بخش ۴ - تازه كردن داستان و ياد دوستان

۳۵ بازديد


به هر مدتي گردش روزگار
ز طرزي دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پيشينه كج رو كند
نوائي دگر در جهان نو كند
به بازي درآيد چو بازيگري
ز پرده برون آورد پيكري
بدان پيكر از راه افسونگري
كند مدتي خلق را دلبري
چو پيري در آن پيكر آرد شكست
جوان پيكري ديگر آرد بدست
بدينگونه بر نو خطان سخن
كند تازه پيرايه‌هاي كهن
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند
سر نخل ديگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهري آب و رنگ
دگر گوهري سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پيش پيكر شناس
همين تازه روئي بس است از قياس
كز اين نامه هم گر نرفتي ببوس
سخن گفتن تازه بودي فسوس
من آن توسنم كز رياضت گري
رسيدم ز تندي به فرمانبري
چه گنج است كان ارمغانيم نيست
دريغا جواني جوانيم نيست
جوان را چو گل نعل برابر شست
چو پيري رسد نعل بر آتشست
در آن كوره كايينه روشن كنند
چو بشكست از آيينه جوشن كنند
دل هركرا كو سخن گستر است
سروشي سراينده يارگير است
از اين پيشتر كان سخنهاي نغز
برآوردي انديشه از خون مغز
سراينده‌اي داشتم در نهفت
كه با من سخنهاي پوشيده گفت
كنون آن سراينده خاموش گشت
مرا نيز گفتن فراموش گشت
نيوشنده‌اي نيز كان مي‌شنيد
هم از شقهٔ كار شد ناپديد
چو شاه ارسلان رفت و در خاك خفت
سخن چون توان در چنين حال گفت
مگر دولت شه كند ياريي
درآرد به من تازه گفتاريي
در انديشهٔ اين گذرهاي تنگ
هم از تن توان شد هم از روي رنگ
چو طوفان انديشه را هم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبي از دل تنگ تاريك‌تر
رهي از سر موي باريكتر
در آن شب چگونه توان كرد راه
درين ره چگونه توان ديد چاه
فلك پاسگه را براندوده نيل
سر پاسبان مانده در پاي پيل
بر اين سبزهٔ آهو انگيخته
ز ناف زمين نافه‌ها ريخته
نه شمعي كه باشد ز پروانه دور
نه پروانه‌اي داشت پرواي نور
من آن شب نشسته سوادي به چنگ
سيه‌تر ز سوداي آن شب به رنگ
به غواصي بحر در ساختن
گه اندوختن گاهي انداختن
چو پاسي گذشت از شب دير باز
دو پاس دگر ماند هر يك دراز
شتاب فلك را تك آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد
من از كلهٔ شب در اين دير تنگ
همي بافتم حلهٔ هفت رنگ
مسيحا صفت زين خم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا كاول اين پرورش كاربود
ولينعمتي در دهش يار بود
عماد خوئي خواجه ارجمند
كه شد قد قايد بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا كرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در
نديدم كسي در سراي كهن
كه دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد كه بيند در او مشتري
بدين مهر بردارد انگشتري
بود مدبري كان جنان را جهان
به نيرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته كاري پياپي غمي
نه كس غمگساري نه كس همدمي
ز يك قابله چند زايد سخن
چه خرما گشايد ز يك نخل بن
من آن شب تهي مانده از خواب و خورد
شناور درين بركهٔ لاجورد
شبي و چه شب چون يكي ژرف چاه
فتاده درو رخت خورشيد و ماه
شبي كز سياهي بدان پايه بود
كزو نور در تهمت سايه بود
من از دولت شه كمندي به دست
گرفته بسي آهوي شير مست
درافكنده طرحي به درياي ژرف
به طرح اندرون ماهيان شگرف
رصد بسته بر طالع شهريار
سخن كرده با ساعت نيك بار
بدان تا كنم شاه را پيشكش
برآميخته خيل چين با حبش
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت آباد فترت پذير
شده دولت شه مرا دستگير
گوهر جوي را تيشه بر كان رسيد
جگر خوردن دل به پايان رسيد
چو زرين سراپردهٔ آفتاب
به خر پشتهٔ كوه برزد طناب
من شب نياسوده برخاستم
به آسودگي بزمي آراستم
سريري به آيين سلطانيان
زدم بر سر كوي روحانيان
بساطي كشيدم به ترتيب نو
براو كردم انديشه را پيش رو
مي‌و نقل و ريحان مرا همنفس
زبان و ضمير و سخن بود و بس
سرم چون ز مي تاب مستي گرفت
سخن با سخاهم نشستي گرفت
در آمد به غريدن ابر بلند
فرو ريخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شير بود
زبانم در آن شغل شمشير بود
دو جا مرد را بود بايد دلير
يكي نزد آتش يكي نزد شير
مگر آتش و شير هم گوهرند
كه از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نيك اختري
دف زهره و دفتر مشتري
گه از لطف بر ساختم زيوري
گه از گنج حكمت گشادم دري
جهاني به گوهر برانباشتم
كه چون شاه گوهر خري داشتم
دگر باره بركان گشادم كمين
برانداختم مغز گنج از زمين
به دعوي دروغي نبايد نمود
زر و آتش اينك توان آزمود
شرفنامه را تازه كردم نورد
سپيداب را ساختم لاجورد
دگر باره اين نظم چيني طراز
ببين تا كجا مي‌كند تركتاز
به اول چه كشتم به آخر چه رست
شكسته چنين كرد بايد درست
بسي سالها شد كه گوهر پرست
نياورد از اينگونه گوهر به دست
فروشندهٔ گوهر آمد پديد
متاع از فروشنده بايد خريد
چه فرمود شه باغي آراستن
سمن كشتن و سرو پيراستن
به سرسبزي شاه روشن ضمير
به نيروي فرهنگ فرمان پذير
يكي سرو پيراستم در چمن
كه بر ياد او مي‌خورد انجمن
سخن زين نمط هر چه دارد نوي
بدين شيوهٔ نو كند پيروي
دلي بايد انديشه را تيز و تند
برش بر نيايد ز شمشير كند
سخن گفتن آسان بر آن كس برد
كه نظم تهيش از سخن بس بود
كسي كو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواري آرد سخن را به چنگ
غلط كاري اين خيالات نغز
برآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمي سرم را پر از دود كرد
ز خشگي تنم را نمك سود كرد
به ترتيب اين بكر شوهر فريب
مرا صابري باد و شه را شكيب
سخن بين كجا بارگه مي‌زند
چه مي‌گويم او خود چه ره مي‌زند
ندانم كه اين جادوئيهاي چست
چگونه درين بابلي چاه رست
كه آموخت اين زهره را زير زند
كه سازد نواهاي هاروت بند
بدين سحر كو آب زردشت برد
بسا زند را كاتش زنده مرد
كجا قطره تا در به دريا برد
خرد آرد و زين بصرهٔ خرما برد
من آن ابرم اين طرف شش طاق را
كه آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گيا جرعه خواران من
ز من سبز و تشنه به باران من
چو سايه كه هنجار دارد ز نور
وزو دارد آميزش خويش دور
ز من گر چه شوريده شد خوابشان
هم از فيض جوي منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند
قباله نويسان حرف منند
من ادرار اين فيض از آن يافتم
كه روي از دگر چشمه‌ها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
كه مينا پذيرد ز ياقوت رنگ
چو من كردم آيينه را تابناك
پذيرندهٔ پاك شد جاي پاك
نخواندي كه از صقل چيني حصار
چگونه ستد روميان را نگار
چو خواهي كه بر گنج يابي كليد
نبايد عنان از رياضت كشيد
مثل زد در اين آنكه فرزانه بود
كه برنايد از هيچ ويرانه دود
بسا خواب كاول بود هولناك
نشاط آورد چون شود روز پاك
بسا چيز كو دردل آرد هراس
سرانجام از آن كرد بايد سپاس
جهان پر شد از دعوي انگيختن
برين نطع ترسم ز خون ريختن
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نمايد ز آب
نسوزاند آن چرك را آفتاب
چو بر عادت خود درآيد خريف
هوا دور باشد ز باد لطيف
وبا خيزد از تري آب و ابر
كه باشد نفس را گذرگه سطبر
ببايد يكي آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم كه در بزم شاه
ندارم جز اين يك وثيقت نگاه
خداي از پي بندگيم آفريد
بجز بندگي نايد از من پديد
به نيك و به بد مرد آموزگار
نپيچد سر از گردش روزگار
بهرچش رسد سازگاري كند
فلك برستيزنده خواري كند
ندارد جهان خوي سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان
چو ابريشمي بسته بيند بساز
كند دست خود بر بريدن دراز
دو كرم است كان در بريشم كشي
كند دعوي آبي و آتشي
يكي كارگاه بريشم تند
يكي كاروان بريشم زند
دو باشد مگس انگبين خانه را
فريبنده چون شمع پروانه را
كند يك مگس مايهٔ خورد و خفت
به دزدي خورد ديگري در نهفت
يكي زان مگس كه انگبين گر بود
به از صد مگس كه انگبين خور بود
از آن پيش كارد شبيخون شتاب
چو دراج در ده صلاي كباب
ز حرصي چه بايد طلب كرد كام
كه گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوش‌گيري بسوزي ز درد
و گر بر نجوشي شوي خام و سرد
سپهر اژدهائيست با هفت سر
به زخمي كي اندازد از مه سپر
درين طشت غربالي آبگون
تو غربال خاكي فلك طشت خون
گر او با تو چون طشت شد آبريز
تو با او چو غربال شو خاك بيز
كجا خاكدان باشد و آبگير
ز غربال و طشتي بود ناگزير
فسونگر خم است اين خم نيلگون
كه صد گونه رنگ آيد از وي برون
اگر جادوئي بر خمي شد سوار
خمي بين برو جادوان صد هزار
حساب فلك را رها كن ز دست
كه پستي بلند و بلنديست پست
گهي زير ماگاه بالاي ماست
اگر زير و بالاش خواني رواست
درين پرده با آسمان جنگ نيست
كه اين پرده با كس هماهنگ نيست
چه بازيچه كين چرخ بازيچه رنگ
نبازد در اين چار ديوار تنگ
كسي را كه گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد كمند
چو روباه سرخ ار كلاهش دهد
بخورد سگان سپاهش دهد
درين چار سو چند سازيم جاي
شكم چارسو كرده چون چارپاي
سرآنگاه بر چار بالش نهيم
كزين كنده چاربالش رهيم
رباطي دو در دارد اين دير خاك
دري در گريوه دري در مغاك
نيامد كسي زان در اينجا فراز
كزين در برونش نكردند باز
فسرده كسي كو درين چاه بست
چو برف اندر افتاد و چون يخ ببست
خنك برق كوجان به گرمي سپرد
به يك لحظه زاد و به يك لحظه مرد
نه افسرده شمعي كه چون برفروخت
شبي چند جان كند و آنگاه سوخت
كسيرا كه كشتي نباشد درست
شناور شدن واجب آيد نخست
نبيني كه ماهي به درياي ژرف
نينديشد از هيچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام
يرق داده به زآن كه باشد جمام
جهان آن جهان شد كه از مكر و فن
گه آب تو ريزد گهي خون من
سپهر آن سپهرست كز داغ و درد
گه از رق كند رنگ ما گاه زرد
درين ره كسي پرده داند نواخت
كه هنجار اين ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم كجا راهبر
چنان وقت وقت آيدم مرگ پيش
كه اميد بردارم از عمر خويش
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد
خيالي به خوابي به در مي‌برم
به افسانه عمري به سر مي‌برم
به اين پر كجا بر توانم پريد
به پائي چنين در چه دانم رسيد
بدين چار سوي مخالف روان
نيم رسته گر پيرم و گر جوان
اگر وقع پيران درآرم به كار
جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنين تن جواني كنم
به جان كسان زندگاني كنم
همان به كه با هر كهن تازه‌اي
نمايم بقدر وي اندازه‌اي
مگر تارها كردن اين بند را
نيازارم اين همرهي چند را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد