شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو باد
آفاق پراز خيمه و خرگاه تو باد
اين خيمهٔ بي ستون كه چرخش خوانند
قايم به ستون خيمهٔ جاه تو باد
صيد افكني مراد آيين تو باد
عيوق شكارگاه شاهين تو باد
هر سر كه نه در پاي سمند تو بود
بر بسته به جاي طبل برزين تو باد
شاها چو كمان قدر به فرمان تو باد
چون گوي فلك در خم چوگان تو باد
آن سينه پر داغ كه خصمت دارد
صندوقه تيرهاي پران تو باد
كوي تو كه آواره هزاري دارد
هركس به خود آنجا سر و كاري دارد
تنها نه منم تشنهٔ ديدار، آنجا
جاييست كه خضر هم گذاري دارد
جرم است سراپاي من خاك نهاد
ليكن بودم به عفو او خاطر شاد
اي واي اگر عفو نباشد ، اي واي
فرياد اگر جرم نبخشد ، فرياد
فرياد كه سوز دل عيان نتوان كرد
با كس سخن از داغ نهان نتوان كرد
اينها كه من از جفاي هجران ديدم
يك شمه به سد سال بيان نتوان كرد
گر كسب كمال ميكني ميگذرد
ور فكر مجال ميكني ميگذرد
دنيا همه سر به سر خيال است ، خيال
هر نوع خيال ميكني ميگذرد
وحشي كه هميشه ميل ساغر دارد
جز باده كشي چه كار ديگر دارد
پيوسته كدويش ز مي ناب پر است
يعني كه مدام باده در سر دارد
يارب كه زمانه دلنوازت باشد
ايام هميشه كار سازت باشد
رخش تو سپهر و زين رخش تو هلال
خورشيد به جاي طبل بازت باشد
دل زان بت پيمان گسلم ميسوزد
برق غم او متصلم ميسوزد
از داغ فراق اگر بنالم چه عجب
ياران چه كنم، واي دلم ميسوزد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد