بخش ۲۷ - داستان پير زن با سلطان سنجر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۷ - داستان پير زن با سلطان سنجر

۳۷ بازديد


پيرزني را ستمي درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
كاي ملك آزرم تو كم ديده‌ام
وز تو همه ساله ستم ديده‌ام
شحنه مست آمده در كوي من
زد لگدي چند فرا روي من
بيگنه از خانه برويم كشيد
موي كشان بر سر كويم كشيد
در ستم آباد زبانم نهاد
مهر ستم بر در خانم نهاد
گفت فلان نيم‌شب اي كوژپشت
بر سر كوي تو فلانرا كه كشت
خانه من جست كه خوني كجاست
اي شه ازين بيش زبوني كجاست
شحنه بود مست كه آن خون كند
عربده با پيرزني چون كند
رطل زنان دخل ولايت برند
پيره‌زنان را به جنايت برند
آنكه درين ظلم نظر داشتست
ستر من و عدل تو برداشتست
كوفته شد سينه مجروح من
هيچ نماند از من و از روح من
گر ندهي داد من اي شهريار
با تو رود روز شمار اين شمار
داوري و داد نمي‌بينمت
وز ستم آزاد نمي‌بينمت
از ملكان قوت و ياري رسد
از تو به ما بين كه چه خواري رسد
مال يتيمان ستدن ساز نيست
بگذر ازين غارت ابخاز نيست
بر پله پيره‌زنان ره مزن
شرم بدار از پله پيره‌زن
بنده‌اي و دعوي شاهي كني
شاه نه‌اي چونكه تباهي كني
شاه كه ترتيب ولايت كند
حكم رعيت برعايت كند
تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستيش در دل و در جان نهند
عالم را زير و زبر كرده‌اي
تا توئي آخر چه هنر كرده‌اي
دولت تركان كه بلندي گرفت
مملكت از داد پسندي گرفت
چونكه تو بيدادگري پروري
ترك نه‌اي هندوي غارتگري
مسكن شهري ز تو ويرانه شد
خرمن دهقان ز تو بيدانه شد
زامدن مرگ شماري بكن
ميرسدت دست حصاري بكن
عدل تو قنديل شب افروز تست
مونس فرداي تو امروز تست
پيرزنانرا بسخن شاد دار
و اين سخن از پيرزني ياد دار
دست بدار از سر بيچارگان
تا نخوري پاسخ غمخوارگان
چند زني تير بهر گوشه‌اي
غافلي از توشه بي توشه‌اي
فتح جهان را تو كليد آمدي
نز پي بيداد پديد آمدي
شاه بداني كه جفا كم كني
گرد گران ريش تو مرهم كني
رسم ضعيفان به تو نازش بود
رسم تو بايد كه نوازش بود
گوش به دريوزه انفاس دار
گوشه نشيني دو سه را پاس دار
سنجر كاقليم خراسان گرفت
كرد زيان كاينسخن آسان گرفت
داد در اين دور برانداختست
در پر سيمرعغ وطن ساختست
شرم درين طارم ازرق نماند
آب درين خاك معلق نماند
خيز نظامي ز حد افزون گري
بر دل خوناب شده خون گري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد