در ستايش شاه غياث‌الدين و شهزادگان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در ستايش شاه غياث‌الدين و شهزادگان

۳۶ بازديد


اي حريم خوش نسيم و اي فضاي خوش هوا
رشك باغ حبتي هم درهوا، هم درفضا
خفتگان خاك همچون سبزه از گل سر زنند
از فضايت گر وزد بر عرصهٔ گيتي صبا
اين جوان نورسي شد وان نهال نوبري
در بهشت ساحتت گر پيري آمد با عصا
عكس هر رازي كه در دل بگذرد آيد پديد
حوضهٔ آيينه كردار تو از فرط صفا
با صفاي او سياهي كي بود ممكن اگر
حوضه‌ات باشد بجاي چشمه آب بقا
اي نسيم باغ عيش‌آباد، اي باد مسيح
بسكه هستي روح پرور ، بسكه هستي جانفزا
جان آن دارد كه از فيض تو بر سقف و جدار
اندر آن چتر و اتاق دلنشين دلگشا
صورت ديوار گردد قابل جسم و جسد
هيأت اشجار يابد قوت نشو و نما
با وجود آنكه حسرت ره ندارد در بهشت
اهل جنت راست سد حسرت بر اين جنت سرا

شادمان آنها كه اينجا بزم خوشحالي نهند
بزم خوشحالي نهند و داد خوشحالي دهند

اي زده لطف نسيمت طعنه بر باد بهار
از تو بستان ارم در رشك و جنت شرمسار
شادي باد سبك روح تو بردارد ز دل
بار اندوهي كز آن عاجز بود سد غمگسار
ديدن آن فرخ بخشت فرو شويد ز دل
كلفتي كانرا نشويد وصل سد ديرينه بار
گر دهد گلبرگ خندانت به گيتي خاصيت
ور كند تأثير خاك خرمت در روزگار
گريه را رخت افكند بيرون ز چشم ماتمي
طرح بزم سور اندازد به طبع سوگوار
در بساط خرم انگيزت چه خرم رسته‌اند
بر كنار سبزه و آب روان سرو و چنار
همچو خرم دل جوانان در شب نوروز و عيد
پايها اندر حنا و دستها اندر نگار
در خزانت از گل تر تازه طرف گلستان
در تموزت از نم شب شسته روي سبزه زار
طرح تو شيرين تر از شيرين به چشم كوه كن
وان بناها چون اساس قصر شيرين استوار

اين عمارتهاي شيرين ترا معمار كيست
جان فداي طبعش اين معمار شيرين كار كيست

حبذا چتر واتاقي كاندر او نقاش چين
حيرت افزايد به حيرت ، آفرين بر آفرين
كرده با نقش جدارش معجز عيسي قران
بوده با صورت نگارش معجز ماني قرين
نغمه سازان نشاطش سال و مه مجلس طراز
صف نشينان بساطش روز و شب عشرت گزين
در بساط صيد گاهش ديدهٔ نظارگي
منتظر كاينك جهد تير از كمان ، صيد از كمين
در نظر سيرش چنان آيد ز دنبال گوزن
كاين زمانش گوشت خواهد كند گويا از سرين
چشم آن دارد تماشايي كه باد ار بگذارد
بر درخت ميوه دارش ميوه ريزد بر زمين
بهر گل چيدن ز شاخ گلبنش نبود عجب
دست اگر بي‌اختيار آيد برون از آستين
يك سخن مي‌گويم اي رضوان تكلف برطرف
اينچنين جايي نداري در همه خلد برين
باغ عيش‌آباد هم جايي‌ست، جنت گر خوش است
ديده‌اي آن بوستان ، اين بوستان را هم ببين

چند طرحي گر بري زين باغ چندان نيست دور
هست در فردوس طرح اين عمارتها ضرور

عاجزم ، عاجز ، ز وصف مطبخ جان پرورش
آري آري چون كنم وصفي كه باشد در خورش
عقل را ترسم بلغزد پاي و مستغرق شود
گر رود در فكر آن يك لخت حوض مرمرش
روضهٔ خلداست و مطبوخات او نزل بهشت
و آن بلورين روضه اندر صحن حوض كوثرش
اي خوشا آن دستگاه كان ، كه شد پرداخته
اصلش از جنسي كه فيروزه‌ست اصل گوهرش
مطبخي الحق كه رضوان را ميسر گرشود
گاه آتش آورد ، گاهي بر خاكسترش
غير رنگ آميزي از ماني نيايد هيچ كار
پيش دست نقش پردازان اطاق و منظرش
هست پنداري ز سمت الرأس تابان آفتاب
در ميان سقف رخشان پيكر گوي زرش
كس خصوصيات گوناگون او را درنيافت
زانكه در حيرت بماند هر كه آيد از درش
اينهمه خوبي نبخشد دست صنعت خاك را
هست اين پيرايهٔ خوبي ز جاي ديگرش

مايهٔ پيرايهٔ او التفات شاه ماست
آن كه چرخش چون گدايان بر در مطبخ سراست

اي ز فيض ابر جودت تازه گلزار وجود
تازه نخلي چون تو هرگز سر نزد از باغ جود
شاه دريا دل غياث الدين محمد آنكه هست
از رياض همتش نيلوفري چرخ كبود
آيت سجده‌ست گويا نام با تغظيم او
زانكه هر گه خواندمش افتاد گردون در سجود
چاكرانند از براي عزل و نصب ممكنات
پيش امر و نهي و قهر و لطف تو نابود و بود
خادمانند از پي رد و قبول كاينات
بر در اميد وبيم و خشم و عفوت دير و زود
مرگ را ديدم ستاده در كنار ررع كون
هر چه اين كشتي ز تخم دشمنت ، آن مي‌درود
فتنه را ديدم نشسته در خطر گاه فساد
هر چه آن مي‌بست بر بدخواه تو ، اين مي‌گشود
دوش وقت صبح ديدم بخت و دولت را به خواب
كاين يكي را مدح مي‌گفت، آن يكي را مي‌ستود
گفتم اين مدح و ثناي كيست ، گفتندش خموش
خود نميداني مراد ما از اين گفت وشنود

مدحت شهزاده‌هاي كامكار نامدار
تا به آدم نامدار و تا به خاتم كامكار

دولت و اقبال را اكنون فزايد قدر و شان
كز دو عالي‌قدر و عالي‌شان، مزين شد جهان
با وجود خردسالي از بزرگان جمله بيش
هم به علم و هم به حلم و هم به قدر و هم به شأن
بر سر تعظيم ايشان تنگ و بر قدشان قصير
هم كلاه آفتاب و هم قباي آسمان
حشمت اين را فتاده آفتاب اندر ركاب
رفعت آن را دويده آسمان اندر عنان
اين يكي در حفظ دانش، پيش از اقران خويش
خواه از تجويد خوان و خواه از تفسير دان
شاه ثاني نعمت الله، آفتاب عز و جاه
صف نشين خسروان ، داماد شاه شه نشان
آن يكي پيرايهٔ فر هماي سلطنت
باز نوپرداز دولت صيد گردون آشيان
حضرت شهزادهٔ عالم خليل الله كه هست
بر زمينش پاي تمكين ، پايه‌اش بر لامكان
دهر مي‌گويد به اين تا آسمان پايد ، بپاي
چرخ مي‌گويد به آن تا دهر مي‌ماند، بمان

يارب اين شهزاده و آن شاه با اقبال و بخت
تا ابد باشند بهر فر و زيب تاج و تخت

يارب اين درگاه دايم قبلهٔ مقصود باد
هر كه باشد دشمن اين خاندان نابود باد
هر كه مقبول تو نبود گر همه باشد ملك
همچو شيطان ز آسمان كبريا مردود باد
نيست خصمت را سر و برگ گلستان ، ور بود
با گل بستان خواص آتش نمرود باد
روزگار ناخوشي در انتقام دشمنت
همچو مار زخم‌دار و شير خشم‌آلود باد
در جهان غصه ، يعني خاطر بدخواه تو
ناشده معدوم يك غم ، سد الم موجود باد
در حريم حرمتت از سد حفظ ايزدي
راه يأجوج حوادث تا ابد مسدود باد
تا بود محدود با اين قدر و رفعت آسمان
برخلاف آسمان قدر تو نامحدود باد
هر چه گيري پيش يارب در صلاح جزو و كل
اولش مسعود باد وآخرش محمود باد

همچو وحشي سدهزاران مدح گوي و مدح خوان
باد از يمن مديحت كامكار و كامران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد