بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم

۳۵ بازديد


يك نفس اي خواجه دامن كشان
آستني بر همه عالم فشان
رنج مشو راحت رنجور باش
ساعتي از محتشمي دور باش
حكم چو بر عاقبت انديشيست
محتشمي بنده درويشيست
ملك سليمان مطلب كان كجاست
ملك همانست سليمان كجاست
حجله همانست كه عذراش بست
بزم همانست كه وامق نشست
حجله و بزم اينك تنها شده
وامق افتاده و عذرا شده
سال جهان گر چه بسي درگذشت
از سر مويش سر موئي نگشت
خاك همان خصم قوي گردنست
چرخ همان ظالم گردن زنست
صحبت گيتي كه تمنا كند
با كه وفا كرد كه با ما كند
خاكشد آنكسكه برين خاك زيست
خاك چه داند كه درين خاك چيست
هر ورقي چهره آزاده‌ايست
هر قدمي فرق ملكزاده‌ايست
ما كه جواني به جهان داده‌ايم
پير چرائيم كزو زاده‌ايم
سام كه سيمرغ پسر گير داشت
بود جوان گرچه پسر پير داشت
گنبد پوينده كه پاينده نيست
جز بخلاف تو گراينده نيست
گه ملك جانورانت كند
گاه گل كوزه گرانت كند
هست بر اين فرش دو رنگ آمده
هر كسي از كار به تنگ آمده
گفته گروهي كه به صحرا درند
كاي خنك آنان كه به دريا درند
وانكه به دريا در سختي كشست
نعل در آتش كه بيابان خوشست
آدمي از حادثه بي غم نيند
برتر و بر خشك مسلم نيند
فرض شد اين قافله برداشتن
زين بنه بگذشتن و بگذاشتن
هر كه در اين حلقه فرو مانده‌است
شهر برون كرده و ده رانده‌است
راه رويرا كه امان مي‌دهند
در عدم از دور نشان مي‌دهند
ملك رها كن كه غرورت دهد
ظلمت اين سايه چه نورت دهد
عمر به بازيچه به سر ميبري
بازي از اندازه به در ميبري
گردش اين گنبد بازيچه رنگ
نز پي بازيچه گرفت اين درنگ
پيشتر از مرتبه عاقلي
غفلت خوش بود خوشا غافلي
چون نظر عقل به غايت رسيد
دولت شادي به نهايت رسيد
غافل بودن نه ز فرزانگيست
غافلي از جمله ديوانگيست
غافل منشين ورقي ميخراش
گر ننويسي قلمي ميتراش
سر مكش از صحبت روشندلان
دست مدار از كمر مقبلان
خار كه هم صحبتي گل كند
غاليه در دامن سنبل كند
روز قيامت كه برات آورند
باديه را در عرصات آورند
كاي جگر آلود زبان بستگان
آب جگر خورده دل خستگان
ريگ تو را آب حيات از كجا
باديه و فيض فرات از كجا
ريگ زند ناله كه خون خورده‌ام
ريگ مريزيد نه خون كرده‌ام
بر سر خاني نمكي ريختم
با جگري چند برآميختم
تا چو هم آغوش غيوران شوم
محرم دستينه حوران شوم
حكم چو بر حكم سرشتش كنند
مطرب خلخال بهشتش كنند
هر كه كند صحبت نيك اختيار
آيد روزيش ضرورت به كار
صحبت نيكان ز جهان دور گشت
خوان عسل خانه زنبور گشت
دور نگر كز سر نامردمي
بر حذرست آدمي از آدمي
معرفت از آدميان برده‌اند
وادميان را ز ميان برده‌اند
چون فلك از عهد سليمان بريست
آدمي آنست كه اكنون پريست
با نفس هر كه درآميختم
مصلحت آن بود كه بگريختم
سايه كس فر همائي نداشت
صحبت كس بوي وفائي نداشت
تخم ادب چيست وفا كاشتن
حق وفا چيست نگه داشتن
برزگر آن دانه كه مي‌پرورد
آيد روزي كه ازو برخورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد