من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۰ - انجامش اقبال‌نامه

۳۳ بازديد


چو گوهر برون آمد از كان كوه
ز گوهرخران گشت گيتي ستوه
ميان بسته هر يك به گوهرخري
خريدار گوهر بود گوهري
من آن گوهر آورده از ناف سنگ
به گوهر فروشي ترازو به چنگ
نه از بهر آن كاين چنين گوهري
فروشم به گنجينهٔ كشوري
به قاروني قفل داران گنج
طمع دارم اندازهٔ دست رنج
فروماندن از بهر كم بيش نيست
بلي ماه با مشتري خويش نيست
نيوشنده‌اي باز جويم به هوش
كزو نشكند نام گوهر فروش
كمر خواني كوه كردن چو ديو
همان چون ددان بر كشيدن غريو
به سيلاب در گنج پرداختن
جواهر به دريا در انداختن
از آن بر كه به گوش تاريك مغز
گشادن در داستانهاي نغز
سخن را نيوشنده بايد نخست
گهر بي خريدار نايد درست
مرا مشتري هست گوهرشناس
همان گوهر افشاندن بي قياس
وليكن ز سنگ آزمايان كوه
پي من گرفتند چندين گروه
چو لعل شب افروزم آمه به چنگ
زهر منجنيقي گشادند سنگ
كه ما را ده اين گوهر شب‌چراغ
وگرني گراني برون بر زباغ
بر آشفتم از سختي كارشان
ز بيوزني بيع بازارشان
كه بياعي در نه سرهنگيست
پسند نوا درهم آهنگيست
زدر درگذر بيع درياست اين
بها كو كه بيعي مهياست اين
چو در بيع دريا نشيند كسي
خزينه به درياش بايد بسي
به دريا كند بيع دريا پديد
كه دريا به دريا تواند خريد
هر آوازه كان شد به گيتي بلند
از اندازه‌اي بود گيتي پسند
چو بيوزنيي باشد اندازه را
بلندي كجا باشد آوازه را
درين نكته كز گل برد رنگ را
جوابيست پوشيده فرهنگ را
وگرنه من در به تاراج ده
كمر دزد را دانم از تاج ده
نه زانست چندين سخن راندنم
همان آيت فاقه برخواندنم
كه با من جهان سختيي مي‌كند
ستورم سبك رختيي مي‌كند
تهي نيست از ترهٔ خوان من
ز ناتندرستيست افغان من
چو پرگار بنيت نباشد درست
قلم چون نگردد ز پرگار سست
غرابي كه با تندرستي بود
همه دانش انجير بستي بود
بلي گرچه شد سال بر من كهن
نشد رونق تازگيم از سخن
هنوزم كهن سرو دارد نوي
همان نقره خنگم كند خوش روي
هنوزم به پنجاه بيت از قياس
صد اندر ترازو نهد حق شناس
هنوزم زمانه به نيروي بخت
دهد در به دامان ديبا به تخت
ولي دارم انديشهٔ سربلند
كه بر صيد شيران گشايم كمند
چو شير افكنم صيد و خود بگذرم
خورد سينه روباه و من خون خورم
چو سر سينه را گربه از ديگ برد
چه سود ار عجوزه كند سينه خرد
جهاني چنين در غلط باختن
سپهري چنين در كج انداختن
به شصت آمد اندازهٔ سال من
نگشت از خود اندازهٔ حال من
همانم كه بودم به ده سالگي
همان ديو با من به دلالگي
گذشته چنان شد با دي به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت
درازي و كوتاهي سال و ماه
حساب رسن دارد و دلو و چاه
چو دلو آبي از چه نيارد فراز
رسن خواه كوتاه و خواهي دراز
من اين گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازي نمي‌بايد اين قصه خواند
نيوشنده به گرغم خود خورد
كه او نيز از اين كوچگه بگذرد
نگويد كه او چون گذشت از جهان
كند چاره خويش با همرهان
يكي روز من نيز در عهد خويش
سخن ياد مي‌كردم از عهد پيش
غم رفتگان در دلم جاي كرد
دو چشم مرا اشك پيماي كرد
شب آمد يكي زان عريقان آب
چنين گفت با من به هنگام خواب
غم ما بدان شرط خوردن توان
كه باشي تو بيرون ازين همرهان
چوبا كارواني درين تاختن
همي كار خود بايدت ساختن
از آن شب بسيچ سفر ساختم
دل از كار بيهوده پرداختم
كه ايمن بود مرد بيدارهش
ز غوغاي اين باد قنديل كش
به ار در خم مي فرو شد خزم
چو مي جامه‌اي را به خون مي‌رزم
گر از پشت گوران ندارم كباب
ز گور شكم هم ندارم عذاب
وگر نيست پالوده نغز پيش
كنم مغز پالوده را قوت خويش
و گر خشك شد روغنم در اياغ
به بي روغني جان كنم چون چراغ
چو از نان طبلي تهي شد تنم
چو طبل از طپانچه خوري نشكنم
گرم بشكند گردش سال و ماه
مرا موميائي بس اقبال شاه
خدايا تو اين عقد يك رشته را
برومند باغ هنر كشته را
به بي‌ياري اندر جهان يار باش
شب و روزش از بد نگهدار باش
به پايان شد اين داستان دري
به فيروز فالي و نيك اختري
چو نام شهش فال مسعود باد
وزين داستان شاه محمود باد
دري بود ناسفته من سفتمش
به فرخ‌ترين طالعي گفتمش
از آنجا كه بر مقبلان نقش بست
عجب نيست گر مقبل آمد به دست
چو برخواند اين نامه را شهريار
خرد ياورش باد و فرهنگ يار
همين داستان باد از او سر بلند
هم او باد ازين داستان بهره‌مند
نظامي بدو عالي آوازه باد
به نظمي چنين نام او تازه باد
بدو باد فرخنده چون نام او
از آغاز او تا به انجام او
سرش سبز باد و دلش شادمان
از او دور چشم بد بدگمان
جهانش مطيع و زمانش به كام
فلك بنده و روزگارش غلام


بخش ۴۹ - ستايش ملك عز الدين مسعود بن ارسلان

۳۳ بازديد


مغني ره رامش آور پديد
كه غم شد به پايان و شادي رسيد
رونده رهي زن كه بر رود ساز
چو عمر شه آن راه باشد دراز
گر آن بخردان را ستد روزگار
خرد ماند بر شاه ما يادگار
بقا باد شه را به نيروي بخت
بدو باد سرسبزي تاج و تخت
ملك عزدين آنكه چرخ بلند
بدو داد اورنگ خود را كمند
گشايندهٔ راز هفت اختران
ولايت خداوند هشتم قران
نشيننده بزم كسري و كي
فريدون كمر شاه فيروز پي
لبش حقه نوش‌داروي عهد
فروزندهٔ چرخ فيروزه مهد
ز شيريني چشمهٔ نوش او
شده گوش او حلقه در گوش او
چو نرمي برآرايد از بامداد
نشيند در آن بزم چون كيقباد
در آن انگبين خانه بيني چو نحل
به جوش آمده ذوفنونان فحل
چو هر دو فنوني به فرهنگ و هوش
بسا يكفنان را كه ماليده گوش
نشسته به هر گوشه گوهر كشي
برانگيخته آبي از آتشي
ملك پروراني ملايك سرشت
كليد در باغهاي بهشت
وزيري به تدبير بيش از نظام
به اكفي الكفاتي برآورده نام
چو شه چون ملكشه بود دستگير
نظام دوم بايد او را وزير
زهر كشوري كرده شخصي گزين
بزرگ آفرينش بزرگ آفرين
چو گل خوردن باده‌شان نوشخند
چو بلبل به مستي همه هوشمند
همه نيم هوشيار و شه نيم مست
همه چرب گفتار و شه چرب دست
كه دارد چنان بزمي ازخسروان
جز آن هم ملك هم جهان پهلوان
در آن بزم كاشوب را كار نيست
جز اين نامه نغز را بار نيست
بدان تا جهان را تماشا كند
رصد بندي كوه و دريا كند
گهي تاختن در طراز آورد
گهي بر حبش تركتاز آورد
نشسته جهان‌جوي بر جاي خويش
جهان ملك آفاقش آورده پيش
به پيروزي اين نامهٔ دل‌نواز
در هفت كشور بر او كرده باز
بدو مجلس شاه خرم شده
تصاوير پرگار عالم شده
خه‌اي وارث بزم كيخسروي
به بازوي تو پشت دولت قوي
نظر كن درين جام گيتي نماي
ببين آنچه خواهي ز گيتي خداي
خيال چنين خلوتي زاده‌اي
دهد مژدهٔ شه به شه‌زاده‌اي
به من برچنان درگشاد اين كليد
كه دري ز دريائي آيد پديد
كه تا ميل زد صبح بر تخت عاج
چنان در نپيوست بر هيچ تاج
چو مهد آمد اول به تقرير كار
اگر مهدي آيد شگفتي مدار
بر آراي بزمي بدين خرمي
كمر بند چون آسمان برزمي
چه بودي كه در خلد آن بزمگاه
مرا يك زمان دادي اقبال راه
مگر زان بهي بزم آراسته
زكارم شدي بند برخاسته
چو آن ياوري نيست در دست و پاي
كه در مهد مينو كنم تكيه جاي
فرستادن جان به مينوي پاك
به از زحمت آوردن تيره خاك
دو گوهر برآمد ز درياي من
فروزنده از رويشان راي من
يكي عصمت مريمي يافته
يكي نور عيسي بر او تافته
بخوبي شد اين يك چو بدر منير
چو شمس آن به روشن دلي بي نظير
به نوبتگه شه دو هندوي بام
يكي مقبل و ديگر اقبال نام
فرستاده‌ام هر دو را نزد شاه
كه ياقوت را درج دارد نگاه
عروسي كه با مهر مادر بود
به ار پرده دارش برادر بود
ببايد چو آيد بر شهريار
چنين پردگي را چنان پرده‌دار
چو من نزل خاص تو جان داده‌ام
جگر نيز با جان فرستاده‌ام
چنان باز گردانش از نزد خويش
كز اميد من باشد آن رفق بيش
مرا تا بدينجا سرآيد سخن
تو داني دگر هر چه خواهي بكن


بخش ۴۸ - انجامش روزگار نظامي

۳۵ بازديد


مغني ره مش جان بساز
نوازش كنم زان ره دل‌نواز
چنان زن نوا از يكي تا به صد
كه در بزم خسرو زدي باربد
نظامي چو اين داستان شد تمام
به عزم شدن نيز برداشت گام
نه بس روزگاري برين برگذشت
كه تاريخ عمرش ورق در نوشت
فزون بود شش مه ز شصت و سه سال
كه بر عزم ره بر دهل زد دوال
چو حال حكيمان پيشينه گفت
حكيمان بخفتند و او نيز خفت
رفيقان خود را به گاه رحيل
گه از ره خبرداد و گاه از دليل
بخنديد و گفتا كه آمرزگار
به آمرزشم كرد اميدوار
زما زحمت خويش داريد دور
شما وين‌سرا ما و دارالسرور
درين گفتگو بد كه خوابش ربود
تو گفتي كه بيداريش خود نبود


بخش ۲ - مناجات به درگاه باري عز شأنه

۳۹ بازديد


بزرگا بزرگي دها بي كسم
توئي ياوري بخش و ياري رسم
نياوردم از خانه چيزي نخست
تو دادي همه چيز من چيز توست
چو كردي چراغ مرا نور دار
ز من باد مشعل كشان دور دار
به كشتن چو دادي تنومنديم
تو ده ز آنچه كشتم برومنديم
گريوه بلند است و سيلاب سخت
مپيچان عنان من از راه بخت
ازين سيل گاهم چنان ده گذار
كه پل نشكند بر من اين رودبار
عقوبت مكن عذر خواه آمدم
به درگاه تو روسياه آمدم
سياه مرا همه تو گردان سپيد
مگردانم از درگهت نااميد
سرشت مرا كه آفريدي ز خاك
سرشته تو كردي به ناپاك و پاك
اگر نيكم و گر بدم در سرشت
قضاي تو اين نقش در من نبشت
خداوند مائي و ما بنده‌ايم
به نيروي تو يك به يك زنده‌ايم
هر آنچ آفريده است بيننده را
نشان ميدهند آفريننده را
مرا هست بينش نظرگاه تو
چگونه نبينم بدو راه تو
تو را بينم از هر چه پرداخته است
كه هستي تو سازنده و او ساخته است
همه صورتي پيش فرهنگ و راي
به نقاش صورت بود رهنماي
بسي منزل آمد ز من تا به تو
نشايد تو را يافت الا به تو
اساسي كه در آسمان و زميست
به اندازهٔ فكرت آدميست
شود فكرت اندازه را رهنمون
سر از حد و اندازه نارد برون
به هر پايه‌اي دست چندان رسد
كه آن پايه را حد به پايان رسد
چو پايان پذيرد حد كاينات
نماند در انديشه ديگر جهات
نينديشد انديشه افزون ازين
تو هستي نه اين بلكه بيرون ازين
بر آن دارم اي مصلحت خواه من
كه باشد سوي مصلحت راه من
رهي پيشم آور كه فرجام كار
تو خشنود باشي و من رستگار
جز اين نيستم چاره‌اي در سرشت
كه سر برنگردانم از سرنوشت
نويسم خطي زين نيايشگري
مسجل به امضاي پيغمبري
گواهي درو از كه؟ از چار يار
كه صد آفرين باد بر هر چهار
نگهدارم آن خط خوني رهان
چو تعويذ بر بازوي خود نهان
در آن داوريگاه چون تيغ تيز
كه هم رستخيز است و هم رسته خيز
چو پران شود نامه‌ها سوي مرد
من آن نامه را بر گشايم نورد
نمايم كه چون حكم راني درست
بر اين حكم ران وان ديگر حكم تست
اميدم به تو هست از اندازه بيش
مكن نااميدم ز درگاه خويش
ز خود گر چه مركب برون رانده‌ام
به راه تو در نيم‌ره مانده‌ام
فرود آر مهدم به درگاه خويش
مگردان سر رشته از راه خويش
ز من كاهش و جان فزون ز تو
نشان جستن از من نمودن ز تو
چو بازار من بي من آراستي
بدان رسم و آيين كه مي‌خواستي
ز رونق مبر نقش آرايشم
نصيبي ده از گنج بخشايشم
چه خواهي ز من با چنين بود سست
همان گير نابوده بودن نخست
مرا چون نظر بر من انداختي
مزن مقرعه چون كه بنواختي
تو دادي مرا پايگاه بلند
توام دست گير اندرين پاي بند
چو داديم ناموس نام آوران
بده دادم اي داور داوران
سري را كه بر سر نهادي كلاه
مبند از درپاي هر خاك راه
دلي را كه شد بر درت راز دار
ز دريوزهٔ هر دري باز دار
نكو كن چو كردار خودكار من
مكن كار با من به كردار من
نظامي بدين بارگاه رفيع
نيارد به جز مصطفي را شفيع


بخش ۱ - به نام ايزد بخشاينده

۳۲ بازديد


خدايا جهان پادشاهي تو راست
ز ما خدمت آيد خدائي تو راست
پناه بلندي و پستي توئي
همه نيستند آنچه هستي توئي
همه آفريدست بالا و پست
توئي آفرينندهٔ هر چه هست
توئي برترين دانش‌آموز پاك
ز دانش قلم رانده بر لوح خاك
چو شد حجتت بر خدائي درست
خرد داد بر تو گدائي نخست
خرد را تو روشن بصر كرده‌اي
چراغ هدايت تو بر كرده‌اي
توئي كاسمان را برافراختي
زمين را گذرگاه او ساختي
توئي كافريدي ز يك قطره آب
گهرهاي روشن‌تر از آفتاب
تو آوردي از لطف جوهر پديد
به جوهر فروشان تو دادي كليد
جواهر تو بخشي دل سنگ را
تو در روي جوهر كشي رنگ را
نبارد هوا تا نگوئي ببار
زمين ناورد تا نگوئي ببار
جهاني بدين خوبي آراستي
برون زان كه ياريگري خواستي
ز گرمي و سردي و از خشك و تر
سرشتي به اندازه يكديگر
چنان بركشيدي و بستي نگار
كه به زان نيارد خرد در شمار
مهندس بسي جويد از رازشان
نداند كه چون كردي آغازشان
نيايد ز ما جز نظر كردني
دگر خفتني باز يا خوردني
زبان برگشودن به اقرار تو
نينگيختن علت كار تو
حسابي كزين بگذرد گمرهيست
ز راز تو انديشه بي‌آگهيست
به هرچ آفريدي و بستي طراز
نيازت نه‌اي از همه بي‌نياز
چنان آفريدي زمين و زمان
همان گردش انجم و آسمان
كه چندان كه انديشه گردد بلند
سر خود برون ناورد زين كمند
نبود آفرينش تو بودي خداي
نباشد همي هم تو باشي به جاي
كواكب تو بربستي افلاك را
به مردم تو آراستي خاك را
توئي گوهر آماي چار آخشيج
مسلسل كن گوهران در مزيج
حصار فلك بركشيدي بلند
در او كردي انديشه را شهربند
چنان بستي آن طاق نيلوفري
كه انديشه را نيست زو برتري
خرد تا ابد در نيابد تو را
كه تاب خرد بر نتابد تو را
وجود تو از حضرت تنگبار
كند پيك ادراك را سنگ‌سار
نه پركنده‌اي تا فراهم شوي
نه افزوده‌اي نيز تا كم شوي
خيال نظر خالي از راه تو
ز گردندگي دور درگاه تو
سري كز تو گردد بلندي گراي
به افكندن كس نيفتد ز پاي
كسي را كه قهر تو در سرفكند
به پامردي كس نگردد بلند
همه زير دستيم و فرمان پذير
توئي ياوري ده توئي دستگير
اگر پاي پيلست اگر پر مور
به هر يك تو دادي ضعيفي و زور
چو نيرو فرستي به تقدير پاك
به موري ز ماري برآري هلاك
چوبرداري از رهگذر دود را
خورد پشه‌اي مغز نمرود را
چو در لشگر دشمن آري رحيل
به مرغان كشي پيل و اصحاب پيل
گه از نطفه‌اي نيك بختي دهي
گه از استخواني درختي دهي
گه آري خليلي ز بت‌خانه‌اي
گهي آشنائي ز بيگانه‌اي
گهي با چنان گوهر خانه خيز
چو بوطالبي را كني سنگ ريز
كه را زهره آنكه از بيم تو
گشايد زبان جز به تسليم تو
زبان آوران را به تو بار نيست
كه با مشعله گنج را كار نيست
ستاني زبان از رقيبان راز
كه تا راز سلطان نگويند باز
مرا در غبار چنين تيره خاك
تو دادي دل روشن و جان پاك
گر آلوده گردم من انديشه نيست
جز آلودگي خاك را پيشه نيست
گر اين خاك روي از گنه تافتي
به آمرزش تو كه ره يافتي
گناه من ار نامدي در شمار
تو را نام كي بودي آمرزگار
شب و روز در شام و در بامداد
تو بريادي از هر چه دارم به ياد
چو اول شب آهنگ خواب آورم
به تسبيح نامت شتاب آورم
چو در نيم‌شب سر برارم ز خواب
تو را خوانم و ريزم از ديده آب
و گر بامدادست راهم به توست
همه روز تا شب پناهم به توست
چو خواهم ز تو روز و شب ياوري
مكن شرمسارم در اين داوري
چنان دارم اي داور كارساز
كزين با نيازان شوم بي‌نياز
پرستنده‌اي كز ره بندگي
كند چون توئي را پرستندگي
درين عالم آباد گردد به گنج
در آن عالم آزاد گردد ز رنج
مرا نيست از خود حجابي به دست
حساب من از توست چندان كه هست
بد و نيك را از تو آيد كليد
ز تو نيك و از من بد آيد پديد
تو نيكي كني من نه بد كرده‌ام
كه بد را حوالت به خود كرده‌ام
ز توست اولين نقش را سرگذشت
به توست آخرين حرف را بازگشت
ز تو آيتي در من آموختن
ز من ديو را ديده بر دوختن
چو نام توام جان نوازي كند
به من ديو كي دست يازي كند
ندارم روا با تو از خويشتن
كه گويم تو باز گويم كه من
گر آسوده گر ناتوان ميزيم
چنان كه آفريدي چنان ميزيم
اميدم چنانست از آن بارگاه
كه چون من شوم دور ازين كارگاه
فرو ريزم از نظم و ترتيب خويش
دگرگونه گردم ز تركيب خويش
كند باد پركنده خاك مرا
نبيند كسي جان پاك مرا
پژوهنده حال سربست من
نهد تهمت نيست بر هست من
ز غيب آن نمودارش آري بدست
كزين غايب آگاه باشد كه هست
چو بر هستي تو من سست راي
بسي حجت انگيختم دل‌گشاي
تو نيزار شود مهد من در نهفت
خبر ده كه جان ماند اگر خاك خفت
چنان گرم كن عزم رايم به تو
كه خرم دل آيم چو آيم به تو
همه همرهان تا به در با منند
چون من رفتم اين دوستان دشمنند
اگر چشم و گوشست اگر دست و پاي
ز من باز مانند يك يك به جاي
توئي آنكه تا من منم با مني
درين در مبادم تهي دامني
درين ره كه سر بر دري ميزنم
به اميد تاجي سري ميزنم
سري كان ندارم ازين در دريغ
به ار تاج بخشي بدان سر نه تيغ
به حكمي كه آن در ازل رانده‌اي
نگردد قلم ز آنچه گردانده‌اي
وليكن به خواهش من حكم كش
كنم زين سخنها دل خويش خوش
تو گفتي كه هر كس در رنج و تاب
دعائي كند من كنم مستجاب
چو عاجز رهاننده دانم تو را
درين عاجزي چون نخوانم تو را
بلي كار تو بنده پروردنست
مرا كار با بندگي كردنست
شكسته چنان گشته‌ام بلكه خرد
كه آباديم را همه باد برد
توئي كز شكستم رهائي دهي
وگر بشكني موميائي دهي
در اين نيم‌شب كز تو جويم پناه
به مهتاب فضلم برافروز راه
نگهدارم از رخنهٔ رهزنان
مكن شاد بر من دل دشمنان
به شكرم رسان اول آنگه به گنج
نخستم صبوري ده آنگاه رنج
بلائي كه باشم در آن ناصبور
ز من دور دار اي بيداد دور
گرم در بلائي كني مبتلا
نخستم صبوري ده آنگه بلا
گرم بشكني ور نهي در نورد
كفي خاك خواهي ز من خواه گرد
برون افتم از خود به پركندگي
نيفتم برون با تو از بندگي
به هر گوشه كافتم ثنا خوانمت
به هر جا كه باشم خدا دانمت
قرار همه هست بر نيستي
توئي آنكه بر يك قرار ايستي
پژوهنده را ياوه زان شد كليد
كز اندازه خويشتن در تو ديد
كسي كز تو در تو نظاره كند
ورقهاي بيهوده پاره كند
نشايد تو را جز به تو يافتن
عنان بايد از هر دري تافتن
نظر تا بدين جاست منزل شناس
كزين بگذري در دل آيد هراس
سپردم به تو مايهٔ خويش را
تو داني حساب كم و بيش را


بخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه

۳۴ بازديد


شبي چون سحر زيور آراسته
به چندين دعاي سحر خواسته
ز مهتاب روشن جهان تابناك
برون ريخته نافه از ناف خاك
تهي گشته بازار خاك از خروش
ز بانگ جرسها بر آسوده گوش
رقيبان شب گشته سرمست خواب
فرو برده سر صبح صادق به آب
من از شغل گيتي بر افشانده دست
به زنجير فكرت شده پاي بست
گشاده دل و ديده بر دوخته
به ره داشتن خاطر افروخته
كه چون بايدم مطرحي ساختن
شكاري در آن مطرح انداختن
فكنده سرين را سراسيمه‌وار
چو بالين گوران به گوران نگار
سرم بر سرم زانو آورده جاي
زمين زير سر آسمان زيرپاي
قراري نه در رقص اعضاي من
سر من شده كرسي پاي من
به جولان انديشهٔ ره نورد
ز پهلو به پهلو شده گرد گرد
تن خويش در گوشه بگذاشته
به صحراي جان توشه برداشته
گه از لوح ناخوانده عبرت پذير
گه از صحف پيشينگان درس گير
چو شمع آتش افتاده در باغ من
شده باغ من آتشين داغ من
گدازنده چون موم در آفتاب
به مومي چنين بسته بر ديده خواب
مگر جاودان از من آموختند
كه از موم خود خواب را دوختند
در آن رهگذرهاي انديشناك
پراكنده شد بر سرم مغز پاك
درآمد به من خوابي از جوش مغز
در آن خواب ديدم يكي باغ نغز
كز آن باغ رنگين رطب چيدمي
و زو دادمي هر كه را ديدمي
رطب چين درآمد ز نوشينه خواب
دماغي پرآتش دهاني پرآب
برآورده مؤذن به اول قنوت
كه سبحان حي الذي لايموت
برآمد زمن نالهٔ ناگهي
كز انديشه پر گشتم از خود تهي
چو صبح سعادت برآمد پگاه
شدم زنده چون باد در صبحگاه
شب افروز شمعي برافروختم
وز انديشه چون شمع مي‌سوختم
دلم با زبان در سخن پروري
چو هاروت و زهره به افسونگري
كه بي شغل چندين نبايد نشست
دگر باره طرزي نو آرم بدست
نوائي غريب آورم در سرود
دهم جان پيشينگان را درود
برآرم چراغي ز پروانه‌اي
درختي برآرايم از دانه‌اي
كه هر كه افكند ميوه‌اي زان درخت
نشاننده را گويد اي نيك بخت
به شرطي كه مشتي فرومايگان
ندزدند كالاي همسايگان
گرفتم سرتيز هوشان منم
شهنشاه گوهر فروشان منم
همه خوشه چينند و من دانه‌كار
همه خانه پرداز و من خانه‌دار
برين چار سو چون نهم دستگاه
كه ايمن نباشم ز دزدان راه
كه دارد دكاني در اين چار سو
كه رخنه ندارد ز بسيار سو
چو دريا چرا ترسم از قطره دزد
كه ابرم دهد بيش ازان دست مزد
اگر برفروزي چو مه صد چراغ
ز خورشيد باشد برو نام داغ
شنيدم كه رندي جگر تافته
درستي كهن داشت نو يافته
شنيد از دبيران دينار سنج
كه زر زر كشد در جهان گنج گنج
به بازار شد تا به زر زر كشد
به يك مغربي مغربي دركشد
به دكان گوهر فروشي رسيد
كه زر بيشتر زان به يك جا نديد
فرو ريخته زر يك انبان چست
قراضه قراضه درستا درست
به اميد آن گنج ديوار بست
برانداخت دينار خود را ز دست
چو دينارش از دست پرواز كرد
سوي گنج صراف سر باز كرد
فروماند مرد از زر انگيختن
وز آن يك عدد درصد آميختن
به زاري نمود از پي زر خروش
بناليد در مرد جوهر فروش
كه از ملك دنيا به چندين درنگ
درستي زر آورده بودم به چنگ
شنيدم نه از زيركي ز ابلهي
كه زر زر كشد چون برابر نهي
به گنجينهٔ اين دكان تاختم
زر خود برابر برانداختم
مگر گردد آن زر بدين ريخته
خود اين زر بدان زر شد آميخته
بخنديد صراف آزاد مرد
وز آميزش زر بدو قصه كرد
كه بسيار نايد براندكي
يكي بر صد آيد نه صد بر يكي
بران كس كه شد دزد بنگاه من
بسست اين مثل شحنهٔ راه من
بسا آسيا كوغريوان بود
چو بينند مزدور ديوان بود
ز دزدان مرا بس شد اين دست مزد
كه بر من نيارند زد بانگ دزد
سياهان كه تاراج ره مي‌كنند
به دزدي جهان را سيه مي‌كنند
به روز آتشي برنيارند گرم
كه دارد همي ديده از ديده شرم
دبيران نگر تا بروز سپيد
قلم چون تراشند از مشك بيد
نهان مرا آشكارا برند
ز گنجه است اگر تا بخارا برند
نخرند كالا كه پنهان بود
كه كالاي دزديده ارزان بود
وليكن چو غيب آشكارا شود
دل دوستان بي مدارا شود
اگر دزد برده ندارد نفير
بود دزد خود شحنهٔ دزدگير
به ارمن گذارم كه خود روزگار
به هر نيك و بد باشد آموزگار
ترازوي گردون گردش بسيچ
نماند و نماند نسنجيده هيچ


بخش ۴ - در معراج پيغمبر اكرم

۳۳ بازديد


شبي كاسمان مجلس افروز كرد
شب از روشني دعوي روز كرد
سراپرده هفت سلطان سرير
برآموده گوهر به چيني حرير
سرسبزپوشان باغ بهشت
به سرسبزي آراسته كار و كشت
محمد كه سلطان اين مهد بود
ز چندين خليفه وليعهد بود
سرنافه در بيت اقصي گشاد
ز ناف زمين سر به اقصي نهاد
ز بند جهان داد خود را خلاص
به معشوقي عرشيان گشت خاص
بنه بست از اين كوي هفتاد راه
به هفتم فلك بر زده بارگاه
دل از كار نه حجره پرداخته
به نه حجرهٔ آسمان تاخته
برون جسته زين كنده چاربند
فرس رانده بر هفت چرخ بلند
براقي شتابنده زيرش چو برق
ستامش چو خورشيد در نور غرق
سهيلي بر اوج عرب تافته
اديم يمن رنگ ازو يافته
بريشم دمي بلكه لؤلؤ سمي
رونده چو لؤلؤ بر ابريشمي
نه آهو ولي نافش از مشگ پر
چو دندان آهو برآموده در
از آن خوش عنان‌تر كه آيد گمان
وز آن تيز روتر كه تير از كمان
شتابنده‌تر و هم علوي خرام
ازو باز پس مانده هفتاد گام
به عالم گشائي فرشته وشي
نه عالم گشائي كه عالم كشي
به شبرنگي از شب چرا گشته مست
چو ماه آمده شب چرائي به دست
چنان شد كه از تيزي گام او
سبق برد بر جنبش آرام او
قدم بر قياس نظر مي‌گشاد
مگر خود قدم بر نظر مي‌نهاد
پيمبر بد آن ختلي ره نورد
برآورد از اين آب گردنده گرد
هم او راه دان هم فرس راهوار
زهي شاه مركب زهي شهسوار
چو زين خانقه عزم دروازه كرد
به دستش فلك خرقه را تازه كرد
سواد فلك گشته گلشن بدو
شده روشنان چشم روشن بدو
در آن پرده كز گردها بود پاك
نشايست شد دامن آلوده خاك
به درياي هفت اختر آمد نخست
قدم را نهفت آب خاكي بشست
رها كرد بر انجم اسباب را
به مه داد گهوارهٔ خواب را
پس آنگه قلم بر عطارد شكست
كه امي قلم را نگيرد به دست
طلاق طبيعت به ناهيد داد
به شكرانه قرصي به خورشيد داد
به مريخ داد آتش خشم خويش
كه خشم اندران ره نمي‌رفت پيش
رعونت رها كرد بر مشتري
نگيني دگر زد بر انگشتري
سواد سفينه به كيوان سپرد
به جز گوهري پاك با خود نبرد
بپرداخت نزلي به هر منزلي
چنان كو فرو ماند و تنها دلي
شده جان پيغمبران خاك او
زده دست هر يك به فتراك او
كمر بر كمر كوه بر كوه راند
گريوه گريوه جنيبت جهاند
به هارونيش خضر و موسي دوان
مسيحا چه گويم ز موكب روان
به اندازهٔ آنكه يك دم زنند
به يك چشم زخمي كه بر هم زنند
ز خر پشته آسمان در گذشت
زمين و زمان را ورق درنوشت
نديده ز تعجبيل ناورد او
كس از گرد بر گرد او گرد او
ز پرتاب تيرش در آن تركتاز
فلك تير پرتابها مانده باز
تنيده تنش در رصدهاي دور
به روحانيان بر جسدهاي نور
در آن راه بيراه از آوارگي
همش بار مانده همش بارگي
پر جبرئيل از رهش ريخته
سرافيل از آن صدمه بگريخته
ز رفرف گذشته به فرسنگها
در آن پرده بنموده آهنگها
ز دروازه سدره تا ساق عرش
قدم بر قدم عصمت افكنده فرش
ز ديوانگه عرشيان برگذشت
به درج آمد و درج را درنوشت
جهت را ولايت به پايان رسيد
قطيعت به پرگار دوران رسيد
زمين زادهٔ آسمان تاخته
زمين و آسمان را پس انداخته
مجرد روي را به جايي رساند
كه از بود او هيچ با او نماند
چو شد در ره نيستي چرخ زن
برون آمد از هستي خويشتن
در آن دايره گردش راه او
نمود از سر او قدمگاه او
رهي رفت پي زير و بالا دلير
كه در دايره نيست بالا و زير
حجاب سياست برانداختند
ز بيگانگان حجره پرداختند
در آن جاي كانديشه ناديده جاي
درود از محمد قبول از خداي
كلامي كه بي آلت آمد شنيد
لقائي كه آن ديدني بود ديد
چنان ديد كز حضرت ذوالجلال
نه زان سو جهت بد نه ز اين سو خيال
همه ديده گشته چو نرگس تنش
نگشته يكي خار پيرامنش
در آن نرگسين حرف كان باغ داشت
مگو زاغ كو مهر ما زاغ داشت
گذر بر سر خوان اخلاص كرد
هم او خورد و هم بخش ما خاص كرد
دلش نور فضل الهي گرفت
يتيمي نگر تا چه شاهي گرفت
سوي عالم آمد رخ افروخته
همه علم عالم در آموخته
چنان رفته و آمده باز پس
كه نايد در انديشهٔ هيچ‌كس
ز گرمي كه چون برق پيمود راه
نشد گرمي خوابش از خوابگاه
ندانم كه شب را چه احوال بود
شبي بود يا خود يكي سال بود
چو شايد كه جانهاي ما در دمي
برآيد به پيرامن عالمي
تن او كه صافي‌تر از جان ماست
اگر شد به يك لحظه وامد رواست
به ار گوهر جان نثارش كنم
ثنا خواني چار يارش كنم
گهر خر چهارند و گوهر چهار
فروشنده را با فضولي چكار
به مهر علي گرچه محكم پيم
ز عشق عمر نيز خالي نيم
هميدون در اين چشم روشن دماغ
ابوبكر شمعست و عثمان چراغ
بدان چار سلطان درويش نام
شده چار تكبير دولت تمام
زهي پيشواي فرستادگان
پذيرنده عذر افتادگان
به آغاز ملك اولين رايتي
به پايان دور آخرين آيتي
گزين كردهٔ هر دو عالم توئي
چو تو گر كسي باشد آن هم توئي
توئي قفل گنجينه‌ها را كليد
در نيك و بد كرده بر ما پديد
به شب روز ما را به بي ذمتي
سجل بر زده كامتي امتي
من از امتان كمترين خاك تو
بدين لاغري صيد فتراك تو
نظامي كه در گنجه شد شهربند
مباد از سلام تو نابهرمند


بخش ۳ - در نعت خواجه كاينات

۳۸ بازديد


فرستاده خاص پروردگار
رساننده حجت استوار
گرانمايه‌تر تاج آزادگان
گرامي‌تر از آدميزادگان
محمد كازل تا ابد هر چه هست
به آرايش نام او نقش بست
چراغي كه پروانه بينش به دوست
فروغ همه آفرينش بدوست
ضمان دار عالم سيه تا سپيد
شفاعت گر روز بيم و اميد
درختي سهي سايه در باغ شرع
زميني به اصل آسماني به فرع
زيارتگه اصل داران پاك
ولي نعمت فرع خواران خاك
چراغي كه تا او نيفروخت نور
ز چشم جهان روشني بود دور
سياهي ده خال عباسيان
سپيدي بر چشم شماسيان
لب از باد عيسي پر از نوش تر
تن از آب حيوان سيه پوش‌تر
فلك بر زمين چار طاق افكنش
زمين بر فلك پنج نوبت زنش
ستون خرد مسند پشت او
مه انگشت كش گشته ز انگشت او
خراج آورش حاكم روم و ري
خراجش فرستاده كري و كي
محيطي چه گويم چو بارنده ميغ
به يك دست گوهر به يك دست تيغ
به گوهر جهان را بياراسته
به تيغ از جهان داد دين خواسته
اگر شحنه‌اي تيغ بر سر برد
سر تيغ او تاج و افسر برد
به سر بردن خصم چون پي فشرد
به سر برد تيغي كه بر سر نبرد
قباي دو عالم به‌هم دوختند
وزان هر دو يك زيور افروختند
چو گشت آن ملمع قبا جاي او
به دستي كم آمد ز بالاي او
به بالاي او كايزد آراستست
هم آرايش ايزدي راستست
كليد كرم بوده در بند كار
گشاده بدو قفل چندين حصار
فراخي بدو دعوت تنگ را
گواهي بر اعجاز او سنگ او
تهي دست سلطان درويش پوش
غلامي خر و پادشاهي فروش
ز معراج او در شب تركتاز
معرج گران فلك را طراز
شب از چتر معراج او سايه‌اي
وز آن نردبان آسمان پايه‌اي


بخش ۷ - در شرف اين نامه بر ديگر نامه‌ها

۴۹ بازديد


بيا ساقي از سر بنه خواب را
مي ناب ده عاشق ناب را
ميي گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است
دلا تا بزرگي نياري به دست
به جاي بزرگان نشايد نشست
بزرگيت بايد در اين دسترس
به ياد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشكني تيشه آهسته‌دار
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد
همه گفته خويش را باد كرد
به بي ديده نتوان نمودن چراغ
كه جز ديده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند
كز آن گفتن آوازه گردد بلند
چو در خورد گوينده نايد جواب
سخن ياوه كردن نباشد صواب
دهن را به مسمار بر دوختن
به از گفتن و گفته را سوختن
چه مي‌گويم اي نانيوشنده مرد
ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد
چه داني كه من خود چه فن ميزنم
دهل بر در خويشتن ميزنم
متاع گران مايه دارم بسي
نيارم برون تا نخواهد كسي
خريدار در چون صدف ديده دوخت
بدين كاسدي در نشايد فروخت
مرا با چنين گوهري ارجمند
همي حاجت آيد به گوهر پسند
نيوشنده‌اي خواهم از روزگار
كه گويم به دور از آموزگار
بكاوم به الماس او كان خويش
كنم بسته در جان او جان خويش
زمانه چنين پيشه‌ها پر دهد
يكي درستاند يكي در دهد
دلي كو كه بي جان خراشي بود
كمندي كه بي دور باشي بود
مگر مار برد گنج از آن رو نشست
كه تا رايگان مهره نايد به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل يابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتن
به خاكستر آتش نگه داشتن
ازين خوي خوش كو سرشت منست
بسي رخنه در كار و كشت منست
دگر رهروان كاين كمر بسته‌اند
به خوي بد از رهزنان رسته‌اند
بدان تا گريزند طفلان راه
چو زنگي چرا گشت بايد سياه
به راهي كه خواهم شدن رخت كش
ره آورد من بس بود خوي خوش
به خوي خوش آموده به گوهرم
بدين زيستم هم بدين بگذرم
چو از بهر هر كس دري سفتني است
سرودي هم از بهر خود گفتني است
ز چندين سخن گو سخن ياد دار
سخن را منم در جهان يادگار
سخن چون گرفت استقامت به من
قيامت كند تا قيامت به من
منم سرو پيراي باغ سخن
به خدمت ميان بسته چون سرو بن
فلك‌وار دور از فسوس همه
سرآمد ولي پاي بوس همه
چو برجيس در جنگ هر بدگمان
كمان دارم و برندارم كمان
چو زهره درم در ترازو نهم
ولي چون دهم بي ترازو دهم
نخندم بر اندوه كس برق‌وار
كه از برق من در من افتد شرار
به هر خار چون گل صلائي زنم
به هر زخم چون ني نوائي زنم
مگر كاتش است اين دل سوخته
كه از خار خوردن شد افروخته
چو دريا شوم دشمني عيب شوي
نه چون آينه دوستي عيب گوي
به خواهنده آن به خشم از مال و گنج
كه از باز دادن نيايم به رنج
نمايم جو و گندم آرم به جاي
نه چون جو فروشان گندم نماي
پس و پيش چون آفتابم يكيست
فروغم فراوان فريب‌اند كيست
پس هيچ پشتي چنان نگذرم
كه در پيش رويش خجالت برم
ز بدگوي بد گفته پنهان كنم
به پاداش نيكش پشيمان كنم
نگويم بدانديش را نيز بد
كزان گفته باشم بدانديش خود
بدين نيكي آرندم از دشت و رود
ز نيكان و از نيكنامان درود
وزين حال اگر نيز گردان شوم
زيارتگه نيك مردان شوم
شوم بر درم ريز خود در فشان
كنم سركشي ليك با سركشان
ز بي آلتي وانماندم به كنج
جهان باد و از باد ترسد ترنج
ز شاهان گيتي در اين غار ژرف
كه را بود چون من حريفي شگرف
كه ديد است بر هيچ رنگين گلي
ز من عالي آوازه‌تر بلبلي
به هر دانشي دفتر آراسته
به هر نكته‌اي خامه‌اي خواسته
پذيرفته از هر فني روشني
جداگانه در هر فني يك فني
شكر دانم از هر لب انگيختن
گلابي ز هر ديده‌اي ريختن
كسي را كه در گريه آرم چو آب
بخندانمش باز چون آفتاب
به دستم دراز دولت خوش عنان
طبر زد چنين شد طبر خون چنان
توانم در زهد بر دوختن
به بزم آمدن مجلس افروختن
وليكن درخت من از گوشه رست
ز جا گر بجنبد شود بيخ سست
چهله چهل گشت و خلوت هزار
به بزم آمدن دور باشد ز كار
به هنگام سيل آشكارا شدن
نشايد ز ري تا بخارا شدن
همان به كه با اين چنين باد سخت
برون ناورم چون گل از گوشه رخت
به خود كم شوم خلق را رهنماي
همايون ز كم ديدن آمد هماي
سرم پيچد از خفتن و تاختن
ندانم جز اين چاره‌اي ساختن
گه از هر سخن بر تراشم گلي
بر آن گل زنم ناله چون بلبلي
اگر به ز خود گلبني ديدمي
گل سرخ يا زرد ازو چيدمي
چو از ران خود خورد بايد كباب
چه گردم به در يوزه چون آفتاب
نشينم چو سيمرغ در گوشه‌اي
دهم گوش را از دهن توشه‌اي
ملالت گرفت از من ايام را
به كنج ارم بردم آرام را
در خانه را چون سپهر بلند
زدم بر جهان قفل و بر خلق بند
ندانم كه دور از چه سان ميرود
چه نيك و چه بد در جهان ميرود
يكي مرده شخصم به مردي روان
نه از كارواني و در كاروان
به صد رنج دل يك نفس مي‌زنم
بدان تا نخسبم جرس مي‌زنم
ندانم كسي كو به جان و به تن
مراد و ستر دارد از خويشتن
ز مهر كسان روي برتافتم
كس خويش هم خويش را يافتم
بر عاشقان نيك اگر بد شوم
همان به كه معشوق خود خود شوم
گرم نيست روزي ز مهر كسان
خدايست رزاق و روزي رسان
در حاجت از خلق بربسته به
ز درباني آدمي رسته به
مرا كاشكي بودي آن دسترس
كه نگذارمي حاجت كس به كس
در اين مندل خاكي از بيم خون
نيارم سر آوردن از خط برون
بدين حال و مندل كسي چون بود
كه زنداني مبدل خون بود
در خلق را گل براندوده‌ام
درين در بدين دولت آسوده‌ام
چهل روز خود را گرفتم زمام
كاديم از چهل روز گردد تمام
چو در چار بالش نديدم درنگ
نشستم در اين چار ديوار تنگ
ز هر جو كه انداختم در خراس
دري باز دادم به جوهر شناس
هزار آفرين بر سخن پروري
كه بر سازد از هر جوي جوهري
تر و خشكي اشك و رخسار من
به كهگل براندود ديوار من
تن اينجا به پست جوين ساختن
دل آنجا به گنجينه پرداختن
به بازي نبردم جهان را به سر
كه شغلي دگر بود جز خواب و خور
نخفتم شبي شاد بر بستري
كه نگشادم آن شب ز دانش دري
ضميرم نه زن بلكه آتش‌زنست
كه مريم صفت بكر آبستنست
تقاضاي آن شوي چون آيدش
كه از سنگ و آهن برون آيدش
بدين دل‌فريبي سخن‌هاي بكر
به سختي توان زادن از راه فكر
سخن گفتن بكر جان سفتن است
نه هر كس سزاي سخن گفتن است
به دري سفالينه‌اي سفته گير
سرودي به گرمابه در گفته گير
بينديش از آن دشتهاي فراخ
كز آواز گردد گلو شاخ شاخ
چو بر سكه شاه زر ميزني
چنان زن كه گر بشكند نشكني
جهودي مسي را زراندود كرد
دكان غارتيدن بدان سود كرد
نه انجير شد نام هر ميوه‌اي
نه مثل زبيده است هر بيوه‌اي
دو هندو برآيد ز هندوستان
يكي دزد باشد ديگر پاسبان
من از آب اين نقره تابناك
فرو شستم آلودگيهاي خاك
ازين پيكر آنگه گشايم پرند
كه باشد رسيده چو نخل بلند
چو در ميوهٔ نارسيده رسي
بجنبانيش نارسيده كسي
كند سوقيي سيب را خانه رس
ولي خوش نيايد به دندان كس
شود نرم از افشردن انجير خام
ولي چون خوري خون برآيد ز كام
شكوفه كه بيگه نخندد به شاخ
كند ميوه را بر درختان فراخ
زميني كه دارد بر و بوم سست
اساسي برو بست نتوان درست
به رونق توانم من اين كار كرد
به بي‌رونقي كار نايد ز مرد
چو در دانه باشد تمناي سود
كديور در آيد به كشت و درود
غله چون شود كاسد و كم بها
كند برزگر كار كردن رها
ترنم شناسان دستان نيوش
ز بانگ مغني گرفتند گوش
ضرورت شد اين شغل را ساختن
چنين نامه نغز پرداختن
كه چون در كتابت شود جاي گير
نيوشنده را زان بود ناگزير
به نقشي كه نزد كلان نيست خرد
نمودم بدين داستان دستبرد
از اين آشنا روي‌تر داستان
خنيده نيامد بر راستان
دگر نامه‌ها را كه جوئي نخست
به جمهور ملت نباشد درست
نباشد چنين نامه تزوير خيز
نبشته به چندين قلمهاي تيز
به نيروي نوك چنين خامه‌ها
شرف دارد اين بر دگر نامه‌ها
از آن خسروي مي كه در جام اوست
شرف نامهٔ خسروان نام اوست
سخنگوي پيشينه داناي طوس
كه آراست روي سخن چون عروس
در آن نامه كان گوهر سفته راند
بسي گفتنيهاي ناگفته ماند
اگر هر چه بشنيدي از باستان
به گفتي دراز آمدي داستان
نگفت آنچه رغبت پذيرش نبود
همان گفت كز وي گزيرش نبود
دگر از پي دوستان زله كرد
كه حلوا به تنها نشايست خورد
نظامي كه در رشته گوهر كشيد
قلم ديده‌ها را قلم دركشيد
بناسفته دري كه در گنج يافت
ترازوي خود را گهر سنج يافت
شرف‌نامه را فرخ آوازه كرد
حديث كهن را بدو تازه كرد


بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار

۳۸ بازديد


بيا ساقي آن مي نشان ده مرا
از آن داروي بيهشان ده مرا
بدان داروي تلخ بيهش كنم
مگر خويشتن را فراموش كنم
نظامي بس اين صاحب آوازگي
كهن گشتن و هم‌چنان تازگي
چو شيران سرپنجه بگشاي چنگ
چو روبه مياراي خود را به رنگ
شنيدم كه روباه رنگين بروس
خود آراي باشد به رنگ عروس
چو باران بود روز يا باد و گرد
برون ناورد موي خويش از نورد
به كنجي كند بي علف جاي خويش
نليسد مگر دست با پاي خويش
پي پوستي خون خود را خورد
همه كس تن او پوست را پرورد
سرانجام كايد اجل سوي او
وبال تن او شود موي او
بدان موينه قصد خونش كنند
به رسوائي از سر برونش كنند
بساطي چه بايد بر آراستن
كزو ناگزير است برخاستن
هر آن جانور كو خودآراي نيست
طمع را بر آزار او راي نيست
برون آي از اين پردهٔ هفت رنگ
كه زنگي بود آينه زير زنگ
بس اين جادوئيها برانگيختن
چو جادو به كس درنياميختن
نه گوگرد سرخي نه لعل سپيد
كه جوينده باشد ز تو نااميد
به مردم درآميز اگر مردمي
كه با آدمي خو گرست آدمي
اگر كان گنجي چو نائي بدست
بسي گنج از اينگونه در خاك هست
چو دور افتد از ميوه خور ميوه‌دار
چه خرما بود نخل بن را چه خار
جواني شد و زندگاني نماند
جهان گو ممان چون جواني نماند
جواني بود خوبي آدمي
چو خوبي رود كي بود خرمي
چو پي سست و پوسيده گشت استخوان
دگر قصه سخت روئي مخوان
غرور جواني چو از سر نشست
ز گستاخ كاري فرو شوي دست
بهي چهرهٔ باغ چندان بود
كه شمشاد با لاله خندان بود
چو باد خزاني درآيد به باغ
زمانه دهد جاي بلبل به زاغ
شود برگ ريزان ز شاخ بلند
دل باغبانان شود دردمند
رياحين ز بستان شود ناپديد
در باغ را كس نجويد كليد
بنال اي كهن بلبل سالخورد
كه رخساره سرخ گل گشت زرد
دو تا شد سهي سرو آراسته
كديور شد از سايه برخاسته
چو تاريخ پنجه درآمد به سال
دگرگونه شد بر شتابنده حال
سر از بار سنگين درآمد به سنگ
جمازه به تنگ آمد از راه تنگ
فرو ماند دستم ز مي خواستن
گران گشت پايم ز بر خاستن
تنم گونهٔ لاجوردي گرفت
گلم سرخي انداخت زردي گرفت
هيون رونده ز ره مانده باز
به بالينگه آمد سرم را نياز
همان بور چوگاني باد پاي
به صد زخم چوگان نجنبد ز جاي
طرب را به ميخانه گم شد كليد
نشان پشيماني آمد پديد
برآمد ز كوه ابر كافور بار
مزاج زمين گشت كافور خوار
گهي دل به رفتن نيايد به گوش
صراحي تهي گشت و ساقي خموش
سر از لهو پيچيد و گوش از سماع
كه نزديك شد كوچگه را وداع
به وقتي چنين كنج بهتر ز كاخ
كه دوران كند دست يازي فراخ
تماشاي پروانه چندان بود
كه شمع شب افروز خندان بود
چو از شمع خالي كني خانه را
نبيني دگر نقش پروانه را
به روز جواني و نوزادگي
زدم لاف پيري و افتادگي
كنون گر به غم شادماني كنم
به پيرانه سر چون جواني كنم
چو پوسيده چوبي كه در كنج باغ
فروزنده باشد به شب چون چراغ
شب افروز كرمي كه تابد ز دور
ز بي‌نوري شب زند لاف نور
اگر ديدمي در خود افزايشي
طلب كردمي جاي آسايشي
به آسودگي عمر نو كردمي
جهان را به شادي گرو كردمي
چو روز جواني به پايان رسيد
سپيده دم از مشرق آمد پديد
به تدبير آنم كه سر چون نهم
چگونه پي از كار بيرون نهم
سري كو سزاوار باشد به تاج
سرين گاه او مشك بايد نه عاج
از آن پيش كاين هفت پرگار نيز
كند خط عمر مرا ريز ريز
درآرم به هر زخمه‌اي دست خويش
نگهدارم آوازهٔ هست خويش
به هر مهره‌اي حقه‌بازي كنم
به واماند خود چاره‌سازي كنم
چو رهوار گيليم ازين پل گذشت
به گيلان ندارم سر بازگشت
در اين ره چو من خوابنيده بسيست
نيارد كسي ياد كه آنجا كسيست
به يادآور اي تازه كبك دري
كه چون بر سر خاك من بگذري
گيا بيني از خاكم انگيخته
سرين سوده پائين فرو ريخته
همه خاك فرش مرا برده باد
نكرده ز من هيچ هم عهد ياد
نهي دست بر شوشه خاك من
به ياد آري از گوهر پاك من
فشاني تو بر من سرشكي ز دور
فشانم من از آسمان بر تو نور
دعاي تو بر هر چه دارد شتاب
من آمين كنم تا شود مستجاب
درودم رساني رسانم درود
بيائي بيايم ز گنبد فرود
مرا زنده پندار چون خويشتن
من آيم به جان گر تو آيي به تن
مدان خالي از هم نشيني مرا
كه بينم تو را گر نبيني مرا
لب از خفته‌اي چند خامش مكن
فرو خفتگان را فرامش مكن
چو آن‌جا رسي مي درافكن به جام
سوي خوابگاه نظامي خرام
نپنداري اي خضر پيروز پي
كه از مي مرا هست مقصود مي
از آن مي همه بي‌خودي خواستم
بدان بي‌خودي مجلس آراستم
مرا ساقي از وعده ايزديست
صبوح از خرابي مي‌از بيخوديست
وگرنه به يزدان كه تا بوده‌ام
به مي دامن لب نيالوده‌ام
گر از مي شدم هرگز آلوده كام
حلال خدايست بر من حرام