رسيدن رسولان قيصر به زمين بوس شاه مصر كشور

۳۳ بازديد


صف آرايندهٔ اين طرفه لشكر
چنين لشكر كشد كشور به كشور
كه هر صبح اينچنين تا شام منظور
نمي‌گشت از حريم خسروي دور
ز چشمش اهل مجلس مست حيرت
گريبان كرده چاك از دست حيرت
ز دانش يافت قدري آن خرد كيش
كه شاهش داد جا در پهلوي خويش
بلي هر جا كه باشد صاحب هوش
عروس دولتش آيد در آغوش
گدا از هوشمندي شاه گردد
فقير از هوش صاحب جاه گرد
بسا شاهان كه دور از كسوت هوش
زمانه خرقه‌شان افكنده بر دوش
بسا درويش را كز هوشمندي
سرير جاه بخشد سربلندي
چو روزي چند شد القصه زين حال
كه مي‌بودند با هم فارغ البال
درآمد ناگه از در حاجب شاه
ستاد از پيش شادروان درگاه
كه اي شاهان به راهت سر نهاده
رسول روم بر در ايستاده
درآيد يا رود فرمان شه چيست
درين در بنده با او چون كند زيست
اجازت داد خسرو كاو در آيد
به رنگ خاك بوسانش درآيد
زمين بوسيد و خسرو را دعا كرد
پس آنگه رو به عرض مدعا كرد
به سوي تخت شه شد نامه بر كف
به تشريف قبول آمد مشرف
چو خسرو ديد سوي نامهٔ روم
در آن مكتوم بود اين شرح مرقوم
كه دارد شاه شمعي در شبستان
عذارش در نقاب غنچه پنهان
كند از وصل او خوشحال ما را
دهد پروانهٔ اقبال ما را
كند زودش به سوي ما روانه
نسازد در فرستادن بهانه
اگر بر عكس اين كاري كشد پيش
بسا كيد چو شمعش گريه برخويش
چو شاه آگه شد از مضمون نامه
به خود پيچيد همچون نال خامه
كه قيصر را چه حد اين تمناست
ازو اين آرزو بسيار بيجاست
سزد گر جغد را نبود تمنا
كه چون بازش بود دست شهان جا
كجا با بوم گردد جفت تاووس
نداند اينقدر افسوس افسوس
گرفتم اينكه من بسيار پستم
نه آخر پادشاه مصر هستم
سخن كوته رسول قيصر روم
چو حرف نااميدي كرد معلوم
زمين بوسيد و رفت از منزل شاه
به عزم شهر خويش افتاد در راه
به سوي بارگاه قيصر آمد
به آييني كه مي‌بايد درآمد
چو قيصر كرد حرف مصريان گوش
چو نيل مصر زد خون در دلش جوش
به كين مصريان زد خيمه بيرون
پر از ميخ و ستون شد روي هامون
سپاهي همره او از عدد بيش
شمارش از حساب نيك و بد بيش
سراسر آهنين دل همچو پيكان
به خونريزي چو نيزه تيزدندان
به خون چون تيغ خود را گرم كرده
بسان گرز سرها نرم كرده
چو نيزه خود آهن مانده بر سر
چو ششپر جوشن پولاد در بر
ازين معني چو شد خسرو خبردار
چو شمعش كرد سوزي در جگر كار
فتادش در رگ جان پيچ و تابي
وز آتش گشت پيدا اضطرابي
كه آيا فتح از پيش كه باشد
نمك ايام بر ريش كه پاشد
چو رايت از دو جانب بر فرازند
سران از هر دو جانب سرفرازند
گروهي چون سنان نيزه خويش
ز اهل صف قدمها مانده در پيش
پي پشتش صفي را ناوك آسا
نهاده برعقب از جاي خود پا
كرا گردون زند از تخت بر خاك
كرا دوران رساند سر برافلاك
چو خسرو را پريشان ديد منظور
بگفت اي چشم بد از دولتت دور
اگر رخصت دهي با لشكر مصر
زنم خرگه برون از كشور مصر
چنان جنگي كنم با قيصر روم
كه گردد او ز تاج و تخت محروم
چنان تخمي به خاك روم كارم
كه گرد از خرمن قيصر برآرم
دم صبحي كه خيل روم سر كرد
سپاه زنگ را زير و زبر كرد
نفير سركشان در عالم افتاد
برآمد از نهاد كوس فرياد
سپاه از هر دو سو شد حمله آور
پي خونريز برهم ريخت لشكر
خدنگ از تركش تركان خون دوست
برون آمد بسان مار از پوست
ز هر شمشير جويي آشكاره
به جاي سبزه زهرش در كناره
كمان تخش از هر سوي ميدان
لب زه مي‌گرفت از كين به دندان
ز بيداد تفنگ خصم بد كيش
يلان را مانده در دل سد گره بيش
سپرها برفراز خود زره كار
به روي گنج گفتي حلقه زد مار
تبرزين ريخت چندان خون لشكر
كه پيش انداخت از شرمندگي سر
يلان را نرم گشت از گرز گردن
نهاده سر به سينه همچو كسكن
سپر را بخيه‌ها از هم گشاده
گريبان وار بر گردون فتاده
به نيزه كلهٔ درنده شيران
به جاي گرز بردوش دليران
ز پيكان كمان داران لشكر
شده چون خود آهن كاسهٔ سر
ز بس پيكان كه بر دل كرده منزل
شده چون كورهٔ پيكان گران دل
كمند سركشان از هر كناره
به گردنها چو شهرگ آشكاره
محيطي شد ز خون دشت ستيزه
در او شد مار آبي چوب نيزه
پناه خيل گردان قوي تن
سپر مانند بر سر خود آهن
به روي خون سرگردان سركش
چو ديگي سرنگون برروي آتش
ز قسطاس ستوران زال عالم
ز هم گيسو گشاده بهر ماتم
علم در مرگ سرداران عزادار
به گردن شقه‌اش گرديده دستار
به فوت گردن افرازان سركش
تفنگ از غصه برخود مي‌زد آتش
به ماتم كوس طرح شيون انداخت
سنان شال سيه در گردن انداخت
چنين تا شامگاهي جنگ كردند
ز خون گاوه زمين را رنگ كردند
چو عالم پر سپاه زنگ گرديد
جهان برخيل رومي تنگ گرديد
نگه مي‌كرد از هر گوشه منظور
نظر بر قيصرش افتاد از دور
شدش دست از عنان رخش كوتاه
بر او بست از طريق كين سر راه
چو قيصر ديد دشمن در برابر
بر اوشد از سر كين حمله آور
علم چون كرد دست و تيغ خونبار
كه سازد از طريق كينه‌اش كار
چنان شهزاده‌اش زد بر كمر تيغ
كه بگذشتش ز پهلوي دگر تيغ
ز راه كين بلارك را علم كرد
علم را با علمدارش قلم كرد
چو قيصر كشته گشت و شد علم پست
سپه را شد عنان كينه از دست
به صحراي هزيمت پا نهادند
گريزان روي در صحرا نهادند
ز پي مي‌رفت و مي‌زد تيغ منظور
چنين تا شد جهان بر لشكري دور
چو بر رخش فلك بر بست دوران
سر رومي در اين فرسوده ميدان
ز پي‌شان با سپاهي بازكردند
به بزم عيش و عشرت ساز كردند
بلي اينست قانون زمانه
نه امروز است در دور اين ترانه
يكي ماتم گزيند ديگري سور
يكي را تخت منزل ديگري گور
يكي را بهر ماتم كاه پاشند
يكي را زر به مسندگاه پاشند
يكي را خود زر بر كوهه زين
چو طفلان كرده جا بر اسب چوبين
يكي بر اسب جولاني نشسته
به زين زر ركاب سيم بسته
يكي بر فرق تاج زر نهاده
يكي خشت لحد برسرنهاده
يكي را زير تخت خاك مسكن
يكي را روي تخت زر نشيمن
ندارد اعتباري كار عالم
منه زنهار بر دل بار عالم
اگر شادي مكن خوشحال خود را
مدار از دور فارغبال خود را
كه خيل مرگ در دنبال داري
خطرها در پي اقبال داري
وگر درويش بي‌شامي در اين راه
چرا از غم كشي آه سحرگاه
تصور كن كه عالم كشور تست
تويي شاه و جهان فرمانبر تست
قباي آب و رنگ تست افلاك
پر از زر مخزن تو خانهٔ خاك
كلاه زر به تارك آفتابت
برين لاجوردي در ركابت
ترا در سير يكرا نيست هر پا
به كوي شادماني راه پيما
ترا سلطاني از مه تا به ماهي‌ست
كهن ويرانه‌ات ايوان شاهي‌ست
ز روزنهاش خورشيد جهانتاب
فكنده هر طرف خشت زر ناب
بر ايوان داشتي پر تاجداري
به فرمان تو هر يك شد به كاري
سپاهت رفته تا كشور گشايند
به ملكت كشور ديگر فزايند
ترا بر تخت شاهي خواب برده
سراسر رخت هوشت آب برده
به عين خواب مي‌بيني كه دوران
بدينسان ساختت محتاج يك نان
چو شد القصه از بي‌مهري بخت
جدا سلطان روم از تاج و از تخت
رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح
كه چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح
چو قاصد نامه پيش خسرو آورد
به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد
منادي كرد تا آزاد و بنده
ز اهل ثروت و ارباب ژنده
به استقبال پا بيرون نهادند
قدم در عرصه هامون نهادند
ز شهر مصر خسرو هم برون رفت
به استقبال يك منزل فزون رفت
به خسرو چون نظر افكند منظور
قدم كرد از ركاب بارگي دور
به پايش سايه وار افكند خود را
غبار راه اسبش ساخت خود را
ز توسن گشت خسرو هم پياده
چو او را ديد رو بر ره نهاده
كشيد از غايت مهرش در آغوش
نهادش خلعت اقبال بر دوش
بسي لعل و گهر بر وي فشانيد
ميان گوهر و لعلش نشانيد
چو از هر گفتگويي باز رستند
به مركبهاي تازي بر نشستند
به سوي بارگه راندند توسن
دلي وارسته از اندوه دشمن
دلا اندوه دشمن گر نخواهي
ز درويشي طلب كن پادشاهي
چه خوش گفتند ارباب فصاحت
خوشا درويشي و كنج قناعت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد