بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرينش آدم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرينش آدم

۳۴ بازديد


اول كاين عشق پرستي نبود
در عدم آوازه هستي نبود
مقبلي از كتم عدم ساز كرد
سوي وجود آمد و در باز كرد
بازپسين طفل پري زادگان
پيشترين بشري زادگان
آن به خلافت علم آراسته
چون علم افتاده و برخاسته
علم آدم صفت پاك او
خمر طينه شرف خاك او
آن به گهر هم كدر و هم صفي
هم محك و هم زر و هم صيرفي
شاهد نو فتنه افلاكيان
نو خط فرد آينه خاكيان
ياره او ساعد جان را نگار
ساعدش از هفت فلك ياره‌دار
آن ز دو گهواره برانگيخته
مغز دو گوهر بهم آميخته
پيشكش خلعت زندانيان
محتسب و ساقي روحانيان
سر حد خلقت شده بازار او
بكري قدرت شده در كار او
طفل چهل روزه كژ مژ زبان
پير چهل ساله بر او درس خوان
خوب خطي عشق نبشت آمده
گلبني از باغ بهشت آمده
نوري ازان ديده كه بيناترست
مرغي ازان شاخ كه بالاترست
زو شده مرغان فلك دانه چين
زان همه را آمده سر بر زمين
و او بيكي دانه ز راه كرم
حله در انداخته و حليه هم
آمده در دام چنين دانه‌اي
كمتر از آوازه شكرانه‌اي
زان به دعاها بوجود آمده
جمله عالم به سجود آمده
بر در آن قبله هر ديده‌اي
سهو شده سجده شوريده‌اي
گشته گل افشان وي از هشت باغ
بر همه گلبرگ و بر ابليس داغ
بي تو نشاطيش در اندام ني
در ارمش يكنفس آرام ني
طاقت آن كار كيائي نداشت
كز غم كار تو رهائي نداشت
گرمي گندم جگرش تافته
چون دل گندم بدو بشكافته
ز آرزوي ما كه شده نو بر او
گندم خوردن به يكي جو بر او
او كه چو گندم سر و پائي نداشت
بي زمي و سنگ نوائي نداشت
تا نفكندند نرست آن اميد
تا نشكستند نشد رو سپيد
گندم‌گون گشته اديمش چو كاه
يافته جودانه چو كيمخت ماه
چون جو و گندم شده خاك آزماي
در غم تو اي جو گندم نماي
خوردن آن گندم نامردمش
كرده برهنه چو دل گندمش
آنهمه خواري كه ز بدخواه برد
يكدلي گندمش از راه برد
گندم سخت از جگر افسردگيست
خردي او مايه بي‌خردگيست
مردم چون خوردن او ساز كرد
از سر تا پاي دهن باز كرد
اي بتو سر رشته جان گم شده
دام تو آن دانه گندم شده
قرص جوين ميشكن و ميشكيب
تا نخوري گندم آدم فريب
پيك دلي پيرو شيطان مباش
شير اميري سگ دربان مباش
چرك نشايد ز اديم تو شست
تا نكني توبه آدم نخست
عذر به آنرا كه خطائي رسيد
كادم از آن عذر به جائي رسيد
چون ز پي دانه هوسناك شد
مقطع اين مزرعه خاك شد
ديد كه در دانه طمع خام كرد
خويشتن افكنده اين دام كرد
آب رساند اين گل پژمرده را
زد بسر انديب سراپرده را
روسيه از اين گنه آنجا گريخت
بر سر آن خاك سياهي بريخت
مدتي از نيل خم آسمان
نيلگري كرد به هندوستان
چون كفش از نيل فلك شسته شد
نيل گيا در قدمش رسته شد
ترك ختائي شده يعني چو ماه
زلف خطا بر زده زير كلام
چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملك زمين را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمي عدل گشت
وقفي آن مزرعه بر ما نوشت
هرچه بدو خازن فردوس داد
جمله در اين حجره ششدر نهاد
برخور ازين مايه كه سودش تراست
كشتنش او را و درودش تراست
ناله عود از نفس مجمرست
رنج خر از راحت پالانگرست
كار ترا بيتو چو پرداختند
نامزد لطف ترا ساختند
كشتي گل باش به موج بهار
تا نشوي لنگر بستان چو خار
راه به دل شو چو بديدي خزان
كاب به دل ميشود آتش به جان
صورت شيري دل شيريت نيست
گرچه دلت هست دليريت نيست
شير توان بست ز نقش سراي
ليك به صد چوب نجنبد ز جاي
خلعت افلاك نمي‌زيبدت
خاكي و جز خاك نمي‌زيبدت
طالع كارت به زبوني درست
دل به كمي غم به فزوني درست
ورنه چرا كرد سپهر بلند
شهر گشائي چو ترا شهربند
دايره كردار ميان بسته باش
در فلكي با فلك آهسته باش
تيز تكي پيشه آتش بود
باز نماني ز تك آن خوش بود
آب صفت باش و سبكتر بران
كاب سبك هست به قيمت گران
گوهر تن در تنكي يافتند
قيمت جان در سبكي يافتند
باد سبك روح بود در طواف
خود تو گرانجانتري از كوه قاف
گرنه فريبنده رنگي چو خار
رخ چو بنفشه بسوي خود مدار
خانه مصقل همه جا روي تست
از پي آن ديده تو سوي تست
گرچه پذيرنده هر حد شدي
از همه چون هيچ مجرد شدي
عاشق خويشي تو و صورت پرست
زان چو سپهر آينه‌داري به دست
گر جو سنگي نمك خود چشي
دامن از اين بي‌نمكي دركشي
ظلم رها كن به وفا درگريز
خلق چه باشد به خدا درگريز
نيكي او بين و بران كار كن
بر بدي خويشتن اقرار كن
چون تو خجل‌وار براري نفس
فضل كند رحمت فريادرس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد