بخش ۲۲ - مقالت دوم در عدل و نگهداري انصاف

۳۶ بازديد


اي ملك جانوران راي تو
وي گهر تاجوران پاي تو
گر ملكي خانه شاهي طلب
ور گهري تاج الهي طلب
زانسوي عالم كه دگر راه نيست
جز من و تو هيچكس آگاه نيست
زان ازلي نور كه پرورده‌اند
در تو زيادت نظري كرده‌اند
نقد غريبي و جهان شهرتست
نقد جهان يك بيك از بهر تست
ملك بدين كار كيائي تراست
سينه كن اين سينه گشائي تراست
دور تو از دايره بيرون ترست
از دو جهان قدر تو افزون ترست
آينه‌دار از پي آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببيني مگر
جنبش اين مهد كه محراب تست
طفل صفت از پي خوشخواب تست
مرغ دل و عيسي جان هم توئي
چون تو كسي گر بود آنهم توئي
سينه خورشيد كه پر آتشست
روي تو مي‌بيند از آن دلخوشست
مه كه شود كاسته چون موي تو
خنده زند چون نگرد روي نو
عالم خوش خور كه ز كس كم نه‌اي
غصه مخور بنده عالم نه‌اي
با همه چون خاك زمين پست باش
وز همه چون باد تهي دست باش
خاك تهي به نه درآميخته
گرد بود خاك برانگيخته
دل به خدا برنه و خورسنديئي
اينت جداگانه خداونديئي
گو خبر دين و ديانت كجاست
ما بكجائيم و امانت كجاست
آندل كز دين اثرش داده‌اند
زانسوي عالم خبرش داده‌اند
چاره دين ساز كه دنيات هست
تا مگر آن نيز بياري بدست
دين چو به دنيا بتواني خريد
كن مكن ديو نبايد شنيد
مي‌رود از جوهر اين كهربا
هر جو سنگي بمني كيميا
سنگ بينداز و گهر ميستان
خاك زمين ميده و زر ميستان
آنكه ترا توشه ره مي‌دهد
از تو يكي خواهد و ده مي‌دهد
بهتر از اين مايه ستانيت نيست
سود كن آخر كه زيانيت نيست
كار تو پروردن دين كرده‌اند
دادگران كار چنين كرده‌اند
دادگري مصلحت انديشه‌ايست
رستن از اين قوم ميهن پيشه‌ايست
شهر و سپه را چو شوي نيك‌خواه
نيك تو خواهد همه شهر و سپاه
خانه بر ملك ستم كاريست
دولت باقي ز كم آزاريست
عاقبتي هست بيا پيش از آن
كرده خود بين و بينديش از آن
راحت مردم طلب آزار چيست
جز خجلي حاصل اينكار چيست
مست شده عقل به خوشخواب در
كشتي تدبير به غرقاب در
ملك ضعيفان به كف آورده گير
مال يتيمان به ستم خورده گير
روز قيامت كه بود داوري
شرم‌نداري كه چه عذر آوري
روي به دين كن كه قوي پشتيست
پشت به خورشيد كه زردشتيست
لعبت زرنيخ شد اين گوي زرد
چون زن حايض پي لعبت مگرد
هر چه در اين پرده نه ميخيست
بازي اين لعبت زرنيخيست
باد در او دم چو مسيح از دماغ
باز رهان روغن خود زين چراغ
چند چو پروانه پر انداختن
پيش چراغي سپر انداختن
پاره كن اين پرده عيسي گراي
تا پر عيسيت برويد ز پاي
هر كه چو عيسي رگ جانرا گرفت
از سر انصاف جهان را گرفت
رسم ستم نيست جهان يافتن
ملك به انصاف توان يافتن
هر چه نه عدلست چه دادت دهد
وانچه نه انصاف به بادت دهد
عدل بشيريست خرد شاد كن
كارگري مملكت آباد كن
مملكت از عدل شود پايدار
كار تو از عدل تو گيرد قرار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد