بخش ۷ - خطاب زمين بوس

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷ - خطاب زمين بوس

۳۶ بازديد


زهي آفتابي كه از دور دست
به نور تو بينيم در هر چه هست
چراغ ارچه باشد هم از جنس نور
جز او را به او ديد نتوان ز دور
نه آن شد كله داري پادشاه
كه دارد به گنجينه در صد كلاه
كله داري آن شد كه بر هر سري
نهد هر زمان از كلاه افسري
دماغي كه آن در سر آرد غرور
ز سرها تو كردي به شمشير دور
چو عالي بود رايت و راي شاه
همش بزم فرخ بود هم سپاه
توئي رايت از نصرت آراسته
تردد ز راي تو برخاسته
كيان گر گذشتند ازين بزمگاه
به سرسبزي آنك تو داري كلاه
تو امروز بر خلق فرماندهي
به نفس خود از آفرينش بهي
كله‌دار عالم توئي در جهان
كه از توست بر سر كلاه مهان
ز كاوس و كيخسرو و كيقباد
توئي بيشداداي به از پيشداد
چو در داد بيشي و پيشيت هست
سزد گر شوي بر كيان پيش دست
برآيي برين هفت پيروزه كاخ
كني پردهٔ تنگ هستي فراخ
ز كاس نظامي يكي طاس مي
خوري هم به آيين كاوس كي
ستامي بدان طاس طوسي نواز
حق شاهنامه ز محمود باز
دو وارث شمار از دوكان كهن
تو را در سخا و مرا در سخن
به وامي كه ناداده باشد نخست
حق وارث از وارث آيد درست
من آن گفته‌ام كه آنچنان كس نگفت
تو آن كن كه آن نيز نتوان نهفت
به گفتن مرا عقل توفيق داد
به خواندن تو را نيز توفيق باد
چو توفيق ما هر دو همره شود
سخن را يكي پايه در ده شود
به اين گل كه ريحان باغ منست
در ايوان تو شب چراغ منست
برآراي مجلس برافروز جام
كه جلاب پخته‌ست در خون خام
تو مي‌خور بهانه ز در دوردار
مرا لب به مهرست معذوردار
به آن جام كارد در انديشه هوش
همه ساله مي‌خوردنت باد نوش
دلت تازه با داو دولت جوان
تو بادي جهان را جهان پهلوان
قران تو در گردش روزگار
ميفتاد چون چرخ گردان ز كار
بلنديت بادا چو چرخ كبود
كه چرخ از بلندي نيايد فرود
دو تيغي‌تر از صبح شمشير تو
سپهر از زمين رام‌تر زير تو
درفشنده تيغت عدو سوز باد
درفش كيان از تو فيروز باد
اگر چه من از بهر كاري بزرگ
فرستادمت يادگاري بزرگ
مبادا ز تو جز تو كس يادگار
وزين يادگار اين سخن ياددار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد