من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۷ - بازگشتن اسكندر از حد شمال به عزم روم

۳۷ بازديد


مغني بساز ازدم جان‌فزاي
كليدي كه شد گنج گوهر گشاي
برين در مگر چون كليد آوري
ازو گنج گوهر پديد آوري
چو ميوه رسيده شود شاخ را
كديور فرامش كند كاخ را
ز بس ميوه باغ آراسته
زمين محتشم گردد از خواسته
ز شادي لب پسته خندان شود
رطب بر لبش تيز دندان شود
شود چهرهٔ نار افروخته
چو تاجي در او لعلها دوخته
رخ سرخ سيب اندر آيد به غنج
به گردن كشي سر برآرد ترنج
عروسان رز را زمي گشته مست
همه سيب و نارنج بيني به دست
ز بس نار كاورده بستان ز شاخ
پر از نار پستان شده كوي و كاخ
به دزدي هم از شاخ انجيردار
در آويخته مرغ انجير خوار
ز بي روغني خاك بادام دوست
ز سر كنده بادام را مغز و پوست
لب لعل عناب شكر شكن
زده بوسه بر فندق بي دهن
درختان مگر سور مي‌ساختند
كه عناب و فندق برانداختند
ز سرمستي انگور مشگين كلاه
برانگشت پيچيده زلف سياه
كدو بر كشيده طرب رود را
گلوگير كشته به امرود را
سبدهاي انگور سازنده مي
زروي سبد كش برآورده خوي
شده خوشه پالوده سر تا به دم
ز چرخشت شيرش شده سوي خم
لب خم برآورده جوش و نفير
هم از بوي شيره هم از بوي شير
درين فصل كافاق را سور بود
سكندر ز سوري چنان دور بود
بيابن و وادي و دريا و كوه
شب و روز مي‌گشت با آن گروه
بسي خلق را از ره صلح و جنگ
برون آوريد از گذرهاي تنگ
چو پيمانهٔ عمرش آمد به سر
بر او نيز هم تنگ شد رهگذر
جهان را به آمد شدن هر كه هست
دولختي دري ديد لختي شكست
ازين سرو شش پهلوي هفت شاخ
كه بالاش تنگست و پهلو فراخ
چنانش آمد آواز هاتف به گوش
كزين بيشتر سوي بيشي مكوش
رساندي زمين را به آخر نورد
سوي منزل اولين باز گرد
سكندر چو بر خط نگارد دبير
بود پنج حرف اين سخن يادگير
بسست اينكه بر كوه و درياي ژرف
زدي پنج نوبت بدين پنج حرف
زكار جهان پنجه كوتاه كن
سوي خانه تا پنج مه راه كن
مگر جان به يونان بري زين ديار
نيوشندهٔ مست شد هوشيار
بترسيد و گوشي برآواز داشت
از آن خوش ركابي عنان بازداشت
به شايستگان راز معلوم كرد
وز آنجا گرايش سوي روم كرد
به خشكي و تري و دريا و دشت
بسي راه و بي راه را در نوشت
به كرمان رسيد از كنار جهان
ز كرمان درآمد به كرمانشهان
وز آنجا به بابل برون برد راه
ز بابل سوي روم زد بارگاه
چو آمد ز بابل سوي شهر زور
سلامت شد از پيكر شاه دور
به سستي درآمد تك بارگي
ز طاقت فرو ماند يك‌بارگي
بكوشيد كارد سوي روم راي
فرو بسته شد شخص را دست و پاي
گمان برد كابي گزاينده خورد
در و زهر و زهر اندر و كار كرد
نهيب توهم تنش را گداخت
نشد كارگر هر علاجي كه ساخت
دو اسبه فرستاد قاصد ز پيش
به يونان زمين پيش دستور خويش
كه بشتاب و تعجيل كن سوي من
مگر بازبيني يكي روي من
همان زيركان را كه كار آگهند
بياور اگر صد و گر پنجهند
چو قاصد به دستور دانا رسيد
در بسته را جست با خود كليد
نديد آنچه زو رستگاري بود
درو نقش اميدواري بود
همه زيركان را ز يونان و روم
طلب كرد و آمد بدان مرز و بوم
هم از ره درآمد بر شهريار
به روزي نه كان روز بود اختيار
تن شاه را بر زمين ديد پست
به رنجي كه نتون از آن رنج رست
پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه
بماليدش انگشت بر نبضگاه
چو اندازهٔ نبض ديد از نخست
نشان از دليلي دگر بازجست
بفرمود از آنجا كه در خورد بود
دوائي كه داروي آن درد بود
دواگر بود جمله آب حيات
وفا چون كند چون درآيد وفات
جهانجوي را كار از آن درگذشت
كه رنجش به راحت كند بازگشت
از آن مايه كز خانهٔ اصل برد
وديعت به خواهندگان مي‌سپرد
جهان چون زرش داد در ديك خاص
خلاصي كه از خاك بايد خلاص
وجودش كه ساكن شد از تاختن
درآمد به برگ عدم ساختن
شكر خنده شمعي كه جان مي‌نواخت
چو شمع و شكر ز آب و آتش گداخت
برآمد يكي باد و زد بر چراغ
فرو ريخت برگ از درختان باغ
نه سبزي رها كرد بر شاخ سرو
نه پر ماند بر نوبهاري تذرو
فروزنده گلهاي با بوي مشك
فرو پژمريدند بر خاك خشك
سكندر كه بر سفت مه زين نهاد
ز نالندگي سر به بالين نهاد


بخش ۴۰ - رسيدن نامه اسكندر به مادرش

۳۶ بازديد


مغني يك امشب برآواز چنگ
خلاصم ده از رنج اين راه تنگ
مگر چون شود راه بر من فراخ
برم رخت بيرون ازين سنگلاخ
زمستان چو پيدا كند دستبرد
فرو بارد از ابر باران خرد
گلو درد آفاق را از غبار
لعابي زجاجي دهد روزگار
در و دشت را شبنم چرخ كوز
كند ايمن از تف و تاب تموز
به تشنه گياهي جلاب گير
يخ خرد كرده دهد ز مهرير
جوان‌مردي باغ پيرايه سنج
شود مفلس از كيمياهاي گنج
دهند آب ريحان فروشان دي
سفالينه خم را ز ريحان مي
خم خان دهقان چو آيد به جوش
قصب بفكند پير پشمينه پوش
غزالان كه در نافه مشك آورند
كباب‌تر و نقل خشك آورند
نشينند شاهان به رامشگري
خورند آب حيوان اسكندري
چه گفتم دگر ره چه زاد از سخن
چه بازي بر آراست چرخ كهن
چو زاسكندر آمد به روم آگهي
كه عالم شد ازشاه عالم تهي
ملوك طوايف بهر كشوري
نشستند و گيتي ندارد سري
بزرگان اگر دست‌بوس آورند
به درگاه اسكندروس آورند
همه زيور روم شد زاغ رنگ
به روم اندر آمد شبيخون زنگ
همان نامه شه كه بنوشت پيش
به مادر سپردند بر مهر خويش
چو مادر فرو خواند غم نامه را
سيه كرد هم جام و هم جامه را
ز طومار آن نامهٔ دل شكن
چو طومار پيچيد بر خويشتن
ولي گر چه شد روز بر وي سياه
سر خود نپيچيد از اندرز شاه
به اميد خوشنودي جان او
نگهداشت سوگند و پيمان او
پس شاه نيز او فراوان نزيست
همه ساله خون خورد و خون مي‌گريست
چو شد كار او نيز هم ساخته
ازو نيز شد كار پرداخته


بخش ۳۹ - سوگند نامه اسكندر به سوي مادر

۳۵ بازديد


مغني دگر باره بنواز رود
به يادآر از آن خفتگان در سرود
ببين سوز من ساز كن ساز تو
مگر خوش بخفتم برآواز تو
چو برگل شبيخون كند زمهرير
به طفلي شود شاخ گلبرگ پير
نشايد شدن مرگ را چاره‌ساز
در چاره بركس نكردند باز
تب مرگ چون قصد مردم كند
علاج از شناسنده پي گم كند
چو شب را گزارش درآمد به زيست
بخنديد خورشيد و شبنم گريست
جهاندار نالنده‌تر شد ز دوش
ز بانگ جرسها برآمد خروش
ارسطو جهانديدهٔ چاره ساز
به بيچارگي ماند از آن چاره باز
كاميد بهي در شهنشه نديد
در اندازهٔ كار او ره نديد
به شه گفت كاي شمع روشن روان
به تو چشم روشن همه خسروان
چو پروردگان را نظر شد زكار
نظر دار بر فيض پروردگار
از آن پيشتر كامد اين سيل تيز
چرا بر نيامد ز ما رستخيز
وزان پيش كاين مي‌بريزد به جام
چرا جان ما بر نيامد ز كام
نخواهم كه موئيت لرزان شود
ترا موي افتد مرا جان شود
وليك از چنين شربتي ناگزير
نباشد كس ايمن زبرنا و پير
نه دل مي‌دهد گفتن اين مي بنوش
كه ميخوارگان را برآرد ز هوش
نه گفتن توان كاين صراحي بريز
كه در بزم شه كرد نتوان ستيز
دريغا چراغي بدين روشني
بخواهد نشستن ز بي روغني
مدار از تهي روغني دل به داغ
كه ناگه ز پي برفروزد چراغ
جهاندار گفتا ازين درگذر
كه آمد مرا زندگاني بسر
به فرمان من نيست گردان سپهر
نه من داده‌ام گردش ماه و مهر
كفي خاكم و قطره‌اي آب سست
ز نر ماده‌اي آفريده نخست
ز پروردگيهاي پروردگار
به آنجا رسيدم سرانجام كار
كه چندان كه شايد شدن پيش و پس
مرا بود بر جملگي دسترس
در آن وقت كردم جهان خسروي
كه هم جان قوي بود و هم تن قوي
چو آمد كنون ناتواني پديد
به ديگر كده رخت بايد كشيد
مده بيش ازينم شراب غرور
كه هست آب حيوان ازين چاه دور
زدوزخ مشو تشنه را چاره جوي
سخن در بهشتست و آن چارجوي
دعا را به آمرزش آور به كار
مگر رحمتي بخشد آمرزگار
چو رخت از بر كوه برد آفتاب
سر شاه شاهان در آمد به خواب
شب آمد چه شب كاژدهائي سياه
فرو بست ظلمت پس و پيش راه
شبي سخت بي مهر و تاريك چهر
به تاريكي اندر كه ديدست مهر
ستاره گره بسته بر كارها
فرو دوخته لب به مسمارها
فلك دزد و ماه فلك دزدگير
بهم هردو افتاده در خم قير
جهان چون سيه دودي انگيخته
به موئي ز دوزخ درآويخته
در آن شب بدانگونه بگداخت شاه
كه در بيست و هفتم شب خويش ماه
چو از مهر مادر به ياد آمدش
پريشاني اندر نهاد آمدش
بفرمود كز روميان يك دبير
كه باشد خردمند و بيدار و پير
به دود سيه در كشد خامه را
نويسد سوي مادرش نامه را
در آن نامه سوگندهاي گران
فريبنده چون لابه مادران
كه از بهر من دل نداري نژند
نكوشي به فرياد ناسودمند
دبير زبان آور از گفت شاه
جهان كرد برنامه خوانان سياه
دو شاخه سركلك يك شاخ كرد
فلك را به فرهنگ سوراخ كرد
چو بر شقهٔ كاغذ آمد عبير
شد اندام كاغذ چو مشگين حرير
ز پرگار معني كه باريك شد
نويسنده را چشم تاريك شد
پس از آفرين آفريننده را
كه بينائي او داد بيننده را
يكي و بدو هر يكي را نياز
يكايك همه خلق را كارساز
چنين بسته بود آن فروزان نگار
از آن پرورشها كه آيد به كار
كه اين نامه از من كه اسكندرم
سوي چار مادر نه يك مادرم
كه گر قطره شد چشمه بدرود باد
شكسته سبو برلب رود باد
اگر سرخ سيبي درآمد به گرد
ز رونق ميفتاد نارنج زرد
بر اين زرد گل گرستم كرد باد
درخت گل سرخ سرسبز باد
نه اين گويم اي مادر مهربان
كه مهر از دل آيد فزون از زبان
بسوزي يكي گر خبر بشنوي
كه چون شد به باد آن گل خسروي
مسوز از پي دست پرورد خويش
بنه دست بر سوزش درد خويش
ازين سوزت ايام دوري دهاد
خدايت درين غم صبوري دهاد
به شيري كه خوردم ز پستان تو
به خواب خوشم در شبستان تو
به سوز دل مادر پيش مير
كه باشد جوان مرده و او مانده پير
به فرمان پذيران دنيا و دين
به فرماندهٔ آسمان و زمين
به حجت نويسان ديوان خاك
به جاويد مانان مينوي پاك
به زندانيان زمين زير خشت
به نزهت نشينان خاك بهشت
به جاني كزو جانور شد نبات
به جان داوري كارد از غم نجات
به موجي كه خيزد ز درياي جود
به امري كزو سازور شد وجود
به آن نام كز نامها برترست
به آن نقش كارايش پيكرست
به پرگار هفت آسمان بلند
به فهرست هفت اختر ارجمند
به آگاهي مرد يزدان شناس
به ترسائي عقل صاحب قياس
به هر شمع كز دانش افروختند
به هر كيسه كز فيض بر دوختند
به فرقي كه دولت براو تافتست
به پائي كه راه رضا يافتست
به پرهيز گاران پاكيزه‌راي
به باريك بينان مشكل گشاي
به خوشبوئي خاك افتادگان
به خوش‌خوئي طبع آزادگان
به آزرم سلطان درويش دوست
به درويش قانع كه سلطان خود اوست
به سرسبزي صبح آراسته
به مقبولي نزل ناخواسته
به شب زنده داران بيگاه خيز
به خاكي غريبان خونابه ريز
به شب ناله تلخ زندانيان
به قنديل محراب روحانيان
به محتاجي طفل تشنه به شير
به نوميدي دردمندان پير
به ذل غريبان بيمار توش
به اشك يتيمان پيچيده گوش
به عزلت نشينان صحراي درد
به ناخن كبودان سرماي سرد
به ناخفتگيهاي غمخوارگان
به درماندگيهاي بيچارگان
به رنجي كه خسبد برآسودگي
به عشقي كه پاكست از آلودگي
به پيروزي عقل كوتاه دست
به خرسندي زهد خلوت پرست
به حرفي كه در دفتر مردميست
به نقشي كه محمل كش آدميست
به دردي كه زخمش پديدار نيست
به زخمي كه با مرهمش كار نيست
به صبري كه در ناشكيبا بود
به شرمي كه در روي زيبا بود
به فرياد فرياد آن يك نفس
كه نوميد باشد ز فريادرس
به صدقي كه رويد زدين پروران
به وحيي كه آيد به پيغمبران
بدان ره كزو نيست كس را گزير
بدان راهبر كو بود دستگير
به آن در كزين درگذشتن به دوست
مرا و ترا بازگشتن به دوست
به ناديدن روي دمساز تو
به محرومي گوش از آواز تو
به آن آرزو كز منت بس مباد
بدين عاجزي كاين چنين كس مباد
به داد آفريني كه دارنده اوست
همان جان ده و جان برآرنده اوست
كه چون اين وثيقت رسد سوي تو
نگيرد گره طاق ابروي تو
مصيبت نداري نپوشي پلاس
به هنجار منزل شوي ره شناس
نپيچي به ناله نگردي ز راه
كني در سرانجام گيتي نگاه
اگر ماندني شد جهان بر كسي
بمان در غم و سوگواري بسي
ور ايدونكه بر كس نماند جهان
تو نيز آشنا باش با همرهان
گرت رغبت آيد كه انده خوري
كني سوگواري و ماتم گري
از آن پيش كانده خوري زينهار
برآراي مهمانيي شاهوار
بخوان خلق را جمله مهمان خويش
منادي برانگيز بر خوان خويش
كه آن كس خورد اين خورشهاي پاك
كه غايب نباشد ورا زير خاك
اگر زان خورشها خورد ميهمان
تو نيز انده من بخور در زمان
وگر كس نيارد نظر سوي خورد
تو نيز انده غايبان درنورد
غم من مخور كان من در گذشت
به كار غم خويش كن بازگشت
چنان دان كه پايم دوچندين درنگ
نه هم پاي عمرم درآيد به سنگ؟
چو بسياري عمر ما اندكيست
اگر ده بود سال و گر صد يكيست
چرا ترسم از رفتن هشت باغ
كه در با كليدست و ره با چراغ
چرا سر نيارم سوي آن سرير
كه جاويد باشم بر او جايگير
چرا خوش ترانم بدان صيدگاه
كه بي دود ابرست و بي گرد راه
چو بر من نماند اين سراي فريب
زمن باد واماندگان را شكيب
چو شبديز من جست از اين تند رود
زمن باد بر دوستداران درود
رهانيد ما را فلك زين حصار
كه بادا همه كس چو ما رستگار
چو نامه بسر برد و عنوان نبشت
فرستاد و خود رفت سوي بهشت
به صد محنت آورد شب را به روز
همه روز ناليد با درد و سوز
ديگر شب كه شب تخت بر پيل زد
زمين چون فلك جامه در نيل زد
چو خورشيد گردنده بر گرد روي
در آن شب ز ناخن برآورد موي
ستاره فروريخت ناخن ز چنگ
هوا شد پر از ناخن سيم رنگ
ز ديده فرو بستن روي شاه
به ناخن خراشيدهٔ روي ماه
پلاسي ز گيسوي شب ساختند
زمين را به گردن درانداختند
ز كام ذنب زهري انگيختند
مه چرخ را در گلو ريختند
دگرگونه شد شاه از آيين خويش
كاجل ديد بالاي بالين خويش
بيفشرد خون رگش زير پي
ز جوشيدن خون بر آورد خوي
سياهي ز ديده بدزديد خال
سپيده دمش را درآمد زوال
به جان آمد و جانش از كار شد
دم جان سپردن پديدار شد
بخنديد و در خنده چون شمع مرد
بدان كس كه جان داد جان را سپرد
ز شمع دمنده چنان رفت نور
كز او ماند بيننده را چشم دور
شتابنده مرغ آن چنان بر پريد
كه تا آشيان هيچ مرغش نديد
نديدم كسي را زكار آگهان
كه آگه شد از كارهاي نهان
درين كار اگر چارهٔ كس شناخت
چرا چارهٔ كار خود را نساخت
سكندر چو بربست ازين خانه رخت
زدندش به بالاي اين خيمه تخت
چه نيكي كه اندر جهان او نكرد
جهانش بيازرد و نيكو نكرد
سرانجام چون در پس پرده رفت
ز بيداد گيتي دل آزرده رفت
اگر چه ز ره تافتن تفته بود
رهي رفت كان راه نارفته بود
ره انجام را هر كجا ساز داد
از آن ره به گيتي خبر باز داد
چرا چون به كوچ عدم راه رفت
خبرهاي آن راه با كس نگفت
مگر هر كه درگيرد اين راه پيش
فرامش كند راه گفتار خويش
اگر گفتني بودي اين قصه باز
نهفته نماندي درين پرده راز
بهار سكندر چو از باد سخت
به خاك اوفتاد از كياني درخت
زدند از كمرهاي زركار او
يكي مهد زرين سزاوار او
پرند درونش ز كافور پر
به ديباي بيرون برآموده در
از اندودن مشك و ماورد و عود
به جودي شده موج طوفان جود
رقيبي كه عطرش كفن ساي كرد
به تابوت زرين درش جاي كرد
چو تن مرد و اندام چون سيم سود
كفن عطر و تابوت سيمين چه سود
ز تابوت فرموده بد شهريار
كه يك دست او را كنند آشكار
در آن دست خاكي تهي ريخته
منادي ز هر سو برانگيخته
كه فرمانده هفت كشور زمين
همين يك تن آمد ز شاهان همين
ز هر گنج دنيا كه دربار بست
بجز خاك چيزي ندارد به دست
شما نيز چون از جهان بگذريد
ازين خاكدان تيره خاكي بريد
سوي مصر بردندش از شهر زور
كه بود آن ديار از بد انديش دور
به اسكندريش وطن ساختند
ز تختش به تخته در انداختند
ز داغ جهان هيچ‌كس جان نبرد
كس اين رقعه با او به پايان نبرد
برابر در ايوان آن تختگاه
نهادند زيرزمين تخت شاه
ندارد جهان دوستي با كسي
نيابي درو مهرباني بسي
به خاكش سپردند و گشتند باز
در دخمه كردند بر وي فراز
جهان را بدينگونه شد رسم و راه
به آرد بگاه و ندارد نگاه
به پايان رساندند چندين هزار
نيامد به پايان هنوز اين شمار
نه زين رشته سر مي‌توان تافتن
نه سر رشته را مي‌توان يافتن
تجسس گري شرط اين كوي نيست
درين پرده جز خامشي روي نيست
ببين در جهان گر جهان ديده‌اي
كز و چند كس را زيان ديده‌اي
جهاني كه با اين‌چنين خواريست
نه در خورد چندين ستمگاريست
چه بيني درين طارم سرمه گون
كه مي آيد از ميل او سيل خون
چو خورشيد شد آتشين ميل او
در انداز سنگي به قنديل او
درين ميل منگر كه زرين وشست
كه آن زر نه از سرخي آتشست
سر سازگاري ندارد سپهر
كمر بسته بر كين ما ماه و مهر
مشو جفت اين جادوي زرق ساز
كه پنهان كشست آشكارا نواز
برون لاف مرهم پرستي زند
درون زخمهاي دو دستي زند
ز شغل جهان دركش ايدوست دست
كه ماهي بدين جوشن از تيغ رست
چو طوفان انصاف خواهي بود
نترسد ز غرق آنكه ماهي بود
جهان چون دكان بريشم كشيست
ازو نيمي آبي دگر آتشيست
دهد حلقه‌اي را ازينسو بهي
وزان سو كند حلقه‌اي را تهي
به گيتي پژوهي چه پائيم دير
كه دوديست بالا و گرديست زير
بدان ماند احوال اين دود و گرد
كه هست آسمان با زمين در نبرد
اگر آسمان با زمين ساختي
ز ما هر زمانش نپرداختي
نظامي گره برزن اين بند را
مترس و مترسان تني چند را
به مهماني بزم سلطان شدن
نشايد بره بر پشيمان شدن
چو سلطان صلا دردهد گوش كن
مي تلخ بر ياد او نوش كن
سكندر كزان جام چون گل شكفت
ستد جام و بر ياد او خورد و خفت
كسي را كه آن مي‌خورد نوش باد
بجز ياد سلطان فراموش باد


بخش ۴۲ - انجامش روزگار ارسطو

۳۶ بازديد


مغني دلم سير گشت از نفير
برآور يكي ناله بر بانگ زير
مگر نالهٔ زيرم آيد به گوش
ازين ناله زار گردم خموش
سكندر چو زين كنده بگشاد بند
برافكند بر حصن گردون كمند
همه فيلسوفان درگاه او
در آن پويه گشتند همراه او
ارسطو چو واماند از آن آفتاب
از ابر سيه بست بر خود نقاب
سياهي بپوشيد و در غم نشست
چو وقت آمد او نيز هم رخت بست
ز سرو سهي رفت بالندگي
طبيعت درآمد به نالندگي
نشستند يونانيان گرد او
ز استاد او تا به شاگرد او
چو ديدند كان پيك منزل شناس
به منزل شود بي رقيبان پاس
خبر بازجستند از آن هوشمند
كه پيدا كن احوال چرخ بلند
بگو تا چه جوهر شد اين آسمان
كزو دور شد هر كسي را گمان
شتابنده راه ديگر سراي
چنين گفت كايزد بود رهنماي
بسي رهبري بر فلك ساختم
بدين دل كه من پرده بشناختم
چو خواهم شد اكنون به بيچارگي
درين ره نبينم جز آوارگي
جهان فيلسوف جهان خواندم
رصد بند هفت آسمان داندم
جهان مدخل از دانش آراستم
نبشتم درو هر چه مي‌خواستم
همه در شناسائي اختران
فرو گفته احوال گردون درآن
كنون كز يقين گفت بايد سخن
رها كن رصد نامهاي كهن
به يزدان پاك ار مرا آگهيست
كه اين خوان پوشيده پر يا تهيست
سخن چون بدينجا رسانيد ساز
سخنگوي مرد از سخن ماند باز
بپالود روغن ز روشن چراغ
بفرمود كارند سيبي ز باغ
به كف برنهاد آن نوازنده سيب
به بوئي همي داد جان را شكيب
نفس را چو زين طارم نيل رنگ
گذرگه درآمد به دهليز تنگ
بخنديد و گفت الرحيل اي گروه
كه صبح مرا سر برآمد ز كوه
ز يزدان پاك آمد اين جان پاك
سپردم دگر ره به يزدان پاك
بگفت اين و برزد يكي باد سرد
برآورد گردون ازو نيز گرد
چوبگذشت و بگذاشت آسيب را
به باران بينداخت آن سيب را


بخش ۴۱ - ناليدن اسكندروس در مرگ پدر و رها كردن پادشاهي

۳۵ بازديد


مغني بدان ساز غمگين نواز
درين سوزش غم مرا چاره ساز
مگر كز يك آواز رامش فروز
مرا زين شب محنت آري به روز
پس از مرگ اسكندر اسكندروس
به آشوب شاهي نزد نيز كوس
اگر چه ز شاهان پيروز بخت
جز او كس نيامد سزاوار تخت
بدين ملك ده روزه رائي نداشت
كه چندان نو آيين نوائي نداشت
بناليد چون بلبل دردمند
كه زير افتد از شاخ سر و بلند
بزرگان لشگر نمودند جهند
كه با آن وليعهد بندند عهد
در گنج بر وي گشايند باز
بجاي سكندر برندش نماز
ملك زاده را عزم شاهي نبود
كه در وي جز ايزد پناهي نبود
ز شاهان و لشگركشان عذر خواست
كه بر جزمني شغل داريد راست
كه بر من حرامست مي خواستن
بجاي پدر مجلس آراستن
مرا با حساب جهان كار نيست
كه اين رشته را سر پديدار نيست
گمانم نبد كان جهانگير شاه
به روز جواني كند عزم راه
فرو ماند ايوان اورنگ را
پذيرا شود دخمه تنگ را
من از خدمت خاكيان رسته‌ام
به ايزد پرستي ميان بسته‌ام
بر اين سرسري پول ناپايدار
چگونه توان كرد پاي استوار
همانا كه بيش از پدر نيستم
پدر چون فرو رفت من كيستم
نه خواهم شدن زو جهان گيرتر
نه زو نيز باراي و تدبيرتر
ز دنيا چه ديد او بدان دلكشي
كه من نيز بينم همان دل خوشي
چو ديدم كزين حلقه هفت جوش
بر آن تختور شد جهان تخته پوش
همه تخت و پيرايه را سوختم
به تخت كيان تخته بردوختم
نشستم به كنجي چو افتادگان
به آزادي جان آزادگان
هوسهاي اين نقره زر خريد
بسا كيسه كز نقره و زر دريد
چو پيمانه پر گشت و پرتر كني
به سر دركني هر چه در سر كني
همان به كه پيش از برانگيختن
شوم دور ازين جاي بگريختن
ندارم سر تاج و سوداي تخت
كه ترسم شبيخون درآيد به بخت
درين غار چون عنكبوتان غار
ز مور و مگس چند گيرم شكار
يكي دير خارا بدست آورم
در آن دير تنها نشست آورم
به اشك خود از گوهر جان پاك
فرو شويم آلودگيهاي خاك
بپيچم سر از هر چه پيچيدني
بسيچم به كار بسيچيدني
شوم مرغ و در كوه طاعت كنم
به تخم گياهي قناعت كنم
به آساني از رنجها نگذرم
كه دشوار ميرم چو آسان خورم
چو هنگام رفتن در آيد فراز
كنم بر فرشته در ديو باز
مرا چون پدر در مغاك افكنيد
كفي خاك را زير خاك افكنيد
چو از مرگ بسيار يادآوري
شكيبنده باشي در آن داوري
وگر ناري از تلخي مرگ ياد
به دشواري آن در تواني گشاد
سرانجام در دير كوهي نشست
ز شغل جهان داشت يك‌باره دست
دل از شغل عالم به طاعت سپرد
برين زيست گفتن نشايد كه مرد
تو نيز اي جوان از پس پير خويش
مگردان ازين شيوه تدبير خويش
كه در عالم اين چرخ نيرنگ ساز
نه آن كرد كان را توان گفت باز
بسا يوسفان را كه در چاه بست
بسا گردنان را كه گردن شكست


بخش ۴۵ - انجامش روزگار بليناس

۳۵ بازديد


مغني درين پرده ديرسال
نوائي برانگيز و با او بنال
مگر بر نواي چنان ناله‌اي
فروبارد از اشك من ژاله‌اي
بليناس را چون سر آمد جهان
چنين گفت در گوش كار آگهان
كه هنگام كوچ آمد اينك فراز
به جاي دگر مي‌كنم تركتاز
گلين خانهٔ كو سراي منست
نه من هيكلي دان كه جاي منست
به اين هفت هيكل كه دارد سپهر
سرم هم فرو نايد از راه مهر
من آن اوج گردون پنا خسروم
كه در خانه مي‌آيم و مي‌روم
گهي در خزم غنچه‌اي را به كاخ
گهي بر پرم طاوسي را به شاخ
پريوارم از چشمها ناپديد
به هر جا كه خواهم توانم پريد
شد آمد به قدر زمان كي كنم
زمان را كجا پي نهم پي كنم
چو كوشم نهم بر سر سدره پاي
چو خواهم كنم در دل صخره جاي
به دشت و به دريا توانم گذشت
هم الياس دريا و هم خضر دشت
جز اين هر چه يابي در ايوان من
نه من همنشينيست بر خوان من
من آنم كه خواهم شدن برفراز
برون دان زمن هر چه يابند باز
چو گفت اين ترنم به آواز نرم
سوي همرهان بارگي كرد گرم
برآسود از آشوبهاي جهان
كه جشني بود مرگ با همرهان


بخش ۴۴ - انجامش روزگار افلاطون

۳۴ بازديد


مغني برآراي لحني درست
كه اين نيست ما را خطائي نخست
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهاي جهان را زياد
فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت؟
كه ما نيز در خاك خواهيم خفت
چنان شد حكايت در آن مرز و بوم
كه بالغ‌ترين كس منم زاهل روم
چو در پردهٔ مرگ ره يافتم
ز هر پرده‌اي روي برتافتم
بدان طفل مانم كه هنگام خواب
به گهوارهٔ خوابش آيد شتاب
به خفتن منش رهنمون آيدش
نداند كه اين خواب چون آيدش
درين چار طبع مخالف نهاد
كه آب آمد و آتش و خاك و باد
چگونه توان راستي يافتن
ز كژي ببايد عنان تافتن
بود چار ديوار آن خانه سست
كه بنيادش اول نباشد درست
گذشت از صد و سيزده سال من
به ده سالگان ماند احوال من
همان آرزو خواهيم در سرست
كهن من شدم آرزو نوترست
بدين آرزو چون زماني گذشت
فلك فرش او نيز هم درنوشت
انجامش روزگار واليس
. . .
سرودي بر آهنگ فرياد من
مغني به يادآرد بر ياد من
مگر بگذرم زاب اين هفت رود
بكن شادم از شادي آن سرود
چو واليس را سر درآمد به خواب
درافكند كشتي به طوفان آب
نشسته رفيقان ياريگرش
به ياريگري چون فلك برسرش
چو بر ناتوان يافت تيمار دست
تنومند را ناتواني شكست
ز نيروي طالع خبر باز جست
بناهاي اوتاد را يافت سست
ستاره دل از داد برداشته
ستمگر شده داد بگذاشته
به آن هم‌نشينان كه بودند پيش
خبر داد از اندازه عمر خويش
چنين گفت كايمن مباشيد كس
از اين هفت هندوي كحلي جرس
كه اين اختران گر چه فرخ پيند
ز نافرخي نيز خالي نيند
چو نحس اوفتد دور سيارگان
بود دور دور ستمكارگان
شمار ستم تا نيايد به سر
به گيتي نيايد كسي دادگر
چو باز اختر سعد يابد قران
به نيكي رسد كار نيك اختران
فلك تا رسيدن بدان بازگشت
ورقهاي ما باري اندر نوشت
چو گفت اين پناهنده را كرد ياد
فروبست لب ديده برهم نهاد


بخش ۴۳ - انجامش روزگار هرمس

۳۴ بازديد


مغني بدان جرهٔ جان نواز
بر آهنگ ما نالهٔ نو بساز
كه گشتيم چون بلبل از ناله مست
بدان ناله زين ناله دانيم رست
چو هرمس بدين ژرف دريا رسيد
رهي ديد كزوي رهائي نديد
فرو رفت و گفت آفرين بر كسي
كه كالاي كشتي ندارد بسي
چه بايد گرانباريي ساختن
كه بايد به دريا در انداختن
جهان خانه وحش بود از نخست
در او بانوا هر گياهي كه رست
ز كوه گران تا به درياي ژرف
چه و بام او شد به باران و برف
چو شد آهوي گور آدم پديد
گريزنده شد گور و آهو رميد
من آن وحشي آهو كز دست زور
به پاي خودم رفت بايد به گور
درين ره پناه خود از هيچ‌كس
نسازم جز از پاك يزدان و بس
شما نيز چون عزم راه آوريد
به پاكيزه يزدان پناه آوريد
درين گفتنش خواب خوش باز برد
سخن را چه خسبانم او نيز مرد


بخش ۴۷ - انجامش روزگار سقراط

۳۴ بازديد


درآراي مغني سرم را ز خواب
به ابريشم رود و چنگ و رباب
مگر كاب آن رود چون آب رود
به خشگي كشي تر آرد فرود
چو سقراط را رفتن آمد فراز
دو اسبه به پيش اجل رفت باز
شنيدم كه زهري برآميختند
نهاني دلش در گلو ريختند
تن زهر خوارش چو شد دردمند
به سوي سفر بزمه‌اي زد بلند
چنين گفت چون مدت آمد به سر
نشايد شدن مرگ را چاره‌گر
در آن خواب كافسرده بالين بود
نشست يكايك به پائين بود
چو ديدند كان مرغ علوي خرام
برون رفت خواهد بزودي ز دام
به سقراط گفتند كاي هوشمند
چو بيرون رود جان ازين شهر بند
فروماند از جنبش اعضاي تو
كجا به بود ساختن جاي تو
تبسم كنان گفتشان اوستاد
كه بر رفتگان دل نبايد نهاد
گرم باز يابيد گيريد پاي
بهرجا كه خواهيد سازيد جاي
درآمد بدو نيز طوفان خواب
فرو برد چون ديگران سر به آب
شدند آگه آن زيركان در نهفت
كه استاد دانا بديشان چه گفت


بخش ۴۶ - انجامش روزگار فرفوريوس

۳۵ بازديد


ببار اي مغني نوائي شگفت
گرفته رها كن كه خوابم گرفت
وگر زان ترنم شوم خفته نيز
نبينم مگر خواب آشفته نيز
چو آمد گه عزم فرفوريوس
بنه بر شتر بست و بنواخت كوس
به هم‌صحبتان گفت كاين باغ نغز
كه منظور چشمست و ريحان مغز
چو پايندگي نيستش در سرشت
چه تاريك دوزخ چه روشن بهشت
ز دانائي ماست ما را هراس
كه از رهزن ايمن نشد ره شناس
كمان گر هميشه خميده بود
قبا دوز را قب دريده بود
ترازوي چربش فروشان به رنگ
بود چرب و چربي ندارد به سنگ
همه ساله محمل كش بار گنج
نياسايد از محنت و درد و رنج
چو پرداخت زين نقش پرگار او
كشيدند خط نيز بر كار او