوته بود در وصف قدش
مدي الاعمار لو قلنا تحايا
چو اسرار دهان و از ميان داشت
فقلبي في زواياه جنايا


غزل شماره ۲۱

۳۳ بازديد


دور از شاه خراسان در بلا
همچو ايوبم بكرمان مبتلا
آدم آسا از فريب آسمان
صرت من فردوس طوس را حلا
گرچه دارالفقر كرمان جنتي است
ليك در جنات سفلست و علا
اي صبا بگرفته دامانت مگر
خاك دامنگير سخت اين دلا
اي صبا از خطهٔ كرمان گذر
بر خراسان چون خورآسان از ولا
پس بآن شيرين شهر آشوب گوي
خاك راهت ديدهٔ ما را جلا
پيش تو شيريني كرمانيان
زيره در كرمان و پيش كان طلا
اي خور ثاني عجب عاشق كشي
سوختم از دوريت سنگين دلا
از خراسان بوي خون  آيد همي
الصلا اي خيل جانباز الصلا
چند الست ربكم لارا جواب
دارم از شكر لبت چشم بلا
كلب خود را يا ببايد داد بار
يا نبايد كلب خود خواند اولا
واگرفتي سايهٔ خود از سرم
فكر اسرارت نداري مجملا