در تعريف محيطي كه موجش با قوس قزح برابري مي‌كرد

۳۶ بازديد


گهر پاشي كه اين گوهر گزين كرد
به سوي بحر معني رو چنين كرد
كه ناظر رخش راندي با رفيقان
به دل سد كوه غم از بار حرمان
به روز و شب و بيابان مي‌بريدند
كه روزي بر لب دريا رسيدند
نه دريا بلكه پيچان اژدهايي
ازو افتاده در عالم صدايي
به روي خاك مستي مانده بيتاب
به لب آورده كف در عالم آب
ز دوران هر زمان شور دگر داشت
از آن رو كآب تلخي در جگر داشت
ز موج دمبدم در وقت توفان
نهادي نردبان بر بام كيوان
به كف گرديد موجش صولجانها
ز عالم برد بيرون گوي جان‌ها
ز روي آب او عالي حصاري
كشيده خويشتن را بر كناري
عيان در زير چادر خوشخرامي
عجب با لنگري عالي مقامي
زمام اختيار از كف نهاده
عنان خود به دست غير داده
كمان اما ز بند چله آزاد
ز تيرش پردهٔ سر رفته بر باد
در آبش سينه چون مرغابيان گم
برون آورده از دريا سر و دم
شده مصقل در آن بحر گهرياب
كه تاريكي برد ز آيينهٔ آب
بسي مردم‌ربا عشرت سرايي
در آن نيكويي آب و هوايي
چو الياسش گذر بر روي عمان
به منزل برده بادش چون سليمان
چو خيمه چادر از هر سو عيانش
ستون خيمه از تير ميانش
به روي آب از بادش شتابي
عيان از دور بر شكل حبابي
چه مي‌گويم شهابي بود ثاقب
شدي در يك نفس از ديده غايب
اشارت كرد ناظر سوي تجار
كه در كشتي كشند از هر طرف بار
به ياران سوي كشتي گشت راهي
چو يونس كرد جا در بطن ماهي
به گردون شد ز ملاحان ترانه
به روي آب كشتي شد روانه
زدش آهنگ ملاحان ره هوش
ز سوز آن زدش خون در جگر جوش
كشيد از دل سرود بي‌نوايي
خروشان شد ز ايام جدايي
كه يا رب كس به حال من مبادا
به اين آشفتگي دشمن مبادا
منم خود را ز غم رنجور كرده
به پاي خويش جا در گور كرده
ز بخت واژگون سد درد بر دل
گرفته زنده در تابوت منزل
تني از مشت محنت رفته از دست
به مهد غصه خود را كرده پا بست
اگر بودي ز طفلان عقل من بيش
نكردي جور اين مهدم جگر ريش
ميان آب با چشم در افشان
به سرگرداني خود مانده حيران
منم بر باد داده خانه خويش
جدا افتاده از كاشانهٔ خويش
گرفتاري ز عمر خود به تنگي
گرفته جاي در كام نهنگي
مگر ياري نمايد باد شرطه
رهم از شور اين خونخوار ورطه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد