يارب رود از تنم اگر جان چه شود
وز رفتن جان رهم ز هجران چه شود
مشكل شده زيستن مرا بي ياران
از مرگ شود مشكلم آسان چه شود
هر شب به تو با عشق و طرب ميگذرد
بر من زغمت به تاب و تب ميگذرد
تو خفته به استراحت و بي تو مرا
تا صبح نداني كه چه شب ميگذرد
يك لحظه كسي كه با تو دمساز آيد
يا با تو دمي همدم و همراز آيد
از كوي تو گر سوي بهشتش خوانند
هرگز نرود وگر رود باز آيد
باز آي و به كوي فرقتم فرد نگر
وز درد فراق چهرهام زرد نگر
از مرگ دواي درد خود ميطلبم
بيمار نگر دوانگر درد نگر
اي مستمعان را ز حديث تو سرور
وي ديدهٔ صاحب نظران را ز تو نور
جز حرف و رخت گر شنوم ور بينم
گوشم كر باد الهي و چشمم كور
دست ساقي ز دست حاتم خوشتر
جامي كه دهد ز ساغر جم خوشتر
آن دم كه دمد ز گوشهٔ لب نايي
در ني، ز دم عيسي مريم خوشتر
دارم ز غم فراق ياري كه مپرس
روز سيهي و شام تاري كه مپرس
از دوري مهر دل فروزي است مرا
روزي كه مگوي و روزگاري كه مپرس
باز آي و دلم ز هجر پردرد نگر
در سينهٔ گرمم نفس سرد نگر
در گوشهٔ بيمو نسيم تنها بين
در زاويهٔ بيكسيم فرد نگر
بس مرد كه لاف ميزد از مردي خويش
در پيرهزني ديدم ازو مردي بيش
ابناي زمانه ديدم اغلب هاتف
مردند ولي با لب و با سبلت و ريش
دارم ز جدايي غزالي كه مپرس
در جان و دل اندوه و ملالي كه مپرس
گوئي چه بود درد تو دردي كه مگوي
پرسي چه بود حال تو حالي كه مپرس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد