من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه ملا هادي سبزواري

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار ملا هادي سبزواري كليك كنيد‌"

ملاهادي سبزواري

ملا هادي سبزواري (۱۲۱۲-۱۲۸۹ هجري قمري) فقيه و متكلم و فيلسوف شيعه ايراني است. او در شهر سبزوار به دنيا آمد. پدرش حاج ميرزا مهدي سبزواري يكي از علما بود. ملا هادي غزل‌هاي حكمي و عرفاني نيز سروده‌است و در شعر «اسرار» تخلص مي‌كرد. ملا هادي سبزواري عصر روز بيست و پنجم ذي الحجه سال ۱۲۸۹ قمري درگذشت. آرامگاه او در دروازه نيشابور سبزوار (اكنون معروف به فلكه زند) قراردارد.

  غزليات ( 184 غزل )

  رباعيات و يك دوبيتي ( و له ايضا - دو بيتي )

  ساقي نامه ( ساقي نامه - و له ايضا )

  سوال و جواب : سوال ميرزا باباي گرگاني در حين توقف سبزوار از حاج ملا هادي سبزواري

                     جواب سوال

  ترجيع بند


غزل شماره ۴

۳۱ بازديد


رشتهٔ تسبيح بگسستيم ما
بر ميان زنار بربستيم ما
جز غمت كو بود با ما همنفس
در بروي جملگي بستيم ما
پيشهٔ ما رندي و ميخواره گيست
شيشهٔ ناموس بشكستيم ما
بوالعجب بين بي مي و مطرب تمام
همچو چشم مست او مستيم ما
تا گرفتار رخ و زلفش شديم
از قيود كفر و دين رستيم ما
هستي ما از ميان برچيده شد
زين سپس از هست او هستيم ما
شاهد مقصود درخود ديده ايم
با نگاه خويش پيوستيم ما
هركه زخم كاري اسرار را
ديده داند صيد آن شستيم ما


غزل شماره ۳

۳۲ بازديد


تغييري اي صنم بده اطوار خويش را
مپسند بر من اين همه آزار خويش را
هرگز نيامدي و تسلي دهم چو طفل
هردم ز مقدمت دل بيمار خويش را
پرمايه را نظر بفرومايه عيب نيست
يكره ببين ز لطف خريدار خويش را
مرغان ز آشيانه برون افتاده ايم
گم كرده ايم ماره گلزار خويش را
تا پر فشانئي نكند وقت قتل هم
بر بست بال مرغ گرفتار خويش را
مهلت نداد صرصر ايام تا كه ما
در آشيان نهيم خس و خار خويش را
هركس كه برد لذت تير تو مرهمي
نگذاشت زخم سينهٔ افكار خويش را
زاهد مگر خرام تو ديدي كه داده است
بر باد دفتر و سرو دستار خويش را
اسرار آن و حسن ز بس گشته نقش دل
اسرار خوانده زين سبب اسرار خويش را


غزل شماره ۲

۳۳ بازديد


اي كه پنداري كه نبود حشمت و جاهي ترا
هست شرق و غرب عالم ماه تا ماهي ترا
از پيش تا چند گردي كو بكو و در بدر
رو بخويش آور كه هست از خود باو راهي ترا
گام نه اول بره پس از خود اي سالك بره
زان نهٔ آگه كه از خود هست آگاهي ترا
گر خدا خواهي تو خود خواهي بنه در گوشه اي
تا كه خود خواهي شود عين خدا خواهي ترا
جام جم خواهي بيا از خود ز خود بيخود طلب
بهر دارا ساختند آئينهٔ شاهي ترا
خوشه اي از خرمنش اسرار اگر داري طمع
اشك بايد ژاله سان و چهرهٔ كاهي ترا


غزل شماره ۵

۳۴ بازديد


از آن زلف پريشانيم چون سنبل پريشانها
وز آن چاك گريبانيم چاك اندر گريبانها
چو يك معني كه پوشاني بگوناگون عباراتي
حجار پرتو رخسارهٔ جانانه شد جانها
مريض كشور عشقم عجب نبود اگر باشد
مرا بالين ز خاره بستر از ريگ بيابانها
نگردد گرد نعش زهرآلودم سك كويت
ز بس بر جسم بيمارم زدي پر زهر پيكانها
بخاطر آوريد اي همدمان ناكامي ما را
چو بنشينيد و مي نوشيد در طرف گلستانها
مرا دامان پر از آلايش و دارم اميد آن
كه بخشايند جرم ما طفيل پاكدامانها
چنان كارم ز عشق او برسوائي كشيد اسرار
كه خوانند داستان ما بدستان دردبستانها


غزل شماره ۵

۳۵ بازديد


دل بسته نقش چهرهٔ دلدار خويش را
دارد ديار صورت ديار خويش را
هم تيره طبع خاكي و هم نور نور پاك
بنگر ز خويش نور خود و نار خويش را
پيمان همي شكستي و بيگانه خوشدي
ز اغيار فرق مي نكني يار خويش را
بر خويش بود عاشقو آيينه خانه ساخت
تا بنگرد در آينه ديدار خويش را
بيرون ز پرده نقد و متاع جهان نمود
در پرده ساخت رونق بازار خويش را
تجديد عهد بندگي خواجه خواجگي است
تا كي زياد بردهٔ اقرار خويش را
در خويشتن بديد عيان شاهد الست
هر كو دريد پرده پندار خويش را
در سرّ دل نهان بودت مهر ذات ليك
با چشم سر نديد كس انوار خويش را
اسرار خويش اگر طلبي طرح كن دوكون
جز اين كسي نيافته اسرار خويش را


غزل شماره ۸

۳۰ بازديد


اي نام خوش تو بر زبان ها
وي ياد تو زينت بيانها
از مهر رخت چو  ذره هستند
در رقص و سماع آسمانها
مرغان ترانه سنج خوانند
وصف رخ تو به بوستانها
اندر ره عشق بي سرانجام
درياهائي است بيكرانها
اي دل بشتاب زانكه رفتند
زين كاخ مجاز  كاروانها
از سروري جهان گذر كن
در باطن خود ببين جهانها
سردهنت نيافت اسرار
هر قدر شدش عيان نهانها


غزل شماره ۷

۳۳ بازديد


گرفته سبزه و گل روي صحرا
سقاك اللّه ساقي هات خمراً
ز هجرانت بسوزيم و بسازيم
لعل اللّه يحدث بعد امراً
وفا در عهد حسنت گشته ناياب
احسن العهد للحسناه يدري
ز لعلت جرعهٔ روزي چشيديم
فاحسوا من دمآء القلب دهراً
دلم بگداخت از سوز فراغت
فاجفاني الدمآيهطلن قطراً
فروغ رخ ز تار موي بنما
اريني في بهيم الليل قجراً
فروزي آتش طلعت بهر بزم
باحشائي لقد سعرت جمراً
به پيش گلشن فردوس رويش
دعوا عنا رياحينا و زهراً
دهانت سر اسرار الهي است
فقل و اكشف لسرفيك ستراً


غزل شماره ۶

۳۰ بازديد


اي قد تو سرو بوستانها
وي روي تو ماه آسمانها
گل جيب دريده تا فتاده
آوازهٔ تو بگلستانها
خوبان بجهان بسي بود ليك
آن تو كجا و آن آنها
صبري بده اي خدا به بلبل
يا مرحمتي بباغبانها
برگوي تو از سگان مائي
تا خود شنوند پاسبانها
تاب تب هجرت اي پربروي
آتش زده مغز استخوانها
اي شوخ ز جور تو صد آوخ
وي دوست ز دست تو فغانها
بي ماه رخت ز اشك شبها
تا صبح شما رم اخترانها
افسانهٔ ما هر آنكه بشنيد
لب بست دگر ز داستانها
اسرار نگاهدار  كاسرار
در دل دارند راز دانها


غزل شماره ۱۰

۳۲ بازديد


آمده از خود بتنگ كو سردار فنا
نوبت منصور رفت گشته كنون دور ما
تا نكني ترك سرپاي در اين ره منه
خود ره عشق است اين هر قدمي صد بلا
موجهٔ طوفان عشق كشتي ما بشكند
دست ضعيفان بگير بهر خدا تا خدا
خضر رهي كو كه ما عاجز و درمانده ايم
كعبه مقصود دور خار مغيلان به پا
از كف من برده دل آن بت پيمان گسل
رشك بتان چو گل غيرت ترك خطا
كيش تو عاشق كشي مهر و وفا كار من
از لب تو حرف تلخ وزلب من مرحبا
گرچه نكردي قدم رنج ببالين من
لااقل از بعد مرگ بر سرخاكم بيا
سينهٔ اسرار را محرم اسرار ساز
اي تو بزلف و برخ رهزن وهم رهنما