اندر ره انتظار چشمي كه مراست
بي نور شد و وصال تو ناپيداست
من نام بگرداندم و يعقوب شدم
اي يوسف من نام تو يعقوب چراست
از بهر نشيمن شه عرش جناب
بنگر كه چه خوش دست به هم داد اسباب
گرديد سپهر خيمه و انجم ميخ
شد سد ره ستون و كهكشان گشت طناب
شاها سربخت بر در دولت تست
يك خيمه فلك ز اردوي شوكت تست
گر خيمهٔ چرخ را ستوني بايد
اندازه ستون خيمهٔ رفعت تست
پيوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بريدن است و آخر آن است
شيريني وصل را نميدارم دوست
از غايت تلخيي كه در هجران است
آن سرو كه جايش دل غم پرور ماست
جان در غم بالاش گرفتار بلاست
از دوري او به ناخن محرومي
سد چاك زديم سينه جايش پيداست
شوخي كه خطش آيهٔ فرخ فالي است
ناديدن آن موجب سد بد حالي است
تا شمع رخش نهان شد از پيش نظر
شد ديده تهي ز نور و جايش خالي است
اكسير حيات جاودانم بفرست
كام دل و آرزوي جانم بفرست
آن مايع كه سرمايهٔ عيش و طرب است
آنم بفرست و در زمانم بفرست
شاها سر روزگار پامال تو باد
گردون ز كتل كشان اجلال تو باد
هر صيد مرادي كه بود در عالم
فتراك پرست رخش اقبال تو باد
مجنون كه كمال عشق و حيراني داشت
مهري نه چو اين مهر كه ميداني داشت
اين مهر نه عاشقي ست ، مهري ست كه آن
با يوسف مصر پير كنعاني داشت
جز فكر جدا شدن ز دلدارم نيست
اين صبر هراسنده ولي يارم نيست
دندان به جگر نهادني ميبايد
اما چه كنم صبر جگر دارم نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد