رسيدن آن گل نودميدهٔ چمن رعنايي

مشاور شركت بيمه پارسيان

رسيدن آن گل نودميدهٔ چمن رعنايي

۳۲ بازديد


سمند ره نورد اين بيانان
بزد راه سخن زينسان به پايان
كه چون منظور دور از لشكري گشت
خروشان همچو سيل افتاد در دشت
ز دل مي‌كرد آه سرد و مي‌رفت
دو منزل را يكي مي‌كرد و مي‌رفت
كسان همزبان را ياد مي‌كرد
ز درد بي‌كسي فرياد مي‌كرد
خوش آن بيكس كه صحرايي گزيند
كه غير از سايه همپايي نبيند
كند چندان فغان از جان ناشاد
كه آيد آه از افغانش به فرياد
نماند در مقام خسته حالي
دل پر سازد از فرياد خالي
بيا وحشي كه عنقايي گزينيم
وطن در قاف تنهايي گزينيم
چو مه با خور بود نقصان پذير است
مي از تنها نشستن شير گير است
ز تنهاييست مي را در فرح روي
چو يارش پشه شد گردد ترش روي
چو سركه همسراي پشه افتاد
نيايد از سرايش غير فرياد
چو زر با نقره يكچندي نشيند
دگر خود را به رنگ خود نبيند
مشو دمساز با كس تا تواني
اگر مي‌بايدت روشن رواني
چو آيينه كه با هركس مقابل
ز تأثير نفس گردد سيه دل
چو روزي چند شد القصه منظور
به چشمش مرغزاري آمد از دور
چو شد نزديك جاي خرمي ديد
عجب آب و هواي بي‌غمي ديد
در او هر سو چكاوك خانه كرده
چو هدهد كاكل خود شانه كرده
ز جا برجسته طفل سبزه از باد
به آهو نيزه بازي كرده بنياد
ز زخم خار گلها را تكسر
ز زخم سنگ مشت ياسمين پر
گشودي ماهيش مقراض از دم
به قصد آب مي‌برديد قاقم
بيان مي‌كرد هر سو غنچه با گل
به سر گوشي حديث خون بلبل
ميان سبزه آب افتاده بيهوش
كشيده سبزه تنگ او را در آغوش
پي راحت فرود آمد ز شبرنگ
به طرف سبزه‌زاري كرد آهنگ
به آسايش به روي سبزه افتاد
سمند خويش را سر در چرا داد
فتادي همچو گل از دست بر دست
كه شد در خواب نازش نرگس مست
چو مست خواب شد آن مايه ناز
سمندش ناگه آمد در تك و تاز
ز آواز سم اسب رميده
ز جا جست و گشود از خواب ديده
نظر چون كرد شيري ديد از دور
در و دشت از غريوش گشته پر شور
ز چنبر شير گردون را جهانده
نشان ناخنش بر ثور مانده
خروشش مرده را بردي ز سر خواب
به زهر چشم كردي زهره‌ها آب
پي جستن زدي چون بر زمين پاي
نمودي كوههٔ گاو زمين جاي
كشيد آن شيردل بر شيرشمشير
چو شيري حمله آور گشت بر شير
هژبر تيغ زن تيغ آنچنان راند
كه زخم تيغ بر گاو زمين ماند
جدا كرد آن بلا را از سر خويش
نمود از سبزه و گل بستر خويش
به روي سبزه مي‌غلطيد چون آب
كه شد بر روي گل آهوش در خواب
سفر سازندهٔ شهر فسانه
زند بر رخش زينسان تازيانه
كه چون منظورگشت از خواب بيدار
برآمد بر سمند باد رفتار
چو بيرون شد از آن دلكش نشيمن
به روي پشته‌اي برراند توسن
نظر چون كرد شهري در نظر ديد
سوادش از نظر پر نورتر ديد
حصار او زدي بر چرخ پهلو
كواكب سنگها بر كنگر او
حصارش زلف زهره شانه كرده
ز كنگر شانه را دندانه كرده
كشيده خندقش از غرب تا شرق
در آب خندقش چوب فلك غرق
سواد شهر كردش ديده پرنور
چو گل از خرمي بشكفت منظور
ز روي خرمي ميراند توسن
كه تا گشتش در دروازه روشن
بر او دروازه‌بان چون ديده بگشاد
به پاي توسنش چون سايه افتاد
بگفتا كاي جوان نورسيده
كه از مهرت به ما پرتو رسيده
چسان جان برده‌اي زين بيشه بيرون
كه شيرش بسته ره بر گاو گردون
كنون عمريست تا اين راه بسته
به راه رهروان از كين نشسته
ز نيش خويش شير اين گذرگاه
نهاده رهروان را خار در راه
ازو اين حرف چون منظور بشنيد
ز كار رفته گوهر بار گرديد
بر او پير از تعجب ديده بگشاد
به منزلگاه خويشش برد و جا داد
چو ديد آن گنج در ويرانهٔ خويش
به پيش آورد درويشانهٔ خويش
پس آنگه رفت سوي درگه شاه
بگفت اين حال با خاصان درگاه
ازو چون شرح اين معني شنفتند
به خسرو صورت احوال گفتند
زد از روي تعجب دست بر دست
كه يك تن چون ز دست اين بلا رست
به جمعي داد خلعت‌ها و فرمود
كه باتشريف تشريف آورد زود
سوي منظور از آنجا رو نهادند
زمين از دور پيشش بوسه دادند
پي تعظيم تشريف از زمين خاست
بدن از خلعت شاهانه آراست
به آنها گشت همره بي‌توقف
سوي بازار مصر آمد چو يوسف
ازو دل داده خلقي از كف خويش
هجوم بي‌دلانش از پس و پيش
فتاده پيش و خلقي گشته پيرو
چنين مي‌رفت تا درگاه خسرو
بياوردند نزديكان درگاه
به تعظيم تمامش جانب شاه
زمين بوسيد آنطوري كه شايد
دعايش كرد آن نوعي كه بايد
به ميدان سخن افكند گويي
ز هر جا كرد با او گفتگويي
چو از هر بحث گوهر بار گرديد
به تقريبي حديث شير پرسيد
زمين بوسيد منظور ادب كيش
به خسرو گفت يك يك قصه خويش
چنين در بزم شه تا شام جا كرد
سخن از هر دري با شه ادا كرد
شهنشه گفت تا كردند تعيين
مقامي از پي شهزادهٔ چين
پي رفتن زمين بوسيد منظور
به دستوري ز بزم شاه شد دور
چو جست از مجلس خسرو كرانه
ببردندش به بزم خسروانه
به روي نيم تختي جاش دادند
به مجلس نقل خوشحالي نهادند
چو پاسي از شب ديجور بگذشت
سپاه خواب بر منظور بگذشت
براي پاس آن پاكيزه گوهر
گروهي حلقهٔ سان ماندند بر در


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد