من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در هجو ملا فهمي

۳۴ بازديد


لازم شده كسر حرمت تو
ملا فهمي به رخصت تو
دي نوبت كيدي دگر بود
امروز شده‌ست نوبت تو
مي‌بايد گفت باز سد فحش
از نكبت كه ز نكبت تو
خوش پرده درانه مي‌زدم نيش
اي واي بر اهل عصمت تو
خود را بكشي اگر بگويم
از مردي و از حميت تو
اينست كه بهر خاطر مير
واجب شده حفظ صورت تو
ما نكبتييم ،گو چنين باش
خوش دولتي است حضرت تو
گوزت يار است ، دولتت كو
گوزم به تو و به دولت تو

شمشير بداده‌ام به زهر آب
نازم جگرت گر آوري تاب

تو هيچ به ملحدان نماني
چونست كه شهره‌اي به الحاد
سد تهمت و سد هزار بهتان
مردم به تو مي‌كنند اسناد
اين طعنهٔ خلق ، بد بلاييست
اي كاش كه مادرت نمي‌زاد
از عصمتيان تو چه گويم
دشنام به تو نمي‌توان داد
خواهند كه بند بند گردي
از بنده بگير تا به آزاد
تو يك تن و دشمن تو خلقي
يك كشتني و هزار جلاد
از شير سگت بزرگ كرده‌ست
مادر، كه به مرگ تو نشيناد

ذات تو كجا و آدميت
آدم نشوي به آدميت

از قصهٔ شب ترا خبر نيست
چون گوش تو هيچ گوش كر نيست
تا چاشتگهي، به خواب مستي
گوشت به دهل زن سحر نيست
رسواتر از اين نمي‌توان گفت
دشنامي از اين صريح تر نيست
مسخي تو چنانكه خانه‌ات را
حاجت به حليم و مغز خر نيست
اين شاخ كه از گل تو سر زد
جز طعنهٔ مردمش ثمر نيست
هر دشنامي كه مي‌توان گفت
رويش ز تو در كسي دگر نيست
هر فعل بدي كه مي‌توان گفت
از سلسلهٔ شما به در نيست

داند همه كس كه اين دروغ است
نتوان گفتن كه ماست دوغ است

گفتم كه حديث مختصر كن
وين عربده با كسي دگر كن
در هم نشوي ز گفته ما
اينها عرضي‌ست معتبر كن
گفتم كه تو شيشه باز داري
جهل است ز سنگ من حذر كن
حالا كس و كون يك قبيله
آمادهٔ ميخ چار سر كن
خود كاشته‌اي كنون بياور
از خانه جوال پر گزر كن
اين فتنه شده است از تو بر پا
خود دسته‌اش اين زمان به در كن

بر كردني است اين سخنها
بشنو كه فتاده در دهنها

دشنام به غلتبان رسيده‌ست
خود را بكش اين زمان رسيده‌ست
ناگفتنيي كه بود در دل
از دل به سر زبان رسيده‌ست
سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگير
نزديك لب و دهان رسيده‌ست
بر باد شود كنون به رويت
كاين تير به تيردان رسيده‌ست
آن بند شكست بند ناموس
اين بند به كسرشان رسيده‌ست
اين پردهٔ تو درست ماند
مهتاب به اين كتان رسيده‌ست
اينست كه قيمه‌ات كشيدم
اين كارد به استخوان رسيده‌ست
اينست كه تير شد گذاره
شستم به زه كمان رسيده‌ست

بگريز كه باز مي‌كنم شست
بگريز كه تيرم از كمان جست

بگذار كه از نسب بگويم
وز نسبت جد و اب بگويم
تا پشت چهارم تو يعني
هيزم كش بو لهب بگويم
بگذار كه نام پشت پشتت
با كنيت و با لقب بگويم
كوتاه كنم ز كونشان دست
هيچ از دم يك وجب بگويم
سد بوبك و بوبكي نيارم
سد كيدي وزن جلب بگويم
بگذار كه من خموش باشم
سد فقره بلعجب بگويم
آن معني كدخدا عرب كن
در قافيهٔ عرب بگويم
آمد شد آن گروه معلوم
در پهلوي لفظ شب بگويم

درياب زبان رمز و ايما
درياب كنايه و معما

اي منكر حضرت رسالت
سبحان اله زهي سفاهت
انكار كسي كه شق كند ماه
از چيست ز غايت شقاوت
برگشته كسي ز دين احمد
اين است نهايت ضلالت
معبود تو ملحديست چون تو
او نيز سگي‌ست بي سعادت
هجو تو چو حاصل تبراست
فهرست جريده‌هاي طاعت
قتل تو چو معني جهاد است
سرمايهٔ طاعت و عبادت
در شرع محمدي‌ست واجب
قتل تو به سد دليل و عادت
از ما به زبان طعن و دشنام
و ز شاه به خنجر سياست

اي كشتهٔ زخم خنجر ما
اينست جهاد اكبر ما


سوگواري بر مرگ دوست

۳۸ بازديد


ديده گو اشك ندامت شو و بيرون فرما
ديدن ديده چه كار آيدم از دوست جدا
عوض يوسف گم گشته چو اخوان بينيد
ديده خوب است به شرطي كه بود نابينا
گر چه دانم كه نمي‌يابيش اي مردم چشم
باش با اشك من و روي زمين مي‌پيما
در قيامت مگرش باز ببينم كه فتاد
در ميان فاصله ما را ز بقا تا به فنا
يار در قصرچنان مايحه‌اي ذيل جهان
ماكجاييم و تماشاگه ديدار كجا
ياد آن يار سفركرده محمل تابوت
كانچنان راند كه نشنيد كسش بانگ درا
رسم پيغام و خبر نيست ، مصيبت اينست
به دياري كه سفر كرد سفر كردهٔ ما

به چه پيغام كنم خوش دل آزردهٔ خويش
از كه پرسم سخن يار سفر كرده خويش

ياد و سد ياد از آن عهد كه در صحبت يار
خاطري داشتم از عيش جهان بر خوردار
نه مرا چهره‌اي از اشك مصيبت خونين
نه مرا سينه‌اي از ناخن حسرت افكار
خاطري داشتم القصه چو خرم باغي
لاله عيش شكفته گل شادي بر بار
آه كان باغ پر از لاله و گل يافت خزان
لاله‌ها شد همه داغ دل و گلها همه خار
برسيده‌ست در اين باغ خزاني هيهات
كي دگر بلبل ما را بود اميد بهار
بلبلي كش قفس تنگ و پروبال شكست
به چه اميد دگر ياد كند از گلزار
گر همه روي زمين شد گل و گلزار چه حظ
يار چون نيست مرا با گل و گلزار چه كار

يار اگر هست به هر جا كه روي گلزار است
گل گلزار كه بي يار بود مسمار است

كاشكي نوگل ما چون گل بستان بودي
كه چو رفتي گذرش سوي گلستان بودي
كاش چاهي كه در او يوسف ما افكندند
راه بازآمدنش جانب كنعان بودي
كاشكي آنكه نهان كشت ز ما يك تن را
بر سرش راه سرچشمهٔ حيوان بودي
شب هجران چه دراز است خصوصا اين شب
كاش روزي ز پس اين شب هجران بودي
چه قدر گريه توان كرد در اين غم به دو چشم
كاش سر تا قدمم ديده گريان بودي
آنكه بر مركب چوبين بنشست و بدواند
كاش اينجا دگرش فرصت جولان بودي

سير از عمر خود و زندگي خويشتنم
نيست پرواي خود از بي تو دگر زيستنم

اي سرا پاي وجودت همه زخم و غم و درد
اينهمه خنجر و شمشير به جان تو كه كرد
هيچ مردي سپهي بر سر يك خسته كشد
روي اين مرد سيه باد كش اينست نبرد
حال تو آه چه پرسيم چه خواهد بودن
حال مردي كه كشندش به ستم سد نامرد
غير از آن كافتد و از هم بكنندش چه كنند
شير رنجور چو بينند شغالانش فرد
كه خبر داشت كه چندين دد آدم صورت
بهر جان تو ز خوان تو فلكشان پرورد
سرد مهري فلك با چو تو خون گرمي آه
كردكاري كه مرا ساخت ز عالم دل سرد
چون ترا زير گل و خاك ببينند افسوس
آنكه ديدن نتوانست به دامان تو گرد

مردم از غم ، چه كنم، پيش كه گويم غم خويش
همه دارند ترا ماتم و من ماتم خويش

يارب آنها كه پي قتل تو فتوا دادند
زندگاني ترا خانه به يغما دادند
يارب آنها كه ز خمخانهٔ بيدار ترا
رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند
يارب آنها كه رماندند ز تو طاير روح
جاي آن مرغ به سر منزل عقبا دادند
يارب آنها كه نهادند به بالين تو پاي
تن بيمار تو بر بستر خون جا دادند
يارب آنها كه ز محروميت اي گوهر پاك
ابر مژگان مرا مايهٔ دريا دادند

زنده باشند و به زندان بلايي دربند
كز خدا مرگ شب و روز به زاري طلبند


در سوگواري قاسم‌بيگ قسمي

۳۶ بازديد


پشت من بشكست كوه درد جان فرساي من
باز افزايد همان اين درد كار افزاي من
گشت چشمم ژرف دريايي وآتش خون دل
شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالاي من
تخته‌اي زين نه سفينه كس نبيند بر كنار
گر رود بر اوج از اينسان موجهٔ درياي من
پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد
الحذر از دود آه اژدها آساي من
گه چو مرغابي و گاهم چون سمندر پرورند
اشك درياآفرين و آه دوزخ زاي من
زان چو سيمابم در آتش زين در آبم چون نمك
تا بخود بينم نه تركيب است و نه اجزاي من
روز عيشي خواستم زايد چه دانستم كه چرخ
حامله دارد به سد ماتم شب يلداي من
چون به خاك گلخنم شد جبهه فرسا روزگار
دفع درد سر مكن گو بخت سندل ساي من
ماتمي گشتند اجزاي وجودم دور نيست
گر ز داغ تو سيه پوشيد سر تا پاي من
پاي تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد
چند نالم واي دل تا چند سوزم واي من

چرخ نيلي خم پلاسم برد و ازرق فام كرد
و ز تپانچه روي من رنگ پلاسم وام كرد

جامه نيلي گشت و از سيلي رخم نيلوفري
عاقبت اين بود رنگم زين خم خاكستري
آب چشم از دامنم نيل آب و بر اطراف خاك
رود نيلي ديده‌ام در فرش ماتم گستري
بسكه موج رود نيل چشم من بر اوج رفت
شد گياه نيل سبز از مرغزار اخضري
در مصيبت خانه‌ام پاگشت كاهي لاجرم
كاه برگي شد تن كاهيده‌ام از لاغري
بود در دستم سليماني نگيني ، گم شده‌ست
بي جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتري
ديده مكروه بين را نوك مژگان بهر چيست
باري از خنجر نگردد كاش كردي نشتري
زور بازو مي‌نمايد چرخ چون پشتم شكست
بيش از ين بايست با من كردش اين زور آوري
در ربود از حقه‌ام ترياق چرخ مهره باز
وين زمانم مي‌كند در جيب افعي پروري
گور خود كندم به ناخن خاك آن بر سركنان
دستم آمد با كفن دوزي ز پيراهن دري
سوگواران مجلسي دارند و خون در گردش است
من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخري
افسر افشار بردي تا نهي برفرق خويش
فكر خود كن اي فلك كاري نكردي سرسري

اينكه قاسم بيگ قسمي كشته شد تحريك تست
هر چه شد از شومي روي شب تاريك تست

يارب آن شب كز جهان مي‌بست بار درد عشق
برد ازين عالم به آن عالم چه راه آورد عشق
خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنك
شد شهيد و رو نگردانيد از ناورد عشق
عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد
پر بگردد حسن چون او كم بيابد مرد عشق
حسن باقي اي بسا لطفي كه در كارش كند
زانكه روحي برد از اين عالم بلا پرورد عشق
رفت تا بي دوست سوزد از تف جانش بهشت
واتش دوزخ كند افسرده ز آه سرد عشق
روز استقبال روحش آمدند از راه خلد
روح مجنون پيش و در پس سد بيابان گرد عشق
بد قماريهاي شترنج مجازي خوش نكرد
رفت تا جايي كه مي‌بازند خاصان نرد عشق
مي‌شد و مي‌گفت روحش با تن بسمل شده
حلق خونين و رخ زرد است سرخ و زرد عشق
عشق باخود برد و عالم با هوسناكان گذشت
زانكه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق

ماتم عشق وعزاي او چه با عالم نكرد
كيست در عالم كه برخود نوحه ماتم نكرد

اهل نطق از گريه شست وشوي دفتر كرده‌اند
رخت بخت خود بدان آب سيه تر كرده‌اند
سوخته اهل سخن اوراق و كلك و هر چه هست
كرده پس خاكسترش در مشت و بر سر كرده‌اند
برق كز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه
باز گردانيده وندر سينه خنجر كرده‌اند
توتيان را ني شكر زار تمنا خورده خاك
نوحه خوان چون زاغ مشكين جامه در بر كرده‌اند
در كسوف گل شده خورشيد و حربا فطرتان
خويش را زنداني سوراخ شپر كرده‌اند
در زده آتش به آب بحر غواصان فكر
مسكن مرغابيان جاي سمندر كرده‌اند
گرم طبعان در فلك آتش فكنده و اختران
كسوت خاكستري در بر چو اخگر كرده‌اند
گشته در كوه و كمر وحشي نهادان و ز عقاب
بهر پرواز عدم دريوزهٔ پر كرده‌اند
خانه‌اي ترتيب داده فرقه گم كرده گنج
وندر آن دهليزه كام و حلق اژدر كرده‌اند
بهر ثبت اين مصيبت نامه ارباب قلم
در دوات ديده كلك از نوك نشتر كرده‌اند

ماتم صعب است كامد پيش ارباب سخن
گو سخن هم در سياهي شو چو اصحاب سخن

سخت نادانسته كاري كرد چرخ و اخترش
درسر اين كار خواهد رفت زرين افسرش
واي بر اختر كه مردي را كه خنجر بر شكافت
زهرهٔ چرخ آب مي‌گردد هنوز از خنجرش
بي گمان ناگاه تيرش مي‌جهد بر پشت چرخ
سوده خود بر دست او يك بار پيكان و برش
شهسوار ما كه چوبين اسب زير ران كشيد
مركب زرينه زين گو خاك مي‌خور بر درش
مركبي كش دم بريدند ار بود رخش سپهر
غاشيه شال سيه زيبد پي زين زرش
بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلي
تاجداري را كه بر خاك لحد باشد سرش
گر بود تاج زر خور چون ز سر خالي بماند
تاج پوشي نيست از خاك سيه لايقترش
در جهان ناياب شد خاك سيه چون كيميا
بس كزين ماتم به سر كردند در هر كشورش
سوگواران رايگان دانند و از گردون خزند
قيمت مشك ار نهد بر تودهٔ خاكسترش
اين كه مي‌خواني شبش روز است رفته در عزا
گشته شب عريان و كردهٔ جامهٔ خود در برش

ني همين ما را سيه پوشيد و ماتم دار كرد
اين مصيبت در شب و روز زمانه كار كرد

بومي آمد نامهٔ عنوان سيه بر بال او
نامه‌اي بتر ز روي نامبارك فال او
خانه شهري سيه گردد ز بال افشانيش
بر كه خواهد سايه افكندن بدا احوال او
هر گه اين بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد
صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او
از همه ديوار ما كوتاه‌تر ديد و نشست
نامه‌اي چون پر زاغ او زبان حال او
نامه‌اي پيچيده طومار مصيبت را تنور
گريه‌ها پوشيده در تفصيل و در اجمال او
نامه‌اي سر تا سر او اي دريغا اي دريغ
در نوشتن كرده كاتب اشكي از دنبال او
نام قاسم بيگي قسمي به خون‌آغشته حرف
بسكه در وقت رقم مي‌رفت اشك آل او
زخم موري كشته شيري را بلي لغزد چو پاي
پشه اي پيش آيد و پيلي شود پامال او
آن بريده سر كه بر دست اين خطا رفتش كه بود
زهره‌اش بشكافت خوف خنجر قتال او
پردلي بود او كه روبر تير رفتي سينه چاك
عاشقي مي‌كرد مي‌گفتي به خط و خال او
نقش هستي شست و شير از بيشه انديشد هنوز
بر كنار بيشه بگذارند اگر تمثال او

همچو او مردانه مردي در صف مردان نبود
مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود

صولتش كار گوزن و گور آسان كرده بود
كوه و بيشه بر پلنگ و شير زندان كرده بود
اژدها را روزگاري هول مار نيزه‌اش
برده در سوراخ تنگ مور پنهان كرده بود
برق تيغش ساختي چون بيشهٔ آتش زده
نيزهٔ شيران اگر دشتي نيستان كرده بود
اي دريغا آن سبكدستي كه خنجر بر كفش
بوسه ناداده ز خون خصم توفان كرده بود
كاسه گو خود را اگر دادي به سگبانش سپهر
او كنون اين نه قرابه سنگباران كرده بود
سينه ماهي و پشت گاو در هم داشت راه
تيغ را تا دست او ايما به يلمان كرده بود
آگهي زين زود رفتن داشت كز آغاز عمر
خير بادا هرچه بودش تا سر و جان كرده بود
دخل مستقبل به راه خرج ماضي ريخته
نقد حال خويش را با نسيه يكسان كرده بود
هر چه در دامان دريا بود و اندر جيب كان
اهل حاجت را همه در جيب و دامان كرده بود
اينكه جان و سر نمي‌بخشيد بود از بهر آنك
سرطفيل دوستان ، جان وقت جانان كرده بود

همت او چشم بر دنيا و مافيها نداشت
نسبتي با مردم بي‌حالت دنيا نداشت

تاجداران را سري بود و سران را افسري
كش نيابي سد يك او گر بگردي كشوري
روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا كرم
قلزمي نيسان ، غلامي ابر، عمان چاكري
روز ميدان پاي تا سر دل ، ز سر تا پا جگر
شير هيبت ، صف شكافي ، تير صولت ، صفدري
تيغ او چون در نبردي با اجل گشتي قرين
تا اجل كشتي يكي ، او كشته بودي لشكري
دود روزن بودي آتشگاه قهرش را سپهر
دوزخ تابيده در خاكستر او اخگري
همچو او يي زين كهن تركيب نايد در وجود
عنصري ازنو مگر سازند و چرخ و اختري
چرخ خوش دير آشكارا كرد و پنهان ساخت زود
گوهر ذاتش كه مثلش كس نديده جوهري
درج را سر بر گشايد دير و زودش سر نهد
جوهري را چون بود در درج نادر گوهري
لاف يكرنگي و او خونين كفن در خاك و من
ني به سينه دشنه‌اي رانده نه بر دل خنجري
شرم بادا روي خويشم اين عزا باشد كه كس
مشت كاهي پاشد و بر سر كند خاكستري

بود اين حق وفا الحق كه ريزم خون خويش
هم درون خود كشم در خون و هم بيرون خويش

بود اين شرط عزا كاول وداع جان كنم
جسم را آنگه سزاي خوش در دامان كنم
سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت
تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ويران كنم
ليكن اين تدبيرها خواهد فراغ خاطري
خود كرا پروا كه گويد اين كنم يا آن كنم
غير از اين نايد ز من كه آتش برآرم از جگر
اشك و آهي از پي تسكين دل سامان كنم
سردهم هر دم شط خوني به روي روزگار
لخت ابري هر نفش در چرخ سر گردان كنم
ياد خواهد كرد عالم زاب توفان زاي نوح
گر تنور سينه خواهم كاتشين توفان كنم
از شكاف سينه اين توفان برون خواهد نهاد
در قفس اين باد را تا چند در زندان كنم
دود برمي‌آورد از آب برق آه من
به كه بر قلزم بگريم نوحه بر عمان كنم
آب ابر چشم من توفان آتش چون كشد
دجله‌اي گيرم كه در هر قطره‌اش پنهان كنم
اينهمه دشوار در راه است عالم را ز من
خنجري كو تا من اين دشوارها آسان كنم

بر شكافم سينه وز تشويش عالم وارهم
عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم

خشك شد بحري كه دهرش كان گوهر مي‌نهاد
گوهري از وي به خشك و تر برابر مي‌نهاد
آفتابي شد فرو كز خاطرش در كان عهد
آسمان گنجينه‌هاي پر ز گوهر مي‌نهاد
مهر بر لب زد سخن سنجي كه چون لب مي‌گشود
قفل حيرت بر زبان هر سخنور مي‌نهاد
فاقدي پرداخت جاي از خود كه در ميزان قدر
نكته‌اي را در مقابل بدره زر مي‌نهاد
طايري پر ريخت كاو را وقت پرواز بلند
مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر مي‌نهاد
خسروي منشور معني شست كز ديوان او
چرخ هر جا يك رقم ميديد بر سر مي‌نهاد
آب مي‌شد اختر از شرم و فرو مي‌شد به خاك
در نطقش كز فلك پهلوي اختر مي‌نهاد
در مبارز خانهٔ معني زبان تير او
بر گلوي حرف گيران نوك خنجر مي‌نهاد
دفتر او را زمان شيرازه مي‌بست و سپهر
دفتر اقران براي جلد دفتر مي‌نهاد
دست ننهادي اگر بر سينهٔ او روزگار
پاي بر معراج نطق از جمله برتر مي‌نهاد

از سخن گر طالعي مي‌داشتند آيندگان
اي بسا دفتر كزو مي‌ماند با پايندگان

طاير روحش كه مرغي بود علوي آشيان
چند روزي گشت صيد دام اين سفلي مكان
در مضيق اين قفس سد كسرش اندر بال و پر
ز آفت اين دامگه سد نقصش اندر جسم و جان
چنگل شاهين آزارش به جاي دست شاه
كلبهٔ صياد خونخوارش به جاي بوستان
كرده گم بستان اصلي پرفشان بي‌اختيار
در خزان بي‌بهار و در بهار بي‌خزان
ز آشيان بي‌نشان در چار ديوار مقيم
و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان
سر به زير بال دايم ز آفت گرد فتور
وز غبار آن هميشه بال و پروازش گران
ناگهان آمد صفيري ز آشيان سدره‌اش
گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زين خاكدان
جاي پروازش فراز سدره كن يارب كه هست
درخور پرواز بال همتش جاي جنان
مرغ شاخ سدره گردد هر كه اين پرواز يافت
آن پرش ده كاو تواند شد به سدره پرفشان
آشيانش بر كنار قصر لطف خويش ساز
كاي خوشا آن مرغ كش آنجاي باشد آشيان

وحشي او رفت و نيايد باز از درالسلام
ظل نواب ولي سلطان بماند مستدام

باد تا جاويد عمر و دولت عباس بيگ
ناگزير دور بادا مدت عباس بيگ
باد چون اقبال و دولت در سجود دايمي
سلطنت در قبله‌گاه شوكت عباس بيگ
باد تا هستي‌ست بر لشكر گه گيتي محيط
ظل ممتد لواي همت عباس بيگ
در امور معظم ار ايام سوگندي خورد
باد سوگند عظيمش عزت عباس بيگ
زلزله فرماي نخلستان جان يعني اجل
باد لزران همچو بيد از هيبت عباس بيگ
آسمان بربود اگر يك در ز بهر تاج خويش
از سه عالي گوهر پر قيمت عباس بيگ
اين دو باقي مانده در را تا ابد بادا بقا
بهر زيب و زين تاج رفعت عباس بيگ
گر ز پا افتاد نخلي زان دو سرو تازه باد
جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بيگ
باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد
رفت اگر شمعي ز بزم عشرت عباس بيگ
اين دو را تا رستخيز از وصل نوميدي مباد
تا به حشر ار برد آن يك حسرت عباس بيگ

تا ابد اين خاندان را باغ دولت تازه باد
طاير اقبالشان دايم بلند آوازه باد


سوگواري بر مرگ شرف‌الدين علي

۳۳ بازديد


دوستان چرخ همان دشمن جان است كه بود
همه را دشمن جان است ، همان است كه بود
اي كه از اهل زماني ز فلك مهر مجوي
كاين همان دشمن ارباب زمان است كه بود
شاهد عيش نهان بود پس پرده چرخ
همچنان در پس آن پرده نهان است كه بود
هيچ بيمار در اين دور به صحت نرسيد
مهر بنگر كه همانش خفقان است كه بود
تير بيداد فلك مي‌گذرد از دل سنگ
پير گرديد و همان سخت كمان است كه بود
گريهٔ ابر بهاري نگر اي غنچه مخند
كه در اين باغ همان باد خزان است كه بود
تا به اين مرتبه زين پيش نبود آه و فغان
اين چه غوغاست نه آن آه و فغان است كه بود

زين غم‌آباد مگر مولوي اعظم رفت
شرف الدين علي آن بي بدل عالم رفت

چند روزيست كه آن قطب زمان پيدا نيست
افصح نادره گويان جهان پيدا نيست
مدتي هست كه زير گل و خاك است به خواب
غايت مدت اين خواب گران پيدا نيست
چون روم بر اثرش وز كه نشان پرسم آه
كانچنان رفت كز او هيچ نشان پيدا نيست
گر نهان گشته مپندار كه گرديده فنا
چشمه آب بقا بود از آن پيدا نيست
دل چه كار آيد و جان بهر چه باشد كه مرا
مرهم ريش دل وراحت جان پيدا نيست
دور از آن گوهر ناياب ز بس گريه ، شديم
غرق بحري كه در آن بحر كران پيدا نيست
مرهم سينه آزرده دلان پنهان است
مردم ديده صاحب نظران پيدا نيست

آه بر چرخ رسانيد در اين روز سياه
دود از مشعل خورشيد برآريد ز آه

رفتي و داغ فراقت همه را بر دل ماند
پيش هر دل ز تو سد واقعهٔ مشكل ماند
آمدم گريه كنان سينه خراشيده ز درد
همچو لوحم به سر قبر تو پا در گل ماند
دولت وصل تو چون مدت گل رفت و مرا
خار غم حاصل از اين دولت مستعجل ماند
روز محشر به تو گويم كه چه با جانم كرد
از تو داغي كه مرا بر دل بي‌حاصل ماند
محمل كيست كه فرياد كنان بر بستند
كه به حسرت همه را ديده بران محمل ماند
ساربان ناقه بر انگيخت ز پي بشتابيد
واي بر آنكه در اين باديهٔ هايل ماند
بار بربسته وخلقي ز پيت بهر وداع
آمد و گريه كنان بي تو به هر منزل ماند

اي سفر كرده كجا رفتي و احوال چه شد
نشد احوال تو معلوم بگو حال چه شد

ساربان گريه كنان بود چو محمل مي‌برد
راه مي‌كرد گل و ناقه در آن گل مي‌برد
محمل قبلهٔ ارباب سخن بسته سياه
مي‌شد و آه كنانش به قبايل مي‌برد
روي صحرا خبر از عرصهٔ محشر مي‌داد
اندر آن لحظه كه محمل ز مقابل مي‌برد
سنگ بر سينه زنان ، اشك فشان ، جامه دران
ناقه خويش مراحل به مراحل مي‌برد
هر قدم خاك از ين واقعه بر سر مي‌ريخت
محملش را ز اعالي به اسافل مي‌برد
در دلش بود كه از دهر گراني ببرد
بسكه بار غم از ين واقعه بر دل مي‌برد
بسكه آشفته در آن باديه ره مي‌پيمود
در عجب بود كه چون راه به منزل مي‌برد

محمل آمد به در شهر مباشيد خموش
سينه‌ها را بخراشيد و برآريد خروش

كاه پاشيد به سر ، نالهٔ جانكاه كنيد
خلق را آگه ازين ماتم ناگاه كنيد
بدوانيد به اطراف جهان پيك سرشك
همه را ز آفت اين سيل غم، آگاه كنيد
كوچه‌ها را چو ره كاهكشان گردانيد
مشعلي چند چو خورشيد پر ازكاه كنيد
تا به دامن همه چون شده گريبان بدريد
عالم از آتش دل بر علم آه كشيد
خلق انبوه بريدند الفها بر سر
مشعل و شمع به اين طايفه همراه كنيد
آسمان مجمره افروخته مي‌سازد عود
چشم بر مجمر افروختهٔ ماه كنيد
در خور مرتبهٔ چرخ بلند است اين كار
دست از پايه نعشش همه كوتاه كنيد

نعش او را چو فلك قبله خود مي‌خواند
چرخ بر دوش نهد وين شرف خود داند


سوگواري بر مرگ شاه

۳۳ بازديد


از چه رو خاك سيه گردون به فرق ماه كرد
مشعل خورشيد را گردون چرا پر كاه كرد
از چه رو بر نيل ماتم زد لباس عافيت
هر كه جادر ساحت اين نيلگون خرگاه كرد
اين چه صورت بود كز هر گوشه زرين افسري
زد به خاك ره سر و افسر ز خاك راه كرد
چيست افغان غلامان شه باقي مگر
آسمان بي‌مهريي با بندگان شاه كرد

آه كز بي‌مهري گردون شه باقي‌نماند
از چه باقي ماند عالم چون شه باقي نماند

پشت نه گردون ز كوه محنت ما بشكند
آري آري كوه درد ما كمرها بشكند
جاي آن دارد كه همچون بندگانش آسمان
آنقدر سر بر زمين كوبد كه سد جا بشكند
باز اگر آرد به گردش جام زرين آفتاب
جام زرين بر سر اين چرخ مينا بشكند
ور كند ديگر ثريا خنده دندان نما
از سر كين چرخ دندان ثريا بشكند

كس چه حد دارد كه خندد در عزاي اينچنين
خود چه جاي خنده باشد در بلاي اينچنين

هست اين بزمي كه عمري عنبر تر ريختند
كاين زمان خاك سيه بر جاي عنبر ريختند
اين حريم خسرواني را كه مي‌پاشند كاه
قرنها بر يكدگر سد تودهٔ زر ريختند
وين بساط پادشاهي كاندر او ريزند اشك
سالها بر روي هم سد گنج گوهر ريختند
روز محشر هم عجب كز خاك سر بيرون كنند
بس كزين غم خاكساران خاك بر سر ريختند

اين چه آتش بود اي گردون كه بر عالم زدي
دود از عالم برآوردي ، جهان بر هم زدي

چون علم اي سرفرازان فوطه در گردن كنيد
چاكها در جامه همچون شده تا دامن كنيد
دود بر مي‌خيزد از مشعل به آن آهن دلي
كم نيند از وي شما هم سوز خود روشن كنيد
شب بسوزيد و چو شمع مرده روز از مسكنت
چهره پر خاك سيه در گوشه مسكن كنيد
رو بتابيد آتشين رويان ز گلشن بعد از اين
همچو آتش جاي در خاكستر گلخن كنيد

زين عزا برخاست دود از آتشين رخساره‌ها
رخ به خاكستر نهان كردند آتش پاره‌ها

شاه باقي كو ز عالم رفت عمر مير باد
نير اقبال او چون مهر عالمگير باد
تا چو زنجير است موج آب در پاي چنار
دشمن او دست بر سر ، پاي در زنجير باد
در دبيرستان گردون تا نشان يابد ز تير
خصم بي تدبير او يارب نشان تير باد

تا ابد سرسبز و خرم نخل اين بستان سرا
سد چو وحشي اندر آن بستان سرا دستان سرا


رباعي شماره ۱

۳۴ بازديد


يارب كه بقاي جاوداني بادا
كامت بادا و كامراني بادا
هر اشربه‌اي كز پي درمان نوشي
خاصيت آب زندگاني بادا


سوگواري بر مرگ برادر

۳۸ بازديد


آه اي فلك ز دست تو و جور اخترت
كردي چو خاك پست مرا، خاك بر سرت
جز عكس مدعا ز تو كس صورتي نديد
تاريك باد آينهٔ مهر انورت
مشمار برق آه جگر سوز من به هيچ
با خاك تيره گر ننمايم برابرت
شد كشته عالم و تو همان در مقام جنگ
اي تيز جنگ كند نگرديد خنجرت
تا چند تلخ كام جهان را كني هلاك
هرگز تهي نمي‌شود از زهر ساغرت
سد داد خواه هر طرفي ايستاده ليك
دست كه مي‌رسد به عنان تكاورت
چندين شكست كار من دلشكسته چيست
اي هرزه گرد نيست مگر كار ديگرت
كشتي مرا ز كينه به تيغ زبون كشي
گويا نشد دچار كس از من زبون ترت
بادا سپاه روز تو يارب كه هيچ يار
نور وفا نيافت زشمع مه وخورت
چون جويم از تو مهر كه برخاكش افكني
گيرد اگر چه مهر جهانگير در برت
بگسل طناب خيمهٔ لعبت كه سوختم
زين بازي ملال فزاي مكررت
گو زرد از خزان فنا شو كه هيچ بار
جز بار دي نديد كس از چرخ اخضرت

نسبت به من غريب طريقي گزيده‌اي
گويا هنوز شعله آهم نديده‌اي

ياران رفيق و همنفس و يار من كجاست
مردم ز غم ، برادر غمخوار من كجاست
من بيخودانه سينه بسي كنده‌ام زدرد
گوييد مرهم دل افكار من كجاست
دارم تني به صورت طاووس داغ داغ
توتي زبان نادره گفتار من كجاست
بگداختم چنانكه نشستم به روز شمع
آتش نشان آه شرربار من كجاست
بي يار و بي‌كسم ، چه كنم چيست فكر من
آنكس كه بود يار وفادار من كجاست
بيمار بود آنكه غمش ساخت بيخودم
آگاهيم دهيد كه بيمار من كجاست
با خواب نور ديده به سيلاب گريه رفت
آن نوربخش ديده بيدار من كجاست
دل زار شد ز نوحه من نامراد را
اي همدمان مراد دل زار من كجاست
روز خزان نهاد گلستان عمر من
آن گل كه بود رونق گلزار من كجاست
گوهرشناس و جوهري نظم و نثر كو
جوهر فزاي گوهر اشعار من كجاست
ياري نماند و كار من از دست مي‌رود
آن يار را كه بود غم كار من كجاست

در خاك رفت گنج مرادي كه داشتيم
ما را نماند خاطر شادي كه داشتيم


رباعي شماره ۴

۳۸ بازديد


جان سوخت ز داغ دوري يار مرا
افزود سد آزار بر آزار مرا
من كشتنيم كز او جدايي جستم
اي هجر به جرم اين بكش زار مرا


رباعي شماره ۳

۳۲ بازديد


شد يار و به غم ساخت گرفتار مرا
نگذاشت به درد دل افكار مرا
چون سوي چمن روم كه از باد بهار
دل مي‌ترقد چو غنچه، بي‌يار، مرا


رباعي شماره ۲

۳۴ بازديد


عشرت بادا صبح تو و شام ترا
آغاز تو را خوشي و انجام ترا
شبهاي ترا باد نشاط شب عيد
نوروز ز هم نگسلد ايام ترا