من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

از نامهٔ پرسوز و گدازي كه شاعر شوريده دل به دلدار سفر كردهٔ خود نگاشته است

۳۳ بازديد


منم با خاك ره يكسان غباري
به كوي غم نشسته خاكساري
چنين افتاده‌ام مگذار غمناك
بيا و ز ياريم بردار از خاك
غبارم را فكن در رهگذاري
كه گاهي مي‌كند آن مه گذاري
و گرداني كه آن يار مسافر
غباري مي‌رساند زان به خاطر
مرا بگذار و خود بگذر به سويش
بنه از عجز رو بر خاك كويش
پس از ظهار عجز و خاكساري
به آن مه طلعت گردون عماري
بگو محنت كش بي‌خان وماني
اسيري، خسته جاني، ناتواني
ز بزم شادماني دور مانده
به كنج بي‌كسي رنجور مانده
چه عود از آتش غم جان گدازي
به چنگ بي‌نوايي نغمه سازي
علمدار سپاه جان گدازان
ترنم ساز بزم نوحه سازان
دعا گويان سرشكي مي‌فشاند
به عرض خاك بوسان مي‌رساند
نهال گلشن جان قامت او
گل باغ لطافت طلعت او
ز قدش سرو دايم پاي در گل
صنوبر در هوايش دست بر دل
لبش را در تبسم غنچه تا ديد
ز شكر خنده‌اش بر خويش پيچيد
به راهش سبزه تر سرنهاده
ز خطش كار او بر پا فتاده
ز دوري طرفه احوالي است مارا
بيا كز هجر بد حالي است مارا
كسي تا كي به روز غم نشيند
چنين روزي الاهي كس نبيند
تو مي‌ديدي كه گر روي تو يك دم
نمي‌ديديم، چون بوديم از غم
كنون چون باشد احوال دل ما
كه باشد كنج هجران منزل ما
ز دوري سر به جيب غم نشينم
رود عمري كه يك بارت نبينم
منم ازدرد دوري در شكايت
ز بخت تيره خود در حكايت
كه آخر بخت بد با ما چها كرد
به سد محنت از او ما را جدا كرد
بدين سان بي سر و پا كرد ما را
به كنج هجر شيدا كرد ما را
از اين بختي كه ما داريم فرياد
چه بخت است اين كه روي او سيه باد
زديم از بخت بد در نيل غم رخت
مبادا كس چو ما يا رب سيه بخت
چو ما در بخت بد كس ياد دارد؟
سيه بختي چو ما كس ياد دارد؟
نمي‌دانم كه آن ماه شب افروز
كه ما را ساخت هجرانش بدين روز
نمي‌گفتي كه چون گردم مسافر
نخواهم برد نامت را ز خاطر
ز بند غم ترا چون سازم آزاد
خط آزاديت خواهم فرستاد
پي دفع جنون خويش كردن
حمايل سازي آن خط را به گردن
به هجران ساختي ما را گرفتار
زما يادت نيايد، ياد مي‌دار
الاهي رخش عيشت زير زين باد
رفيقت شادي و بخت قرين باد
به هر جانب كه رخش عيش راني
كند عيش و نشاطت همعناني
مبادا هيچ غم از گرد راهت
خدا از رنج ره دارد نگاهت
در آن منزل كه چون مه خوش برآيي
كند خورشيد پيشت چهره سايي
به زودي باد روزي اين سعادت
كه ديگر بار با سد عيش وعشرت
وطن سازيم در بزم وصالت
دل افروزيم از شمع جمالت
ز خاك رهگذارت سر فرازيم
به خدمتكاريت جان صرف سازيم


در تاريخ بناي گرمابه

۳۷ بازديد


طواف درگه پير حقيقت
اجازت نيست بي‌غسل طريقت
اگر ره بايدت در خلوت خاص
بپرس اول ره حمام اخلاص
معاذاله زهي فرخنده حمام
كه آبش هست آب روي ايام
از آن فايض به خلوتخانهٔ گل
هوايي چون هواي خلوت دل
به تحت الارض خورشيد جهان سوز
به گلخن تابي او شب كند روز
درونش را به چشم پاك بينان
صفاي خاطر خلوت نشينان
برونش را براي تربيت روح
به هر جانب در سد فيض مفتوح
در فيضش به روي كس نبسته
در او وارستگان صف صف نشسته
چه در بيرون در ماندي دورن آي
بنه در مسلخ وارستگي پاي
گذر بر صفهٔ پاك اعتقادي
نشين بر فرش عجز و نامرادي
كمر بند امل را عقده كن سست
ميان آز بگشا چابك و چست
گشا بند قباي خود نمايي
برون آ از لباس خود ستايي
بنه از سر كلاه عجب و پندار
ميارا تن به جبه ، سر به دستار
علايق از ميان نه بر كرانه
بزن لنگ تجرد عاشقانه
برون آ از صف بالا نشينان
برو تا خلوت تنها نشينان
بريز آبي ز آب چشم نمناك
و گر آلايشي داري بشو پاك
چو خود را شستي از لوح مناهي
ز آب گريه‌هاي عذر خواهي
قدم در مجمع اهل صفا نه
براي خويشتن جاني صفا ده
گروهي بين همه از خويشتن عور
ز خود كرده لباس عاريت دور
همه از جبه و دستار عاري
برهنه از رسوم اعتباري
نشين و آب گرم گريه پيش آر
تو هم آبي به روي كار خويش آر
به سنگ ترك كن پاي طلب پاك
ز چنگ قيدهاي عالم خاك
توجه كن به دلاك هدايت
كه آيد بر سر كار عنايت
كشد بر سنگ رحمت پاكي جود
تراشد موي قيد بود و نابود
بنا چون مي‌شد اين حمام دلكش
كه آبش آشتي دارد به آتش
تفكر از پي تاريخ آن رفت
پي حمام نقلش بر زبان رفت
چو خواهي سال اتمامش بداني
بگويم تا بداني چون بخواني
چو با فيض است و زو نبود جدا فيض
طلب تاريخش از حمام با فيض


در ستايش كاخ ميرميران

۳۴ بازديد


اي مقيمان اين خجسته مقام
دور باد از شما غم ايام
بر در اين بهشت روحاني
عيش و عشرت كنند رضواني
زين طربخانه نشاط انگيز
رفته غم تا در عدم به گريز
اين حرم وين رياض گرد حرم
قصر حور است و بوستان ارم
صحن و سقفش به چشم صنعت بين
زيور آسمان و زيب زمين
كلك نقاش او گه نيرنگ
ناسخ كارنامه ارژنگ
حبذا طرح اين بناي شگرف
پيش درياچه چو قلزم ژرف
قلزم ژرف و آبش از كوثر
اندر او عكس مهر زورق زر
غايت عمق اندر او ناياب
گاو ماهي نديدش از ته آب
آب صافش زلال چشمهٔ مهر
غرق در وي چو عكس خويش سپهر
اي خوشا جوي سنگ مرمر او
كز بلور است اصل گوهر او
سنگ شفافش آب آينه رنگ
رنگ آيينه‌اش گل از پس سنگ
جوي آن آب سلسبيل سرشت
نايب جوي شير باغ بهشت
حوضي از هر طرف چو يشم در او
خيره از بس اشعه چشم در او
گشته زان حوض آينه كردار
روز بر آب خضر تيره و تار
ماهي ار آلت بيان مي‌داشت
وصف آن حوض بر زبان مي‌داشت
ديده با ماهيش به جلوه در آب
حوت گردون ز رشگ گشته كباب
صور صفحهٔ جدار و درش
نسخهٔ لوح بيني و صورش
نقش بي‌جان خانهٔ نقاش
يافته جان ز لطف آب و هواش
مطبخش قوت بخش جان همه
بهره ور گشته زان روان همه
نعمتش چون نعيم جنت عام
آتشش نابديده پخته طعام
آتش و دودش از درون رانده
همچو نامحرمان برون مانده
اين بهشت است در سراي وجود
نبود در بهشت آتش و دود
آب فواره‌اش به حوض بلور
كز صفا دم زند ز لمعهٔ نور
شمع كافورييست پنداري
در يكي تشت سيم بگذاري
طرفه شمعي كه تا به صبح نشور
بزم اميد از او بود پر نور
يا رب اي بزم باد فرخنده
شمع دولت در او فروزنده
اندرو تا ابد به وفق مراد
باني اين بنا به دولت باد
آنكه اقبال خادم در اوست
بخت و دولت غلام و چاكر اوست
آسمان طاق درگه جاهش
كهكشان آستان درگاهش
بزم پيراي عيش خانهٔ جود
مجلس آراي بزمگاه وجود
مير ميران غياث دين و دول
آفتاب سپهر و ملك و ملل
تا ابد مدت بقايش باد
وين سراي سرور جايش باد
چون نشيند به صدر جاه وجلال
باد وحشي مقيم صف نعال


در هجو كيدي

۳۸ بازديد


هله كيدي غلام ناقابل
فكر خود كن كه كار شد مشكل
تا نميري نميشوي آزاد
اين غل هجو تو مبارك باد
السلام اي سياه ساز و نياز
به اجازت كه هجو كردم ساز
خامه كردم به فكر هجو تو تيز
اي سياه گريز پا بگريز
هله كيدي غلام ناقابل
فكر خود كن كه كار شد مشكل
قلمم باز در سياهي شد
تو دگر چون سفيد خواهي شد
هجوت اي دزد پربها كردم
ديگرت بر چراغ پا كردم
خويش را زنده مي‌گذاري تو
رگ مردي مگر نداري تو
اي سكندر بسي بداندامي
خرك لولهٔ سيه كامي
فچه موش خسته‌اي، آقا
گربهٔ پا شكسته‌اي آقا
گه سگ چيست، جسم ناپاكت
پشم آن موي روي ناپاكت
ريش بز بسته‌اي، برو آقا
بد اگر گفته‌ام بگو آقا
چون گه گربه است پيكر تو
اي گه گربه خاك بر سر تو
گوز كون پليد شيطاني
جعل مبرز جهوداني
پخ سقل، بد عمل، جعل سيما
زشت گو، ياوه گو، كريه لقا
كون دهن، خايه سر،ذكر قامت
بي‌حيا، بد لقا، نجس خلقت
كيسه بر، دزد كاسه هر جابر
مهرهٔ خر فروش، بد گوهر
روبه حيله ساز پر تزوير
گربهٔ اسود كبوتر گير
كيك گهناك دلق كناسان
كنهٔ كون گاو خر آسان
هيچ دندان نمانده در دهنت
كه كسي بشكند گه سخنت
آنكه پرورده‌اي به نعمت او
مي‌كني صبح و شام غيبت او
وانكه آدم شدي ز اقبالش
چون سگ افتاده‌اي به دنبالش
از تو بد بيند آنكه باتو نكوست
اينهمه جرم آن رگ هندوست
زين ترا عيب چون توان كردن
هست كار كلاغ گه خوردن
انتقام فلك نمي‌داني
حق نان و نمك نمي‌داني
تف به روي تو بي‌حقيقت، تف
تف بر آن طبع و آن طبيعت تف
تف بر آن طبع بي‌تميزانه
تف بر آن روي و ريش هيزانه
كشتنت راكه كام مرد و زن است
كار موقوف نيم گز رسن است
اينك از بافق مي‌رسد اسباب
دو سه گز ريسمان ولي پر تاب
روزها گرد بافق گرديدم
تحفه لايقت همين ديدم
تحفهٔ من كه يك دو گز رسن است
گر پسندي به جاي خويشتن است
زود از اين سر فراز خواهي شد
و ز سر خلق باز خواهي شد
تا نميري نمي‌شوي آزاد
اين غل هجو تومبارك باد


شرح پريشاني

۳۳ بازديد


دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده‌جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانهٔ رويي بوديم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكي‌ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويكي‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي‌ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
مي‌توان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديهٔ درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سركوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم

تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري‌ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند

باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند


ترجيع بند - ما گوشه نشينان خرابات الستيم

۳۶ بازديد


ساقي بده آن باده كه اكسير وجود است
شوينده آلايش هر بود و نبود است
بي زيبق و گوگرد كه اصل زر كاني‌ست
مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است
بي گردش خورشيد كم و بيش حرارت
كان زر از او هر چه فراز است و فرود است
قرعي نه و انبيقي و حلي و نه عقدي
در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است
سيماب در او عقد وفا بسته بر آتش
از هردو عجب اينكه نه بود و نه نمود است
هم عهد در او سود و زيان همه عالم
وين طرفه كه در وي نه زيان است و نه سود است
در عالم هستي كه ز هستي به در آييم
ما را چه زيان از عدم سود وجود است

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

مطرب به نواي ره ما بي‌خبران زن
تا جامه درانيم ره جامه دران زن
آورد خمي ساقي و پيمانه بر آن زد
تو نيز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن
زان زخمه كه بي‌حوصله از شحنه هراسد
خنجر كن و زخمش به دل بي‌جگران زن
آن نغمه بر آور كه فتد مرغ هوايي
زان رشته گره بر پر بيهوده پران زن
بانگي كه كلاه از سر عيوق در افتد
بر طنطنه كوكبهٔ تاجوران زن
اين ميكده وقف است و سبيل است شرابش
بر جمله صلايي ز كران تا به كران زن
بگذار كه ما بي‌خود و مدهوش بيفتيم
اين نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي‌هست در اين ميكده مستيم

ساقي بده آن مي كه ز جان شور برآرد
بردار اناالحق سر منصور برآرد
آن مي كه فروغش شده خضر ره موسي
آتش ز نهاد شجر طور برآرد
آن مي كه افق چون شودش دامن ساغر
خورشيد ز جيب شب ديجور برآرد
آن مي كه چو ته مانده فشانند به خاكش
سد مرده سر مست سر از گور برآرد
آن مي كه گر آهنگ كند بر در و بامم
ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
آن مي كه چو تفسيده كند طبع فسرده
سد «العطش» از سينه كافور برآرد
آن مي به كسي ده كه به ميخانه نرفته ست
تا آن ميش از مست و ز مستور بر آرد

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

كو مطرب خوش نغمه كه آتش اثر آيد
كان نغمه برآرد كه ز جان دود بر آيد
آن نغمه كه سر مي و ميخانه كند فاش
تا زاهد پيمانه شكن شيشه گر آيد
آن نغمه كه چون شعله فروزد به در گوش
از راه نفس بوي كباب جگر آيد
آن نغمه كه چون گام نهد بر گذر هوش
جان رقص كنان بر سر آن رهگذر آيد
آن نغمهٔ شيرين كه پرد روح به سويش
مانند مگس كاو به سلام شكر آيد
آن نغمهٔ پر حال كه در كوي خموشان
هر ناله‌اش از عهدهٔ سد جان به درآيد
ز آن نغمه خبرده به مناجاتي مسجد
بي آنكه چو ما از دو جهان بي‌خبر آيد

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

ديري ست كه ما معتكف دير مغانيم
رنديم و خراباتي و فارغ ز جهانيم
لاي ته خم سندل سر ساخته يعني
ايمن شده از دردسر كون و مكانيم
چون كاسه شكستيم نه پر ماند و نه خالي
بي‌كيسهٔ بازار چه سود و چه زيانيم
ما هيچ بها بنده كم از هيچ نيرزيم
هر چند كه اندر گرو رطل گرانيم
شيريم سر از منت ساطور كشيده
قصاب غرض را نه سگ پاي دكانيم
پروانه‌اي از شعله ما داغ ندارد
هر چند كه چون شمع سراپاي زبانيم
هشيار شود هر كه در اين ميكده مست است
اما دگرانند چنين ، ما نه چنانيم

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

رندان خرابات سر و زر نشناسند
چيزي بجز از باده و ساغر نشناسند
بي‌خود شده و برده وجود و عدم از ياد
درويش ندانند و توانگر نشناسند
رطلي كه بغلتيد شناسند و دگر هيچ
دور فلك و گردش اختر نشناسند
يابند كه در ظلمت ميخانه حيات است
آن چشمه كه مي‌جست سكندر نشناسند
بازان كم آزار نظر بسته ز صيدند
غير از مي چون خون كبوتر نشناسند
دشنام و دعا را بر ايشان دوييي نه
شادي ز غم و زهر ز شكر نشناسند
هستند شناساي مي و ميكده چون ما
فردوس ندانسته ز كوثر نشناسند

ما گوشه نشينان خرابا الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

تا راه نمودند به ما دير مغان را
خوش مي‌گذرانيم جهان گذران را
از مغبچگان بسكه در او غلغل شاديست
نشينده كس آوازهٔ اندوه جهان را
ديري نه ، بهشتي ، ز مي و مغبچه در وي
از كوثر و از جام فراغت دل و جان را
آن دير كه هر مست كه آنجا گذر انداخت
خود گم شدو گم كرد ز خود نام و نشان را
ديري كه سر از سجدهٔ بت باز نياورد
هركس كه در او خورد يكي رطل گران را
مسجد نه كه در وي مي و مي‌خواه نگنجد
سد جوش در اين راه هم اين را و هم آن را
غلتيده چو ما پيش بتي مست به بويي
هر گوشه هزاران و نيالوده دهان را

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

ترسا بچه‌اي كز مي و جامش خبرم نيست
خواهم برمش نام ولي آن جگرم نيست
كافر شدم از بسكه كنم سجده به پايش
اينست كه زناري از او بر كمرم نيست
ناقوس نوازم كه مناجات بت اينست
در حلقهٔ تسبيح شماران گذرم نيست
آنجا كه صليب است نمودار سر دار
پايم شد و كم گشت و سراغي ز سرم نيست
گر خدمت خنزير كند امر چه تدبير
گيرم ره خدمت كه طريق دگرم نيست
شيخي پس سد چله پي دختر ترسا
آن كرد، از او غيرت دين بيشترم نيست
ترسا بچه گو باده از اين مست ترم ساز
تا بستن زنار بگويم خبرم نيست

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

گر عشق كند امر كه زنار ببنديم
زنار مغان در سر بازار ببنديم
سد بوسه به هر تار دهيم از پي تعظيم
تسبيح بتش بر سر هر تار ببنديم
گر صومعه داران مقلد نپسندند
هر چند گشايند دگر بار ببنديم
معلوم كه بر دل چو در لطف گشايد
آن عشق كه برخويش به مسمار ببنديم
برلب تري باده و خشك ار نم او حلق
پيداست چه طرف از در خمار ببنديم
آن باده خوش آيد كه دود بر سر و بر گوش
راه سخن مردم هشيار ببنديم

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

خواهم كه شب جمعه‌اي از خانه خمار
آيم به در صومعه زاهد دين دار
در بشكنم و از پس هر پرده زرقي
بيرون فكنم از دل او سد بت پندار
بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زير
آرم به در صومعه سد حلقه زنار
مردان خدا رخت كشيدند به يكبار
چيزي به ميان نيست بجز جبه و دستار
اين صومعه داران ريايي همه زرقند
پس تجربه كرديم همان رند قدح خوار
مي خوردن ما عذر سخن كردن ما خواست
بر مست نگيرند سخن مردم هشيار

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

رفتم به در مدرسه و گوش كشيدم
حرفي كه به انجام برم پي ، نشيندم
سد اصل سخن رفت و دليلش همه مدخول
از شك و گماني به يقيني نرسيدم
بس عقده كه حل گشت در او هيچ نبسته
يك در نگشودند ز سد قفل كليدم
گفتند درون آي و ببين ماحصل كار
غير از ورقي چند سيه كرده نديدم
گفتند كه در هيچ كتابي ننوشتند
هر مسأله عشق كز ايشان طلبيدم
جستم مي منصور ز سر حلقهٔ مجلس
آن مي‌طلبي گفت كه هرگز نچشيدم
ديدم كه در او دردسري بود و دگر هيچ
با دردكشان باز به ميخانه دويدم

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

المنة لله كه ندارم زر و سيمي
كز بخل خسيسي شوم ، از حرص ليمي
شغلي نه كه تا غير برد مايده خلد
بايد ز پي جان خود افروخت جحيمي
نه عامل ديوان و نه پا در گل زندان
ني بستهٔ اميدي و ني خستهٔ بيمي
ماييم و همين حلقي و پوشيدن دلقي
يك گوشهٔ نان بس بود و پاره گليمي
بهر شكمي كاوست پي مزبله مزدور
دريوزهٔ هر سفله بود عيب عظيمي
ز آنجا كه بود سيري چشم و دل قانع
ده روز بسازم نه به قرصي كه به نيمي
گر روح غذا گيرد از آن باده كه ماراست
سد سال توان زيست به تحريك نسيمي

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

دارم ز زمان شكوه نه از اهل زمانه
كو مطرب و سازي كه بگويم به ترانه
خواهم كه سر آوازه‌اي از تازه بسازم
كرند به بازار به آواز چغانه
سر كندن و انداختنش را چه توان گفت
مرغي كه نه آبي طلبيده‌ست و نه دانه
در عهد كه بوده ست كه يك بار شنوده‌ست
تاريخ جهان هست فسانه به فسانه
بلبل هدف تير نمودن كه پسندد
خاصه كه بود بلبل مشهور زمانه
جز عشق و محبت گنهم چيست ،چه كردم
اي تير غمت را دل عشاق نشانه
ساقي سخن مست دراز است ، بده مي
تا درد سر شكوه كشد يا ز ميانه

