فلاطون كه بر جمله بود اوستاد
ز درياي دل گنج گوهر گشاد
كه روشن خرد پادشاه جهان
مباد از دلش هيچ رازي نهان
ز دولت بهر كار ياريش باد
گذر بر ره رستگاريش باد
حديثي كه پرسد دل پاك او
بگوئيم و ترسيم از ادراك او
ز حرف خطا چون نداريم ترس؟
كه از لوح ناديده خوانيم درس
در انديشهٔ من چنان شد درست
كه ناچيز بود آفرينش نخست
گر از چيز چيز آفريدي خداي
ازال تا ابد مايه بودي به جاي
تولد بود هر چه از مايه خاست
خدائي جدا كدخدائي جداست
كسي را كه خواند خرد كارساز
به چندين تولد نباشد نياز
جداگانه هر گوهري را نگاشت
كه در هيچ گوهر ميانجي نداشت
چوگوهر به گوهر شد آراسته
خلاف از ميان گشت برخاسته
از آن سركشان مخالف گراي
بدين سروري كرد شخصي به پاي
اگر گيري از پر موري قياس
توان شد بدان عبرت ايزدشناس
چنين بود در نامهٔ رهنماي
از آن پس كه بود آفرين خداي
كه شاها به دانش دل آباددار
ز بي دانشان دور شو ياد دار
دري را كه بندش بود ناپديد
ز دانا توان بازجستن كليد
بهر دولتي كاوري در شمار
سجودي بكن پيش پروردگار
به پيروزي خود قوي دل مباش
ز ترس خدا هيچ غافل مباش
خدا ترس را كارساز است بخت
بود ناخدا ترس را كار سخت
بهر جا كه باشي تنومند و شاد
سپندي به آتش فكن بامداد
مباش ايمن از ديدن چشم بد
نه از چشم بد بلكه از چشم خود
چنين زد مثل مرد گوهر شناس
كه گر خوبي از خويشتن در هراس
ز بار آن درختي نيابد گزند
كه از خاك سربرنيارد بلند
دو شاخه گشايان نخجيرگاه
به فحلان نخجير يابند راه
سبق برد خود را تك آهستهدار
حسد را به خود راه بربسته دار
حسد مرد را دل به درد آورد
ميان دو آزاده گرد آورد
به كينه مبر هيچكس را ز جاي
چو از جاي بردي درآرش ز پاي
گرت با كسي هست كين كهن
نژادش مكن يكسر از بيخ و بن
مخواه از كسي كين آباي او
نظر بيش كن در محاباي او
ز خورشيد تا سايه موئي بود
كه اين روشن آن تيره روئي بود
ز خرما به دستي بود تا بخار
كه اين گلشكر باشد آن ناگوار
صد گرچه همسايه شد با نهنگ
در تاج دارد نه شمشير جنگ
برادر به جرم برادر مگير
كه بس فرق باشد ز خون تا بشير
مزن در كس از بهر كس نيش را
به پاي خود آويز هر ميش را
چو آمرزش ايزدي بايدت
نبايد كه رسم بدي آيدت
بدان را بد آيد ز چرخ كبود
به نيكان همه نيكي آيد فرود
مكن جز به نيكي گرايندگي
كه در نيكنامي است پايندگي
منه بر دل نيكنامان غبار
كه بدنامي آرد سرانجام كار
مكن كار بد گوهران را بلند
كه پروردن گرگت آرد گزند
مياميز در هيچ بد گوهري
مده كيميائي به خاكستري
چو بد گوهري سربرآرد زمرد
كند گوهر سرخ را روي زرد
زدن با خداوند فرهنگ راي
به فرهنگ باشد تو را رهنماي
چو سود درم بيش خواهي نه كم
مزن راي با مردم بي درم
كشش جستن از مردم سست كوش
جواهر خري باشد از جو فروش
همه جنسي از گور و گاو و پلنگ
به جنسيت آرند شادي به چنگ
چو در پرده ناجنس باشد همال
ز تهمت بسي نقش بندد خيال
دو آيينه را چون بهم برنهي
شود هر دو از عاريتها تهي
مشو با زبون افكنان گاو دل
كه ماني در اندوه چون خر به گل
جوانمردي شير با آدمي
ز مردم رمي دان نه از مردمي
بر آنكس كه با سخت روئي بود
درشتي به از نرم خوئي بود
ستيزنده را چون بود سخت كار
به نرمي طلب كن به سختي بدار
سر خصم چون گردد از فتنه پر
به چربي بياور به تيزي ببر
چو افتي ميان دو بدخواه خام
پراكندهشان كن لگام از لگام
درافكن بههمگرگ را با پلنگ
تو بر آرد را از ميان دو سنگ
كسي را كه باشد ز دهقان و شاه
به اندازهٔ پايهٔ نه پايگاه
بسوي توانا توانا فرست
به دانا هم از جنس دانا فرست
فرستاده را چون بود چاره ساز
به اندرز كردن نباشد نياز
به جائي كه آهن درآيد به زنگ
به زر داد آهن برآور ز سنگ
خزينه ز بهر زر آكندنست
زر از بهر دشمن پراكندنست
به چربي توان پاي روباه بست
به حلوا دهد طفل چيزي زدست
چو مطرب به سور كسان شادباش
زبنده خود ارسروري آزاد باش
مياراي خود را چو ريحان باغ
به دست كسان خوبتر شد چراغ
خزينه كه با توست بر توست بار
چو دادي به دادن شوي رستگار
زر آن آتشي كاكندنيست
شراريست كز خود پراكندنيست
مگو كز ز رو صاحب زر كه به
گره بدتر از بند و بند از گره
چنين گفت با آتش آتش پرست
كه از ما كه بهتر به جائي كه هست
بگفت آتش ار خواهي آموختن
تو را كشت بايد مرا سوختن
فراخ آستين شو كزين سبز شاخ
فتد ميوه در آستين فراخ
ز سيري مباش آنچنان شاد كام
كه از هيضهٔ زهري درافتد به جام
به گنجينهٔ مفلسي راه برد
بيفتاد و از شادماني بمرد
همان تشنهٔ گرم را آب سرد
پياپي نشايد به يكباره خورد
به هر منزلي كاوري تاختن
نشايد درو خوابگه ساختن
مخور آب نا آزموده نخست
به ديگر دهاني كن آن بازجست
نه آن ميوهاي كو غريب آيدت
كزو ناتواني نصيب آيدت
به وقت خورش هر كه باشد طبيب
بپرهيزد از خوردهاي غريب
بر آن ره كه نارفته باشد كسي
مرو گرچه همراه داري بسي
رهي كو بود دور از انديشه پاك
به از راه نزديك انديشناك
گرانباري مال چندان مجوي
كه افتد به لشگرگهت گفتگوي
زهر غارت و مال كاري به دست
به درويش ده هر يك از هر چه هست
نهاني بخواهندگان چيز ده
كه خشنودي ايزد از چيز به
دهش كز نظرها نهاني بود
حصار بد آسماني بود
سپه را به اندازه ده پايگاه
مده بيشتر مالي از خرج راه
شكم بنده را چون شكم گشت سير
كند بد دلي گر چه باشد دلير
نه سيري چنان ده كه گردند مست
نه بگذارشان از خورش تنگدست
چنان زي كه هنگام سختي و ناز
بود لشگر از جزتوئي بي نياز
به روزي دو نوبت برآراي خوان
سران سپه را يكايك بخوان
مخور باده در هيچ بيگانه بوم
تن آسان مشو تا نباشي به روم
بروشنترين كس وديعت سپار
كه از آب روشن نيايد غبار
چو روشنترست آفتاب از گروه
امانت بدو داد دريا و كوه
اگر مقبلي مقبلانرا شناس
كه اقبال را دارد اقبال پاس
مده مدبران را بر خويش راه
كه انگور از انگور گردد سياه
وفا خصلت مادر آورد توست
مگر از سرشتي كه بود از نخست
چو مردم بگرداند آيين و حال
بگردد بر او سكهٔ ملك و مال
ز خوي قديمي نشايد گذشت
كه نتوان به خوي دگر بازگشت
منه خوي اصلي چو فرزانگان
مشو پيرو خوي بيگانگان
پياده كه اوراست آيين شود
نگونسار گردد چو فرزين شود
اگر صاحب اقبال بيني كسي
نبينم كه با او بكوشي بسي
به هر گردشي با سپهر بلند
ستيزه مبر تا نيابي گزند
بنه دل به هرچ آورد روزگار
مگردان سراز پند آموزگار
اگر نازي از دولت آيد پديد
سر از ناز دولت نبايد كشيد
بنازي كه دولت نمايد مرنج
كه در ناز دولت بود كان گنج
چو هنگام ناز تو آيد فراز
كشد دولت آنروز نيز از تو ناز
صدف زان همه تن شدست استخوان
كه مغزي چو در دارد اندرميان
ازان سخت شد كان گوهر چو سنگ
كه نايد گهر جز به سختي به چنگ
به سختي در اختر مشو بدگمان
كه فرختر آيد زمان تا زمان
ز پيروزه گون گنبد انده مدار
كه پيروز باشد سرانجام كار
مشو نااميد ارشود كار سخت
دل خود قوي كن به نيروي بخت
بر انداز سنگي به بالا دلير
دگرگون بود كار كايد به زير
رها كن ستم را به يكبارگي
كه كم عمري آرد ستمكارگي
شه از داد خود گر پشيمان شود
ولايت ز بيداد ويران شود
تو را ايزد از بهر عدل آفريد
ستم نايد از شاه عادل پديد
نكوي راي چون راي را بد كند
چنان دان كه بد در حق خود كند
چو گردد جهان گاهگاه از نورد
به گرماي گرم و به سرماي سرد
در آن گرم و سردي سلامت مجوي
كه گرداند از عادت خويش روي
چنان به كه هر فصلي از فصل سال
به خاصيت خود نمايد خصال
ربيع از ربيعي نمايد سرشت
تموز از تموز آورد سرنبشت
چو هرچ او بگردد ز ترتيب كار
بگردد بر او گردش روزگار
بجاي تو گر بد كند ناكسي
تو نيز اركني نيكوي با كسي
همانرا همين را فراموش كن
زبان از بدو نيك خاموش كن
مژه در نخفتن چو الماس دار
به بيداري آفاق را پاس دار
چنين زد مثل كاردان بزرگ
كه پاس شبانست پابند گرگ
چو يابي توانائيي در سرشت
مزن خنده كانجا بود خنده زشت
وگر ناتواني درآيد به كار
مكن عاجزي بركسي آشكار
لب از خندهٔ خرمي درمبند
غمين باش پنهان و پيدا بخند
به هر جا كه حربي فراز آيدت
به حرب آزمايان نياز آيدت
هزيمت پدير از دگر حربگاه
نبايد كه يابد درآن حرب راه
گريزنده چون ره به دست آورد
به كوشندگان درشكست آورد
چو خواهي كه باشد ظفر يار تو
ظفر ديده بايد سپهدارتو
به فرخ ركابان فيروزمند
عنان عزيمت برآور بلند
به هرچ آري از نيك و از بد بجاي
بد از خويشتن بين و نيك از خداي
چو اين نامه نامور شد تمام
به شه داد و شه گشت ازو شادكام
مغني سحرگاه بر بانگ رود
به يادآور آن پهلواني سرود
نشاط غنا در من آور پديد
فراغت دهم زانچه نتوان شنيد
همان فيلسوف مهندس نهاد
ز تاريخ روم اين چنين كرد ياد
كه چون پيشواي بلند اختران
سكندر جهاندار صاحب قران
ز تعليم دانش به جايي رسيد
كه دادش خرد برگشايش كليد
بسي رخنه را بستن آغاز كرد
بسي بستهها را گره باز كرد
به دانستن علمهاي نهان
تمامي جز او را نبود از جهان
چو برزد همه علمها را رقوم
چه با اهل يونان چه با اهل روم
گذشت از رصد بندي اختران
نبود آنچه مقصود بودش در آن
سريرش كه تاج از تباهي رهاند
عمامه به تاج الهي رساند
نزد ديگر از آفرينش نفس
جهان آفرين را طلب كرد و بس
در آن كشف كوشيد كز روي راز
براندازد اين هفت كحلي طراز
چنان بيند آن ديدني را كه هست
به دست آرد آنرا كه نايد به دست
در اين وعده ميكرد شبها بروز
شبي طالعش گشت گيتي فروز
سروش آمد از حضرت ايزدي
خبر دادش از خود درآن بيخودي
سروش درفشان چو تابنده هور
ز وسواس ديو فريبنده دور
نهفته بدان گوهر تابناك
رسانيد وحي از خداوند پاك
چنين گفت كافزونتر از كوه و رود
جهان آفرينت رساند درود
برون زانكه داد او جهانبانيت
به پيغمبري داشت ارزانيت
به فرمانبري چون توئي شهريار
چنينست فرمان پروردگار
كه برداري آرام از آرامگاه
در اين داوري سر نپيچي زراه
برآيي به گرد جهان چون سپهر
درآري سر وحشيان را به مهر
كني خلق را دعوت از راه بد
به دارندهٔ دولت و دين خود
بنا نو كني اين كهن طاق را
ز غفلت فروشوئي آفاق را
رهاني جهانرا ز بيداد ديو
گرايش نمائي به كيهان خديو
سر خفتگان را براري ز خواب
ز روي خرد برگشائي نقاب
توئي گنج رحمت ز يزدان پاك
فرستاده بر بي نصيبان خاك
تكاپوي كن گرد پرگار دهر
كه تا خاكيان از تو يابند بهر
چو بر ملك اين عالمت دست هست
به ارملك آن عالم آري به دست
در اين داوري كاوري راه پيش
رضاي خدا بين نه آزرم خويش
به بخشايش جانور كن بسيچ
به ناجانور بر مبخشاي هيچ
گر از جانور نيز يابي گزند
زمانش مده يا بكش يا ببند
سكندر بدان روي بسته سروش
چنين گفت كاي هاتف تيزهوش
چو فرمان چنين آمد از كردگار
كه بيرون زنم نوبتي زين حصار
ز مشرق به مغرب شبيخون كنم
خمار از سر خلق بيرون كنم
به هرمرز اگر خود شوم مرزبان
چگويم چو كس را ندانم زبان
چه دانم كه ايشان چه گويند نيز
وز اينم بتر هست بسيار چيز
يكي آنكه در لشگرم وقت پاس
ز دژخيم ترسم كه آيد هراس
دگر آنكه برقصد چندين گروه
سپه چون كشم در بيابان و كوه
گروهي فراوانتر از خاك و آب
چگونه كنم هريكي را عذاب
گر آن كور چشمان به من نگروند
ز كري سخنهاي من نشنوند
در آن جاي بيگانه از خشك و تر
چه درمان كنم خاصه با كور و كر
وگر دعوي آرم به پيغمبري
چه حجت كند خلق را رهبري
چه معجز بود در سخن ياورم
كه دارند بينندگان باورم
در آموز اول به من رسم و راه
پس آنگه زمن راه رفتن بخواه
بر آمودگاني چو دريا به در
سر و مغزي از خويشتن گشته پر
چگونه توان داد پا لغزشان
كه آن كبر كم گردد از مغزشان
سروش سرايندهٔ كار ساز
جواب سكندر چنين داد باز
كه حكم تو بر چارحد جهان
رونداست بر آشكار و نهان
به مغرب گروهي است صحرا خرام
مناسك رها كرده ناسك به نام
به مشرق گروهي فرشته سرشت
كه جز منسكش نام نتوان نوشت
گروهي چو دريا جنوبي گراي
كه بودست هابيلشان رهنماي
گروهي شماليست اقليمشان
كه قابيل خواني ز تعظيمشان
چو تو بارگي سوي راه آوري
گذر بر سپيد و سياه آوري
زناسك بمنسك در آري سپاه
ز هابيل يابي به قابيل راه
همه پيش حكمت مسخر شوند
وگر سركشند از تو در سر شوند
ندارد كس از سر كشان پاي تو
نگيرد كسي در جهان جاي تو
تو آن شب چراغي به نيك اختري
شب افروز چون ماه و چون مشتري
كه هر جا كه تابي به اوج بلند
گشائي ز گنجينهها قفل و بند
چنان كن كه چون سر به راه آوري
به دارندهٔ خود پناه آوري
به هر جا كه موكب درآري به راه
كني داور داوران را پناه
نيارد جهان آفتي برسرت
گزندي نه برتو نه بر لشگرت
وگر زانكه در رهگذرهاي نو
كسي بايدت پس رو و پيش رو
به هر جا گرايش كند جان تو
بود نور و ظلمت به فرمان تو
بود نورت از پيش و ظلمت ز پس
تو بيني نبيند تو را هيچكس
كسي كو نباشد ز عهد تو دور
از آن روشنائي بدو بخش نور
كسي كاورد با تو در سرخمار
براو ظلمت خويش را برگمار
بدان تا چو سايه در آن تيرگي
فرو ميرد از خواري وخيرگي
دگر چون عنان سوي راه آوري
به كشور گشودن سپاه آوري
به هر طايفه كاوري روي خويش
لغتهاي بيگانت آرند پيش
به الهام ياري ده رهنمون
لغتهاي هر قومي آري برون
زبان دان شوي در همه كشوري
نپوشد سخن بر تو از هر دري
تو نيز آنچه گوئي به رومي زبان
بداند نيوشنده بي ترجمان
به برهان اين معجز ايزدي
تو نيكي و يابد مخالف بدي
چو شه ديد كان گفت بيغاره نيست
ز فرمانبري بنده را چاره نيست
پذيرفت از آرندهٔ آن پيام
كه هست او خداوند و مابنده نام
وز آنروز غافل نبود از بسيچ
جز آن شغل در دل نياورد هيچ
ز شغل دگر دست كوتاه كرد
به عزم سفر توشه راه كرد
برون زانكه پيغام فرخ سروش
خبرهاي نصرت رساندش به گوش
زهر دانشي چارهاي جست باز
كه فرخ بود مردم چاره ساز
سگالش گريهاي خاطر پسند
كه از رهروان باز دارد گزند
بجز سفر اعظم كه در بخردي
نشاني بد از مايهٔ ايزدي
سه فرهنگ نامه ز فرخ دبير
به مشك سيه نقش زد بر حرير
ارسطو نخستين ورق در نوشت
خبر دادش از گوهر خوب و زشت
فلاطون دگر نامه را نقش بست
ز هر دانشي كامد او را به دست
سوم درج را كرد سقراط بند
زهر جوهري كان بود دلپسند
چو گشت اين سه فهرست پرداخته
سخنهاي با يكدگر ساخته
شه آن نامهها را همه مهر كرد
بپيچيد و بنهاد در يك نورد
چو هنگام حاجت رسيدي فراز
به آن درجها دست كردي دراز
ز گنجينهٔ هر ورق پارهاي
طلب كردي آن شغل را چارهاي
چو عاجز شدي رايش از داوري
ز فيض خدا خواستي ياوري
نشست اولين روز بر تخت عاج
به تارك برآورده پيروزه تاج
چنان داد فرمان به فرخ وزير
كه پيش آورد كلك فرمان پذير
نويسد يكي نامهٔ سودمند
بتابيد فرهنگ و راي بلند
مسلسل به اندرزهاي بزرگ
كزو سازگاري كند ميش و گرگ
برون شد وزير از بر شهريار
ز شه گفته را گشت پذرفتگار
خرد را به تدبير شد رهنمون
بدان تازكان گوهر آرد برون
سر كلك را چون زبان تيز كرد
به كاغذ بر از ني شكرريز كرد
سوم روز كين طاق بازيچه رنگ
برآورد بازيچه روم و زنگ
به سقراط فرمود داناي روم
كه مهري ز خاتم درآرد به موم
نويسد خردنامهٔ ارجمند
ز هر نوع دانش ز هر گونه پند
خردمند روي از پذيرش نتافت
به غواصي در به دريا شتافت
چنين راند بر كاغذ سيم ساي
سواد سخن را به فرهنگ و راي
كه فهرست هر نقش را نقشبند
بنام خدا سربرآرد بلند
جهان آفرين ايزد كارساز
كه دارد بدو آفرينش نياز
پس از نام يزدان گيتي پناه
طراز سخن بست بر نام شاه
كه شاها درين چاه تمثال پوش
مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش
ترا كز بسي گوهر آميختند
نه از بهر بازي برانگيختند
پلنگست در ره نهان گفتمت
دليري مكن هان وهان گفتمت
به هر جا كه باشي ز پيكار و سور
مباش از رفيقي سزاوار دور
چو در بزم شادي نشست آوري
به ار يار خندان به دست آوري
مكن در رخ هيچ غمگين نگاه
كه تا بر تو شادي نگردد تباه
چو روز سياست دهي بار عام
ميفكن نظر بر حريفان خام
نبايد كزان لهو گستاخ كن
رود با تو گستاخيي در سخن
چو دريا مكن خو به تنها خوري
كه تلخست هرچ آن چو دريا خوري
به هر كس بده بهره چون آب جوي
كه تا پيش ميرت شود هر سبوي
طعامي كه در خانه داري به بند
به هفتاد خانه رسد بوي گند
چو از خانه بيرون فرستي به كوي
در و درگهت را كند مشگبوي
بنفشه چو در گل بود ناشكفت
عفونت بود بوي او در نهفت
سر زلف را چون درآرد به گوش
كند خاك را باد عنبر فروش
حريصي مكن كاين سراي تو نيست
وزو جز يكي نان براي تو نيست
به يك قرصه قانع شو از خاك و آب
نئي بهتر آخر تو از آفتاب
خدائيست روي از خورش تافتن
كه در گاو و خر شايد اين يافتن
كسي كو شكم بنده شد چون ستور
ستوري برون آيد از ناف گور
چو آيد قيامت ترازو به دست
ز گاوي به خر بايدش بر نشست
زكم خوارگي كم شود رنج مرد
نه بسيار ماند آنكه بسيار خورد
هميشه لب مرد بسيار خوار
در آروغ بد باشد از ناگوار
چو شيران به اندك خوري خوي گير
كه بد دل بود گاو بسيار شير
خر كاهلان را كه دم ميكشند
از آنست كابي به خم ميكشند
به قطره ستان آب دريا چو ميغ
به هنگام دادن بده بيدريغ
همان مشك سقا كه پر ميشود
از افشاندن آب پر ميشود
چنان خورتر و خشك اين خورد گاه
كه اندازهٔ طبع داري نگاه
ببخش و بخور بازمان اندكي
كه بر جاي خويشست ازين هر يكي
چو دادي و خوردي و ماندي بجاي
جهان را توئي بهترين كدخداي
زهر طعمهاي خوشگواريش بين
حلاوت مبين سازگاريش بين
چو با سركه سازي مشو شير خوار
كه با شير سركه بود ناگوار
مده تن به آساني و لهو و ناز
سفر بين و اسباب رفتن بساز
به كار اندر آي اين چه پژمردگيست
كه پايان بيكاري افسردگيست
به دست كسان كان گوهر مكن
اگر زندهاي دست و پائي بزن
ترا دست و پاي آن پرستشگرند
كه تا نگذري از تو در نگذرند
پرستندگان گر چه داري هزار
پرستشگران را ميفكن ز كار
چو تو خدمت پاي و نيروي دست
حوالت كني سوي پائين پرست
چو پائين پرستت نماند بجاي
نه آنگه بماني تو بيدست وپاي
چو يابي پرستندهاي نغز گوي
ازوبيش از آن مهرباني مجوي
پرستار بد مهر شيرين زبان
به از بدخوئي كو بود مهربان
به گفتار خوش مهر شايد نمود
زبان ناخوش و مهرباني چه سود
سخن تا تواني به آزرم گوي
كه تا مستمع گردد آزرم جوي
سخن گفتن نرم فرزانگيست
درشتي نمودن زديوانگيست
سخن را كه گوينده بد گو بود
نه نيكو بود گر چه نيكو بود
ز گفتار بد به بود فرمشي
پشيمان نگردد كس از خامشي
ز شغلي كزو شرمساري رسد
به صاحب عمل رنج و خواري رسد
ز هرچ آن نيابي شكيبنده باش
به اميد خود را فريبنده باش
اميد خورش بهترست از خورش
به وعده بود زيره را پرورش
نبيني كه در گرمي آفتاب
حرامست برزيره جز زيره آب
چو زيره به آب دهن ميشكيب
به آب دهم زيره را ميفريب
گلي كز نم ابر خوابش برد
چو باران به سيل آيد آبش برد
ستمكارگان را مكن ياوري
كه پرسند روزيت ازين داوري
به خون ريختن كمتر آور بسيج
در انديش ازين كندهٔ پاي پيچ
چه خواهي ز چندين سرانداختن
بدين گوي تا كي گرو باختن
بسا آب ديده كه در ميغ تست
بسا خون كه در گردن تيغ تست
نترسي كه شمشير گردن زنت
بگيرد به خون كسي گردنت؟
كژاوه چنان ران كه تا يكدوميل
نيندازدت ناقه در پاي پيل
ببين تا چه خون در جهان ريختي
چه سرها به گردن در آويختي
بسا مملكت را كه كردي خراب
چو پرسند چون دادخواهي جواب
بدين راست نايد كزين سبز باغ
گلي چند را سردرآري به داغ
منه دل بر اين سبز خنگ شموس
كه هست اژدهائي به رخ چون عروس
دلي دارد از مهرباني تهي
چه دل كز تنش نيست نيز آگهي
چو خاك از سكونت كمر بسته باش
شتابان فلك شد تو آهسته باش
تو شاهي چو شاهين مشو تيز پر
به آهستگي كوش چون شير نر
عنانكش دوان اسب انديشه را
كه در ره خسكهاست اين بيشه را
به كاري كه غم را دهي بستگي
شتابندگي كن نه آهستگي
چو با بيگنه راي جنگ آوري
به ار در ميانه درنگ آوري
بجز خوني و دزد آلوده دست
ببخشاي بر هر گناهي كه هست
ز دونان نگهدار پرخاش را
دليري مده بر خود او باش را
چو شه با رعيت به داور شود
رعيت به شه بر دلاور شود
مشو نرم گفتار با زير دست
كه الماس از ارزيز گيرد شكست
گليم كسان را مبر سر به زير
گليم خود از پشم خود كن چو شير
كفن حله شد كرم بادامه را
كه ابريشم از جان تند جامه را
ز پوشيدگان راز پوشيده دار
وزيشان سخن نانيوشنده دار
مياور به افسوس عمري بسر
كه افسوس باشد پرافسوسگر
سخن زين نمط گر چه دارم بسي
نگويم كه به زين نگويد كسي
ترا كايت آسماني بود
ازين بيش گفتن زياني بود
گرم تيز شد تيغ برمن مگير
ز تيزي بود تيغ را ناگزير
به تيغي چنين تيز بازوي شاه
قوي باد هر جا كه راند سپاه
چو پرداخت زين درج درخامه را
پذيرفت شاه آن خرد نامه را
دگر روز كز عطسهٔ آفتاب
دميدند كافور بر مشك ناب
فرستاد شه تا به روشن ضمير
فلاطون نهد خامه را بر حرير
نگارد يكي نامهٔ دلنواز
كه خوانندگان را بود كارساز
به فرمان شه پير دريا شكوه
جواهر برون ريخت از كان كوه
ز گوهر فشان كلك فرمانبرش
نبشته چنين بود در دفترش
كه باد افزون ز آسمان و زمين
ز ما آفريننده را آفرين
پس از آفرين كردن كردگار
بساط سخن كرد گوهر نگار
كه شاه جهان از جهان برترست
جهان كان گوهر شد او گوهرست
چو گوهر نهادست و گوهر نژاد
خطرناكي گوهر آرد به باد
نمودار اگر نيك اگر بد كند
باندازه گوهر خود كند
كمين گاه دزدان شد اين مرحله
نشايد دراو رخت كردن يله
درين پاسگه هر كه بيدار نيست
جهانباني او را سزاوار نيست
جهانگير چون سر برارد به ميغ
به تدبير گيرد جهان را چو تيغ
همان تيغ مردان كه خونريز شد
به تدبير فرزانگان تيز شد
به روز و به شب بزم شاهنشهي
ز دانا نبايد كه باشد تهي
شه آن به كه بر دانش آرد شتاب
نبايد كه بفريبدش خورد و خواب
دو آفت بود شاهرا هم نفس
كه درويش را نيست آن دسترس
يك آفت ز طباخهٔ چرب دست
كه شه را كند چرب و شيرين پرست
دگر آفت از جفت زيبا بود
كزو آرزو ناشكيبا بود
از اين هردو شه را نباشد بهي
كه آن بركند طبع و اين تن تهي
نه بسيار كن شو نه بسيار خوار
كز آن سستي آيد وزين ناگوار
جهان را كه بيني چنين سرخ و زرد
بساطي فريبنده شد در نورد
جهان اژدهائيست معشوق نام
از آن كام ني جان برايد ز كام
نگويم كه دنيا نه از بهرماست
كه هم شهري ما و هم شهر ماست
نباشيم از اينگونه دنيا پرست
كه آريم خواني به خوني به دست
نهادي كه برداشت از خون كند
فروداشتي بي جگر چون كند
از اين چار تركيب آراسته
ز هر گوهري عاريت خواسته
عنان به كه پيچيم ازان پيشتر
كه ايشان زما باز پيچند سر
اگر آب در خاك عنبر شود
سرانجام گوهر به گوهر شود
خري آبكش بود خيكش دريد
كري بنده غم خورد و خر ميدويد
جهان خار در پشت و ما خارپشت
به هم لايقست اين درشت آن درشت
دوبيوه بههم گفتگو ساختند
سخن را به طعنه درانداختند
يكي گفت كز زشتي روي او
نگردد كسي در جهان شوي تو
دگر گفت نيكو سخن راندهاي
تو در خانه از نيكوئي ماندهاي
چه خسبيم چندين بر اين آستان
كه با مرگ شد خواب همداستان
كسي كو نداند كه در وقت خواب
دگر ره به بيداري آرد شتاب
ز خفتن چو مردن بود در هراس
كه ماند بهم خواب و مرگ از قياس
درين ره جز اين خواب خرگوش نيست
كه خسبنده مرگ را هوش نيست
چه بودي كزين خواب زيرك و فريب
شكيبا شدي ديده ناشكيب
مگر ديدي احوال ناديده را
پسنديده و ناپسنديده را
وز اين بيهده داوري ساختن
زماني براسودي از تاختن
چرا از پي يك شكم وار نان
گراينده بايد به هر سو عنان
شتاب آوريدن به دريا و دشت
چرا چون به ناني بود بازگشت
شتابندگاني كه صاحب دلند
طلبكار آسايش منزلند
گذارند گيتي همه زير پاي
هم آخر به آسايش آرند راي
همه رهروان پيش بينندگان
كنند آفرين بر نشينندگان
سلامت در اقليم آسودگيست
كزين بگذري جمله بيهود گيست
چه بايد درين آتش هفت جوش
به صيد كبابي شدن سخت كوش
سرانجام هر باز كوشيدني
بجز خوردني نيست و پوشيدني
چو پوشيدني باشد و خوردني
حسابي دگر هست ناكردني
به دريا درآنكس كه جان ميكند
هم آنكس كه در كوه كان ميكند
كس از روزي خويش درنگذرد
به اندازه خويش روزي خورد
هوس بين كه چندين هزار آدمي
نهند آز در جان و زر در زمي
زر آكن كه او خاك بر زر كند
خورد خاك و هم خاك بر سر كند
جهان آن كسي راست كو در جهان
خورد توشهٔ راه با همرهان
ز كيسه به چربي برد بند را
دهد فربهي لاغري چند را
بيك جو كه چربنده شد سنگ خام
بدان خشگيش چرب كردند نام
رهي در و برگي در آن راه ني
ز پايان منزل كس آگاه ني
نبايد غنودن چنان بيخبر
كه ناگاه سيلي درآيد به سر
نه بودن چنان نيز بيخواب و خورد
كه تن ناتوان گردد و روي زرد
كجا عزم راه آورد راه جوي
نراند چو آشفتگان پوي پوي
نگهبان برانگيزد آن راه را
كند برخود ايمن گذرگاه را
شب و روز بيدار باشد به كار
كه بر خفتگان ره زند روزگار
پس و پيش بيند به فرهنگ و هوش
ندارد به گفتار بيگانه گوش
چو لشگركشي باشدش ره شناس
ز دشواري ره ندارد هراس
گذر گر به هامون كند گر به كوه
پراكندگي ناورد در گروه
به موكب خرامد چو باران و برف
به هيبت نشيند چو درياي ژرف
زمين خيز آن بوم را يك دو مرد
به دست آرد و سير دارد به خورد
وزيشان نهاني كند باز جست
كه بي آب تخم از زمين برنرست
به آساني آن كار گردد تمام
ز سختي نبايد كشيدن لگام
چو آيد ز يك سر سلامت پديد
سر چند كس را نبايد بريد
دران ره كه دستي قويتر بود
زدن پاي پيش آفت سر بود
نشايد دران داوري پي فشرد
كه دعوي نشايد در او پيش برد
چو بر رشته كاري افتد گره
شكيبائي از جهد بيهوده به
همه كارها از فرو بستگي
گشايد وليكن به آهستگي
فرو بستن كار در ره بود
گشايش در آن نيز ناگه بود
سخن گر چه شد گفته بر جاي خويش
سخنداني شاه از اين هست بيش
به هر جا كه راند به نيك اختري
خرد خود كند شاه را رهبري
كسي را كه يزدان بود كارساز
بود زادم و آدمي بي نياز
دلي را كه آرد فرشته درود
به انديشهٔ كس نيايد فرود
اگر من به فرمان شاه جهان
مثالي نبشتم چو كارآگهان
نياوردم الا پرستش بجاي
كه اقبال شد شاه را رهنماي
نشد خاطر شاه محتاج كس
خدا و خرد ياور شاه بس
خرد باد در نيك و بد يار او
خدا باد سازندهٔ كار او
خردمند چون نامه را كرد ساز
به شاه جهان داد و بردش نماز
دل شه ز بند غم آزاد گشت
از آن نامه نامور شاد گشت
مغني دلم دور گشت از شكيب
سماعي ده امشب مرا دل فريب
سماعي كه چون دل به گوش آورد
ز بيهوشيم باز هوش آورد
سخن سنج اين درج گوهرنگار
ز درج اين چنين كرد گوهر نثار
كه چون شه ز مشرق برون برد رخت
به عرض جنوبي برافراخت تخت
هواي جهان ديده سازندهتر
زمانه زمين را نوازندهتر
چو قاروره صبح نارنج بوي
ترنجي شد از آب اين سبز جوي
از آن كوچگه رخت پرداختند
سوي كوچگاهي دگر تاختند
نمودند منزل شناسان راه
كه چون شه كند كوچ از ين كوچگاه
دهي بيند آراسته چون بهشت
سوادش پر از سبزه و آب و كشت
در او مردماني همه سرپرست
رها كرده فرمان يزدان زدست
مگر شاهشان در پناه آورد
وزان گمرهي باز راه آورد
چو شب خون خورشيد درجام كرد
در آن منزل آن شب شه آرام كرد
چو طاوس خورشيد بگشاد بال
زر اندود شد لاجوردي هلال
جهانجوي بر بارگي بست رخت
ز فتراك او سربرآورده بخت
خرامند ميرفت بر پشت بور
به گور افكني همچو بهرام گور
پديد آمد آن سبزه و جوي و باغ
جهان در جهان روشني چون چراغ
دهي چون بهشتي برافروخته
بهشتي صفت حله بردوخته
چو شه در ده سرپرستان رسيد
دهي ديد و ده مهتري را نديد
خدائي نه و ده خدايان بسي
نه در كس دهائي نه در ده كسي
خمي هر كس از گل برانگيخته
ز كنجد درو روغني ريخته
جداگانه در روغن هر خمي
فكنده ز نامردمي مردمي
پس سي چهل روز يا بيشتر
كشيدندي از مرد سرگشته سر
سري بودي از مغز و از پي تهي
فرومانده برتن همه فربهي
نهادندي آن كله خشك پيش
وزو بازجستندي احوال خويش
قضيبي زدندي برآن استخوان
شدندي بر آن كله فرياد خوان
كه امشب چه نيك و بد آيد پديد
همان روز فردا چه خواهد رسيد
صدائي برون آمدي از نهفت
صدائي كه مانند باشد بگفت
كه فردا چنين باشداز گرم و سرد
چنين نقش دارد جهان در نورد
گرفتندي آن نقش را در خيال
چنين بودشان گردش ماه و سال
چو دانست فرماندهٔ چاره ساز
كه تعليم ديوست از آنگونه راز
بفرمود تا كلها بشكنند
خم روغن از خانها بركنند
بسي حجت انگيخت رايش درست
كه تا دورشان كرد از آن راي سست
در آموختشان رسم دين پروري
حساب خدائي و پيغمبري
بر آن قوم صاحبدلي برگماشت
كه داند دلي چند را پاس داشت
چو شد كار آن كشور آراسته
روا رو شد از راه برخاسته
به فرخ ركابي و خرم دلي
برون راند از آن شاه يك منزلي
ره انجام را زير زين رام كرد
چو انجم در آن ره كم آرام كرد
رهي پيچ بر پيچ تاريك و تنگ
همه راه پرخارو پر خاره سنگ
پديدار شد تيغ كوهي بلند
كه از برشدن بود جان را گزند
پس و پيش آن كوه را ديد شاه
ضرورت برو كرد بايست راه
برون برد لشگر بر آن تيغ كوه
ز رنج آمده تيغ داران ستوه
ز تيزي و سختي كه آن سنگ بود
سم چارپايان بر آن سنگ سود
چو شه ديد كز سنگ پولادساي
خراشيده ميشد سم چارپاي
بفرمود تا از تن گاو و گور
به چرم اندر آرند سم ستور
نمدها و كرباسهاي سطبر
ببندند بر پاي پويان هژبر
همه رهگذرها بروبند پاك
ز سنگي كه پوينده شد زو هلاك
به فرمان شه راه ميروفتند
گريوه به پولاد ميكوفتند
از آنان كه بودند فراش راه
تني چند رفتند نزديك شاه
يكي مشت سنگ آوريدند پيش
كه سم ستوران ازينست ريش
به نعل ستوران درش يافتيم
بسختيش از آن نعل برتافتيم
بسي كوفتيمش به پولاد سخت
نشد پاره پولاد شد لخت لخت
برآن سنگ زد شاه شمشير تيز
نبريد و شمشير شد ريز ريز
بهرجوهري ساختندش خراش
به ارزيز برخاست ازوي تراش
چو شه ديد كوسنگ را آس كرد
ز برندگي نامش الماس گرد
همي گفت با هر كس از هر دري
كه هست اين گرانمايهتر جوهري
بدان تا پژوهش سگالي كنند
ره خويش از الماس خالي كنند
نمودنش به هر سنگ جوئي سپرد
كه تا راه داند بدان سنگ برد
چو افتاد در لشگر اين گفتگوي
ميان بست هر يك بدين جستجوي
بسي باز جستند بالا و پست
گرانمايه گوهر كم آمد بدست
كمر به كمر گرد بر گرد كوه
يكي واديي بود دريا شكوه
فراوان در آن وادي الماس بود
كه روشنتر از آب در طاس بود
چو دريا كه گوهر برآرد زغار
نه درياي ماهي كه درياي مار
زماران دروصد هزاران به جوش
كه ديدست ماران گوهر فروش
مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج
كه بي مار نتوان شدي سوي گنج
همان راه گنجينه دشوار بود
طريق شدن ناپديدار بود
چو شه ديدكان كان الماس خيز
گذرگاه دارد چو الماس تيز
هم از ترس ماران هم از رنج راه
كسي سوي وادي نرفت از سپاه
نظر كرد هر سو چو نظارهاي
بدان تا به دست آورد چارهاي
عقاب سيه بر كمرهاي سنگ
بسي ديد هر يك شكاري به چنگ
چو زانسان عقابان پرنده ديد
عقابين انديشه را سركشيد
بفرمود كارند ميشي هزار
نبينند كان فربهست اين نزاد
گلو باز برند يكباره شان
كنند آنگه از يكدگر پارهشان
كجا كان الماس بينند زير
بر آن كان فشانند يك يك دلير
به فرمانبري زانكه فرمان بدوست
از آن گوسفندان كشيدند پوست
كجا كان الماس بشناختند
از آن گوشت لختي بينداختند
چو الماس دوسيده شد بر كباب
به جنبش در آمد ز هر سو عقاب
كباب و نمك هر دو برداشتند
در آن غار جز مار نگذاشتند
ببردند و خوردند بالاي كوه
پس هر عقابي دوان ده گروه
هر الماس كز گوش افتاده بود
بر شاه برد آنكه آزاده بود
شه الماسها را بهم گرد كرد
بدش آبگون بود و نيكوش زرد
وز آنجا سوي پستي آورد ميل
فرود آمد از كوه چون تند سيل
در آن پويه تعجيل ميساختند
رهي بي قلاوز همي تاختند
ستوران ز نعل آتش انگيخته
بجاي خوي از سينه خون ريخته
چو رفتند يك ماه از آن راه پيش
سم باد پايان شد از پويه ريش
هم آخر به نيروي بخت بلند
سپاه از گله رست و شاه از گزند
برون برد شه رخت از آن سنگلاخ
عمارتگهي ديد و جايي فراخ
در آن زرعگه كشتزاري شگرف
نوازش گرفته ز باران و برف
ز سبزي و تري و تابندگي
بر او جان و دل را شتابندگي
ز تاراج آن سبزه پي كرده گم
سپنج ستوران بيگانه سم
جواني در آن كشته چون شيرمست
برهنه سروپاي بيلي به دست
ز خوبي و چالاكي پيكرش
سزاوار تاج كياني سرش
فروزنده بيلش چو زرين كليد
نشان برومندي از وي پديد
گهي بيل برداشت گاهي نهاد
گهي بند ميبست و گه ميگشاد
جهاندار خواندش به آزرم و گفت
كه خوي تو با خاك چون گشت جفت
جواني و خوبي و بيدار مغز
ز نغزان نبايد بجز كار نغز
نه كار تو شد بيل برداشتن
به ويرانهاي دانهاي كاشتن
بدين فرخي گوهري تابناك
نه فرخ بود هم ترازوي خاك
بيا تا ترا پادشاهي دهم
ز پيگار خاكت رهائي دهم
به پاسخ كشاورز آهسته راي
چو آورده بد شرط خدمت بجاي
چنين گفت كاي رايض روزگار
همه توسنان از تو آموزگار
چنان مان بهر پيشه ور پيشهاي
كه در خلقتش نايد انديشهاي
بجز دانه كاري مرا كار نيست
به من پادشاهي سزاوار نيست
كشاورز را جاي باشد درشت
چو نرمي ببيند شود كوژ پشت
تنم در درشتي گرفتست چرم
هلاك درشتان بود جاي نرم
تن سخت كو نازنيني كند
چو صمغي بود كانگبيني كند
خوش آمد جهانجوي را پاسخش
ثنا گفت بر گفتن فرخش
خبر باز پرسيدش از كردگار
كز اينسان ترا كيست پروردگار
كه شد پاسدار تو در خفت و خيز؟
پناهت كجا كرد بازار تيز؟
كرا ميپرستي كرا بندهاي؟
نظر بر كدامين ره افكندهاي؟
جوانمرد گفت اي ز گيتي خداي
به پيغمبري خلق را رهنماي
در آن كس دل خويش بستم كه تو
همان قبله را ميپرستم كه تو
برآرنده آسمان كبود
نگارنده كوه و صحرا و رود
شب و روز پيش جهان آفرين
نهم چند ره روي خود بر زمين
بدين چشم و ابروي آراسته
كزينسان به من داد ناخواست
بديگر كرمها كه با من نمود
كه از هر يكم هست صدگونه سود
سپاسش برم واجب آيد سپاس
برآنكس كه او باشد ايزدشناس
ترا كامدستي به پيغمبري
پذيرفتم از راه دين پروري
ترا ديدهام پيشتر زين به خواب
به تو زنده گشتم چو ماهي به آب
كنون كامدي وين خبر شد عيان
به خدمتگري چون نبندم ميان
نگويم جهان چون توئي ناوريد
جهان آفرين چون توئي نافريد
جهان را توئي مايهٔ خرمي
ز سد تو دارد جهان محكمي
سكندر بران پاك سيرت جوان
كه بودش سر و سايه خسروان
ثنا گفت و برتاركش بوسه داد
همان نام يزدان براو كرد ياد
برآراستش خلعت خسروي
به دين خدا كرد پشتش قوي
در آن مرز و آن مرغزار فراخ
كه هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ
شبان روزي آسود شه با سپاه
سبكتر شد از خستگيهاي راه
چو سالار اين هفت خروار كوس
برآورد بانگ از گلوي خروس
دگر باره شه رفتن آغاز كرد
دگر ره بسيچ سفر ساز كرد
چو زان مراحله منزلي چند راند
به منزل دگر بار منزل رساند
فروزنده مرزي چو روشن بهشت
زمينهاي وي جمله بي گاو و كشت
درخت و گل و سبزه آب روان
عمارتگهي درخور خسروان
جز آتش خلل ني كه نا كشته بود
زميني به آبي درآغشته بود
بپرسيد كاين مرز را نام چيست
سر و سرور اين برو بوم كيست
كشاورز و گاو آهن و گاوكو
كجا در چنين ده كند گاو هو
يكي از مقيمان آن زرعگاه
چنين گفت بعد از زمين بوس شاه
كه اقصاي اين دل گشاينده مرز
حوالي بسي دارد از بهر ورز
در او هر چه كاري به هنگام خويش
يكي زو هزار آورد بلكه بيش
وليكن ز بيداد يابد گزند
نگردد كس از دخل او بهرهمند
اگر داد بودي و داور بسي
ده آباد بودي و در ده كسي
به انصاف و داد آرد اين خاك بر
تباهي پذيرد ز بيدادگر
چو از دخل او گردد انصاف كم
بسوزد ز گرمي بپوسد ز نم
به يك جو كه در مالش آرند ميل
جو و گندمش را برد باد و سيل
سبك منجنيقست بازوي او
كه گردد به يك جو ترازوي او
چو خسرو خبر يافت كان خاك و آب
ز بيداد بيدادگر شد خراب
درو سدي از عدل بنياد كرد
همان نامش اسكندر آباد كرد
به آباديش داد منشور خويش
كه هر كس دهد حق مزدور خويش
دهد هركسي مال خود را زكات
به تاراجشان كس نيارد برات
در او ره نبايد برات آوري
هزار آفرين برچنان داوري
سحرگه كه سربرگرفتم ز خواب
برافروختم چهره چون آفتاب
سرير سخن بركشيدم بلند
پراكندم از دل بر آتش سپند
به پيرايش نامه خسروي
كهن سرو را باز دادم نوي
ز گنج سخن مهر برداشتم
درو در ناسفته نگذاشتم
سر كلكم از گوهر انداختن
فلك را شكم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سينهاي
به من داد تيغي در آيينهاي
كه آشفتهٔ خويش چندين مباش
ببين خويشتن خويشتن بين مباش
نظر چون در آيينه انداختم
درو صورت خويش بشناختم
دگرگونه ديدم در آن سبز باغ
كه چون پرنيان بود در پرزاغ
ز نرگس تهي يافتم خواب را
نديدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه كمين كرده بود
گل سرخ را زردي آزرده بود
از آن سكهٔ رفته رفتم ز جاي
فروماندم اندر سخن سست راي
نه پائي كه خود را سبكرو كنم
نه دستي كه نقش كهن نو كنم
خجل گشتم از روي بيرنگ خويش
نوائي گرفتم به آهنگ خويش
هراسيدم از دولت تيزگام
كه بگذارد اين نقش را ناتمام
ازين پيش كايد شبيخون خواب
به بنياد اين خانه كردم شتاب
مگر خوابگاهي به دست آورم
كه جاويد دروي نشست آورم
پژوهندهٔ دور گردنده حال
چنين گويد از گردش ماه و سال
كه چون نامه حكم اسكندري
مسجل شد از وحي پيغمبري
ز ديوان فروشست عنوان گنج
كه نامش برآمد به ديوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روس
نبشتند برنام اسكندروس
از آن پيش كز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مهر از زبان
چنين گفت با مادر مهربان
كه من رفتم اينك تو از داد ودين
چنان كن كه گويند بادا چنين
پدروار با بندگان خداي
چو مادر شدي مهرمادر نماي
به پروردن داد و دين زينهار
نگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبري كوش كارد بهي
كه فرمانبري به ز فرمان دهي
ضرورت مرا رفتني شد به راه
سپردم به تو شغل ديهيم و گاه
گرفتم رهي دور فرسنگ پيش
ندانم كه آيم بر اورنگ خويش؟
گرآيم چنان كن كه از چشم بد
نه تو خيره باشي نه من چشم زد
وگر زامدن حال بيرون بود
به هش باش تا عاقبت چون بود
چنان كن كه فردا دران داوري
نگيرد زبانت به عذر آوري
سخن چون به سر برد برداشت رخت
رها كرد برمادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شام
برو عرضه كردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختيار آمدش
پسنديدهتر صد هزار آمدش
گزين كرد هر مردي از كشوري
به مردانگي هريكي لشگري
چهارش هزار اشتر از بهر بار
پس و پيش لشگر كشيده قطار
هزار نخستين ازو بيسراك
به كردن كشي كوه را كرده خاك
هزار ديگر بختي باركش
همه بارهاشان خورشهاي خوش
هزار سوم ناقهٔ ره نورد
به زير زر و زيور سرخ و زرد
هزار چهارم نجيبان تيز
چو آهو گه تاختن گرم خيز
ز هر پيشه كايد جهان را به كار
گزين كرد صدصد همه پيشه كار
بدين سازمندي جهانگير شاه
برافراخت رايت زماهي به ماه
ز مقدونيه روي در راه كرد
به اسكندريه گذرگاه كرد
سرير جهانداري آنجا نهاد
بر او روزكي چند بنشست شاد
به آيين كيخسرو تخت گير
كه برد از جهان تخت خود بر سرير
بفرمود ميلي برافراختن
بر او روشن آيينهاي ساختن
كه از روي دريا به يك ماهه راه
نشان باز داد از سپيد و سياه
بدان تا بود ديده بانگاه تخت
بر او ديده بانان بيدار بخت
چو ز آيينه بينند پوشيده راز
به دارنده تخت گويند باز
اگر دشمني تركتازي كند
رقيب حرم چاره سازي كند
چو فارغ شد از تختگاهي چنان
نشست از بر بور عالي عنان
نخستين قدم سوي مغرب نهاد
به مصر آمد آنجا دو روز ايستاد
وز آنجا برون شد به عزم درست
به فرمان ايزد ميان بست چست
چو لختي زمين را طرف در نوشت
ز پهلوي وادي درآمد به دشت
ز مقدس تني چند غم يافته
ز بيداد داور ستم يافته
تظلم كنان سوي راه آمدند
عنانگير انصاف شاه آمدند
كه چون از تو پاكي پذيرفت خاك
بكن خانه پاك را نيز پاك
به مقدس رسان رايت خويش را
برافكن ز گيتي بدانديش را
در آن جاي پاكان يك اهريمنست
كه با دوستان خدا دشمنست
مطيعان آن خانهٔ ارجمند
نبينند ازو جز گداز و گزند
طريق پرستش رها ميكند
پرستندگان را جفا ميكند
به خون ريختن سربرافراختست
بسي را بناحق سرانداختست
همه در هراسيم از ين ديو زاد
توئي ديو بند از تو خواهيم داد
سكندر چو ديد آن چنان زاريي
وزانسان برايشان ستمكاريي
ستمديده را گشت فريادرس
به فرياد نامد ز فرياد كس
چو از قدسيان اين حكايت شنيد
عنان سوي بيتالمقدس كشيد
حصار جهان را كه سرباز كرد
ز بيت المقدس سرآغاز كرد
سكندر به قدس آمد از مرز روم
بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بيدادگر دشمن آگاه گشت
كه آواز داد آمد از كوه و دشت
كمربست و آمد به پيگار او
نبود آگه از بخت بيدار او
به اول شبيخون كه آورد شاه
بران راهزن ديو بر بست راه
چو بيدادگر ديد خون ريختش
ز دروازه مقدس آويختش
منادي برانگيخت تا در زمان
ز بيداد او برگشايد زبان
كه هر كو بدين خانه بيداد كرد
بدينگونه بخت بدش ياد كرد
چوزو بستد آن خانهٔ پاك را
به عنبر برآميخت آن خاك را
برآسود ازان جاي آسودگان
فروشست ازو گرد آلودگان
جفاي ستمكاره زو بازداشت
به طاعتگران جاي طاعت گذاشت
ازو كار مقدس چو با ساز گشت
سوي ملك مغرب عنان تاز گشت
برافرنجه آورد از آنجا سپاه
وز افرنجه بر اندلس كرد راه
چو آمد گه دعوي و داوري
به دانش نمائي و دين پروري
كس از دانش و دين او سرنتافت
رهي ديد روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر كسي دين و داد
به هر بقعه طاعتگهي نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر كشيد
به عالم گشائي علم بركشيد
به تعجيل ميراند بر كوه و رود
كجا سبزهاي ديد آمد فرود
چو از ماندگي گشت پرداخته
دگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بيابان به دريا شتافت
درافكند كشتي به درياي آب
سه مه بر سر آب دريا نشست
بياورد صيدي ز دريا به دست
از آنسو كه خورشيد ميشد نهان
تكاپوي ميكرد با همرهان
جزيره بسي ديد بيآدمي
برون رفت و ميشد زمي برزمي
بسي پيش باز آمدش جانور
هم از آدمي هم ز جنس دگر
دروهيچ از ايشان نياميختند
وزو كوه بر كوه بگريختند
سرانجام چون رفت راهي دراز
نشيب زمين ديگر آمد فراز
بياباني از ريگ رخشنده زرد
كه جز طين اصفر نينگيخت گرد
برآن ريگ بوم اركسي تاختي
زمين زيرش آتش برانداختي
همانا كه بر جاي تركيب خاك
ز تركيب گوگرد بود آن مغاك
چو يكمه در ان باديه تاختند
ازو نيز هم رخت پرداختند
چو پايان آن وادي آمد پديد
سكندر به درياي اعظم رسيد
در آن ژرف دريا شگفتي بماند
كه يونانيش اوقيانوس خواند
محيط جهان موج هيبت نمود
از آن پيشتر جاي رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهان
در آن ژرف دريا نبودي نهان
حجابي مغاني بد آن آب را
نپوشيدي از ديدها تاب را
فلك هر شبان روزي از چشم دور
به دريا درافكندي از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و درياي آب
همان چشمه گرم كو راست جاي
به دريا حوالت كند رهنماي
چو آبي به يكجا مهيا شود
شود حوضه و در به دريا شود
معيب بود تا بود در مغاك
معلق بود چون بود گرد خاك
در آن بحر كورا محيطست نام
معلق بود آب دريا مدام
چو خورشيد پوشد جمال را جهان
پس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحيل آفتاب بلند
ز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زير آرد از اوج او
توان ديدنش در پس موج او
چو لختي رود در سر آرد حجاب
كه آيد نورد زمين در حساب
به دانش چنين مينمايد قياس
دگر رهبري هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را ديد شاه
نشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسيد كاين چشمه چيست
هميدون نگهبان اين چشمه كيست
چنين گفت دانا كه اين آب گرم
بسا ديدها را كه برد آب شرم
درين پرده بسيار جستند راز
نيامد به كف هيچ سر رشته باز
من اين قصه پرسيدم از چند پير
جوابي ندادست كس دلپذير
دهد هر كسي شرح آن نور پاك
يكي گرد مركز يكي زير خاك
كه داند كه بيرون ازين جلوهگاه
كجا ميكند جلوه خورشيد و ماه
سكندر بران ساحل آرام جست
سوي آب دريا شد آرام سست
چو سيماب ديد آب دريا سطبر
گذر بسته بر قطره دزدان ابر
درآبي چنان كشتي آسان نرفت
وگر رفت بي ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسيد راز
بسنجيدن كار و ترتيب ساز
كه كشتي بدين آب چون افكنم
چگونه بنه زو برون افكنم
نديدند كار آزمايان صواب
كه شاه افكند كشتي آنجا برآب
نمودند شه را كه صد رهنمون
ازين آب كشتي نيارد برون
دگر كاندرين آب سيماب فام
نهنگ اژدهائيست قصاصه نام
سياه و ستمكاره و سهمناك
چو دودي كه آيد برون از مغاك
سياست چنان دارد آن جانور
كه بيننده چون بيندش يك نظر
دهد جان و ديگر نجنبد ز جاي
كه باشد براهي چنين رهنماي
بترزين همه آن كزين خانه دور
يكي فرضه بيني چو تابنده نور
بسي سنگ رنگين در آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
فروزنده چون مرقشيشاي زر
مني و دومن كمتر و بيشتر
چو بيند درو ديدهٔ آدمي
بخندد ز بس شادي و خرمي
وزان خرمي جان دهد در زمان
همان ديدن و دادن جان همان
ولي هر چه باشد ز مثقال كم
ز خاصيت افتد و گر صد بهم
ز بهتان جان بردنش رهنماي
همي خواندش پهنهٔ جان گزاي
چو شد گفته اين داستان شهريار
فرستاد و كرد آزمايش به كار
چنان بود كان پير گوينده گفت
تني چند از آن سنگ بر خاك خفت
بفرمود تا بر هيونان مست
به آن سنگ رنگين رسانند دست
همه ديدها باز بندند چست
كنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانكه آيد بدست
برندش به پشت هيونان مست
همه زير كرباسها كرده بند
لفافه برو باز پيچيده چند
كنند آن هيونان ازان سنگ بار
نمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذيري رقيبان راه
بجاي آوريدند فرمان شاه
شه و لشگر از بيم چندان هلاك
گذشتند چون باد ازان زرد خاك
بفرمود شه تا از آن خاك زرد
شتربان صد اشتر گرانبار كرد
چو آمد به جائي كه بود آبگير
برو بوم آنجا عمارت پذير
بفرمان او سنگها ريختند
وزان سنگ بنيادي انگيختند
همه همچنان كرده كرباس پيچ
كزيشان يكي باز نگشاد هيچ
به تركيب آن سنگها بندبند
برآورد بيدر حصاري بلند
برآورد كاخي چو بادام مغز
همه يك به ديگر برآورده نغز
گلي كرد گيرنده زان زرد خاك
برون بنا را براندود پاك
درون را نيندود و خالي گذاشت
كه رازي در آن پرده پوشيده داشت
خنيده چنينست از آموزگار
كه چون مدتي شد بر آن روزگار
فروريخت كرباس از روي سنگ
پديد آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جاي خويش
كزاندودش گل حرم داشت پيش
درون ماندگان خرقه انداختند
بران خرقه بسيار جان باختند
هران راهرو كامد آنجا فراز
به ديدار آن حصنش آمد نياز
طلب كرد بر باره چون ره نديد
كمندي برافكند و بالا دويد
چو بر باره شد سنگ را ديد زود
چو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگي كه در يك منش خون بود
چو كوهي بهم برنهي چون بود
شنيدم ز شاهان يك آزاد مرد
شنيد اين سخن را و باور نكرد
فرستاد و اين قصه را باز جست
براو قصه شد ز آزمايش درست
چوشاه آن بنا كرد ازو روي تافت
ز دريا بسوي بيابان شتافت
چو ششماه ديگر بپيمود راه
ستوه آمد از رنج رفتن سپاه
ازان ره كه در پاي پيل آمدش
گذرگه سوي رود نيل آمدش
به سرچشمه نيل رغبت نمود
كه آن پايه را ديده ناديده بود
شب و روز برطرف آن رود بار
دو اسبه همي راند بر كوه و غار
بدان رسته كان رود را بود ميل
همي شد چو آيد سوي رود سيل
بسي كوه و دشت از جهان درنوشت
به پايان رسد آخر آن كوه و دشت
پديد آمد از دامن ريگ خشك
بلندي گهي سبز با بوي مشك
كمر در كمر كوهي از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوي مشك
برو راه بربسته پوينده را
گذر گم شده راه جوينده را
كشيده عمود آن شتابنده رود
از آن كوه ميناوش آمد فرود
يكي پشته بر راه آن بود تند
كه از رفتنش پايها بود كند
كسي كو بدان پشتهٔ خار پشت
برانداختي جان به چنگال و مشت
زدي قهقهه چون بر او تاختي
از آنسوي خود را در انداختي
بر او گر يكي رفتني و گر هزار
چو مرغان پريدي در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند كس
كز ايشان نيامد يكي باز پس
چو هر كس كه بردي بر آن پشته رخت
تو گفتي بر آن يافتي تاج و تخت
چنان چشم از آن خيل برتافتي
كه چشم از خيالش اثر يافتي
سكندر جهانديدگان را بخواند
درين چارهجوئي بسي قصه راند
كه نتوان برين كوه تنها شدن
دو همراه بايد به يكجا شدن
سكونت نمودن در آن تاختن
بهر ده قدم منزلي ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار
برانداختن آنچه بايد به كار
به تدريج ديدن درآن سوي كوه
به يكره نديدن كه آرد شكوه
بكردند ازينسان و سودي نداشت
دگر باره دانا نظر برگماشت
چنين شد درآن داوري رهنماي
كه مردي هنرمند و پاكيزه راي
نويسنده باشد جهانديده مرد
همان خامه و كاغذش درنورد
بود خوب فرزندي آن مرد را
كزو دور دارد غم و درد را
چو ميل آورد سوي آن پشته گاه
بود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زير
بود بچه شير زنجير شير
گر او باز پس نايد از اصل و بن
به فرزند خود بازگويد سخن
وگر زانكه دارد زبان بستگي
نويسد مثالي به آهستگي
فرو افكند سوي فرزند خويش
نبرد دل از مهر پيوند خويش
بدست آوريدند مردي شگرف
كه مجموعهاي بود از آن جمله حرف
سوي كوه شد پير و با او جوان
چو بچه كه با شير باشد دوان
دگر نيمروز آن جوان دلير
ز پايان آن پشته آمد به زير
ز كاغذ گرفته نوردي به چنگ
بر شاه شد رفته از روي رنگ
به شه داد كاغذ فرو خواند شاه
نبشته چنين بود كز گرد راه
به جان آن چنان آمدم كز هراس
به دوزخ ره خويش كردم قياس
رهي گوئي از تار يك موي رست
برو هر كه آمد ز خود دست شست
درين ره كه جز شكل موئي نداشت
فرود آمد هيچ روئي نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگي ره به تنگ آمدم
ز آنسو كه ديدم دلم پاره شد
خرد زان خطرناكي آواره شد
وزينسو ره پشته بي راغ بود
طرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از ميوه و سبزه و آب و گل
برآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشك ريز
زمين از نداوت در او چشمه خيز
تكش با تلاوش در آويخته
چنين رودي از هر دو انگيخته
ازين سو همه زينت و زندگي
از آنسو همه آز و افكندگي
بهشت اين و آن هست دوزخ سرشت
به دوزخ نيايد كسي از بهشت
دگر كان بيابان كه ما آمديم
ببين كز كجا تا كجا آمديم
كرا دل دهد كز چنين جاي نغز
نهد پاي خود را در آن پاي لغز
من اينك شدم شاه بدرود باد
شما شاد باشيد و من نيز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشت
سپه راند از آن كوهپايه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هيچكس
كه تا هر دلي نارد آنجا هوس
چو دانست كانجا نشستن خطاست
گذرگه طلب كرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نياسود هيچ
نميكرد جز راه رفتن بسيچ
ز راه بيابان برون شد به رنج
چو ريگ بيابان روان كرده گنج
رهش ريگ و اندوهش از ريگ بيش
تف آهش از ديگ بر ديگ بيش
همه راه دشمن ز دام و دده
بهر گوشهاي لشگري صف زده
وليكن چو كردندي آهنگ شاه
ز ظلمت شدي ره برايشان سياه
كس از تيرگي ره نبردي برون
مگر رخصت شه شدي رهنمون
كسي كو كشيدي سراز راي او
شدي جاي او كندهٔ پاي او
برون از ميانجي و از ترجمه
بدانست يك يك زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز داد
جواب سزاوارشان باز داد
بدينگونه ميكرد ره را نورد
زمان زير گردون زمين زير گرد
در آن ره نبودش جز اين هيچكار
كه چون باد بردي ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختي
به بيگانگان دين در آموختي
چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
قدم در دگر ديو لاخي نهاد
بياباني از آتشين جوش او
زباني سخن گفته در گوش او
جز آن زر كه باشد خداي آفريد
كس از رستنيها گياهي نديد
جهانجوي از آن كان زر تافته
بخنديد چون طفل زر يافته
چو لختي در آن دشت پيمود راه
به باغ ارم يافت آرامگاه
پديد آمد آن باغ زرين درخت
كه شداد ازو يافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گيتي نورد
زمين از درختان زر ديد زرد
يكايك درختانش از ميوه پر
همه ميوه بيجاده و لعل و در
ز هر سو درآويخته سيب و نار
همه نار ياقوت و ياقوت نار
ز نارنج زرين و سيمين ترنج
فريب آمده بانظرها بغنج
بهارش جواهر زمين كيميا
ز بيجاده گل وز زمرد گيا
بساطي كشيده دران سبز باغ
ز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تنديس از زر برانگيخته
زهر صورتي قالبي ريخته
چو در چشم پيكرشناس آمدي
اگر زر نبودي هراس آمدي
ز بلورتر حوضهاي ساخته
چو يخ پارهاي سيم بگداخته
در آن ماهيان كرده از جزع ناب
نمايندهتر زانكه ماهي در آب
دوخشتي برآورده قصري عظيم
يكي خشت از زر يكي خشت سيم
چو شه شد در آن قصر زرينه خشت
گمان برد كامد به قصر بهشت
چو بسيار برگشت پيرامنش
دريده شد از گنج زر دامنش
رواقي جداگانه ديد از عقيق
ز بنياد تا سر به گوهر غريق
در او گنبدي روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب
نيفتاده گردي بر آن زر خشك
بجز سونش عنبر و گرد مشك
در او رفت سالار فرهنگ و هوش
چو در گنبد آسمانها سروش
ستوداني از جزع تابنده ديد
كزو بوي كافورتر ميدميد
نهاده بر آن فرش مينا سرشت
يكي لوح ياقوت مينا نوشت
نبشته براو كاي خداوند زور
كه راني سوي اين ستودان ستور
درين دخمه خفتست شداد عاد
كزو رنگ و رونق گرفت اين سواد
به آزرم كن سوي ما تاختن
مكن قصد برقع برانداختن
بكن ستر پوشي كه پوشيدهايم
به رسوائي كس نكوشيدهايم
نگهدار ناموس ما در نهفت
كه خواهي تو نيز اندرين خاك خفت
اگر خفتهاي را درين خوابگاه
برآرند گنبد ز سنگ سياه
سرانجامش اين گنبد تيز گشت
ز ديوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمك سود موران كند
سرش خاك سم ستوران كند
بلي هر كسي از بهر ايوان خويش
ستوني كند بر ستودان خويش
وليكن چو بيني سرانجام كار
برد بادش از هر سوئي چون غبار
كه داند كه شداد را پاي و دست
به نعل ستور كه خواهد شكست
غبار پراكنده را در مغاك
رها كن كه هم خاك به جاي خاك
از آن تن كه بادش پراكنده كرد
نشاني نبيني جز اين كوه زرد
تو نيز اي گشايندهٔ قفل راز
بترس از چنين روز و با ما بساز
مباش ايمن ارزانكه آزادهاي
كه آخر تو نيز آدمي زادهاي
همه گنج اين گنجدان آن تست
سرو تاج ماهم به فرمان تست
گشادست پيش تو درهاي گنج
سپاه ترا بس شد اين پاي رنج
ببر گنج كان بر تو باري مباد
ترا باد و بامات كاري مباد
سكندر بر آن لوح ناريخته
چو لوحي شد از شاخي آويخته
وزان خط كه چون قطرهٔ آب خواند
بسا قطرهٔ آب كز ديده راند
چو از چشم گريندهٔ اشكبار
بر آن خوابگه كرد لختي نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نيالود دست
ز باغي كه در بيغ تيغ آمدش
يكي ميوه چيدن دريغ آمدش
چو دانست كان فرش زر ساخته
به عمري درازست پرداخته
از آن گنجدان كان همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه كس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بود
زر ده دهي سيم ده پنج بود
دگر باره سر در بيابان نهاد
برو بوم خود را همي كرد ياد
چو يك نيمه راه بيابان بريد
گروهي دد آدمي سار ديد
بيابانياني سيهتر ز قير
به بيغوله غارها جاي گير
بپرسيدشان كاندرين ساده دشت
چه داريد از افسانها سرگذشت
گذشت از شما كيست از دام و دد
كه دارد دراين دشت ماواي خود
چنين باز دادند شه را جواب
كه دورست ازين باديه ابروآب
درين ژرف صحرا كه ماواي ماست
خورشهاي ما صيد صحراي ماست
درين دشت نخجير باني كنيم
به رسم ددان زندگاني كنيم
خوريم آنچه زان صيد يابيم نرم
كنيم آلت جامه از موي و چرم
نه آتش به كار آيد اينجا نه آب
بود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپيد آفتاب بلند
بود آتش ما درين شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نيزتر
دم ما كند زان نسيم آبخور
درين كنج ما را جز اين ساز نيست
وزين برتر انجام و آغاز نيست
همان نيز پرسي ز ديگر گروه
كه دارند مأوا درين دشت و كوه
درين آتشين دشت بن ناپديد
كه پرنده دروي نيارد پريد
بيابانيانند وحشي بسي
كه هرگز نگيرند خو با كسي
ببرند چندان به يكروز راه
كه آن برنخيزد ز ما در دو ماه
ازيشان به ما يك يك آيد به دست
بپرسيم ازو چون شود پاي بست
كه بي آب چون زندگاني كنند
به ما بر چرا سرفشاني كنند
نمايند كاب از بنه زهر ماست
زتري هوائيست كز بهر ماست
نسازيم چون مار با هيچكس
خورشهاي ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نيابيم سود
شما را پرستش چه بايد نمود
دگرگونه پرسيمشان در نهفت
چه هنگام خورد و چه هنگام خفت
كه چندانكه رفتند بالا و پست
درين باديه كاب نايد بدست
به پايان اين باديه كس رسيد
همان پيكري ديگر از خلق ديد
به پاسخ چنين گفتهاند آن گروه
كه بسيار گشتيم در دشت و كوه
دويديم چون آهوان سال و ماه
به پايان وادي نبرديم راه
بيابانياني دگر ديدهايم
وزيشان خبر نيز پرسيدهايم
كه بيرون ازين پيكر قيرگون
نشاني دگر ميدهد رهنمون؟
نشان دادهاند از بر خويش دور
بدانجا كه خورشيد را نيست نور
يكي شهر چون بيشهٔ مشك بيد
در او آدمي پيكراني سپيد
نكو روي و خوش خوي و زيبا خصال
ز پانصد يكي را فزونست سال
وگر نيز پانصد برآيد دگر
نبيني كسي را ز پيري اثر
برون از وطن گاه آن دلكشان
به ما كس ندادست ديگر نشان
از آن نيز بيرون درين خاك پست
بسي كوه و صحراي ناديده هست
درونيست روينده را آبخورد
كه گرماش گرماست و سرماش سرد
چوزو رستني برنيايد ز خاك
در آن جانور چون نگردد هلاك
همينست رازي كه ما جستهايم
ز ديگر حكايت ورق شستهايم
سكندر به آن خلق صاحب نياز
ببخشيد و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آيين خويش
برافروختشان دانش از دين خويش
وزيشان به هنجارهاي درست
سوي ربع مسكون نشان بازجست
چو زو كار خود سازور يافتند
به ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاك جوشان و باد سموم
نمودند راهش به آباد بوم
سكندر در آن دشت بيگاه و گاه
دواسبه هميراند بيراه و راه
سرانجام كان ره به پايان رسيد
دگر باره شد عطف دريا پديد
هم از آب دريا به دريا كنار
تلاوشگهي ديد چون چشمه سار
فكندند ماهي برآن چشمه رخت
بر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره كشتي بسي ساختند
ز ساحل به دريا در انداختند
چو دريا بريدند يك ماه بيش
به خشكي رساندند بنگاه خويش
چو از تاب انجم شب تب زده
بپيچيد چون مار عقرب زده
زباده جنوبي در آمد نسيم
دل رهروان رست از اندوه و بيم
گرفتند يك ماه آنجا قرار
كه هم سايبان بود وهم چشمه سار
به مرهم رسيدند از آن خستگي
زتن رنجشان شد به آهستگي
مغني دل تنگ را چاره نيست
بجز سازكان هست و بيغاره نيست
دماغ مرا كز غم آمد به جوش
به ابريشم ساز كن حلقه گوش
چو در خانه خويش رفت آفتاب
ز گرمي شد اندام شيران كباب
تبشهاي باحوري از دستبرد
ز روي هوا چرك تري سترد
گيا دانه بگشاد و نبوشت برگ
بلاله ستان اندر افتاد مرگ
بجوشيد در كوه و صحرا بخار
شكر خنده زد ميوه بر ميودهدار
ز هامون سوي كوه شد عندليب
به غربت همي گفت چيزي غريب
به گوش اندرش از هواي تموز
نواي چكاوك نيامد هنوز
درفشنده خورشيد گردون نورد
ز باد خزان نيش عقرب نخورد
شب و روز ميگشت در چين و زنگ
به دود افكني طشت آتش به چنگ
چو شيران دريد از سردست زور
گهي ساق گاو و گهي سم گور
در ايام با حور و گرماي گرم
كه از تاب خورشيد شد سنگ نرم
سكندر ز چين راي خرخيز كرد
در خواب را تنگ دهليز كرد
رها كرد خاقان چين را به جاي
دگر باره سوي سفر كرد راي
بسي گنج در پيش خاقان كشيد
وز آنجا سپه در بيابان كشيد
فرو كوفت بر كوس دولت دوال
ز مشرق درآمد به حد شمال
بيابان و ريگ روان ديد و بس
نه پرنده دروي نه جنبنده كس
بسي رفت و كس در بيابان نديد
همان راه را نيز پايان نديد
زمين ديد رخشان و از رخنه دور
درو ريگ رخشنده مانند نور
به شه گفت رهبر كه اين ريگ پاك
همه نقره شد نقرهٔ تابناك
به اندازه بردار ازين راه گنج
نه چندان كه محمل كش آيد به رنج
به لشگر مگوور نه از عشق سيم
گرانبار گردند و يابند بيم
همه بارشه بود پر زر ناب
بدان نقره نامد دلش را شتاب
وليك آرزو درمنش كار كرد
ازو اشتري چند را بار كرد
بدان راه ميرفت چون باد تيز
هوا را نديد از زمين گرد خيز
به يك هفته ننشست بر جامه گرد
كه از نقره بود آن زمين را نورد
تو گفتي كه شد خاك و آبش دونيم
يكي نيمه سيماب و يك نيمه سيم
نه در سيمش آرام شايست كرد
نه سيماب را نيز شايست خورد
ز سوداي ره كان نه كم درد بود
سوادي بدان سيم در خورد بود
كجا چشمهاي بود مانند نوش
در آن آب سيماب را بود جوش
چو شورش نبودي در آب زلال
ز سيماب كس را نبودي ملال
بخوردندي آن آبها را دلير
كه آب از زبر بود و سيماب زير
چو شورش در آب آمدي پيش و پس
نخوردندي آن آب را هيچكس
وگر خوردي از راه غفلت كسي
نماندي درو زندگاني بسي
بفرمود شه تا چو راي آورند
در آن آب دانش به جاي آورند
چنان بركشند آب را زابگير
كه ساكن بود آب جنبش پذير
بدينگونه يك ماه رفتند راه
بسي مردم از تشنگي شد تباه
رسيدند از آن مفرش سيم سود
به خاكي كزاو بودشان زاد بود
نهادند برخاك رخسار پاك
كه خاكي نياسايد الا به خاك
پديد آمد آرامگاهي زدور
چنان كز شب تيزه تابنده هور
بر افراخته طاقي از تيغ كوه
كه از ديدنش در دل آمد شكوه
به بالاي آن طاق پيروزه رنگ
كشيده كمر كوهي از خاره سنگ
گروهي بر آن كوه دين پروران
مسلمان و فارغ ز پيغمبران
به الهام يزدان ز روي قياس
در احوال خود گشته يزدان شناس
چو ديدند سيماي اسكندري
پذيرا شدندش به پيغمبري
به تعليم او خاطر آراستند
وزو دانش و داد درخواستند
سكندر برايشان در دين گشاد
بجز دين و دانش بسي چيز داد
چو ديدند شاهي چنان چاره ساز
به چاره گري در گشادند باز
كه شفقت براي داور دستگير
براين زير دستان فرمان پذير
پس اين گريوه در اين سنگلاخ
يكي دشت بيني چو دريا فراخ
گروهي در آن دشت ياجوج نام
چو ما آدمي زاده و ديو فام
چو ديوان آهن دل الماس چنگ
چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ
رسيده ز سر تا قدم مويشان
نبيني نشاني تو از رويشان
به چنگال و دندان همه چون دده
به خون ريختن چنگ و دندان زده
بگيرند هنگام تك باد را
به ناخن بسنبند پولاد را
همه در خرام و خورش ناسپاس
نه بيني در ايشان كس ايزد شناس
زهر طعمهاي كان بود جستني
طعامي ندارند جز رستني
ندارند جز خواب و جز خورد كار
نميرد يكي تا نزايد هزار
گيائيست آنجا زمين خيزشان
چو بلبل بود دانه تيزشان
از آن هر شبان روز بهري خورند
همانجا بخسبند و درنگذرند
چو بر آفتاب افكند ماه جرم
بجوشنده برخود به كردار كرم
خورند آنچه يابند بي ترس و بيم
بدين گونه تا ماه گردد دو نيم
چو گيرد گمي ماه ناكاسته
شره گردد از جمله برخاسته
فتد سال تا سال از ابر سياه
ستمكاره تنيني آن جايگاه
به اندازه آنك در دشت و كوه
از او سير كردند چندان گروه
به اميد آن كوه دريا ستيز
كه اندازدش ابر سيلاب ريز
چو آواز تندر خروش آورند
زمين را ز دوزخ به جوش آورند
ز سرمستي خون آن اژدها
كنند آب و دانه يكي مه رها
دگر خوردشان نيست جز بيخ و برگ
نباشند بيمار تا روز مرگ
چو ميرد از ايشان يكي آن گروه
خورندش همانسان در آن دشت و كوه
نه مردار ماند در آن خاك شور
نه كس مردهاي نيز بيند نه گور
جز اين يك هنر نيست كان آب و خاك
ز مردار دورست و از مرده پاك
بهر مدت آرند بر ما شتاب
كنند آشيانهاي ما را خراب
ز ما گوسپندان به غارت برند
خورشهاي ما هر چه باشد خورند
ز گرگ آن چنان كم گريزد گله
كزان گرگساران سگ مشغله
چو درما به كشتن ستيز آورند
بكوشند و بر ما گريز آورند
گريزيم از ايشان بر اين كوه سخت
به كردار پرندگان بر درخت
ندارند پائي چنان آن گروه
كه ما را درارند از آن تيغ كوه
به دفع چنان سخت پتيارهاي
ثوابت بود گر كني چارهاي
چو بشنيد شه حكم يا جوج را
كه پيل افكند هر يكي عوج را
بدان گونه سدي ز پولاد بست
كه تا رستخيزش نباشد شكست
چو طالع نمود آن بلند اختري
كه شد ساخته سد اسكندري
از آن مرحله سوي شهري شتافت
كه بسيار كس جست و آن را نيافت
دگر باره در كار عالم روي
روان شد سراپردهٔ خسروي
بر آن كار چون مدتي برگذشت
بتازيد يك ماه بر كوه و دشت
پديد آمد آراسته منزلي
كه از ديدنش تازه شد هر دلي
جهاندار با ره بسيچان خويش
ره آورد چشم از ره آورد پيش
دگرگونه ديد آن زمين را سرشت
هم آب روان ديد هم كار و كشت
همه راه بر باغ و ديوار ني
گله در گله كس نگهدارني
ز لشگر يكي دست برزد فراخ
كزان ميوهاي برگشايد ز شاخ
نچيده يكي ميوهتر هنوز
ز خشكي تنش چون كمان گشت كوز
سواري دگر گوسپندي گرفت
تبش كرد و زان كار بندي گرفت
سكندر چو زين عبرت آگاه گشت
ز خشك و ترش دست كوتاه گشت
بفرمود تا هر كه بود از سپاه
ز باغ كسان دست دارد نگاه
چو لختي گراينده شد در شتاب
گذر كرد از آن سبزه و جوي آب
پديدار شد شهري آراسته
چو فردوسي از نعمت و خواسته
چو آمد به دروازه شهر تنگ
نديدش دري زآهن و چوب و سنگ
در آن شهر شد باتني چند پير
همه غايت انديش و عبرت پذير
دكانها بسي يافت آراسته
درو قفل از جمله برخاسته
مقيمان آن شهر مردم نواز
به پيش آمدندش به صد عذر باز
فرود آوريدندش از ره به كاخ
به كاخي چو مينوي مينا فراخ
بسي خوان نعمت برآراستند
نهادند و خود پيش برخاستند
پرستش نمودند با صد نياز
زهي ميزبانان مهمان نواز
چو پذرفت شه نزلشان را به مهر
بدان خوب چهران برافروخت چهر
بپرسيدشان كاين چنين بي هراس
چرائيد و خود را نداريد پاس
بدين ايمني چون زيبد از گزند
كه بر در ندارد كسي قفل و بند
همان باغبان نيست در باغ كس
رمه نيز چوپان ندارد ز پس
شباني نه و صد هزاران گله
گله كرده بر كوه و صحرا يله
چگونست و اين ناحفاظي ز چيست
حفاظ شما را تولا به كيست
بزرگان آن داد پرور ديار
دعا تازه كردند بر شهريار
كه آن كس كه بر فرقت افسر نهاد
بقاي تو بر قدر افسر دهاد
خدا باد در كارها ياورت
هنر سكه نام نام آورت
چو پرسيدي از حال ما نيك و بد
بگوئيم شه را همه حال خود
چنان دان حقيقت كه ما اين گروه
كه هستيم ساكن درين دشت و كوه
گروهي ضعيفان دين پروريم
سرموئي از راستي نگذريم
نداريم بر پردهٔ كج بسيچ
بجز راست بازي ندانيم هيچ
در كجروي برجهان بستهايم
ز دنيا بدين راستي رستهايم
دروغي نگوئيم در هيچ باب
به شب باژگونه نبينيم خواب
نپرسيم چيزي كزو سود نيست
كه يزدان از آن كار خشنود نيست
پذيريم هرچ آن خدائي بود
خصومت خداي آزمائي بود
نكوشيم با كردهٔ كردگار
پرستنده را با خصومت چكار
چو عاجز بود يار ياري كنيم
چو سختي رسد بردباري كنيم
گر از ما كسي را زياني رسد
وزان رخنه ما را نشاني رسد
بر آريمش از كيسه خويش كام
به سرمايه خود كنيمش تمام
ندارد ز ما كس زكس مال بيش
همه راست قسميم در مال خويش
شماريم خود را همه همسران
نخنديم بر گريه ديگران
ز دزدان نداريم هرگز هراس
نه در شهر شحنه نه در كوي پاس
ز ديگر كسان ما ندزديم چيز
ز ما ديگران هم ندزدند نيز
نداريم در خانها قفل و بند
نگهبان نه با گاو و با گوسفند
خدا كرد خردان ما را بزرگ
ستوران ما فارغ از شير و گرگ
اگر گرگ بر ميش ما دم زند
هلاكش در آن حال بر هم زند
گر از كشت ماكس برد خوشهاي
رسد بر دلش تيري از گوشهاي
بكاريم دانه گه كشت و كار
سپاريم كشته به پروردگار
نگرديم بر گرد گاورس و جو
مگر بعد شش مه كه باشد درو
به ما از آنچه بر جاي خود ميرسد
يكي دانه را هفتصد ميرسد
چنين گريكي كارو گر صد كنيم
توكل بر ايزد نه بر خود كنيم
نگهدار ما هست يزدان و بس
به يزدان پناهيم و ديگر به كس
سخن چيني از كس نياموختيم
ز عيب كسان ديده بر دوختيم
گر از ما كسي را رسد داوري
كنيمش سوي مصلحت ياوري
نباشيم كس را به بد رهنمون
نجوئيم فتنه نريزيم خون
به غمخواري يكدگر غم خوريم
به شادي همان يار يكديگريم
فريب زر و سيم را در شمار
نباريم و نايد كسي را به كار
نداريم خوردي يك از يك دريغ
نخواهيم جو سنگي از كس به تيغ
دد و دام را نيست از ما گريز
نه ما را برآزار ايشان ستيز
به وقت نياز آهو و غرم و گور
ز درها در آيند ما را به زور
از آن جمله چون در شكار آوريم
به مقدار حاجت بكار آوريم
دگرها كه باشيم از آن بينياز
نداريمشان از در و دشت باز
نه بسيار خواريم چون گاو و خر
نه لب نيز بر بسته ازخشك و تر
خوريم آنقدر مايه از گرم و سرد
كه چندان ديگر توانيم خورد
ز ما در جواني نميرد كسي
مگر پير كو عمر دارد بسي
چوميرد كسي دل نداريم تنگ
كه درمان آن درد نايد به چنگ
پس كس نگوئيم چيزي نهفت
كه در پيش رويش نياريم گفت
تجسس نسازيم كاين كس چه كرد
فغان بر نياوريم كان را كه خورد
بهرسان كه ما را رسد خوب و زشت
سر خود نتابيم از آن سرنوشت
بهرچ آفريننده كردست راست
نگوئيم كين چون و آن از كجاست
كسي گيرد از خلق با ما قرار
كه باشد چو ما پاك و پرهيزگار
چو از سيرت ما دگرگون شود
ز پرگار ما زود بيرون شود
سكندر چو ديد آن چنان رسم و راه
فرو ماند سرگشته بر جايگاه
كز آن خوبتر قصه نشنيده بود
نه در نامه خسروان ديده بود
به دل گفت ازين رازهاي شگفت
اگر زيركي پند بايد گرفت
نخواهم دگر در جهان تاختن
به هر صيد گه دامي انداختن
مرا بس شد از هر چه اندوختم
حسابي كزين مردم آموختم
همانا كه پيش جهان آزماي
جهان هست ازين نيكمردان بجاي
بديشان گرفتست عالم شكوه
كه اوتاد عالم شدند اين گروه
اگر سيرت اينست ما برچهايم
وگر مردم اينند پس ما كهايم
فرستادن ما به دريا و دشت
بدان بود تا بايد اينجا گذشت
مگر سيرگردم ز خوي ددان
در آموزم آيين اين بخردان
گر اين قوم را پيش ازين ديدمي
به گرد جهان بر نگرديدمي
به كنجي در از كوه بنشستمي
به ايزد پرستي ميان بستمي
ازين رسم نگذشتي آيين من
جز اين دين نبودي دگر دين من
چو ديد آن چنان دين و دين پروري
نكرد از بنه ياد پيغمبري
چو در حق خود ديدشان حق شناس
درود و درم دادشان بيقياس
از آن مملكت شادمان بازگشت
روان كرد لشگر چو دريا به دشت
زرنگين علمهاي ديباي روم
وشي پوش گشته همه مرز و بوم
بهر كوه و بيشه ز شاخ و ز شخ
پراكنده لشگر چومور و ملخ
بهرجا كه او تاختي بارگي
رهاندي بسي كس ز بيچارگي
مغني مدار از غنا دست باز
كه اين كار بي ساز نايد بساز
كسي را كه اين ساز ياري كند
طرب بادلش سازگاري كند
خوشا نزهت باغ در نوبهار
جوان گشته هم روز و هم روزگار
بنفشه طلايه كنان گرد باغ
همان نرگس آورده بر كف چراغ
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
دل از جوش خون در خروش آمده
شكم كرده پر زير شمشاد و سرو
خروس صراحي ز خون تذرو
به رقص آمده آهوان يكسره
زدشت آمد آواز آهو بره
بساط گل افكنده برطرف جوي
به رامشگري بلبلان نغز گوي
نسيم گل و نالهٔ فاخته
چو ياران محرم بهم ساخته
چه خوشتر در اين فصل ز آواز رود
وزآن آب گل كز گل آيد فرود
سرآيندهٔ ترك با چشم تنگ
فروهشته گيسو به گيسوي چنگ
بسي ساز ابريشم از ناز او
دريده بر ابريشم ساز او
سخنهاي برسخته بر بانگ ساز
تو گوئي و او گويد از چنگ باز
ازو بوسه وز تو غزالهاي تر
يكي چون طبرزد يكي چون شكر
به بوسه غزلهايتر ميدهي
طبرزد ستاني شكر ميدهي
دلم باز طوطي نهاد آمدست
كه هندوستانش به ياد آمدست
چو كوه از رياحين كفل گرد كرد
برآميخت شنگرف با لاجورد
گياخواره را گل ز گردن گذشت
نفير گوزن آمد از كوه و دشت
گلتر برون آمد از خار خشك
بنفشه برآميخت عنبر به مشك
به عنبر خري نرگس خوابناك
چو كافور ترسر برون زد ز خاك
به فصلي چنان شاه ايران و روم
زويراني آمد به آباد بوم
دگرباره بر مرز هندوستان
گذر كرد چون باد بر بوستان
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
يكي ماه بردشت و بر كوه تاخت
از آن راه چون دوزخ تافته
كزو پشت ماهي تبش يافته
درآمد به آن شهر مينو سرشت
كه تركانش خوانند لنگر بهشت
بهاري درو ديد چون نوبهار
پرستش گهي نام او قندهار
عروسان بت روي در وي بسي
پرستندهٔ بت شده هر كسي
در آن خانه از زر بتي ساخته
بر او خانه گنج پرداخته
سرو تاج آن پيكر دلرباي
برآورده تا طاق گنبد سراي
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
چو روشن دو شمع برافروخته
فروزنده در صحن آن تازه باغ
ز بس شبچراغي به شب چون چراغ
بفرمود شه تا برآرند گرد
ز تمثال آن پيكر سالخورد
زر و گوهرش برگشايند زود
كه با بت زيان بود و با خلق سود
سخنگو يكي لعبت از كنج كاخ
سوي شاه شد كرده ابرو فراخ
به گيسو غبار از ره شاه رفت
بسي آفرين كرد بر شاه و گفت
كه شاه جهان داور دادگر
كه از خاور اوراست تا باختر
به زر و به گوهر ندارد نياز
كه گيتي فروزست و گردن فراز
دگر كين بت از گفتهٔ راستان
فريبنده دارد يكي داستان
اگر شاه فرمان دهد در سخن
فرو گويم آن داستان كهن
جهاندار فرمود كان دل نواز
گشايد در درج ياقوت باز
دگر ره پري پيكر مشك خال
گشاد از لب چشمه آب زلال
دعا گفت و گفت اين فروزنده كاخ
كه زرين درختست و پيروزه شاخ
از آن پيش كايين بتخانه داشت
يكي گنبد نيم ويرانه داشت
دو مرغ آمدند از بيابان نخست
گرفته دو گوهر به منقار چست
نشستند بر گنبد اين سراي
ز فيروزي و فرخي چون هماي
همه شهر مانده در ايشان شگفت
كه چون شايد آن مرغكان را گرفت
برين چون برآمد زماني دراز
فكندند گوهر پريدند باز
بزرگان كه اين مملكت داشتند
بر آن گوهر انديشه بگماشتند
طمع بردل هر كسي كرد راه
كه بر گوهر او را بود دستگاه
پديد آمد اندر ميان داوري
خرد كردشان عاقبت ياوري
بر آن رفت ميثاق آن انجمن
كه از بهر بتخانهٔ خويشتن
بتي ساختند آن همه زر در او
بجاي دو چشم آن دو گوهر در او
دري كان ره آورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگيرد رواست
ز خورشيد گيرد همه ديده نور
ز ما كي كند ديده خورشيد دور
چراغي كه كوران بدان خرمند
در او روشنان باد كمتر دمند
مكن بيوهاي چند را گرم داغ
شب بيوگان را مكن بي چراغ
بت خوش زبان چون سخن ياد كرد
يت بي زبان را شه آزاد كرد
نبشت از بر پيكر آن نگار
كه با داغ اسكندرست اين شكار
چو ديد آن پري رخ كه داراي دهر
بر آن قهرمانان نياورد قهر
يكي گنج پوشيده دادش نشان
كزو خيزه شد چشم گوهر كشان
شه آن گنج آكنده را برگشاد
نگه داشت برخي و برخي بداد
دگر ره ز مينوي روحانيان
درآورد سر با بيابانيان
بسي راند بر شوره و سنگلاخ
گهي منزلش تنگ و گاهي فراخ
بهر بقعهاي كادمي زاد ديد
به ايشان سخن گفت و زيشان شنيد
ز يزدان پرستي خبر دادشان
ز دين توتياي نظر دادشان
ز پرگار مشرق زمين بر زمين
دگر ره درآمد به پرگار چين
چو خاقان خبر يافت از كار او
برآراست نزلي سزاوار او
به درگاه شاه آمد آراسته
جهان پرشد از گنج و از خواسته
دگر ره زمين بوس شه تازه كرد
شهش حشمتي بيش از اندازه كرد
چو ز آميزش اين خم لاجورد
كبودي درآمد به ديباي زرد
نشستند كشور خدايان بهم
سخن شد زهر كشوري بيش و كم
پس آنگه شد روزگاري دراز
همه عهدها تازه كردند باز
پذيرفت خاقان ازو دين او
درآموخت آيات و آيين او
دگر روز چون مهر بر مهر بست
قراخان هندو شد آتش پرست
سكندر به خاقان اشارت نمود
كزين مرحله كوچ سازيم زود
مرا گفت اگر چند جائيست گرم
به دريا نشستن هوائيست نرم
بدان تا چو آهنگ دريا كنم
در او نيك و بد را تماشا كنم
شگفتي كه باشد به درياي ژرف
ببينم نمودارهاي شگرف
به شرطي كه باشي تو همراه من
برافروزي از خود گذرگاه من
پذيرفت خاقان كه دارم سپاس
گرايم سوي راه باره شناس
بدان ختم شد هر دو را گفتگوي
كه قاصد كند راه را جستجوي
به نيك اختري روزي از بامداد
كه شب روز را تاج بر سر نهاد
چنان راي زد تاجدار جهان
كه پويد سوي راه با همراهان
تني ده هزار از سپه برگزيد
كزو هر يكي شاه شهري سزيد
بنه نيز چندانكه خوار آمدش
به مقدار حاجت به كار آمدش
دگر مابقي را ز گنج و سپاه
يله كرد و بگذشت از آن كوچگاه
همان خان خانان به خدمتگري
جريده به همراهي و رهبري
به اندازه او نيز برداشت برگ
سلاحي كه بايد ز شمشير و ترگ
سپه نيز با او تني ده هزار
خردمند و مردانه و مرد كار
عزيمت سوي مشرق انگيختند
همه ره زر مغربي ريختند
به عرض جنوبي نمودند ميل
شكارافكنان هر سوئي خيل خيل
چهل روز رفتند از اينگونه راه
نبردند پهلو به آرامگاه
چو نزديك آب كبود آمدند
به پايين دريا فرود آمدند
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
علمها به انجم برافراختند
حكايت چنان رفت از آن آب ژرف
كه دريا كناريست اينجا شگرف
عروسان آبي چو خورشيد و ماه
همه شب برآيند از آن فرضه گاه
براين ساحل آرام سازي كنند
غناها سرايند و بازي كنند
كسي كو به گوش آورد سازشان
شود بيهش از لطف آوازشان
درين بحر بيتي سرايند و بس
كه در هيچ بحري نگفتست كس
همه شب بدينسان درين كنج كوه
طرب ميكنند آن گرامي گروه
چو بر نافهٔ صبح بو ميبرند
به آب سيه سر فرو ميبرند
جهاندار فرمود تا يكدو ميل
كند لشگر از طرف دريا رحيل
چو شب نافه مشك را سرگشاد
ستاره در گنج گوهر گشاد
ملك خواند ملاح را يك تنه
روان گشت بي لشگر و بي بنه
بر آن فرضه گه خيمهاي زد ز دور
كه گوهر ز دريا برآورد نور
در آن لعبتان ديد كز موج آب
علم بر كشيدند چون آفتاب
پراكنده گيسو براندام خويش
زده مشك بر نقرهٔ خام خويش
سرائيده هر يك دگرگون سرود
سرودي نو آيينتر از صد درود
چو آن لحن شيرين به گوش آمدش
جگر گرم شد خون به جوش آمدش
بر آن لحن و آواز لختي گريست
ديگر باره خنديد كان گريه چيست
شگفتي بود لحن آن زير و بم
كه آن خنده و گريه آرد بهم
ملك را چو شد حال ايشان درست
دگر باره شد باز جاي نخست
چوديباي چين بر فك زد طراز
شد از صوف روزي جهان بي نياز
به استاد كشتي چنين گفت شاه
كه كشتي در افكن بدين موجگاه
در اين آب شوريده خواهم نشست
كه رازي خدا را در اين پرده هست
خطرناكي كار دانستهام
شدن دور ازو كم توانستهام
اگر پرسي از عقل آموزگار
به كاري دواند مرا روزگار
نگهبان كشتي پذيرنده گشت
درآورد كشتي به دريا زدشت
شه كاردان گشت كشتي گراي
فروماند خاقان چين را به جاي
نمودش كه تا نايم اينجا فراز
نبايد كه گردي تو زين جاي باز
ندانم درين راه كمبودگي
هلاكم دواند به آسودگي
گرآيم ترا خود شوم حق گزار
وگرنه تو داني و ترتيب كار
چو گفت اين سخن ديده چون رود كرد
كسي را كه بگذاشت بدورد كرد
درافكند كشتي به درياي چين
كه ديدست درياي كشتي نشين
از آن همرهان به كار آمده
ببرد آنچه بود اختيار آمده
ز چندان حكيمان عيسي نفس
بليناس فرزانه را برد و بس
سوي ژرفي آمد ز دريا كنار
به درياي مطلق درافكند بار
جهان در جهان راند بر آب شور
جهان ميدواندش زهي دست زور
چو يك چند كشتي روان شد درآب
پديد آمد ان ميل دريا شتاب
كه سوي محيط آب جنبش نمود
همان ز آمدن بازگشتش نبود
نواحي شناسان آب آزماي
هراسنده گشتند از آن ژرف جاي
زرهنامه چون بازجستند راز
سوي باز پس گشتن آمد نياز
جزيره يكي گشت پيدا ز دور
درفشنده مانند يك پاره نور
گرفتند لختي در آنجا قرار
زميل محيطي همه ترسگار
ز پيران كشتي يكي كاردان
چنين گفت با شاه بسيار دان
كه اين مرحله منزلي مشكلست
به رهنامهها در پسين منزلت
دليري مكن كاب اين ژرف جاي
بسوي محيطست جنبش نماي
اگر منزلي رخت از آنسو بريم
از آن سوي منزل دگر نگذريم
سكندر چو زين حالت آگاه گشت
كزان ميلگه پيش نتوان گذشت
طلسمي بفرمود پرداختن
اشارت كنان دستش افراختن
كزين پيشتر خلق را راه نيست
از آنسوي دريا كس آگاه نيست
چو زينسان طلسمي مسين ريختند
ز ركن جزيره برانگيختند
كه هر كشتيي كارد آنجا شتاب
طلسمش نمايد اشاره به آب
كز اينجاي برنگذرد راه كس
ره آدمي تا بداينجاست بس
به تعليم او كاردانان راز
دگر باره ز آن راه گشتند باز
چو خسرو طلسمي بدانگونه ساخت
در آن تعبيه راز يزدان شناخت
به فرزانه اين همه رنجبرد
طفيل چنين شغل بايد شمرد
بدان تا طلسمي مهيا كنند
مرابين كه چون خضر دريا كنند
به فرمان كشتي كش چاره ساز
جهانجوي از آن ميلگه گشت باز
ز دريا چو ده روزه بگذاشتند
غلط بود منزل خبر داشتند
پديد آمد از دور كوهي بلند
ز گرداب در كنج آن كوه بند
در آن بند اگر كشتيي تاختي
درو سالها دايره ساختي
برون نامدي تا نگشتي خراب
نرستي كسي زنده ز آن بند آب
چو استاد كشتي بدان خط رسيد
به پرگار كشتي خط اندر كشيد
فرو برد لنگر به پائين كوه
برون رفت و با او برون شد گروه
به بالاي آن بندگاه ايستاد
ز پيوند و فرزند ميكرد ياد
جهاندار گفتش چه بد يافتي
كه روي از جهان پاك برتافتي
خبر داد شه را شناساي كار
از آن بند درياي ناسازگار
كه هر كشتيي كو بدينجا رسيد
ازين بندگه رستگاري نديد
خردمند خواند ورا كام شير
كه چون كام شيرست بر خون دلير
نه بس بود ما را خطرهاي آب
قضاي دگر كرد بر ما شتاب
به بيماري اندر تب آمد پديد
رخ ريش را آبله بردميد
اگر راه پيشين خطرناك بود
كه از رفتن آينده را باك بود
كنون در خطرگاه جان آمديم
ز باران سوي ناودان آمديم
همان چاره باشد كزين تيغ كوه
به خشگي برون جان برند اين گروه
به قيصور ميگردد اين راه باز
وز آنجا به چين هست راهي دراز
ز دريا بهست آن ره دور دست
كه دوري و ديريش را چاره هست
مثل زد سكندر در آن كوهسار
كه دير و درست آي و انده مدار
ز فرزانه كاردان بازجست
كه رايي در انديشه داري درست؟
كه آن راي پيروز ياري دهد
به كشتي ره رستگاري دهد
پذيرفت فرزانه كه اقبال شاه
كند رهنموني مرا سوي راه
اگر سازد اينجا شهنشه درنگ
طلسمي برارم ازين روي سنگ
كنم گنبدي زو برانگيزمش
يكي طبل در گردن آويزمش
كسي كو در آن گنبد آرد قرار
بر آن طبل زخمي زند استوار
به ژرفي رسد كشتي از بندگاه
به آيين پيشين درافتد به راه
غريب آمد اين شعبده شاه را
كه فرزانه چون سازد اين راه را
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت
بجاي آورد آشكار و نهفت
ز بايستنيهاي او هر چه خواست
همه آلت كار او كرد راست
به استاد كاري خداوند هوش
در آن بازي سخت شد سخت كوش
يكي گنبد افراخت از خاره سنگ
پذيراي او شد به افسون و رنگ
طلسمي مسين در وي انگيخته
به گردن درش طبلي آويخته
به شه گفت چون گنبد افراختم
طلسمي و طبلي چنين ساختم
در انداز كشتي بدان بند آب
بزن طبل تا چون نمايد شتاب
شه آن كاردان را كه كشتي رهاند
بفرمود تا كشتي آنجا رساند
چو كشتي در آن بندگاه اوفتاد
ز ديوانگي گشت چون ديو باد
شه آمد سوي گنبد سنگ بست
به طبل آزمائي دوالي به دست
بزد طبل و بانگي ز طبل رحيل
برآمد چو بانگ پر جبرئيل
برون جست كشتي ز گرداب تنگ
در آن جاي گردش نماندش درنگ
شه از مهر آن كار سر دوخته
چو مهر بهاري شد افروخته
ز شادي به فرزانه چاره سنج
بسي تحفها داد از مال و گنج
دگرگونه در دفتر آرد دبير
ز رهنامهٔ ره شناسان پير
كه آن كام شير از حد بابلست
سخن چون دو قولي بود مشكلست
ز يك بحر چون نيست بيرون دو رود
همانا كه مشكل نباشد سرود
ز دانا پژوهيدم اين راز را
كز آن طبل پيدا كن آواز را
خبر داد داناي هيئت شناس
به اندازهٔ آن كه بودش قياس
كه چون كشتي افتد در آن كنج كوه
يكي ماهي آيد زباني شكوه
زند دايره گرد كشتي درآب
پس او كند تيز كشتي شتاب
بدان تا چو كشتي بدرد زهم
بلا ديدگان را كشد در شكم
چو آن طبل رويين گرگينه چرم
به ماهي رساند يك آواز نرم
هراسان شود ماهي از بانگ تيز
سوي ژرف دريا نمايد گريز
روان گردد آب از برو يال او
كند ميل كشتي به دنبال او
بدين فن رهد كشتي از تنگناي
نداند دگر راز را جز خداي
شه از بازي آن طلسم شگرف
گراينده شد سوي درياي ژرف
بران كوه ديگر نبودش درنگ
سوي فرضه گه شد ز بالاي سنگ
چو هندوي شب زين رواق كبود
رسن بست بر فرضه هفت رود
برآن فرضه بي آنكه انديشه كرد
رسن بازي هندوان پيشه كرد
در اين غم كه بر طبل كشتي گراي
كه زخمي زند كو نماند بجاي
چنين كرد لطف خدا ياوري
كه حاجت نبودش بدان داوري
كسي كو كند داروي چشم ساز
به داروي چشمش نباشد نياز
بسي تب زده قرص كافور كرد
نخورده شد آن تب چو كافور سرد
دوا كردن از بهر درد كسان
به سازنده باشد سلامت رسان
شتابنده ملاح چالاك چنگ
به كشتي در آمد چو پويان نهنگ
شكنجه گشاد از ره بادبان
ستون را قوي كرد كام و زبان
برافراخت افزار كشتي بساز
بدان ره كه بود آمده گشت باز
روان كرد كشتي به آب سياه
به كم مدت آمد سوي فرضه گاه
خلايق ز كشتي برون آمدند
ز شادي رها كن كه چون آمدند
چو اسكندر آمد ز دريا به دشت
گذشته بسر بربسي برگذشت
برآسود بر خاك از آن ترس و باك
غم و درد برد از دل ترسناك
بسي بنده و بندي آزاد كرد
ز يزدان به نيكي بسي ياد كرد
چو خاقان از آن حالت آگاه شد
خرامان و خندان سوي شاه شد
ز شكر و شكرانه باقي نماند
بسي گنج در پاي خسرو فشاند
شه از دل نوازيش در بر گرفت
سخنهاي پيشينه از سر گرفت
از آن سيلگه وان خطر ساختن
طلسمي بدان گونه پرداختن
وزان راه گم كردن آن گروه
گرفتار گشتن بدان بند كوه
وزان بر سر كوه بگريختن
رهاننده طبلي برانگيختن
چو اين قصه بشنيد خاقان چين
بر اقبال شه تازه كرد آفرين
كه با شاه شاهان فلك داد كرد
دل خان خانان بدو شاه كرد
جهان را درين آمدن راز بود
كه شاه جهان چاره پرداز بود
ز هر نيك و هر بد كه آيد به دشت
مرادي در او روي پوشيده هست
خيالي كه در پرده شد روي پوش
نبيند درو جز خداوند هوش
گر آنجا نپرداختي شهريار
زدست كه بر خاستي اين شمار
جهان از تو دارد گشايندگي
ترا در جهان باد پايندگي
چو اسكندر آسوده شد هفتهاي
نياورد ياد از چنان رفتهاي
جهان تاختن باز ياد آمدش
خطرناكي رفته باد آمدش
دراي شتر خاست كوچگاه
سرآهنگ لشگر در آمد به راه
قلاووز برداشت آهنگ پيش
شد از پاي محمل كشان راه ريش
زرنگين علمهاي گوهر نگار
همه روي صحرا شده چون بهار
ز تيغ و سپرهاي آراسته
گل و سوسن از دشت برخاسته
برآمد بزين شاه گيتي نورد
ز گيتي به گردون برآورد گرد
بسوي بيابان روان كرد رخش
سپه را زمال و خورش داد بخش
بيابان جوشنده بگرفت پيش
كه جوشنده ديد از هوا مغز خويش
چو ده روز راه بيابان نبشت
عمارت پديد آمد و آب و كشت
يكي شهر كافور گون رخ نمود
كه گفتي نه از گل ز كافور بود
ز خاقان بپرسيد كين شهر كيست
برهنامه در نام اين شهر چيست
نشان داد داننده از كار شهر
كه شهريست اين از جهان تنگ بهر
بجز سيم و زر كان بود خانه خيز
دگر چيزها راست بازار تيز
كسي را بود پادشائي در او
كه بينند فر خدائي دراو
غريبان گريزند ازين جايگاه
كه وحشت كند روشنان را سياه
چو خورشيد سر برزند زين نطاق
برآيد ز دريا طراقا طراق
چنان كز چنان نعره هولناك
بود بيم كاندر دل آيد هلاك
به زير زمين دخمه دارند بيست
كه طفلان در آن دخمه دانند زيست
بزرگان در آن حال گيرند گوش
وگرنه نه دل پاي دارد نه هوش
دل شاه شوريده شد زين شمار
ز فرزانه درخواست تدبير كار
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه
كه فرمان دهد بامدادن به گاه
كز آن پيش كافغان برآرد خروس
برآيد ز لشگرگه آواز كوس
تبيره زنان طبل بازي كنند
به بانگ دهل زخمه سازي كنند
بدان گونه تا روز گردد بلند
به طبل و دهل درنيارند بند
بدان تا ز دريا برآيد خروش
نيوشنده را مغز نايد به جوش
به فرزانه شه گفت كاين بانگ سخت
كزو مغزها ميشود لخت لخت
چه بانگست كافغان دهد باد را
سبب چيست اين بانگ و فرياد را
به شه گفت فرزانه كز اوستاد
چنين ياد دارم كه هر بامداد
چو بر روي آب اوفتد آفتاب
ز گرمي مقبب شود روي آب
پس آوازها خيزد از موج بر
كه افتند چون كوه بر يكديگر
به تندي چو تندر شوند آن زمان
كه تندي همانست و تندر همان
دگرگونه دانا برانداخت راي
كه سيماب دارد درآن آب جاي
چو خورشيد جوشان كند آب را
به خود در كند جوش سيماب را
دگر باره چون از افق بگذرد
بيندازد آنرا كه بالا برد
چو سيماب در پستي فتد ز اوج
برآيد چنان بانگ هايل ز موج
جهان مرزبان كارفرماي دهر
در آورد لشگر به نزديك شهر
فرود آمد آسايش آغاز كرد
وزان مرحله برگ ره ساز كرد
مقيمان بقعه چو آگه شدند
به كالا خريدن سوي شه شدند
متاعي كه در خورد آن شهر بود
خريدند اگر نوش اگر زهر بود
زهر نقد كان بود پيرايهشان
يكي بيست ميكرد سرمايهشان
شه از خاصه خويشتن بي بها
بهر مشتري كرد چيزي رها
جداگانه از بهر سالارشان
بسي نقد بنهاد در بارشان
چو دانست سالار آن انجمن
ره ورسم آن شاه لشگر شكن
فرستاد نزلي به ترتيب خويش
خورشها در آن نزل از اندازه بيش
هم از جنس ماهي هم از گوسفند
دگر خوردنيها جز اين نيز چند
خود آمدبه خدمت بسي عذر خواست
كه نايد زما نزل راه تو راست
بيابانيان را نباشد نوا
بجز گرميي كان بود در هوا
بر او كرد شه عرض آيين خويش
خبر دادش از دانش و دين خويش
ز شه دين پذيرفت و با دين سپاس
كزان گمرهي گشت يزدان شناس
ز درگاه خود شاه نيك اخترش
گسي كرد با خلعتي در خورش
چو سيفور شب قرمزي در نبشت
درافتاد ناگاه ازين بام طشت
فروخفت شه با رقيبان راه
ز رنج ره آسود تا صبحگاه
چو ريحان صبح از جهان بردميد
سر آهنگ فرياد دريا شنيد
مگر طشت دوشينه كافتاده بود
به وقت سحرگه صدا داده بود
شه از هول آن بانگ زهره شكاف
بغريد چون كوس خود در مصاف
بفرمود تا لشگر آشوفتند
به يكباره نوبت فرو كوفتند
خروشيدن طبل و فرياد كوس
جرس باز كرد از گلوي خروس
به آواز طبلي كه برداشتند
دگر بانگ را باد پنداشتند
بدينگونه تا سر برآورد چاشت
تبيره جهان را در آشوب داشت
همه شهر از آواز آن طبل تيز
برآشفته گشتند چون رستخيز
دويدند بر طبل كامد نفير
چو بر طبل دجال برنا و پير
شگفت آمد آواز آن سازشان
كه ميبود غالب برآوازشان
چو نيمي شد از روز گيتي فروز
روان گشت از آنجا شه نيمروز
همه مرد و زن در زمين بوس شاه
به حاجت نمودن گرفتند راه
كز اين طبلهاي شناعت نماي
چه باشد كه طبلي بماني بجاي
مگر چون خروشان شود ساز او
شود بانگ دريا به آواز او
جهاندار در وقت آن دستبوس
ببخشيدشان چند خروار كوس
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد
كه در جنبش آيد دهل بامداد
شه آن رسم را نيز بر جاي داشت
كه هر صبحدم با دهل پاي داشت
به ماهي كم و بيشتر زان زمين
درآمد به آبادي ملك چين
به لشگرگه خويش ره باز يافت
فلك را دگر باره دمساز يافت
بياسود يك ماه از آن خستگي
همي كرد عيشي به آهستگي
مغني توئي مرغ ساعت شناس
بگو تا ز شب چندي رفتست پاس
چو دير آمد آواز مرغان به گوش
از آن مرغ سغدي برآور خروش
چو باد خزاني درآمد به دشت
دگرگونه شد باغ را سرگذشت
از آن باد برباد شد رخت باغ
فرو مرد بر دست گلها چراغ
زراندود شد سبزهٔ جويبار
رياحين فرو ريخت از برگ و بار
درختان ز شاخ آتش افروختند
ورقهاي رنگين بر او سوختند
به بازار دهقان درآمد شكست
نگهبان گلبن در باغ بست
فسرده شد آن آبهاي روان
كه آمد سوي بركهٔ خسروان
نه خرم بود باغ بيبرگ و آب
درافكنده ديوار گشته خراب
بجاي مي و ساقي و نوش و ناز
دد و دام كرده بدو تركتاز
گرفته زبان مرغ گوينده را
خسك بر گذر باد پوينده را
تماشا روان باغ بگذاشته
مغان از چمن رخت برداشته
به سوهان زده سبلت آفتاب
چو سوهان پر از چين شده روي آب
تهي مانده باغ از رخ دلكشان
نه از بلبل آوا نه از گل نشان
زده خار بر هر گلي داغها
نوائي و برگي نه در باغها
به هنگام آن برگ ريزان سخت
فرو پژمريد آن كياني درخت
سكندر سهي سرو شاهنشهي
شد از رنج پر، وز سلامت تهي
دمه سرد و شه بادم سرد بود
جهانگرد را با جهان گرد بود
چو بنياد دولت به سستي رسيد
توانا به ناتندرستي رسيد
شكسته شد آن مرغ را پر و بال
كه جولان زدي در جهان ماه وسال
به پژمرد لاله بيفتاد سرو
به چنگال شاهين تبه شد تذرو
طبيبان لشگر بزرگان شهر
نشستند برگرد سالار دهر
مداواي بيماري انگيختند
ز هر گونه شربت برآميختند
ز قاروره و نبض جستند راز
نشيننده را رفتن آمد فراز
طبيب ارچه داند مداوا نمود
چو مدت نماند از مداوا چه سود
پژوهش كنان چاره جستند باز
نيامد به كف عمر گم گشته باز
به چارهگري نامد آن در به چنگ
كه پوينده يابد زماني درنگ
چووقت رحيل آيد از رنج و درد
زمانه برآرد بهانه به مرد
چنان افشرد روزگارش گلو
كه بر مرگ خويش آيدش آرزو
سگالش بسي شد در آن رنج و تاب
نيفتاد از آن جمله رايي صواب
چراغي كه مرگش كند دردمند
هم از روغن خويش يابد گزند
هر آن ميوهاي كو بود دردناك
هم از جنبش خود درافتد به خاك
پزشكي كه او چاره جان كند
چو درمانده بيند چه درمان كند
شناسندهٔ حرف نه تخت نيل
حساب فلك راند بر تخت و ميل
رخ طالع اصل بي نور يافت
نظرهاي سعدان ازاو دور يافت
نديد از مداراي هيچ اختري
در آزرم هيلاج ياريگري
چو ديد اختران را دل اندر هراس
هراسنده شد مرد اخترشناس
چو اسكندر آيينه در پيش داشت
نظر در تنومندي خويش داشت
تني ديد چون موي بگداخته
گريزنده جاني به لب تاخته
نه در طبع نيرو نه در تن توان
خميده شده زاد سرو جوان
چو شمع از جدا گشتن جان و تن
به صد ديده بگريست بر خويشتن
طلب كرد ياران دمساز را
به صحرا نهاد از دل آن راز را
كه كشتي درآمد به گرداب تنگ
دهن باز كرد آن دمنده نهنگ
خروش رحيل آمد از كوچگاه
به نخجير خواهد شدن مهد شاه
فلك پيش ازين برمن آسوده گشت
به آسايشم داشت بر كوه و دشت
به كينه كند درمن اكنون نگاه
همان مهرباني شد از مهر و ماه
چنان بر من آشفته شد روزگار
كه ره ناورم سوي سامان كار
چه تدبير سازم كه چرخ بلند
كلاه مرا در سر آرد كمند
كجا خازن لشگر و گنج من
به رشوت مگر كم كند رنج من
كجا لشگرم تا به شمشير تيز
دهند اين تبش را ز جانم گريز
سكندر منم خسرو ديو بند
خداوند شمشير و تخت بلند
كمر بسته و تيغ برداشته
يكي گوش ناسفته نگذاشته
به طوفان شمشير زهر آب خورد
زدرياي قلزم برآورده گرد
بسي خرد را كرده از خود بزرگ
بسي گوسفندان رهانده ز گرگ
شكسته بسي را بهم بستهام
بسي بسته را نيز بشكستهام
ستم را به شفقت بدل كرده نيز
بسا مشكلي را كه حل كرده نيز
ز قنوج تا قلزم و قيروان
چو ميغي روان بود تيغم روان
چو مرگ آمد آن تيغ زنجير شد
نه زنجير دام گلوگير شد
نبشتم بسي كوه و دريا و دشت
كز آنسان كسي در نداند نبشت
به داراي دولت سرافراختم
ز دارا به دولت سرانداختم
زدم گردن فور قتال را
گرفتم به چين جاي چيپال را
ز قابيل و هابيل كين خواستم
ز ناسك به منسك زه آراستم
فرو شستم از ملك رسم مجوس
برآوردم آتش ز درياي روس
شدم بر سر تخت جمشيد وار
ز گنج فريدون گشادم حصار
برانداختم دخمه عاد را
گشادم در قصر شداد را
سرانديب را كار برهم زدم
قدم بر قدمگاه آدم زدم
خبر دادم از رستم و لخت او
هم از جام كيخسرو و تخت او
ز مشرق به مغرب رساندم نوند
همان سد ياجوج كردم بلند
به قدس آوريدم چو آدم نشست
زدم نيز در حلقه كعبه دست
ز ظلمات مشغل برافروختم
به ظلم جهان تخته بردوختم
به بازي نيندوختم هيچ نام
به غفلت نپرداختم هيچ گام
بهرجا كه رفتن بسيچيدهام
سر از داد و دانش نپيچيدهام
هوايي كزو سنگ خارا گداخت
چو نيروي تن بود با ما بساخت
كنون در شبستان خز و پرند
چو نيرو نماندم شدم دردمند
سرآمد به بالين چو تن گشت سست
نپايد به بالين سر تندرست
سيه تا سيه ديدم اين كارگاه
زريگ سيه تا به آب سياه
گرم بازپرسي كه چون بودهام
نمايم كه يك دم نپيمودهام
بدان طفل يك روزه مانم كه مرد
نديده جهان را همي جان سپرد
جهان جمله ديدم ز بالا و زير
هنوزم نشد ديده از ديد سير
نه اين سي و شش گر بود سي هزار
همين نكته گويم سرانجام كار
گشادم در رازهاي سپهر
هم از ماه دادم نشان هم ز مهر
جهان ديدگان را شدم حق شناس
جهان آفرين را نمودم سپاس
نبردم به سر عمر در غافلي
مگر در هنرمندي و عاقلي
زهر دانشي دفتري خواندهام
چو مرگ آمد آنجا فروماندهام
گشادم در هر ستمكارهاي
ندانم در مرگ را چارهاي
بجز مرگ هر مشكلي را كه هست
به چاره گري چاره آمد به دست
كجا رفتهاند آن حكيمان پاك
كه زر ميفشاندم برايشان چو خاك
بياييد گو خاك را زر كنيد
مداواي جان سكندر كنيد
ارسطو كجا تا به فرهنگ و راي
برونم جهاند ازين تنگناي
بليناس كو تا به افسونگري
كند چارهٔ جان اسكندري
كجا شد فلاطون پرهيزگار
مگر نكتهاي با من آرد به كار
نمودار واليس دانا كجاست
بداند مگر كين گزند از چه خاست
بخوانيد سقراط فرزانه را
گشايد مگر قفل اين خانه را
دو اسبه به هرمس فرستيد كس
مگر شاه را دل دهد يك نفس
بريد اين حكايت به فرفوريوس
مگر باز خرد مرا زين فسوس
دگر باره گفت اين سخن هست باد
درين درد از ايزد توان كرد ياد
ز رنجم در آسايش آرد مگر
براين خاك بخشايش آرد مگر
نگيرد كسم دست و نارد به ياد
بدين بي كسي در جهان كس مباد
چو گشت آسمانم چنين گوش پيچ
نبايد برآوردن آواز هيچ
ز خاكي كه سر برگرفتم نخست
همان خاك را بايدم باز جست
از آن پيش كه افتم در آن آبكند
سپر بر سر آب خواهم فكند
ز مادر برهنه رسيدم فراز
برهنه به خاكم سپارند باز
سبك بار زادم گران چون شرم
چنان كامدم به كه بيرون شوم
يكي مرغ بركوه بنشست و خاست
چه افزود بر كوه بازو چه كاست
من آن مرغم و مملكت كوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من
بسي چون مرا زاد و هم زود كشت
كه نفرين براين دايه گوژپشت
زمن گرچه ديدند شفقت بسي
ستم نيز هم ديده باشد كسي
حلالم كنيد ار ستم كردهام
ستمگر كشي نيز هم كردهام
چو مشگين سريرم درآيد به خاك
به مشكوي پاكان برد جان پاك
بجاي غباري كه بر سر كنيد
به آمرزش من زبانتر كنيد
بگفت اين و چون كس ندادش جواب
فرو خفت و بي خويشتن شد به خواب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد