من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

خبر يافتن منظور از رفتن ناظر

۳۴ بازديد


فسون سازي كه اين افسون نمايد
بدينسان بر سر افسانه آيد
كزين معني خبر چون يافت منظور
كه ناظر شد ز بزم خرمي دور
دمي از فكر اين خالي نمي‌بود
دلش را ميل خوشحالي نمي‌بود
به شبها سوختي چون شمع تا روز
نبودي يك نفس بي‌آه جانسوز
هميشه پا به دامان الم داشت
ز مهجوري سري بر جيب غم داشت
برين مي‌داشت خود را تا زيد شاد
ولي هم در زمان مي‌رفتش از ياد
ترا از يار اگر باريست بر دل
نپنداري كز آن يار است غافل
به استادي نهان مي‌دارد آن بار
وگرنه هست از بارت خبردار
محبت هرگز از يكسر نباشد
نباشد اين كشش تا زو نباشد
نباشد تا كششها از زر ناب
دود كي از پيش بيتاب سيماب
غم بسيار روزي داشت بر دل
به خاصي چند بيرون شد ز منزل
براي دفع غم شد جانب دشت
به خاصان هر طرف راندي پي گشت
كه گردي ناگهان برخاست از دور
به پيش گرد مركب راند منظور
برون از گرد آمد كارواني
فتاده شور از ايشان در جهاني
حدا گو را حدا از حد گذشته
شتر كف كرده و رقاص گشته
شترهاي دو كوهان سبك پا
ز كوهان بر فلك جا داده جوزا
دراي استران را نالهٔ كوس
شترها را دهان زنگ پابوس
ز بانگ اسب در خر پشته خاك
صداي گاو دم رفتي بر افلاك
اساس خسروي ديدند تجار
ز خود كردند اسبان را سبكبار
دعا كردند بر شهزاده منظور
كه از روي تو بادا چشم بد دور
به دلخواه تو بادا هر چه خواهي
به فرمان تو از مه تا به ماهي
زماني در مقام لطف كوشيد
از ايشان حال هر جا بازپرسيد
قضا را بود اين آن كارواني
كه مي‌دادند از ناظر نشاني
جواني پيش او گرديد حاضر
به دستش داد مكتوبي ز ناظر
چو شهزاده سر مكتوب بگشود
برآمد از دماغش بر فلك دود
ز سوز نامه‌اش در آتش افتاد
ز دست هجر داد بيخودي داد
به ايشان داد رخصت تا گذشتند
به خاصان گفت تا از راه گشتند
به دل سد غم در اين انديشه مي‌بود
كه چون خود را رساند پيش او زود
به خود گفتي كز اينها گر شوم دور
كه مي‌داند كجا رفته‌ست منظور
نهم رو در بيابان از پي او
روم چندان كه اين دولت دهد رو
به فكر كار خود بسيار كوشيد
چنين با خويش آخر مصلحت ديد
كه رخش عزم سوي شهر تازد
به سوز هجر روزي چند سازد
پس آنگه افكند طرح شكاري
بود كز پيش بتوان برد كاري
چو ديد اين مصلحت با خود در اين كار
جهاند از جا سمند باد رفتار
به سوي شهر از آنجا بارگي راند
قدم در گوشه بيچارگي ماند
به فكر اينكه گيرد چاره‌اي پيش
نهد پا در پي آواره خويش


در تعريف محيطي كه موجش با قوس قزح برابري مي‌كرد

۳۵ بازديد


گهر پاشي كه اين گوهر گزين كرد
به سوي بحر معني رو چنين كرد
كه ناظر رخش راندي با رفيقان
به دل سد كوه غم از بار حرمان
به روز و شب و بيابان مي‌بريدند
كه روزي بر لب دريا رسيدند
نه دريا بلكه پيچان اژدهايي
ازو افتاده در عالم صدايي
به روي خاك مستي مانده بيتاب
به لب آورده كف در عالم آب
ز دوران هر زمان شور دگر داشت
از آن رو كآب تلخي در جگر داشت
ز موج دمبدم در وقت توفان
نهادي نردبان بر بام كيوان
به كف گرديد موجش صولجانها
ز عالم برد بيرون گوي جان‌ها
ز روي آب او عالي حصاري
كشيده خويشتن را بر كناري
عيان در زير چادر خوشخرامي
عجب با لنگري عالي مقامي
زمام اختيار از كف نهاده
عنان خود به دست غير داده
كمان اما ز بند چله آزاد
ز تيرش پردهٔ سر رفته بر باد
در آبش سينه چون مرغابيان گم
برون آورده از دريا سر و دم
شده مصقل در آن بحر گهرياب
كه تاريكي برد ز آيينهٔ آب
بسي مردم‌ربا عشرت سرايي
در آن نيكويي آب و هوايي
چو الياسش گذر بر روي عمان
به منزل برده بادش چون سليمان
چو خيمه چادر از هر سو عيانش
ستون خيمه از تير ميانش
به روي آب از بادش شتابي
عيان از دور بر شكل حبابي
چه مي‌گويم شهابي بود ثاقب
شدي در يك نفس از ديده غايب
اشارت كرد ناظر سوي تجار
كه در كشتي كشند از هر طرف بار
به ياران سوي كشتي گشت راهي
چو يونس كرد جا در بطن ماهي
به گردون شد ز ملاحان ترانه
به روي آب كشتي شد روانه
زدش آهنگ ملاحان ره هوش
ز سوز آن زدش خون در جگر جوش
كشيد از دل سرود بي‌نوايي
خروشان شد ز ايام جدايي
كه يا رب كس به حال من مبادا
به اين آشفتگي دشمن مبادا
منم خود را ز غم رنجور كرده
به پاي خويش جا در گور كرده
ز بخت واژگون سد درد بر دل
گرفته زنده در تابوت منزل
تني از مشت محنت رفته از دست
به مهد غصه خود را كرده پا بست
اگر بودي ز طفلان عقل من بيش
نكردي جور اين مهدم جگر ريش
ميان آب با چشم در افشان
به سرگرداني خود مانده حيران
منم بر باد داده خانه خويش
جدا افتاده از كاشانهٔ خويش
گرفتاري ز عمر خود به تنگي
گرفته جاي در كام نهنگي
مگر ياري نمايد باد شرطه
رهم از شور اين خونخوار ورطه


رسيدن آن گل نودميدهٔ چمن رعنايي

۳۱ بازديد


سمند ره نورد اين بيانان
بزد راه سخن زينسان به پايان
كه چون منظور دور از لشكري گشت
خروشان همچو سيل افتاد در دشت
ز دل مي‌كرد آه سرد و مي‌رفت
دو منزل را يكي مي‌كرد و مي‌رفت
كسان همزبان را ياد مي‌كرد
ز درد بي‌كسي فرياد مي‌كرد
خوش آن بيكس كه صحرايي گزيند
كه غير از سايه همپايي نبيند
كند چندان فغان از جان ناشاد
كه آيد آه از افغانش به فرياد
نماند در مقام خسته حالي
دل پر سازد از فرياد خالي
بيا وحشي كه عنقايي گزينيم
وطن در قاف تنهايي گزينيم
چو مه با خور بود نقصان پذير است
مي از تنها نشستن شير گير است
ز تنهاييست مي را در فرح روي
چو يارش پشه شد گردد ترش روي
چو سركه همسراي پشه افتاد
نيايد از سرايش غير فرياد
چو زر با نقره يكچندي نشيند
دگر خود را به رنگ خود نبيند
مشو دمساز با كس تا تواني
اگر مي‌بايدت روشن رواني
چو آيينه كه با هركس مقابل
ز تأثير نفس گردد سيه دل
چو روزي چند شد القصه منظور
به چشمش مرغزاري آمد از دور
چو شد نزديك جاي خرمي ديد
عجب آب و هواي بي‌غمي ديد
در او هر سو چكاوك خانه كرده
چو هدهد كاكل خود شانه كرده
ز جا برجسته طفل سبزه از باد
به آهو نيزه بازي كرده بنياد
ز زخم خار گلها را تكسر
ز زخم سنگ مشت ياسمين پر
گشودي ماهيش مقراض از دم
به قصد آب مي‌برديد قاقم
بيان مي‌كرد هر سو غنچه با گل
به سر گوشي حديث خون بلبل
ميان سبزه آب افتاده بيهوش
كشيده سبزه تنگ او را در آغوش
پي راحت فرود آمد ز شبرنگ
به طرف سبزه‌زاري كرد آهنگ
به آسايش به روي سبزه افتاد
سمند خويش را سر در چرا داد
فتادي همچو گل از دست بر دست
كه شد در خواب نازش نرگس مست
چو مست خواب شد آن مايه ناز
سمندش ناگه آمد در تك و تاز
ز آواز سم اسب رميده
ز جا جست و گشود از خواب ديده
نظر چون كرد شيري ديد از دور
در و دشت از غريوش گشته پر شور
ز چنبر شير گردون را جهانده
نشان ناخنش بر ثور مانده
خروشش مرده را بردي ز سر خواب
به زهر چشم كردي زهره‌ها آب
پي جستن زدي چون بر زمين پاي
نمودي كوههٔ گاو زمين جاي
كشيد آن شيردل بر شيرشمشير
چو شيري حمله آور گشت بر شير
هژبر تيغ زن تيغ آنچنان راند
كه زخم تيغ بر گاو زمين ماند
جدا كرد آن بلا را از سر خويش
نمود از سبزه و گل بستر خويش
به روي سبزه مي‌غلطيد چون آب
كه شد بر روي گل آهوش در خواب
سفر سازندهٔ شهر فسانه
زند بر رخش زينسان تازيانه
كه چون منظورگشت از خواب بيدار
برآمد بر سمند باد رفتار
چو بيرون شد از آن دلكش نشيمن
به روي پشته‌اي برراند توسن
نظر چون كرد شهري در نظر ديد
سوادش از نظر پر نورتر ديد
حصار او زدي بر چرخ پهلو
كواكب سنگها بر كنگر او
حصارش زلف زهره شانه كرده
ز كنگر شانه را دندانه كرده
كشيده خندقش از غرب تا شرق
در آب خندقش چوب فلك غرق
سواد شهر كردش ديده پرنور
چو گل از خرمي بشكفت منظور
ز روي خرمي ميراند توسن
كه تا گشتش در دروازه روشن
بر او دروازه‌بان چون ديده بگشاد
به پاي توسنش چون سايه افتاد
بگفتا كاي جوان نورسيده
كه از مهرت به ما پرتو رسيده
چسان جان برده‌اي زين بيشه بيرون
كه شيرش بسته ره بر گاو گردون
كنون عمريست تا اين راه بسته
به راه رهروان از كين نشسته
ز نيش خويش شير اين گذرگاه
نهاده رهروان را خار در راه
ازو اين حرف چون منظور بشنيد
ز كار رفته گوهر بار گرديد
بر او پير از تعجب ديده بگشاد
به منزلگاه خويشش برد و جا داد
چو ديد آن گنج در ويرانهٔ خويش
به پيش آورد درويشانهٔ خويش
پس آنگه رفت سوي درگه شاه
بگفت اين حال با خاصان درگاه
ازو چون شرح اين معني شنفتند
به خسرو صورت احوال گفتند
زد از روي تعجب دست بر دست
كه يك تن چون ز دست اين بلا رست
به جمعي داد خلعت‌ها و فرمود
كه باتشريف تشريف آورد زود
سوي منظور از آنجا رو نهادند
زمين از دور پيشش بوسه دادند
پي تعظيم تشريف از زمين خاست
بدن از خلعت شاهانه آراست
به آنها گشت همره بي‌توقف
سوي بازار مصر آمد چو يوسف
ازو دل داده خلقي از كف خويش
هجوم بي‌دلانش از پس و پيش
فتاده پيش و خلقي گشته پيرو
چنين مي‌رفت تا درگاه خسرو
بياوردند نزديكان درگاه
به تعظيم تمامش جانب شاه
زمين بوسيد آنطوري كه شايد
دعايش كرد آن نوعي كه بايد
به ميدان سخن افكند گويي
ز هر جا كرد با او گفتگويي
چو از هر بحث گوهر بار گرديد
به تقريبي حديث شير پرسيد
زمين بوسيد منظور ادب كيش
به خسرو گفت يك يك قصه خويش
چنين در بزم شه تا شام جا كرد
سخن از هر دري با شه ادا كرد
شهنشه گفت تا كردند تعيين
مقامي از پي شهزادهٔ چين
پي رفتن زمين بوسيد منظور
به دستوري ز بزم شاه شد دور
چو جست از مجلس خسرو كرانه
ببردندش به بزم خسروانه
به روي نيم تختي جاش دادند
به مجلس نقل خوشحالي نهادند
چو پاسي از شب ديجور بگذشت
سپاه خواب بر منظور بگذشت
براي پاس آن پاكيزه گوهر
گروهي حلقهٔ سان ماندند بر در


رفتن آن شهسوار شهب تازيانه

۳۱ بازديد


سوار رخش تاز دشت دعوي
چنين راند از پي نخجير معني
كه روزي چند از اين حالت چو بگذشت
كه سوي شهر منظور آمد از دشت
به نزديك پدر يك روز جا كرد
به خسرو مدعاي خود ادا كرد
غرض چون بود آهنگ شكارش
به رفتن داد رخصت شهريارش
سپاه بيشمارش كرد همراه
تمامي از رسوم صيد آگاه
اشارت كرد تا صحرانشينان
حشر كردند در كوه و بيابان
يلان بستند صف در دور نخجير
ز هر سو پر زنان شد طاير تير
دم شمشير دادي رنگ را زهر
وز آن زهرش ندادي سود پازهر
پلنگ افتاده سر گردان و مضطر
نهاده رسم دست انداز از سر
به جستن روبهان درحيله سازي
به خرگوشان سگان در دست يازي
پي تير يلان چون كلك جادو
ز خون مي‌زد رقم بر جلد آهو
عيان گرديد از كيمخت گوران
به جاي دانهٔ كيمخت پيكان
فتاد از بيم سگ آهو به زاري
به دست و پاي شيران شكاري
چنين تا شام صيد انداز بودند
به قصد صيد شيري مي‌نمودند
ز چرخ اين شير زرين يال شد گم
پلنگ شب نمود از كهكشان دم
به عزم شب چرا شد بره برپا
شبان مانندش از پي خواست جوزا
به قصد صيداين گاو پلنگي
اسد مي‌كرد ساز تيز چنگي
از اين مزرع شد آب مهر ناياب
چو كاهش چهره گشت از دوري آب
ز بحر شرق بيرون رفت خرچنگ
سوي درياي مغرب كرد آهنگ
گشودي قفل زر شب از سر گنج
وز آتش پلهٔ ميزان گهر سنج
كند چندان فغان از جان ناشاد
كه آيد آه ز افغانش به فرياد
فكنده زنگي شب دلو در چاه
به قعر بحر ماهي را گذرگاه
چو خواب آورد بر لشكر شبيخون
ز لشكرگاه شد منظور بيرون
سمند تند رو ميراند و مي‌تاخت
به سايه اسبش از تندي نمي‌ساخت
بسان چرخ آن رخش سبك پي
بياباني به گامي ساختي طي
چنين ميراند تا زين دشت اخضر
نمايان شد عيار زردهٔ خور
سحرگه لشكران از خواب جستند
ميان از بهر خدمت چست بستند
چو از شهزاده جا ديدند خالي
ز جا رفتند از آشفته خالي
چو صرصر پر در آن صحرا دويدند
وليكن هيچ جا گردش نديدند
ز حد چون رفت سوي شهر راندند
حديث او به گوش شه رساندند
ز بخت سست خود آشفته شد سخت
ز روي بيخودي افتاد از تخت
به هوش خود چو آمد ناله برداشت
علم در جستجوي او برافراشت
به اطراف جهان مردم روان كرد
وليكن كس پيام او نياورد
خروشان شد نظر كاي ديده را نور
چه ديدي كز نظر گشتي چنين دور
مرا در دور چون نبود تأسف
كه اين خيل بتر ز اخوان يوسف
به جانم داغ يعقوبي نهادند
به گرگت همچو يوسف باز دادند
الا اي يوسف گمگشته بازآي
چو يعقوبم مكن بيت الحزن جاي
تو بودي آنكه منظور نظر بود
فروغ عارضت نور بصر بود
چه خوشحالي كه گشتي از نظر دور
نظر ديگر چه خواهد داشت منظور
جهان پيش نظر تاريك از آنست
كه شمعي چون تو از بزمش نهانست
خروشان بود از اينسان چند روزي
ز دل مي‌كرد آه سينه سوزي
چو روزي چند شد آن شعله بنشست
به عيش و عشرت هر روزه پيوست
چه خوش گفت آن سخن پرداز كامل
كه چيزي كز نظرشد رفت از دل


نامه جنون ناظر در كشتي و به طوق ديوانگي گردن نهادن

۳۴ بازديد


سلاسل ساز اين فرخنده تحرير
كشد زينگونه مطلب را به زنجير
كه ناظر داشت در كشتي نشيمن
ز ابر ديده دريا كرد دامن
شدي هر روز افزون شوق يارش
كه آخر با جنون افتاد كارش
گريبان مي‌دريد و آه مي‌زد
ز آه آتش به مهر و ماه مي‌زد
چو آتش يافتي بيتاب خود را
دويدي كافكند در آب خود را
چو همراهان ازو اين حال ديدند
در آن كشتي به زنجيرش كشيدند
به زنجير جنون چون گشت پا بست
سري بر زانوي اندوه بنشست
چو آيين جنونش برد از كار
به زنجير از جنون آمد به گفتار
كه اي چون زلف خوبان دلارا
اسير حلقه‌هايت اهل سودا
بسي منت بگردن از تو دارم
كه يادم مي‌دهي از زلف يارم
منم در راه تو از پا فتاده
به طوق خدمتت گردن نهاده
تويي سر رشتهٔ هر عيش و شادي
عجب نيكو به پاي من فتادي
هم آوازي كني از روي ياري
مرا شبها به كنج بيقراري
ز قيد عقل از يمن تو رستم
عجب سررشته اي دادي به دستم
نزد مار غمي برسينه‌ات نيش
چرا پيچي بسان مار برخويش
مرا بر سينه روزنها از آنست
كه جسم ناوك غم را نشانست
ترا در سينه اين سوراخها چيست
وجودت زخمدار ناوك كيست
مرا چشمي‌ست زان هر دم به راهي
كه دارم انتظار وصل ماهي
نمي‌دانم تو باري در چه كاري
كه بر ره حلقه‌هاي ديده داري
درين زندان نه يي ديوانه چون من
بگو كز چيست اين طوقت به گردن
نه طوق است اين ركاب رخش خواريست
گريبان لباس بيقراريست
لب چاه مصيبت را نشانيست
براي حرف نوميدي دهانيست
فغان كاين طوق پامال غمم ساخت
عجب كاري مرا در گردن انداخت
منم زين طوق چون قمري فغان ساز
به ياد قدت اي سرو سرافراز
بيا اي كاكلت زنجير سودا
كه زنجير غمم انداخت از پا
به زنجير غمم پامال مگذار
بيا وز پايم اين زنجير بردار
ز هجر آن خم زلف گره گير
ندارم دستگيري غير زنجير
به كنج بيكسي اينگونه دربند
به كارم سد گرده زنجير مانند
چو زنجيرم بود گر سد دهن بيش
بيان نتوان نمودن يك غم خويش
به غير از كنج غم جايي ندارم
بجز زنجير همپايي ندارم
مرا كاين است همپا چون نيفتم
ز اشك خويش چون در خون نيفتم
ز دل برمي‌كشيد آه از سردرد
چنين تا بر كنار نيل جا كرد


رسيدن رسولان قيصر به زمين بوس شاه مصر كشور

۳۲ بازديد


صف آرايندهٔ اين طرفه لشكر
چنين لشكر كشد كشور به كشور
كه هر صبح اينچنين تا شام منظور
نمي‌گشت از حريم خسروي دور
ز چشمش اهل مجلس مست حيرت
گريبان كرده چاك از دست حيرت
ز دانش يافت قدري آن خرد كيش
كه شاهش داد جا در پهلوي خويش
بلي هر جا كه باشد صاحب هوش
عروس دولتش آيد در آغوش
گدا از هوشمندي شاه گردد
فقير از هوش صاحب جاه گرد
بسا شاهان كه دور از كسوت هوش
زمانه خرقه‌شان افكنده بر دوش
بسا درويش را كز هوشمندي
سرير جاه بخشد سربلندي
چو روزي چند شد القصه زين حال
كه مي‌بودند با هم فارغ البال
درآمد ناگه از در حاجب شاه
ستاد از پيش شادروان درگاه
كه اي شاهان به راهت سر نهاده
رسول روم بر در ايستاده
درآيد يا رود فرمان شه چيست
درين در بنده با او چون كند زيست
اجازت داد خسرو كاو در آيد
به رنگ خاك بوسانش درآيد
زمين بوسيد و خسرو را دعا كرد
پس آنگه رو به عرض مدعا كرد
به سوي تخت شه شد نامه بر كف
به تشريف قبول آمد مشرف
چو خسرو ديد سوي نامهٔ روم
در آن مكتوم بود اين شرح مرقوم
كه دارد شاه شمعي در شبستان
عذارش در نقاب غنچه پنهان
كند از وصل او خوشحال ما را
دهد پروانهٔ اقبال ما را
كند زودش به سوي ما روانه
نسازد در فرستادن بهانه
اگر بر عكس اين كاري كشد پيش
بسا كيد چو شمعش گريه برخويش
چو شاه آگه شد از مضمون نامه
به خود پيچيد همچون نال خامه
كه قيصر را چه حد اين تمناست
ازو اين آرزو بسيار بيجاست
سزد گر جغد را نبود تمنا
كه چون بازش بود دست شهان جا
كجا با بوم گردد جفت تاووس
نداند اينقدر افسوس افسوس
گرفتم اينكه من بسيار پستم
نه آخر پادشاه مصر هستم
سخن كوته رسول قيصر روم
چو حرف نااميدي كرد معلوم
زمين بوسيد و رفت از منزل شاه
به عزم شهر خويش افتاد در راه
به سوي بارگاه قيصر آمد
به آييني كه مي‌بايد درآمد
چو قيصر كرد حرف مصريان گوش
چو نيل مصر زد خون در دلش جوش
به كين مصريان زد خيمه بيرون
پر از ميخ و ستون شد روي هامون
سپاهي همره او از عدد بيش
شمارش از حساب نيك و بد بيش
سراسر آهنين دل همچو پيكان
به خونريزي چو نيزه تيزدندان
به خون چون تيغ خود را گرم كرده
بسان گرز سرها نرم كرده
چو نيزه خود آهن مانده بر سر
چو ششپر جوشن پولاد در بر
ازين معني چو شد خسرو خبردار
چو شمعش كرد سوزي در جگر كار
فتادش در رگ جان پيچ و تابي
وز آتش گشت پيدا اضطرابي
كه آيا فتح از پيش كه باشد
نمك ايام بر ريش كه پاشد
چو رايت از دو جانب بر فرازند
سران از هر دو جانب سرفرازند
گروهي چون سنان نيزه خويش
ز اهل صف قدمها مانده در پيش
پي پشتش صفي را ناوك آسا
نهاده برعقب از جاي خود پا
كرا گردون زند از تخت بر خاك
كرا دوران رساند سر برافلاك
چو خسرو را پريشان ديد منظور
بگفت اي چشم بد از دولتت دور
اگر رخصت دهي با لشكر مصر
زنم خرگه برون از كشور مصر
چنان جنگي كنم با قيصر روم
كه گردد او ز تاج و تخت محروم
چنان تخمي به خاك روم كارم
كه گرد از خرمن قيصر برآرم
دم صبحي كه خيل روم سر كرد
سپاه زنگ را زير و زبر كرد
نفير سركشان در عالم افتاد
برآمد از نهاد كوس فرياد
سپاه از هر دو سو شد حمله آور
پي خونريز برهم ريخت لشكر
خدنگ از تركش تركان خون دوست
برون آمد بسان مار از پوست
ز هر شمشير جويي آشكاره
به جاي سبزه زهرش در كناره
كمان تخش از هر سوي ميدان
لب زه مي‌گرفت از كين به دندان
ز بيداد تفنگ خصم بد كيش
يلان را مانده در دل سد گره بيش
سپرها برفراز خود زره كار
به روي گنج گفتي حلقه زد مار
تبرزين ريخت چندان خون لشكر
كه پيش انداخت از شرمندگي سر
يلان را نرم گشت از گرز گردن
نهاده سر به سينه همچو كسكن
سپر را بخيه‌ها از هم گشاده
گريبان وار بر گردون فتاده
به نيزه كلهٔ درنده شيران
به جاي گرز بردوش دليران
ز پيكان كمان داران لشكر
شده چون خود آهن كاسهٔ سر
ز بس پيكان كه بر دل كرده منزل
شده چون كورهٔ پيكان گران دل
كمند سركشان از هر كناره
به گردنها چو شهرگ آشكاره
محيطي شد ز خون دشت ستيزه
در او شد مار آبي چوب نيزه
پناه خيل گردان قوي تن
سپر مانند بر سر خود آهن
به روي خون سرگردان سركش
چو ديگي سرنگون برروي آتش
ز قسطاس ستوران زال عالم
ز هم گيسو گشاده بهر ماتم
علم در مرگ سرداران عزادار
به گردن شقه‌اش گرديده دستار
به فوت گردن افرازان سركش
تفنگ از غصه برخود مي‌زد آتش
به ماتم كوس طرح شيون انداخت
سنان شال سيه در گردن انداخت
چنين تا شامگاهي جنگ كردند
ز خون گاوه زمين را رنگ كردند
چو عالم پر سپاه زنگ گرديد
جهان برخيل رومي تنگ گرديد
نگه مي‌كرد از هر گوشه منظور
نظر بر قيصرش افتاد از دور
شدش دست از عنان رخش كوتاه
بر او بست از طريق كين سر راه
چو قيصر ديد دشمن در برابر
بر اوشد از سر كين حمله آور
علم چون كرد دست و تيغ خونبار
كه سازد از طريق كينه‌اش كار
چنان شهزاده‌اش زد بر كمر تيغ
كه بگذشتش ز پهلوي دگر تيغ
ز راه كين بلارك را علم كرد
علم را با علمدارش قلم كرد
چو قيصر كشته گشت و شد علم پست
سپه را شد عنان كينه از دست
به صحراي هزيمت پا نهادند
گريزان روي در صحرا نهادند
ز پي مي‌رفت و مي‌زد تيغ منظور
چنين تا شد جهان بر لشكري دور
چو بر رخش فلك بر بست دوران
سر رومي در اين فرسوده ميدان
ز پي‌شان با سپاهي بازكردند
به بزم عيش و عشرت ساز كردند
بلي اينست قانون زمانه
نه امروز است در دور اين ترانه
يكي ماتم گزيند ديگري سور
يكي را تخت منزل ديگري گور
يكي را بهر ماتم كاه پاشند
يكي را زر به مسندگاه پاشند
يكي را خود زر بر كوهه زين
چو طفلان كرده جا بر اسب چوبين
يكي بر اسب جولاني نشسته
به زين زر ركاب سيم بسته
يكي بر فرق تاج زر نهاده
يكي خشت لحد برسرنهاده
يكي را زير تخت خاك مسكن
يكي را روي تخت زر نشيمن
ندارد اعتباري كار عالم
منه زنهار بر دل بار عالم
اگر شادي مكن خوشحال خود را
مدار از دور فارغبال خود را
كه خيل مرگ در دنبال داري
خطرها در پي اقبال داري
وگر درويش بي‌شامي در اين راه
چرا از غم كشي آه سحرگاه
تصور كن كه عالم كشور تست
تويي شاه و جهان فرمانبر تست
قباي آب و رنگ تست افلاك
پر از زر مخزن تو خانهٔ خاك
كلاه زر به تارك آفتابت
برين لاجوردي در ركابت
ترا در سير يكرا نيست هر پا
به كوي شادماني راه پيما
ترا سلطاني از مه تا به ماهي‌ست
كهن ويرانه‌ات ايوان شاهي‌ست
ز روزنهاش خورشيد جهانتاب
فكنده هر طرف خشت زر ناب
بر ايوان داشتي پر تاجداري
به فرمان تو هر يك شد به كاري
سپاهت رفته تا كشور گشايند
به ملكت كشور ديگر فزايند
ترا بر تخت شاهي خواب برده
سراسر رخت هوشت آب برده
به عين خواب مي‌بيني كه دوران
بدينسان ساختت محتاج يك نان
چو شد القصه از بي‌مهري بخت
جدا سلطان روم از تاج و از تخت
رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح
كه چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح
چو قاصد نامه پيش خسرو آورد
به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد
منادي كرد تا آزاد و بنده
ز اهل ثروت و ارباب ژنده
به استقبال پا بيرون نهادند
قدم در عرصه هامون نهادند
ز شهر مصر خسرو هم برون رفت
به استقبال يك منزل فزون رفت
به خسرو چون نظر افكند منظور
قدم كرد از ركاب بارگي دور
به پايش سايه وار افكند خود را
غبار راه اسبش ساخت خود را
ز توسن گشت خسرو هم پياده
چو او را ديد رو بر ره نهاده
كشيد از غايت مهرش در آغوش
نهادش خلعت اقبال بر دوش
بسي لعل و گهر بر وي فشانيد
ميان گوهر و لعلش نشانيد
چو از هر گفتگويي باز رستند
به مركبهاي تازي بر نشستند
به سوي بارگه راندند توسن
دلي وارسته از اندوه دشمن
دلا اندوه دشمن گر نخواهي
ز درويشي طلب كن پادشاهي
چه خوش گفتند ارباب فصاحت
خوشا درويشي و كنج قناعت


گرمي شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن

۳۲ بازديد


به جست و جوي آن مجنون گمنام
زند اينگونه گوياي سخن گام
كه چون از گرمي اين مشعل زر
جهان گرديد چون درياي آذر
تو گفتي مهر كز افلاك بنمود
ز آتشگاه دوزخ روزني بود
فلك را گرمي خور سوخت چندان
كه با خاك سيه گرديد يكسان
ز گرمي تودهٔ گل شد چو دوزخ
در او از زير مي‌شد آب چون يخ
چو گرما شد ز حد يك روز منظور
زمين بوسيد پيش خسرو از دور
كه تاب شعلهٔ خور ساخت ما را
به دل بد شعله‌اي افروخت ما را
توان كردن بدينسان تابه كي زيست
بفرمايد شهنشه فكر ما چيست
بيان فرمود شاه مصر مسكن
كه اي دور از گل روي تو گلشن
برون از شهر ما فرخنده جاييست
در آن نيكويي آب و هواييست
مقامي چون بهشت جاوداني
بهارش ايمن از باد خزاني
خرد خلد برينش نام كرده
دم عيسا نسيمش وام كرده
در آن ساحت اگر منزل نمايي
نخواهد بود دور از دلگشايي
چو گل منظور ازين گفتار بشكفت
زمين بوسيد و خسرو را دعا گفت
اشارت كرد خسرو تا سپاهي
سوي آن بزمگه كردند راهي
به رايض گفت تا از بهر منظور
سمندي كرد زين از هر خلل دور
بسان كوه اما باد رفتار
كه باد از وي گرفتي ياد رفتار
ز نور آفتاب آن رخش چون برق
رسيدي پيشتر از غرب در شرق
اگر فارس فرس را برجهاندي
به جاسوس نظر خود را رساندي
بسان جام جم گيتي نمايي
دو چشمش بسكه كردي روشنايي
اگر مهميز ميسودش بر اندام
برون مي‌زد از آن سوي ابد گام
اگر مژگان كس بر هم رسيدي
به سد فرسنگ از آن جنبش رميدي
ز شيهه گاه جستن برسر خاك
زدي گلبانگ‌ها بر رخش افلاك
جهانيدي گرش بر چرخ اخضر
زدي سد چرخ بر خشت زر خور
به عزم آن مقام عشرت آيين
سوار رخش شد شهزادهٔ چين
سواران رخش سوي دشت راندند
سرود عيش بر گردون رساندند
شدند از راه شادي دشت پيما
چنين تا آن مقام عشرت افزا
فضاي دلگشايي ديد منظور
عجب فرخنده جايي ديد منظور
ميان سبزه آبش در ترنم
گلش از تازه رويي در تبسم
گرفته فاخته بر سروش آرام
زبان در ذكر با قمري در اكرام
عيان گرديده داغ لالهٔ تر
به رنگ آينه كافتد در آذر
ز هر جانب فتاده برگ لاله
چو پر خون پردهٔ چشم غزاله
در آن دلكش نشيمن مانده برپا
پي دفع حرارت غنچه حنا
ز هر سو غنچه بر آهنگ بلبل
سر انگشت مي‌زد بر دف گل
به بلبل در دهن خواني چكاوك
كله كج كرده چون هدهد به تارك
سرود كبك بر گردون رسيده
به آن آهنگ خود را بركشيده
در آن عشرت‌سرا مأوا نمودند
به بزم شادماني جا نمودند


رسيدن ناظر به كوهي كه سنگ و شيشهٔ سپهر را شكستي

۳۲ بازديد


ز ره پيماي اين صحراي دلگير
به كوه افتد چنين آواز زنجير
كه بود اندر كنار مصر كوهي
نه كوهي سرفراز با شكوهي
به خون‌ريز اسيران پافشرده
به بالاي سر از كين تيغ برده
به كين دردمندانش كمر سخت
ز سنگ او شكسته شيشهٔ بخت
ز خاك او ز راه سيل شد چاك
در او شد سينه‌چاكي هرطرف چاك
در او هر پاره سنگ از هر كناري
شده لوح مزار خاكساري
ز داغ بي‌دلانش لاله محزون
به خاكستر نهاده روي پرخون
پلنگش را تن از سوز اسيران
به داغ كهنه و نوگشته پنهان
ز طرف خشك رودش خنجر خار
چو دندان از لب اژدر نمودار
در آن كوه مصيبت بود غاري
بسان گور جاي تنگ و تاري
پر از درد و بلا ماتم سرايي
دهان از هم گشوده اژدهايي
ز تار عنكبوتش در مرتب
ز دم زلفين آن در كرده عقرب
درونش چون درون زشت خويان
غم افزا چون وصال تيره رويان
در او افكنده فرش از جلوه خود مار
ز تار عنكبوتش نقش ديوار
ز طرف نيل آن صحرا نشيمن
در آن كوه مصيبت ساخت مسكن
در آن غار بلا انداخت خود را
به كام اژدها انداخت خود را
ز دلتنگي در آن غمخانهٔ تنگ
سرود بينوايي كرد آهنگ
كه در چنگ بلا تا چند باشم
به زنجير الم پابند باشم
مرا گويي خدا از بهر غم ساخت
براي بند و زندان الم ساخت
مگر چون چرخ عرض خيل غم داد
مرا سلطاني ملك الم داد
به ملك غم اگر نه شهريارم
ز مو بر سر چه چتراست اينكه دارم
منم چون موي خود گرديده باريك
چو شام تار روزم گشته تاريك
به بند بي‌كسي دايم گرفتار
بسان عنكبوتم رو به ديوار
چنين تا چند از غم زار باشم
بدينسان روي بر ديوار باشم
چو پر دلگير مي‌گرديد از غار
قدم مي‌ماند بر دامان كهسار
فغان كردي ز بار كوه اندوه
فكندي هاي‌هاي گريه در كوه
چو يكچندي شد آن وادي مقامش
چو مجنون دام و دد گرديد رامش
چو كردي جا در آن غار غم افزا
گرفتندي به دورش وحشيان جا
كند تا بزمگاهش را منور
چراغ از چشم خود مي‌كرد اژدر
زدي دم بر زمين شير پر آشوب
مقامش را ز دم مي‌كرد جاروب
منقش متكايش يوز مي‌شد
پلنگش بستر گلدوز مي‌شد
ز غم يكدم نمي‌شد آرميده
به چشم آهوان مي‌دوخت ديده
به ياد چشم او فرياد مي‌كرد
ز مردم داري او ياد مي‌كرد


خواب ديدن منظور را و زنجير پاره ساختن وصيت جنون در بيان مصر انداختن

۳۲ بازديد
 

نوا آموز اين دلكش ترانه
پي خواب اينچنين گويد فسانه
كه چون از رنج دريا رست ناظر
شبي در خواب شد آشفته خاطر
چو خوابش برد در چين ديد خود را
به جانان عشرت آيين ديد خود را
به جانان حرف دوري در ميان داشت
حديث شكوهٔ او بر زبان داشت
كه اي باعث به سرگرداني من
ز عشقت بي‌سر و ساماني من
چه ميشد گر در اين ايام دوري
كه بودم در مقام ناصبوري
دل غم ديده‌ام مي‌ساختي شاد
به دشنامي ز من مي‌آمدت ياد
ولي عيب تو نتوان كرد اين طور
كه اين صورت تقاضا مي‌كند دور
ز شوق وصل جانان جست از خواب
نه بزم خسروي ديد و نه اسباب
ز دستش رفته آن زلف گره گير
به جاي آن به دستش مانده زنجير
همان محنت سراي درد و غم ديد
همان زندان و زنجير و الم ديد
ز طغيان جنون آن بند بگسست
ز همراهان خود پيوند بگسست
ز محنت جامه مي‌زد چاك و مي‌رفت
ز غم مي‌ريخت بر سر خاك مي‌رفت
چنين تا از فلك بنمود مهتاب
جهان را داد نور شمع مه تاب
به دمسازي سوي مهتاب رو كرد
به نور ماه ساز گفتگو كرد
كه اي شمع شبستان الاهي
ز يمنت رسته شب از رو سياهي
چنان از لوح اين ظلمت زدايي
كه گردد قابل صورت نمايي
الا اي پيك عالم گرد شبرو
به روز تيره‌ام انداز پرتو
به رسم شبروي اينجا سفر كن
به سوي آفتاب من گذر كن
بگو كاي ماه بي‌مهر جفا كار
بت نامهربان شوخ دل آزار
دعايت مي‌رساند خسته جاني
اسير درد دوري ، ناتواني
كه اي بي‌مهر دلداري نه اين بود
طريق و شيوهٔ ياري نه اين بود
مرا دادي ز غم سر در بيابان
نشستي خود به بزم عيش شادان
نيامد از منت يك بار يادي
كه گويي بود اينجا نامرادي
منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
به من از راه و رسم غمگساري
حكايتها كه مي‌كردي ز ياري
دلم مي‌گفت با من كاين دروغست
مكن باور كه شمع بي‌فروغست
به حرفش خامهٔ رومي نهادم
زبان طعن بر وي مي‌گشادم
ولي چون دور بزم دوري آراست
سراسر هر چه دل مي‌گفت شد راست
بگويم راست پر نا مهرباني
نرنجي شيوه ياري نداني
چه گفتم بود بيجا اين حكايت
مرا بايد ز خود كردن شكايت
كه شهري پر پري رخسار ديدم
چنين بي‌مهر ياري برگزيدم
مرا هم نيست جرمي بيگناهم
ز دست دل به اين روز سياهم
اگر دل پاي بست او نمي‌بود
مرا سر بر سر زانو نمي‌بود
چو گم گشت از جهان سودايي شب
برون راند از پيش خورشيد مركب
غلامان پهلو از بستر كشيدند
به جاي خويش ناظر را نديدند
نمودند از پي او ره بسي طي
ولي از هيچ ره پيدا نشد پي
خوش آن كاو در بياباني نهد رو
كه هرگز كس نيابد سر پي او
ز ابر ديده سيل خون گشادند
خروشان روي درصحرا نهادند
خروش درد بر گردون رساندند
ز طرف نيل سوي مصر راندند


آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال

۳۷ بازديد


دلا بر عكس ابناي زمان باش
به روز بينوايي شادمان باش
غم خود خور به روز شادماني
كه دارد مرگ در پي زندگاني
نبيند بي‌خزان كس لاله زاري
خزان تا نگذرد نايد بهاري
به بي‌برگي چو سازد شاخ يكچند
كند سر سبزش اين شاخ برومند
كشد چون ژاله در جيب صدف سر
شود آخر شهان را زيب افسر
گهر گر زخم مثقب برنتابد
به بازوي بتان كي دست يابد
نباشد غنچه تا يكچند دلتنگ
ز دل كي خنده‌اش از خود برد زنگ
بلي هر كار وقتي گشته تعيين
چو خرما خام باشد نيست شيرين
ز ناكامي چه مي‌نالي در اين كاخ
ثمر چون پخته شد خود افتد از شاخ
به سنگ از شاخ افتد ميوهٔ خام
وليكن تلخ سازد خوردنش كام
شود از غوره دندان كند چندان
كه از حلوا ببايد كند دندان
دهد درد شكم حلواي خامت
ز دارو تلخ بايد كرد كامت
چنين مي‌گويد آن از كار آگه
چو با ناظر بشد منظور همره
به سوي دشت شد منظور با يار
دلي پرخنده و لب پر ز گفتار
عنان رخش در دستي گرفته
به دستي دست پا بستي گرفته
ز هجر و وصل مي‌گفتند با هم
گهي بودند خندان گاه خرم
كه سركردند نا گه خيل منظور
ز غوغاشان جهان گرديد پر شور
نظر كردند سوي شاهزاده
ز اسب خويش ديدندش پياده
به دستش دست مجنون غريبي
عجب ژوليده مو شخصي عجيبي
بهم گفتند كاين شخص عجب كيست
به دستش دست منظور از پي چيست
چو شد نزديك ايشان شاهزاده
همه گشتند از توسن پياده
ز روي عجز در پايش فتادند
به عجزش رو به خاك ره نهادند
اشارت كرد تا رخشي گزيدند
به تعظيمش سوي ناظر كشيدند
به ناظر همعنان گرديد منظور
ز حيرت در ميان لشكري دور
به هم منظور و ناظر گرم گفتار
چنين تا طرف آن فرخنده گلزار
به طرف چشمه‌اي بنشست ناظر
به پيشش سر تراشي گشت حاضر
ز سر موي جنون بردش به پا كي
به بردش پاك چرك از جرم خاكي
بدن آراست از تشريف جانان
چو گل آمد سوي منظور خندان
يكي از جملهٔ خاصان منظور
بگفت اي ديده را از ديدنت نور
چه باشد گر گشايي پرده زين راز
به ما گويي حديث اين جوان باز
از او منظور چون اين حرف بشنيد
ز درج لعل گوهر بار گرديد
حديث خويش و شرح حال ناظر
بيان فرمود ز اول تا به آخر
نمي‌دانست لشكر تا به آن روز
كه در چين شهريار است آن دل افروز
ز حال هر دو چون گشتند آگاه
يكي بهر نويد آمد سوي شاه
شنيد آن مژده چون شاه جهانبان
به استقبال آمد با بزرگان
دعاي شاه ناظر بر زبان راند
به او شاه جهاندان آفرين خواند
به پوزش رفت خسرو سوي منظور
كه گر بيراهيي شد دار معذور
رخ خود ماند بر در شاهزاده
كه‌اي در عرصه‌ات شاهان پياده
چسان عذر كرمهايت توان خواست
چه مي‌گويم نه جاي اين سخنهاست
در آنجا چند روز القصه بودند
وطن در بزم عشرت مي‌نمودند
اشارت كرد شاه مصر كشور
كز آنجا رو نهد بر شهر لشكر
به عزم مصر گرديدند راهي
شه و منظور و ناظر با سپاهي
براي خود در شادي گشودند
به بزم شادماني جا نمودند