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

گر شكوه‌اي آمد به زبان بزم شراب است
بايد كه بشويند ز دل عالم آب است
زينش نتوان سوخت گر از خويش بنالد
آن مرغ كه در روغن خود گشته كباب است
ابري برسد روزي و جانش به تن آيد
آن ماهي تفسيده كه در آب سراب است
گر قهقهه‌اش نيست مخوان مرغ به كويش
آن كبك كه آرامگهش جاي عقاب است
پا در گلم و مقصد من دور حرم ليك
تا چون بر هم ز آنكه رهم جمله خلاب است
وين طرفه كه بارم همه شيشه ست پر از مي
وقتي كه شود شيشه تهي ، كار خراب است
كو خضر كه تا باز كند چشم و ببيند
خمخانه و خمها كه پر از بادهٔ ناب است

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

ميخانه كه پرورده‌ام از لاي خم او
بادا سر من خاك ته پاي خم او
حيف است به زير سر من ، بر سر من نه
آن خشت كه بوده ست به بالاي خم او
در خدمتم آنجا كه براي گل تسبيح
خاكي به كف آرم مگر از جاي خم او
سوري و چه سوري ست كه در عقد كس آيد
بنت العنب آن بكر طرب زاي خم او
توفان چه كند كشتي نوحش چه نمايد
آبي كه زند موج ز درياي خم او
در زردي خورشيد قيامت به خود آييم
ما را كه صبوحي‌ست ز صهباي خم او

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم

وحشي مگر آن زمزمه از چنگ برآيد
كز عهدهٔ شكر مي ساقي به درآيد
آن ساقي باقي كه پي جرعه كش او
خورشيد قدح ساز و فلك شيشه گر آيد
آن درد كه در ميكده او به سفالي ست
لطفي ست كه كرده ست چو در جام زر آيد
خواهد ز سبوي مي او تاج سر خويش
آن كس كه سدش بنده زرين كمر آيد
در كوچه ميخانهٔ او گر فكني راه
بس خضر سبوكش كه ترا در نظرآيد
گردر بزني ، سد قدحت پيش دوانند
آن وقت كه آواز خروس سحر آيد
گو مير شبش گير و بزن سخت و ببر رخت
مستي كه شبانگاه از آنجا به درآيد

ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميكده مستيم


در ستايش شاه غياث‌الدين و شهزادگان

۳۵ بازديد


اي حريم خوش نسيم و اي فضاي خوش هوا
رشك باغ حبتي هم درهوا، هم درفضا
خفتگان خاك همچون سبزه از گل سر زنند
از فضايت گر وزد بر عرصهٔ گيتي صبا
اين جوان نورسي شد وان نهال نوبري
در بهشت ساحتت گر پيري آمد با عصا
عكس هر رازي كه در دل بگذرد آيد پديد
حوضهٔ آيينه كردار تو از فرط صفا
با صفاي او سياهي كي بود ممكن اگر
حوضه‌ات باشد بجاي چشمه آب بقا
اي نسيم باغ عيش‌آباد، اي باد مسيح
بسكه هستي روح پرور ، بسكه هستي جانفزا
جان آن دارد كه از فيض تو بر سقف و جدار
اندر آن چتر و اتاق دلنشين دلگشا
صورت ديوار گردد قابل جسم و جسد
هيأت اشجار يابد قوت نشو و نما
با وجود آنكه حسرت ره ندارد در بهشت
اهل جنت راست سد حسرت بر اين جنت سرا

شادمان آنها كه اينجا بزم خوشحالي نهند
بزم خوشحالي نهند و داد خوشحالي دهند

اي زده لطف نسيمت طعنه بر باد بهار
از تو بستان ارم در رشك و جنت شرمسار
شادي باد سبك روح تو بردارد ز دل
بار اندوهي كز آن عاجز بود سد غمگسار
ديدن آن فرخ بخشت فرو شويد ز دل
كلفتي كانرا نشويد وصل سد ديرينه بار
گر دهد گلبرگ خندانت به گيتي خاصيت
ور كند تأثير خاك خرمت در روزگار
گريه را رخت افكند بيرون ز چشم ماتمي
طرح بزم سور اندازد به طبع سوگوار
در بساط خرم انگيزت چه خرم رسته‌اند
بر كنار سبزه و آب روان سرو و چنار
همچو خرم دل جوانان در شب نوروز و عيد
پايها اندر حنا و دستها اندر نگار
در خزانت از گل تر تازه طرف گلستان
در تموزت از نم شب شسته روي سبزه زار
طرح تو شيرين تر از شيرين به چشم كوه كن
وان بناها چون اساس قصر شيرين استوار

اين عمارتهاي شيرين ترا معمار كيست
جان فداي طبعش اين معمار شيرين كار كيست

حبذا چتر واتاقي كاندر او نقاش چين
حيرت افزايد به حيرت ، آفرين بر آفرين
كرده با نقش جدارش معجز عيسي قران
بوده با صورت نگارش معجز ماني قرين
نغمه سازان نشاطش سال و مه مجلس طراز
صف نشينان بساطش روز و شب عشرت گزين
در بساط صيد گاهش ديدهٔ نظارگي
منتظر كاينك جهد تير از كمان ، صيد از كمين
در نظر سيرش چنان آيد ز دنبال گوزن
كاين زمانش گوشت خواهد كند گويا از سرين
چشم آن دارد تماشايي كه باد ار بگذارد
بر درخت ميوه دارش ميوه ريزد بر زمين
بهر گل چيدن ز شاخ گلبنش نبود عجب
دست اگر بي‌اختيار آيد برون از آستين
يك سخن مي‌گويم اي رضوان تكلف برطرف
اينچنين جايي نداري در همه خلد برين
باغ عيش‌آباد هم جايي‌ست، جنت گر خوش است
ديده‌اي آن بوستان ، اين بوستان را هم ببين

چند طرحي گر بري زين باغ چندان نيست دور
هست در فردوس طرح اين عمارتها ضرور

عاجزم ، عاجز ، ز وصف مطبخ جان پرورش
آري آري چون كنم وصفي كه باشد در خورش
عقل را ترسم بلغزد پاي و مستغرق شود
گر رود در فكر آن يك لخت حوض مرمرش
روضهٔ خلداست و مطبوخات او نزل بهشت
و آن بلورين روضه اندر صحن حوض كوثرش
اي خوشا آن دستگاه كان ، كه شد پرداخته
اصلش از جنسي كه فيروزه‌ست اصل گوهرش
مطبخي الحق كه رضوان را ميسر گرشود
گاه آتش آورد ، گاهي بر خاكسترش
غير رنگ آميزي از ماني نيايد هيچ كار
پيش دست نقش پردازان اطاق و منظرش
هست پنداري ز سمت الرأس تابان آفتاب
در ميان سقف رخشان پيكر گوي زرش
كس خصوصيات گوناگون او را درنيافت
زانكه در حيرت بماند هر كه آيد از درش
اينهمه خوبي نبخشد دست صنعت خاك را
هست اين پيرايهٔ خوبي ز جاي ديگرش

مايهٔ پيرايهٔ او التفات شاه ماست
آن كه چرخش چون گدايان بر در مطبخ سراست

اي ز فيض ابر جودت تازه گلزار وجود
تازه نخلي چون تو هرگز سر نزد از باغ جود
شاه دريا دل غياث الدين محمد آنكه هست
از رياض همتش نيلوفري چرخ كبود
آيت سجده‌ست گويا نام با تغظيم او
زانكه هر گه خواندمش افتاد گردون در سجود
چاكرانند از براي عزل و نصب ممكنات
پيش امر و نهي و قهر و لطف تو نابود و بود
خادمانند از پي رد و قبول كاينات
بر در اميد وبيم و خشم و عفوت دير و زود
مرگ را ديدم ستاده در كنار ررع كون
هر چه اين كشتي ز تخم دشمنت ، آن مي‌درود
فتنه را ديدم نشسته در خطر گاه فساد
هر چه آن مي‌بست بر بدخواه تو ، اين مي‌گشود
دوش وقت صبح ديدم بخت و دولت را به خواب
كاين يكي را مدح مي‌گفت، آن يكي را مي‌ستود
گفتم اين مدح و ثناي كيست ، گفتندش خموش
خود نميداني مراد ما از اين گفت وشنود

مدحت شهزاده‌هاي كامكار نامدار
تا به آدم نامدار و تا به خاتم كامكار

دولت و اقبال را اكنون فزايد قدر و شان
كز دو عالي‌قدر و عالي‌شان، مزين شد جهان
با وجود خردسالي از بزرگان جمله بيش
هم به علم و هم به حلم و هم به قدر و هم به شأن
بر سر تعظيم ايشان تنگ و بر قدشان قصير
هم كلاه آفتاب و هم قباي آسمان
حشمت اين را فتاده آفتاب اندر ركاب
رفعت آن را دويده آسمان اندر عنان
اين يكي در حفظ دانش، پيش از اقران خويش
خواه از تجويد خوان و خواه از تفسير دان
شاه ثاني نعمت الله، آفتاب عز و جاه
صف نشين خسروان ، داماد شاه شه نشان
آن يكي پيرايهٔ فر هماي سلطنت
باز نوپرداز دولت صيد گردون آشيان
حضرت شهزادهٔ عالم خليل الله كه هست
بر زمينش پاي تمكين ، پايه‌اش بر لامكان
دهر مي‌گويد به اين تا آسمان پايد ، بپاي
چرخ مي‌گويد به آن تا دهر مي‌ماند، بمان

يارب اين شهزاده و آن شاه با اقبال و بخت
تا ابد باشند بهر فر و زيب تاج و تخت

يارب اين درگاه دايم قبلهٔ مقصود باد
هر كه باشد دشمن اين خاندان نابود باد
هر كه مقبول تو نبود گر همه باشد ملك
همچو شيطان ز آسمان كبريا مردود باد
نيست خصمت را سر و برگ گلستان ، ور بود
با گل بستان خواص آتش نمرود باد
روزگار ناخوشي در انتقام دشمنت
همچو مار زخم‌دار و شير خشم‌آلود باد
در جهان غصه ، يعني خاطر بدخواه تو
ناشده معدوم يك غم ، سد الم موجود باد
در حريم حرمتت از سد حفظ ايزدي
راه يأجوج حوادث تا ابد مسدود باد
تا بود محدود با اين قدر و رفعت آسمان
برخلاف آسمان قدر تو نامحدود باد
هر چه گيري پيش يارب در صلاح جزو و كل
اولش مسعود باد وآخرش محمود باد

همچو وحشي سدهزاران مدح گوي و مدح خوان
باد از يمن مديحت كامكار و كامران


در ستايش ميرميران

۳۴ بازديد


سال نو و اول بهار است
پاي گل و لاله در نگار است
والاي شقايق است دررنگ
پيراهن غنچه نيم كار است
آن شعله كه لاله نام دارد
در سنگ هنوز چون شرار است
پستان شكوفه است پر شير
نوباوهٔ باغ شيرخوار است
برگ از سر شاخه تازه جسته
گويا كه مگر زبان مار است
اين فرش زمردي ببينيد
كش از نخ سبزه پود وتار است
اي پرده نشين گل بهاري
مرغ چمنت در انتظار است
اين وزن ترانه مي‌سرايد
مرغي كه مقيم شاخسار است

كاي تازه بهار عالم افروز
هر روز تو عيد باد و نوروز

بخت تو بهار بي خزان باد
عالم ز تو رشگ بوستان باد
گردون همه چشم باد از انجم
وز چشم بدت نگاهبان باد
قدرت كه براق اوج پوي است
با توسن چرخ هم عنان باد
بزمت كه مفر آرزوهاست
با وسعت خلد توأمان باد
آثار كف گهر فشانت
زينت گر راه كهكشان باد
در عرصه كبرياي تو وهم
هر جا كه قدم نهد ميان باد
در گوشه ذكر گوشه گيران
اين ذكر طرار هر زبان باد:

كز حادثه باد ميرميران
در حفظ دعاي گوشه گيران

آنجا كه فلك ز دست خرگاه
با قدر تو هست سالها راه
يك رشحه ز كلك لطف تو بس
در هندسهٔ ترقي جاه
جزمي‌ست كز و الف شود الف
صفري‌ست كزوست ، پنج و پنجاه
لب تشنه و كام دشمنت كرد
از شاخ اميد دست كوتاه
دستي نه وميوه بر سر شاخ
دلوي نه و آب در ته چاه
گويند ز مه هلال جزوي‌ست
زو پرتو مهر تيرگي كاه
ني ني غلط است ، كرده خصمت
آيينهٔ ماه تيره از آه
راي تو برد به صيقل آن زنگ
ز آيينهٔ زنگ بستهٔ ماه

يعني كه مه از تو نور ياب است
آن نور نه ، نور آفتاب است

اي حاتم حاتمان عالم
ني يك حاتم ، هزار حاتم
در شهر عطاي تو طمع را
سد قافله بيش در پي هم
دروجه برات يك عطايت
سد حاصل بحر و كان بود كم
داغ جگري‌ست بحر وكان را
هر نقش از آن نگين خاتم
آرايش دهر ز آب و خاك است
آن هر دو به ديده‌ها مكرم
آن خاك چه خاك ، خاك اين در
وان آب چه آب ، آب زمزم
ابعاد رهند از تناهي
گر همت تو شود مجسم
شاگردي رايت ار نمايد
روشنگر آينه شود نم

رايي داري كه گر تو خواهي
از رنگ برون برد سياهي

هر فرق كه خاك آن ته پاست
گر خود سر من بود فلك ساست
پر ساخته دامن فلك را
جود تو كه مايه بخش درياست
آن نوع جواهري كز آن نوع
يك مست به كيسه ثرياست
شاها به طواف شاه ماهان
ني شاه كه ماه بي كم وكاست
آن قبله كه در طريق سيرش
ره تا در كعبه مي‌رود راست
وحشي شده مستعد رفتن
نعلين دو ديده‌اش مهياست
زاد ره او توجه تست
او را ز تو همتي تمناست
گر بدرقه همت تو نبود
ما خود به كجا رسيم پيداست

اي سايهٔ تو پناه عالم
يارب كه مباد سايه‌ات كم


گلهٔ يار دل‌آزار

۳۵ بازديد


اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا

فارغ از عاشق غمناك نمي‌بايد بود
جان من اينهمه بي باك نمي‌يابد بود

همچو گل چند به روي همه خندان باشي
همره غير به گلگشت گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
زان بينديش كه از كرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي

ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد
به جفا سازد و سد جور براي تو كشد

شب به كاشانهٔ اغيار نمي‌بايد بود
غير را شمع شب تار نمي‌بايد بود
همه جا با همه كس يار نمي‌بايد بود
يار اغيار دل‌آزار نمي‌بايد بود
تشنهٔ خون من زار نمي‌بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود

من اگر كشته شوم باعث بدنامي تست
موجب شهرت بي باكي و خودكامي تست

ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوارنكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
اين ستمها دگري با من بيمار نكرد
هيچكس اينهمه آزار من زار نكرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مكش از پي آزردن من

جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو ، ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد
چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشد

مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست

شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم
عاجزم چارهٔ من چيست چه تدبير كنم

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترك زرين كمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است
نه كه غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نكند
قصد آزردن ياران موافق نكند

مدتي شد كه در آزارم و مي‌داني تو
به كمند تو گرفتارم و مي‌داني تو
از غم عشق تو بيمارم و مي‌داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو
خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو
از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز

مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نكنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بشنو پند و مكن قصد دل‌آزردهٔ خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از كردهٔ خويش

چند صبح آيم و از خاك درت شام روم
از سر كوي تو خودكام به ناكام روم
سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زهره كه همراه تو يك گام روم

كس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي
يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي
چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي
بگشا لعل شكر بار چه مي‌پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي
نه حديثي كني اظهار چه مي‌پرهيزي

كه ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف مزن

درد من كشتهٔ شمشير بلا مي‌داند
سوز من سوخته داغ جفا مي‌داند
مسكنم ساكن صحراي فنا مي‌داند
همه كس حال من بي سر و پا مي‌داند
پاكبازم هم كس طور مرا مي‌داند
عاشقي همچو منت نيست خدا مي‌داند

چارهٔ من كن و مگذار كه بيچاره شوم
سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم

از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر مي‌كني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف كن لطف كه اين بار چو رفتم ، رفتم

چند در كوي تو با خاك برابر باشم
چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو ، به قدر از همه كمتر باشم
از تو چند اي بت بدكيش مكدر باشم
مي‌روم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده كنم پيش تو كافر باشم

خود بگو كز تو كشم ناز و تغافل تا كي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي

سبزه دامن نسرين ترا بنده شوم
ابتداي خط مشكين ترا بنده شوم
چين بر ابرو زدن و كين ترا بنده شوم
گره ابروي پرچين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمكين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز كه اين قاعده اندوخته‌اي
كيست استاد تو اينها ز كه آموخته‌اي

اينهمه جور كه من از پي هم مي‌بينم
زود خود را به سر كوي عدم مي‌بينم
ديگران راحت و من اينهمه غم مي‌بينم
همه كس خرم و من درد و الم مي‌بينم
لطف بسيار طمع دارم و كم مي‌بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي‌بينم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير

آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم
پيش مردم ز جفاي تو حكايت نكنم
همه جا قصهٔ درد تو روايت نكنم
ديگر اين قصه بي حد و نهايت نكنم
خويش را شهرهٔ هر شهر و ولايت نكنم

خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است


در سوگواري حضرت حسين«ع»

۳۳ بازديد


روزيست اينكه حادثه كوس بلازده‌ست
كوس بلا به معركهٔ كربلا زده‌ست
روزيست اينكه دست ستم ، تيشه جفا
بر پاي گلبن چمن مصطفا زده‌ست
روزيست اينكه بسته تتق آه اهل بيت
چتر سياه بر سر آل عبا زده‌ست
روزيست اينكه خشك شد از تاب تشنگي
آن چشمه‌اي كه خنده بر آب بقا زده‌ست
روزيست اينكه كشتهٔ بيداد كربلا
زانوي داد در حرم كبريا زده‌ست
امروز آن عزاست كه چرخ كبود پوش
بر نيل جامه خاصه پي اين عزا زده‌ست
امروز ماتمي‌ست كه زهرا گشاده موي
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده‌ست

يعني محرم آمد و روز ندامت است
روز ندامت چه ، كه روز قيامت است

روح القدس كه پيش لسان فرشته‌هاست
از پيروان مرثيه خوانان كربلاست
اين ماتم بزرگ نگنجد در اين جهان
آري در آن جهان دگر تير اين عزاست
كرده سياه حله نور اين عزاي كيست
خيرالنسا كه مردمك چشم مصطفاست
بنگر به نور چشم پيمبر چه مي‌كنند
اين چشم كوفيان چه بلا چشم بي‌حياست
ياقوت تشنگي شكند از چه گشت خشك
آن لب كه يك ترشح از او چشمهٔ بقاست
بلبل اگر ز واقعه كربلا نگفت
گل را چه واقعست كه پيراهنش قباست
از پا فتاده است درخت سعادتي
كزبوستان دهر چو او گلبني نخاست

شاخ گلي شكست ز بستان مصطفا
كز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفا

اي كوفيان چه شد سخن بيعت حسين
و آن نامه‌ها و آرزوي خدمت حسين
اي قوم بي‌حيا چه شد آن شوق و اشتياق
آن جد و هد درطلب حضرت حسين
از نامه‌هاي شوم شما مسلم عقيل
با خويش كرد خوش الم فرقت حسين
با خود هزار گونه مشقت قرار داد
اول يكي جدا شدن از صحبت حسين
او را به دست اهل مشقت گذاشتيد
كو حرمت پيمبر و كو حرمت حسين
اي واي بر شما و به محرومي شما
افتد چو كار با نظر رحمت حسين
ديوان حشر چون شود و آورد بتول
پر خون به پاي عرش خدا كسوت حسين

حالي شود كه پرده ز قهر خدا فتد
و ز بيم لرزه بر بدن انبيا فتد

يا حضرت رسول حسين تو مضطر است
وي يك تن است و روي زمين پر ز لشكر است
يا حضرت رسول ببين بر حسين خويش
كز هر طرف كه مي‌نگرد تيغ و خنجر است
يا حضرت رسول ، ميان مخالفان
بر خاك و خون فتاده ز پشت تكاور است
يا مرتضا ، حسين تو از ضرب دشمنان
بنگر كه چون حسين تو بي‌يار و ياور است
هيهات تو كجايي و كو ذوالفقار تو
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است
يا حضرت حسن ز جفاي ستمگران
جان بر لب برادر با جان برابر است
اي فاطمه يتيم تو خفته‌ست و بر سرش
ني مادر است و ني پدر و ني برادر است

زين العباد ماند و كسش همنفس نماند
در خيمه غير پردگيان هيچ كس نماند

ياري نماند و كار ازين و از آن گذشت
آه مخدرات حرم ز آسمان گذشت
واحسرتاي تعزيه داران اهل بيت
ني از مكان گذشت كه از لامكان گذشت
دست ستم قوي شد و بازوي كين گشاد
تيغ آنچنان براند كه از استخوان گذشت
يا شاه انس و جان تويي آن كز براي تو
از سد هزار جان و جهان مي‌توان گذشت
اي من شهيد رشك كسي كز وفاي تو
بنهاد پاي بر سر جان وز جهان گذشت
جانها فداي حر شهيد و عقيده‌اش
كه آزاده وار از سر جان در جهان گذشت
آنرا كه رفت و سر به ره به ذوالجناح باخت
اين پاي مزد بس كه به سوي جنان گذشت

وحشي كسي چه دغدغه دارد ز حشر و نشر
كش روز نشر با شهدا مي‌كنند حشر