خواجهٔ كم كاسهٔ ما آنكه از بهر طعام
هيچگاه از مطبخ او دود بر بالا نشد
مطبخي ميخواست رو سازد سياه از دست او
در همه مطبخ سياهي آنقدر پيدا نشد
اي كه هر خلعتي كه در بر توست
زينت دوش آسمان باشد
جسمش از جامه تو پوشيدهست
هر كه در حيز مكان باشد
خلعت خاصه كز شرافت آن
شرفم برهمه جهان باشد
گشته شاعر، بلي شود شاعر
هر كه همدوش شاعران باشد
آنچه او گفته بنده ميخواند
زانكه خود سخت بيزبان باشد
گفته : اي درفشان گوهر بخش
كه كفت رشك بحر و كان باشد
بر درت اطلس فلك پوشد
آنكه او خاك آستان باشد
خلعت خاصه كز شرافت آن
دعويم بر همه عيان باشد
ميپسندي كه جامه چون من
در بر مردكي چنان باشد
كش نه كفش و نه چاقشور بود
نه كمربند در ميان باشد
باشد او را همين سرتاسي
نه سري هم كه مو بر آن باشد
فوطهاي چون فتيله مشعل
آن سر كل در آن نهان باشد
مصلحت چيست من به او چه كنم
هر چه امر خدايگان باشد
ميرسم از راه و دارم استري كز باب جوع
قوت دندان ندارد ورنه قنطر ميخورد
حرص كاهش هست تا حدي كه گر بگذارمش
كهگل ديوار اين ده را سراسر ميخورد
اي خداوند كه چون مركب آهو تك تو
ناورد كره گر آهو همه مركب زايد
مركبي دارم و از حسرت يك مشت علف
بر علفزار فلك بيند و دندان خايد
نسبتي هست چو با اسب تو او را در اصل
گر ز پس مانده خويشش بنوازد شايد
صبر در كارها چه نيك و چه بد
از علامات بخردي باشد
چون به تديبر كار نايد راست
هر چه تقدير ايزدي باشد
زري كه ميطلبم دوش لطف فرمودي
ز من كسي نستاند به سد هزار نياز
به مفت نيز نيرزد و گرنه هم خود گوي
كه من چرا زر مفتي چنين دهم به تو باز
به هزل دست به دستش برند و اندازند
به جان رسيدم از اين دست بر دو دست انداز
زريست لايق هميان و كيسهٔ تاجر
چرا كه خرج نگردد به سالهاي دراز
يگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهد
تويي كه مهر و سپهرت نديده شبه و نظير
سوار عزم تو هرجا كه رخش حكم جهاند
دويد بر اثر او جنيبت تقدير
ز لشكر تو سواري اگر برون تازد
كند حصار فلك را به حملهاي تسخير
دو عمدهاند برابر به سد جهان لشكر
سنان و تيغ تو از به هر پاس تاج و سرير
بلند مرتبه عباس بيگ گردون قدر
چو آفتاب بود توسن تو چرخ منير
به نفس ناميه گر بنگرد مهابت تو
بقم برآيد ازين پس به رنگ برگ زرير
ثبات عهد توگر عكس بر زمان فكند
زمانه را نكند گردش فلك تغيير
سد آفتاب سياهي ز خاطرش نبرد
كسي كه بخت عدويت در آيدش به ضمير
محيط و مركز گوي زمين شود همه نور
اگر به مهر دهي پرتوي زراي منير
فتد در آينه گرعكس راي انور تو
به هيچ وجه نگردد در آب رنگ پذير
به جاي قطره كشد در به رشته باران
به دست ياري بحر كف تو ابر مطير
اگر ز خاتم حفظت نشان پذيرد موم
به مهر خويشتن آيد برون ز قعر سعير
خواص بخت جوانت به هر كه سايه فكند
فلك به گردش سال و مهش نسازد پير
لباس هستي جاويد نادر افتادهست
ولي دريغ كه بر قد قدرتست قصير
عدو كه در جگرش آب نيست ، هر كه نمود
توجه از توبه او غافليست بي تدبير
فلك كه بسته به زنجير كهكشان كمرش
به تيغ سر بشكافيش تا كمر زنجير
اگر نگردي از آزار مور آزرده
بدوزي از سر سد گام چشم مور به تير
صلاح جويي تدبير تو پديد آرد
ميان آتش و آب اتحاد شكر و شير
سپهر منزلتا بندهٔ درت وحشي
كه نيستش ز مقيمان در گه تو گزير
اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولي
نداشت جان و دلش در ملازمت تقصير
دمي نرفت كه چشم و لبش به ياد درت
نكرد گريهٔ زار و نكرد نالهٔ زير
هزار شكر كه آمد به عيش خانهٔ وصل
تني كه بود به زندان سراي هجر اسير
دلش كه مرغ قفس بود وز نوا مانده
به شاخسار وصال تو بركشيد صفير
تلطفي كه ندارد بجز تو پشت و پناه
عنايتي كه ترا دارد از صغير و كبير
غرض كه آمده اندر پناه دولت تو
ز حال او نظر التفات باز مگير
هميشه تا به نه اقليم چرخ اين وضع است
كه آفتاب بود پادشاه و تير دبير
به نام بخت تو هر دم به بارگاه قضا
كند دبير قدر منصب دگر تحرير
درون خيمه سوداگران نيست
ز جنس خوردني جز كرس در كار
به تير خيمه دايم چشمشان باز
كه هست از نان كماج آن نمودار
بود بر بار دايم ديگشان ليك
بر آن باري كه باشد بر شتر بار
شاه تهماسب خسرو عادل
كه ز شاهان كسش نديده عديل
داد انصاف و عدل داد الحق
تا قيامت گذاشت ذكر جميل
به پسر داد نوبت شاهي
زد به آهنگ خلد طبل رحيل
نوبت او گذشت و شد تاريخ :
نوبت داد شاه اسمعيل
نام جويا كنون كه ديده ابر
هست چون چشم عاشقان پراشك
خانهاي دارم از عنايت شاه
كه برد ديگ حجله بر وي رشك
آرد در خم ،برنج در انبان
گوشت بر سيخ و روغن اندر مشك
نيست دانم كه در ولايت تو
هست و كم قيمت است يعني كشك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد