بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم

۳۵ بازديد


عمر بر آن فرش ازل بافته
آنچه شده باز بدل يافته
گوش در آن نامه تحيت رسان
ديده در آن سجده تحيات خوان
تنگ دل از خنده تركان شكر
سرمه بر از چشم غزالان نظر
ترك قصب پوش من آنجا چو ماه
كرده دلم را چو قصب رخنه گاه
مه كه به شب دست برافشانده‌بود
آنشب تا روز فرو مانده‌بود
ناوك غمزه‌اش چو سبك پر شدي
جان به زمين بوسه برابر شدي
شمع ز نورش مژه پر اشك داشت
چشم چراغ آبله از رشك داشت
هر ستمي كه بجفا درگرفت
دل به تبرك به وفا برگرفت
گه شده او سبزه و من جوي آب
گه شده من گازر و او آفتاب
زان رطب آنشب كه بري داشتم
بيخبرم گر خبري داشتم
كان مه نو كو كمر از نور داشت
ماه نو از شيفتگان دور داشت
شيفته شيفته خويش بود
رغبتي از من صد ازو بيش بود
دل به تمنا كه چو بودي ز روز
گر شب ما را نشدي پرده سوز
امشب اگر جفت سلامت شدي
هم نفس روز قيامت شدي
روشني آن شب چون آفتاب
جويم بسيار و نبينم به خواب
جز به چنان شب طربم خوش نبود
تا شبخوش كرد شبم خوش نبود
زان همه شب يارب يارب كنم
بو كه شبي جلوه آن شب كنم
روز سفيد آن نه شب داج بود
بود شب اما شب معراج بود
ماه كه بر لعل فلك كان كند
در غم آن شب همه شب جان كند
روز كه شب دشمنيش مذهبست
هم به تمناي چنان يكشبست
من شده فارغ كه ز راه سحر
تيغ زنان صبح درآمد ز در
آتش خورشيد ز مژگان من
آب روان كرد بر ايوان من
ابر بباغ آمده بازي‌كنان
جامه خورشيد نمازي‌كنان
حوضه اين چشمه كه خورشيد بست
چون من و تو چند سبو را شكست
چرخ ستاره زده بر سيم ناب
زر طلي از ورق آفتاب
صبح گران خسب سبك خيز شد
دشنه بدست از پي خونريز شد
من ز مصافش سپر انداخته
جان سپر دشنه او ساخته
در پي جانم سحر از جوي جست
تشنه كشي كرد و بر او پل شكست
بانگ برآمد زخرابات من
كي سحر اينست مكافات من
پيشترك زين كه كسي داشتم
شمع شب افروز بسي داشتم
آنشب و آنشمع نماندم چسود
نيست چنان شد كه تو گوئي نبود
نيش دران زن كه ز تو نوش خورد
پشم دران كش كه ترا پنبه كرد
خام‌كشي كن كه صواب آن بود
سوختن سوخته آسان بود
صبح چو در گريه من بنگريست
بر شفق از شفقت من خون گريست
سوخته شد خرمن روز از غمم
چشمه خورشيد فسرد از دمم
با همه زهرم فلك اميد داد
مار شبم مهره خورشيد داد
چون اثر نور سحر يافتم
بيخبرم گر چه خبر يافتم
هر كه درين مهد روان راه يافت
بيشتر ز نور سحرگه يافت
اي ز خجالت همه شبهاي تو
رو سيه از روز طرب‌هاي تو
من كه ازين شب صفتي كرده‌ام
آن صفت از معرفتي كرده‌ام
شب صفت پرده تنهائيست
شمع در او گوهر بينائيست
عود و گلابي كه بر او بسته شد
ناله و اشك دو سه دلخسته شد
وانهمه خوبي كه دران صدر بود
نور خيالات شب قدر بود
محرم اين پرده زنگي نورد
كيست در اين پرده زنگار خورد
صبح كه پروانگي آموختست
خوشتر ازان شمع نيفروختست
كوش كزان شمع بداغي رسي
تا چو نظامي به چراغي رسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد