من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رفتن شاهزاده منظور به شكار

۳۲ بازديد


برد ره نكته ساز معني انديش
چنين ره بر سر گم كردهٔ خويش
كه در نزديك آن دلكش نشيمن
بدان كوهي كه ناظر داشت مسكن
به قصد كبك منظور دل افروز
گشود از بند پاي باز يك روز
ز ره شد از خرام كبك بازش
ز پي شد كورد با خويش بازش
نيامد باز و او مي‌رفت از پي
بيابان از پي او ساختي طي
چنين تا كرد جا بر طرف كهسار
ز تاب تشنگي افتاد از كار
براي آب مي‌گرديد در كوه
ره افتادش سوي آن غار اندوه
مقامي ديد در وي دام و دد جمع
در او هر جانور از نيك و بد جمع
ميان جمعشان ژوليده مويي
وجود لاغرش پيچيده مويي
پريشان كرده بر سرموي سودا
چو شمع مرده‌اي بنشسته از پا
تنش در موي سر گرديده پنهان
ز سوز دل به خاك تيره يكسان
پر از خونش دو چشم ناغنوده
چو اخگرها ز خاكستر نموده
چو بوي غيردام و دد شنيدند
ز جا جستند و از دورش رميدند
ز دام و دد چو دورش گشت خالي
خروشان شد ز درد خسته حالي
كه از اندوه و هجران آه و سد آه
مرا جان كاست، آه از هجر جانكاه
منم با وحشيان گرديده همدم
گرفته گوشه‌اي ز ابناي عالم
مرا با چشم آهو زان خوش افتاد
كز آن آهوي وحشي مي‌دهد ياد
بيا اي آهوي وحشي كجايي
ببين حالم به دشت بينوايي
بيا كز هجر روز خسته حالان
سيه گرديده چون چشم غزالان
تو در بتخانه چين با بتان يار
به غار مصر من چون نقش ديوار
به دشت چين تو با مشكين غزالان
به كوه مصر من چون شير نالان
چه كم گردد كه از چشم فسونساز
كني در ساحري افسوني آغاز
كه چون بر هم زنم چشم جهان بين
ترا با خويش بينم عشرت آيين
خوش آن روزي كه در چين منزلم بود
مراد دل ز جانان حاصلم بود
به هر جايي كه بودم يار من بود
به هر غم مونس و غمخوار من بود
گهي با هم به مكتبخانه بوديم
دمي با هم به يك كاشانه بوديم
فلك روزي كه طرح اين غم انداخت
كه نوميدم ز روز وصل او ساخت
دگر خود را نديدم شاد از آن روز
چه روزي بود خرم ياد از آن روز
مرا اين داغ از آنها بيشتر سوخت
كه چون چرخ آتش محرومي افروخت
گره ديدم به دل اين آرزو را
نديدم بار ديگر روي او را
وداع او مرا روزي نگرديد
ازو كارم به فيروزي نگرديد
مرا از خويش بايد ناله كردن
كه خود كردم نه كس اين جور با من
اگر بي‌روي آن شمع شب افروز
به مكتب مي‌نمودم صبر يك روز
معلم را نمي‌آزردم از خويش
صبوري مي‌نمودم پيشهٔ خويش
نديدي كس چنين ناشادم از هجر
به اين محنت نمي‌افتادم از هجر
چو منظور اين سخنها كرد ازو گوش
خروشي بر كشيد و گشت بيهوش
از آن فرياد ناظر از زمين جست
زد از روي تعجب دست بر دست
كه شوقم برد از جا اين صدا چيست
به گوشم اين صداي آشنا چيست
ازين آواز دل در اضطراب است
رگ جان زين صدا در پيچ و تاب است
دلم رقاص شد اين بيغمي چيست
به راه ديده اشك خرمي چيست
به شادي مي‌دود اشكم چه ديده‌ست
نويد وصل پنداري شنيده‌ست
قد من راست شد بارش كه برداشت
دلم خوش گشت آزارش كه برداشت
لبم با خنده همراز است چونست
دلم با عشق دمساز است چونست
برآمد بخت خواب آلوده از خواب
سرشك شاديم زد خانه را آب
نمي‌دانم كه خواهد آمد از راه
كه رفت از دل به استقبال او آه
چه بوي امروز همراه صبا بود
كه جانم تازه گشت و روحم آسود
همان راحت از آن بو جان من يافت
كه يعقوب از نسيم پيرهن يافت
صبا گفتي كه بوي يارم آورد
كه جاني در تن بيمارم آورد
ز ره اي باد مشك افشان رسيدي
مگر از كشور جانان رسيدي
ز مشك افشانيت اين خسته جان يافت
ز دشت چين چنين بويي توان يافت
از اين بو گر چه جانم يافت راحت
وليكن تازه شد جان را جراحت
چو كرد از پيش رو موي جنون دور
ستاده در برابر ديد منظور
ز شوق وصل آن خورشيد پايه
به خاك افتاد و بيخود شد چو سايه
خوشا صحراي عشق و وادي او
خوشا ايام وصل و شادي او
خوشا تاريكي شام جدايي
كه بخشد صبح وصلش روشنايي
كسي كاو را فزونتر درد هجران
فزونتر شاديش در وصل جانان
كنند از آب چون لب تشنگان تر
كند ذوق آنكه باشد تشنه جانتر
چنان هجري كه وصل انجام باشد
بود خوش گر چه خون آشام باشد
كجا صاحب خرد آشفته حال است
در آن هجران كه اميد وصال است
مرا هجري‌ست ناپيدا كرانه
كه داغ اوست با من جاودانه
چه غم بودي در اين هجران جانكاه
اگر بودي اميد وصل را راه
فغان زين تيره شام نااميدي
كه در وي نيست اميد سفيدي
قيامت صبح اين شام سياه است
شب ما را قيامت صبحگاه است
خوشا ايام وصل مهركيشان
كجا رفتند ايشان ، ياد از ايشان
همه رفتند و زير خاك خفتند
بسان گنج يك يك رو نهفتند
به جامي سر به سر رفتند از هوش
همه زين بزمشان بردند بر دوش
چنانشان خواب مستي كرد بيتاب
كه تا صبح جزا ماندند در خواب
اجل يا رب چه مرد افكن شرابي‌ست
كه در هر جانبي او را خرابي‌ست
فغان كز خواري چرخ جفاكار
همه رفتند ياران وفادار
مگر ملك فنا جاييست دلكش
كه هركس رفت كرد آنجا فروكش
نيامد كس كز ايشان حال پرسيم
ز دمسازان خود احوال پرسيم
كه در زير زمين احوالشان چيست
جدا از دوستداران حالشان چيست
مرا حال برادر چيست آنجا
رفيق و مونس او كيست آنجا
برادر ني كه نور ديده من
مراد جان محنت ديدهٔ من
مرادي خسرو ملك معاني
سرافراز سرير نكته داني
سمند عزم تا زين خاكدان راند
هزاران بكر معني بي‌پدر ماند
هزاران بكر فكرت دوش بر دوش
نشسته در عزاي او سيه پوش
ز روشان گرد ماتم آشكاره
در اين ماتم دل هر يك دو پاره
بيا وحشي بس است اين نوحهٔ غم
مگو در بزم شادي حرف ماتم
كه باشد هر كلامي را مقامي
مقام خاص دارد هر كلامي
به هوش خود چو آمد شاهزاده
بديد از دور ناظر اوفتاده
سرش را بر سر زانوي خود ماند
به روي او خروشان روي خود ماند
كه اي بيمار غم حال دلت چيست
به روز بيدلي در منزلت كيست
ز تنهايي چو خواهي راز گويي
بگو تا با كه حالت بازگويي
به شبها شمع بزم تيره‌ات چيست
چو گويي حرف روي حرف دركيست
به غير از آه گرمت كيست دمساز
بجز كوهت كه مي‌گردد هم آواز
بگو جز دود آه بيقراري
به روز بي‌كسي بر سر چه دار ي
به غير ازقطره اشك دمادم
كه مي‌گردد به گردت در شب غم
چو خود را افكني از كوه دلتنگ
ترا بر سر كه مي‌آيد بجز سنگ
چو باز آمد به حال خويش ناظر
به پيش ديده جانان ديد حاضر
سر خود بر سر زانوي او ديد
رخ پر گرد خود بر روي او ديد
ز جاي خويشتن برخاست خوشحال
ز درد و رنج دوري فارغ البال
خروشان شد كه آيا كيستي تو
ملك يا حور آيا چيستي تو
منم اين وان تويي اندر برابر
نمي‌آيد مرا اين حال باور
تويي اين يا پري آيا كدام است
بگو با من ترا آخر چه نام است
به شادي دست يكديگر گرفتند
نواي خرمي از سر گرفتند
روان گشتند شادان چنگ در چنگ
نواي خوشدلي كردند آهنگ
چه خوشتر زانكه بعد از مدتي چند
دو يار همدم بگسسته پيوند
نبوده آگهي از يكدگرشان
نه از جاه و مقام هم خبرشان
فلك ناگه كند افسونگري ساز
رساند بي‌خبرشان پيش هم باز


نشستن شاهزاده بر تخت شهرياري

۳۱ بازديد


چنين از ياري كلك جوانبخت
نشيند شاه بيت فكر بر تخت
كه مدتها بهم منظور و ناظر
طريق مهر مي‌كردند ظاهر
نه بي‌هم صبر و ني آرامشان بود
همين دمسازي هم كارشان بود
حريف هم به بزم ميگساري
رفيق هم به كوي دوستداري
ز رنگ آميزي باد خزاني
چو شد برگ درختان زعفراني
به گلشن لشكر بهمن گذر كرد
درخت سبز كار زال زر كرد
براي خندهٔ برق درخشان
خزان پر زعفران مي‌كرد پستان
عيان گرديد يخ بر جاي نسرين
فكنده بر لب جو خشت سيمين
ز سرما آب را حال تباهي
ز يخ خود را كشيده در پناهي
سحاب از تاب سرماي زمستان
به يكديگر زدي از ژاله دندان
ز ابروي نمد بر دوش افلاك
ز سرما خشك گشته پنجهٔ تاك
به رفتن آب از آن كم داشت آهنگ
كه يخ در راه او زد شيشه بر سنگ
شكست از سنگ ژاله جام لاله
به خاك افتاد نرگس را پياله
شده غارتگر دي سوي سبزه
به گلشن خسته رنگ از روي سبزه
ز تاب تب خزاني شد رخ شاه
به بستر تكيه زد از پايهٔ گاه
به دل كردش بدانسان آتشي كار
كه مي‌كاهيد هر دم شمع كردار
بزرگان را به سوي خويشتن خواند
به صف در صد گاه خويش بنشاند
به بالينش نشسته شاهزاده
ز غم سر بر سر زانو نهاده
به سوي ديگرش ناظر نشسته
ز دلتنگي لب از گفتار بسته
به روي شه نشان مرگ و ظاهر
بزرگان درغمش آشفته خاطر
به سوي اهل مجلس شاه چون ديد
سرشك حسرتش در ديده گرديد
اشارت كرد تا دستور برخاست
به گوهر تخت عالي را بياراست
پس آنگه گفت تا شهزاده چين
برآيد بر فراز تخت زرين
به سوي مصريان رو كرد آنگاه
كه تا امروز بودم بر شما شاه
شه اكنون اوست خدمتكار باشيد
به خدمتكاريش دركار باشيد
چو بر تخت زر خويشش نشانيد
به دست خود بر او گوهر فشانيد
بزرگانش مباركباد گفتند
غبار راه او از چهره رفتند
بلي اينست قانون زمانه
به عالم هست اكنون اين ترانه
نبندد تاكسي از تختگه رخت
نيايد ديگري بر پايه بخت
دو سر هرگز نگنجد در كلاهي
دو شه را جا نباشد تختگاهي
چو روزي چند شد شه رخت بربست
به جاي تخت بر تابوت بنشست
بزرگانش الف بر سر كشيدند
سمند سركشش را دم بريدند
الف قدان بسي با لعل چون نوش
چو شمعي پيش تابوتش سيه پوش
ز يكسو جامه كرده چاك منظور
فتاده از خروشش در جهان شور
ز سوي ديگرش ناظر فغان ساز
به عالم ناله‌اش افكنده آواز
به سوي خاك بردندش به اعزاز
خروشان آمدند از تربتش باز
همه در بر پلاس غم گرفتند
به فوتش هفته‌اي ماتم گرفتند
بزرگان را به بهشتم روز دستور
تمامي برد با خود سوي منظور
كه تا آورد بيرونشان ز ماتم
به بزم عيش بنشستند با هم
جهان را شيوه آري اينچنين است
نشاط و محنتش با هم قرين است
اگر غم شد، نماند نيز شادي
بود در ره مراد و نامرادي
اگر درويش بد حال است اگر شاه
گذر خواهد نمودن زين گذرگاه
دم مردن بچندان لشكر خويش
به مخزنهاي لعل و گوهر خويش
ميسر كي شدش تا زان تمامي
خرد يك لحظه از عمر گرامي
چنين عمري كه كس نفروخت يكدم
ز دورانش به گنج هر دو عالم
ببين تا چون فنا كرديمش آخر
خلل در كار آورديمش آخر
چو آن كودك كه او بي‌رنج عالم
به دست آورد كليد گنج عالم
كند هر لحظه داماني پر از در
وز آن هر گوشه سوراخي كند پر
از اين درها كه ما در خاك داريم
بسا فرياد كز حسرت بر آريم
چو شد القصه شاه مصر منظور
به عالم عدل و دادش گشت مشهور
به ناظر داد آيين وزارت
چواز دورش به شاهي شد بشارت
در گنجينهٔ احسان گشادند
به عالم داد عدل و داد دادند
يكي بودند تا از جان اثر بود
بهمشان ميل هردم بيشتر بود
ز ياران بي‌وفايي بد جفاييست
خوشا ياران كه ايشان را جفا نيست
فغان از بي‌وفايان زمانه
به افسون جفا كاري فسانه
مجو وحشي وفا از مردم دهر
كه كار شهد نايد هرگز از زهر
از اين عقرب نهادان واي و سد واي
كه بر دل جاي زخمي ماند سد جاي
چنين ياران كه اندر روزگارند
بسي آزارها در پرده دارند
بسي عريان تنان را جاي بيم است
از آن عقرب كه در زير گليم است
نه يي نقش گليم آخر چنين چند
تواني بود در يك جاي پيوند
به كس عنقا صفت منماي ديدار
ز مردم رو نهان كن كيميا وار


عروس خيال از حجلهٔ انديشه برون آوردن

۳۴ بازديد


عروس نظم را جوياي اين بكر
چنين شد خواستگار از حجلهٔ فكر
كه چون خسرو از آن دشت فرحبخش
به عزم شهر راند از جاي خود رخش
شبي دستور را سوي حرم خواند
به آن جايي كه دستور است بنشاند
پس آنگه گفت او را كاي خردكيش
به دانايي ز هر صاحب خرد پيش
بر آنم تا نهال نوبر خويش
گل نورستهٔ جان پرور خويش
سهي سرو رياض كامكاري
گل بستان فروز نامداري
فروزان شمع بزم آراي عصمت
در يكدانهٔ درياي عصمت
ببندم عقد با شهزاده منظور
چه مي‌گويي در اين انديشه دستور
وزير از گنج عصمت شد گهر سنج
زبان را كرد مفتاح در گنج
كه‌اي رايت خرد را درةالتاج
به عقلت رأي دور انديش محتاج
نكو انديشه‌اي فرخنده راييست
عجب تدبير و راي دلگشاييست
از او بهتر نمي‌يابم در اين كار
اگر واقع شودخوبست بسيار
اشارت كرد شه تا رفت دستور
بيان فرمود حرف او به منظور
جوابش داد منظور خردمند
كه اي بگسسته دانش از تو پيوند
منم شه را كم از خدام درگاه
چه حد بنده و دامادي شاه
قبولم گر كند شه در غلامي
زنم در دهر كوس نيكنامي
بگو باشد كه صاحب اختياري
چه گويم اختيار بنده داري
زند اقبال من بر چرخ خرگاه
شوم گر قابل دامادي شاه
به نزد پادشه جا كرد دستور
بگفت آنها كه با او گفت منظور
از آن گفتار خسرو شاد گرديد
دلش از بند غم آزاد گرديد
قضا را بود فصل نوبهاران
ز ابر نوبهاري ژاله باران
نسيم صبحدم در مشكباري
معطر جان ز باد نوبهاري
هزاران مرغ هر سو نغمه پرداز
جهان پر صيت مرغان خوش آواز
به سوسن از هوا شبنم فتاده
شده هر برگ تيغي آب داده
عروس گل نقاب از رخ گشوده
رخ از زنگار گون برقع نموده
صبا بر غنچه كسوت پاره كرده
برون افتاده راز گل ز پرده
بنفشه هر نفس در مشك ريزي
صبا هر جا شده در مشك بيزي
تو گفتي زال شاخ مشك بيد است
كه او در كودكي مويش سفيد است
عيان چون پاي مرغابي ز هر سوي
نهال سرخ بيدي بر لب جوي
ز باران بهاري سبزه خرم
دماغ غنچه و گل‌تر ز شبنم
بنفشه زان در آب انداخت قلاب
كه ماهي‌بد ز عكس بيد در آب
به تارك نارون را زان سپر بود
كه از سنگ تگرگش بيم سر بود
به سوي ارغوان چون ديده بگشاد
شكوفه بر زمين از خنده افتاد
بلي بي‌خنده آن كس چون نشيند
كه بر هندوي گلگون جامه بيند
ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار
عيان قوس قزح را سد نمودار
دهد تا آب تيغ كوهساران
نمد آورد ميغ نوبهاران
دميده سبزه هر سو از دل سنگ
نهان گرديده تيغ كوه در زنگ
درخت گل ز فيض باد نوروز
به رنگ سبزه خرگاهيست گلدوز
نهال بيد شد در پوستين گم
درخت ياسمين پوشيد قاقم
به عزم جشن زد شاه جوانبخت
به روي سبزه چون گل زر نشان تخت
سرافرازان لشكر سركشيدند
به پاي تخت خاصان آرميدند
به پيش تخت خود منظور را خواند
به پهلوي خودش بر تخت بنشاند
چو جا بر جاي خود خلق آرميدند
به مجلس خادمان خوانهاكشيدند
نه خواني بوستان دلگشايي
به غايت دلنشين بستان سرايي
دراو هر گرد خواني آسماني
بر او اطباق سيمين كهكشاني
سماطش گسترانيده سحابي
براو هر نان گرمي آفتابي
درخت صحن او فردوس كردار
ز الوان ميوه‌ها گرديده پربار
چو خوانسالار بيرون برد خوان را
ز مي شد سرگران رطل گران را
خضر گرديد ميناي مي‌ناب
ز جوي زندگاني گشته پر آب
حريفان سرخوش از جام پيايي
سر ساغر گران گرديده از مي
صراحي لب نهاده بر لب جام
گرفته جام از لعل لبش كام
ز ميناها فروغ آب انگور
چنان كز نخل موسا آتش طور
كشيده آتش از مينا زبانه
فكنده جام را آتش به خانه
رخ ساقي ز مي گرديده گلرنگ
چو بلبل كرده مطرب ناله آهنگ
ز هر سو مطربي در نغمه سازي
به زلف چنگ كردي دست يازي
هواي لعل مطرب در سر ني
شده دمساز فرياد پياپي
ز دف در بزمگاه افتاده آواز
ز دست مطربان مجلس فغان ساز
نواسازان نوا كردند آهنگ
سخن در پرده قانون گفت با چنگ
فتاد از مطربان خوش ترانه
به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه
اشارت كرد شاه هفت كشور
كه تا بستند عقد آن دو گوهر
عروس خور چو شد زين حجله بيرون
به گوهر داد زيب حجله گردون
به سوي حجله شد منظور خوشحال
به مقصودش عروس جاه و اقبال
در آمد در بهشت بي‌قصوري
در او از هر طرف در جلوه حوري
نظر چون كرد ديد از دور تختي
به روي تخت حور نيك بختي
ز باغ دلبري قدش نهالي
رخش از گلشن جنت مثالي
به اوج دلبري ماهي نشسته
به دور مه ز گوهر هاله بسته
از او خوبي گرفته غايت اوج
محيط حسن را ابروي او موج
سپاه غمزهٔ او تاجداران
صف مژگان او خنجر گذاران
دو چشم او دو هندوي سيه دل
گرفته گوشهٔ ميخانه منزل
لب لعلش حيات جاوداني
به وصلش تشنه آب زندگاني
به تنگي ز آن دهان ذره مقدار
نفس راه گذر مي‌ديد دشوار
به خوان حسن بهر قوت جانها
ز دندان و لب او شير و خرما
چو گستردي بساط عشوه سازي
به رخ از مهر و مه مي‌برد بازي
به روي تخت جا در پهلويش ساخت
چو طوقش دستها در گردن انداخت
چو خلوتخانه خالي شد ز اغيار
نياز و ناز را شد گرم بازار
گهي اين دست آنرا بوسه دادي
گهي آن سر به پاي اين نهادي
دمي اين نار او چيدي به دستان
دمي آن سيب اين كندي به دندان
به سوي باغ شد منظور مايل
شكفت از شوق باغش غنچه سان دل
خدنگش كرد صيد اندازي آهنگ
ز خون صيد پيكان گشت گلرنگ
به سوي گنج دزدي راه پيمود
به سوزن قفل را از گنج بگشود
به گردابي درون شد ماهي سيم
الف پيوسته شد با حلقهٔ ميم
چكيد از شاخ مرجان لؤلؤ تر
لبالب گشت درج از لعل و گوهر
هوا داري ز بزمي دور گرديد
سرشك از ديدهٔ نمناك باريد
نخستين گشت گلگون عرق بار
ز ميدان چون برون شد رفت از كار
سحر چون گشت منظور نكو نام
ز خلوتخانه آمد سوي حمام
طلب فرمود ناظر را سوي خويش
به دمسازي نشاندش پهلوي خويش
ز هر جاكرد با ناظر حكايت
به جا آورد لطف بي‌نهايت
غرض اين داشت آن سروگل اندام
گهي از خانه گر بيرون زدي گام
كه با ناظر درآيد از در لطف
نظر بر وي گشايد از سر لطف
هزاران جان فداي دلربائي
كه تا بخشد نواي بي‌نوايي
طريق دوستاري آورد پيش
كند قطع نظر از شادي خويش


آغاز سخن

۳۱ بازديد


طرح نوي در سخن انداختم
طرح سخن نوع دگر ساختم
بر سر اين كوي جز اين خانه نيست
رهگذر مردم ديوانه نيست
ساخته‌ام من به تمناي خويش
خانه‌اي اندر خور كالاي خويش
هيچ كسم نيست به همسايگي
تا زندم طعنه ز بي‌مايگي
باني مخزن كه نهاد آن اساس
مايه او بود برون از قياس
خانه پر از گنج خداداد داشت
عالمي از گنج خود آباد داشت
از مدد طبع گهر سنج خويش
مخزني آراست پي گنج خويش
بود در او گنج فراوان به كار
مخزن سد گنج چه، سد سد هزار
گوهر اسرار الاهي در او
آنقدر اسرار كه خواهي در او
هر كه به همسايگي او شتافت
غيرت شاهي جگرش را شكافت
شرط ادب نيست كه پهلوي شاه
غير شهان را بود آرامگاه
من كه در گنج طلب مي‌زنم
گام در اين ره به ادب مي‌زنم
هم ادبم راه به جايي دهد
در طلبم قوت پايي دهد
جهد كنم تا به مقامي رسم
گام نهم پيش و به كامي رسم
كام من اينست كه فياض جود
انجمن آراي بساط وجود
مرحمت خويش كند يار من
كم نكند مرحمت از كار من
آن كه به ما قوت گفتار داد
گنج گهر داد و چه بسيار داد
كرد به ما لطف ز لطف عميم
نادره گنجي و چه گنج عظيم
آن كه از اين گنج نشد بهره‌مند
قيمت اين گنج چه داند كه چند
دخل جهان گشته مهيا از اين
بلكه دو عالم شده پيدا از اين
بود جهان بر سر كوي عدم
بي‌خبر از وضع جهان قدم
نه سخن كون و نه ذكر مكان
نه ز هيولا وز صورت نشان
نام سما و لقب ارض نه
عمق نه وطول نه و عرض نه
چون نه ز ابعاد نشان بود و نام
قابل ابعاد كه بود و كدام
غير برون بود ز ملك وجود
غير يكي ذات مقدس نبود
بود يكي ذات و هزاران صفات
واحد مطلق صفتش عين ذات
زنده باقي احد لايزال
حي توانا صمد ذوالجلال
بيند و گويد نه به چشم و زبان
زو شده موجود هم اين و هم آن
آن كه از او ديده فروزد چراغ
وز مدد باصره دارد فراغ
وان كه دهد كام و زبان را بيان
هست چه محتاج به كام و زبان
آنچه نه او بود نمودي نداشت
محض عدم بود و وجودي نداشت
خلوتيان جمله به خواب عدم
در تتق غيب فرو بسته دم
تيره شبي بود، درآن تيره شب
ما همه در خواب فرو بسته لب
شام سياهي كه دو عالم تمام
گم شده بودند در آن تيره شام
موج برآورد محيط قدم
ابر بقا خاست ز بحر كرم
گشت از آن ابر كه شد درفشان
حامله در صدف كن فكان
شعشعهٔ آن گهر شب فروز
كرد شب تار جهان همچو روز
صبح دل افروز عنايت دميد
باد روان بخش هدايت وزيد
كوكبهٔ مهر پديدار شد
هر دو جهان مطلع انوار شد
از اثر گرمي آن آفتاب
ديده گشودند جهاني ز خواب
عقل جنيبت ز همه تاخت پيش
رايت خويش از همه افراخت پيش
فوج به فوج از پي هم مي‌رسيد
خيل و حشم بود كه صف مي‌كشيد
جيش عدم سوي وجود آمدند
بر سر ميدان شهود آمدند
تاخت برون لشكري از هر طرف
پيش جهاندند و كشيدند صف
لشكر حسن از طرفي در رسيد
عشق و سپاهش ز برابر رسيد
از طرف حسن برون تاخت ناز
وز طرف عشق در آمد نياز
عشق و سپاهي ز كران تا كران
حسن و وفا بود جهان تا جهان
محنت و درد سپه بي‌شمار
آمد و صف زد ز يمين و يسار
سوز و گداز آمده در قلبگاه
زد علم خويش به قلب سپاه
از صف خود عشق جدا گشت فرد
تاخت به ميدان و طلب كرد مرد
پر جگر آن مرد كه شد مرد عشق
آمد و نگريخت ز ناورد عشق


سر آغاز

۳۵ بازديد


خامه برآورد صداي صرير
بلبلي از خلدبرين زد صفير
خلدبرين ساحت اين گلشن است
خامه در او بلبل دستان زن است
بلبل اين باغ پرآوازه باد
دم به دمش زمزمه‌اي تازه باد
طرفه رياضي‌ست كه تا رستخيز
سبزهٔ او را نبود برگ ريز
ز آب خضر سرزده گلها در او
غنچه گشا باد مسيحا در او


دايرهٔ پرگار سخن را از پرگار خانهٔ دو زبان ساختن

۳۱ بازديد


بحمدالله كه گر ديديم رنجي
در آخر يافتيم اين طور گنجي
در او ناسفته گوهرها نهاده
طلسمش تا به اكنون ناگشاده
به نام ايزد چه گنج شايگاني
كز او گرديد پر جوهر جهاني
نگو آسان طلسمش را گشادم
كه پر جاني در اين انديشه دادم
به دشواري چنين گنجي توان يافت
بلي كي گنج بي‌رنجي توان يافت
دماغم تيره شد چون خامه بسيار
كه تا كردم رقم اين نقش پرگار
ز مو انديشه را كردم قلم ساز
شدم اين لعبتان را چهره پرداز
بسي همچون بخورم سوخت ايام
كه تا گشتند اين روحانيان رام
سحر خيزي بسي كردم چو خورشيد
كه زر گرديد خاك راه اميد
چو بوته پر فرو رفتم به آتش
كه آخر اين طلا گرديد بي‌غش
كه مشتي خاك ره گر برگرفتم
روانش در لباس زر گرفتم
مگر شد خاطر من مهر جان تاب
كزو گرديد خاك ره زر ناب
برون آورده‌ام از كان اميد
زر لايق به زيب تاج خورشيد
چنين بي‌غش زري از كان برآيد
چه كان كز مادر امكان بزايد
در اين معدن كه زر سيماب گرديد
بسان كيميا ناياب گرديد
پريشاني بسي ديدم چو سيماب
كه تا شد جمع اين مشتي زر ناب
زر نابم ز كان ديگري نيست
بدين در هم نشان ديگري نيست
ز هر آلايشي دل پاك كردم
گذر بر حجلهٔ افلاك كردم
كه اين بكران معني رو نمودند
نقاب غيب از طلعت گشودند
سخن كاو بكر خلوتگاه غيب است
نهان گرديده در خرگاه عيب است
به هر آلوده‌اي كي رو نمايد
نقاب غيب كي از رو گشايد
كسي كاين نظم دور انديشه خواند
اگر تاريخ تصنيفش نداند
شمارد پنج نوبت سي به تضعيف
كه با شش باشدش تاريخ تصنيف
نداند گر به اين قانون كه شد فكر
بجويد از همه ابيات پر فكر
گزيدم گر طريق خود ستايي
بيان كردم سخنهاي هوايي
بنا بر سنت اهل سخن بود
و گر نه اين سخن كي حد من بود
كسي كاين نظم بي‌مقدار خواند
ز سد بيت ار يكي پركار داند
ز عيب آن دگرها ديده دوزد
چراغ وصف اين را برفروزد
نه رسم عيب جويي پيشه سازد
حيات خود در اين انديشه بازد
همان به كاين حكايتها نگويم
كه باشم من كه باشد عيب جويم
خدايا پرده‌اي بر عيب من كش
زبان حرف گيران در دهن كش
كلامم را بده آن حالت خاص
كزو گردند اهل حال رقاص
بنه مهري بر اين قلب زر اندود
كه در ملك جهان رايج شود زود
به اين زيبا عروس نورسيده
كه از نو پرده از طلعت كشيده
بده بختي كه عالمگير گردد
نه از بي‌طالعيها پير گردد
در ناسفتهٔ اين گنج معني
كه در معني ندارد رنج دعوي
ز دست خائنانش در امان دار
به ملك حفظ خويشش جاودان دار
قبول خاص و عامش ساز يارب
به خاطرها مقامش ساز يارب


حكايت 1

۳۸ بازديد


اهل دلي ترك جهان كرده بود
ز اهل جهان روي نهان كرده بود
رفته و در زاويه‌اي ساخته
وز همه آن زاويه پرداخته
آمده سير از تك و پوي همه
بسته در خانه به روي همه
مجلسي او دل آگاه او
همدم او آه سحرگاه او
ساخته چون جغد به ويرانه‌اي
دم به دمش خود به خود افسانه‌اي
رفت فضولي به در خانه‌اش
زد به فضولي در كاشانه‌اش
داد جوابش ز درون سرا
كهن سرد اينهمه كوبي چرا
بستم از آنرو در كاشانه سخت
تا تو نياري به درخانه رخت
مرد ز بيرون در آواز داد
كاي همه را گشته درون از توشاد
تا ندهد دست مرادي كه هست
حلقهٔ اين در نگذارم ز دست
حلقهٔ چشم است بر اين در مرا
كز تو شود كام ميسر مرا
گفت بگو تا چه هوا كرده‌اي
بر در من بهر چه جا كرده‌اي
گفت مرا آن هوس اينجا فكند
كز تو و پند تو شوم بهره‌مند
گفت نداري اثر هوش حيف
عقل ترا كرد فراموش حيف
گر شوي از نقد خرد بهره‌مند
قيمت اين پند شناسي كه چند
كاين همه آزار كشيدي ز من
سد سخن تلخ شنيدي ز من
ساخته‌ام در به رخت استوار
مي‌روي از درگه من شرمسار
وحشي از اين دربدري سود چيست
چيست از اين مقصد و مقصود چيست
به كه در خانه برآري به‌گل
تا نروي از در كس منفعل
اي رطب تازه‌رس باغ جود
ذات تو نوباوه باغ وجود
دانهٔ اين نخل چو مي‌كاشتند
بر ثمري چون تو نظر داشتند
مهر سحر گردي بسيار كرد
بر سر اين كشته بسي كار كرد
ابر كرم قطره بسي ريخته
تا ز گل اين نخل بر انگيخته
جز تو كسي ميوهٔ اين شاخ نيست
غير تو زيبندهٔ اين كاخ نيست
كاخ فلك را كه برافراختند
خاصه پي چون تو كسي ساختند
كشور هستي‌ست مسلم ترا
حكم رسد برهمه عالم ترا
هر كه به غير از تو سپاه تواند
گوش به در چشم به راه تواند
چرخ جنيبت كش فرمان تست
گوي فلك در خم چوگان تست
دور زده دست به فتراك تو
آمده محراب فلك خاك تو
حيف كه باشي به چنين آبروي
بر سر اين گوي چو طفلان كوي
آب كزو گشته هر آلوده پاك
مي‌شود آلوده به يك مشت خاك
هر كه در اين خاك عداوت فن است
خاك شود آخر اگر آهن است
آينه هر چند بود صاف دل
زنگ برآرد چو بماند به گل
بگذر ازين خاك و گل عمر كاه
چند كني آيينه دل سياه
خيز و صفايي بده آيينه را
زو بزدا ظلمت ديرينه را
آينه كز زنگ شده تيره رنگ
مالش خاكستر از او برده رنگ
آتشي از فقر و غنا برفروز
هر چه بيايي ز علايق بسوز
زان كف خاكستري آور به كف
زنگ از آن آينه كن برطرف
تا چو نظر جانب او افكني
ديده شود هر چه بود ديدني
آه كه آيينه به زنگ اندر است
هر نفسش تيرگي ديگر است
بر همه روشن بود آيينه وار
كز نفس آيينه رود در غبار
آينهٔ دل كه پر از نور باد
از نفس تيره دلان دور باد
زنگ و غباري چو شود حايلش
رفع نمايد دم صاحب دلش
چرخ نگر كز نفس جان فزا
ز آينه خور شده ظلمت زدا
هر نفسي را نبود اين اثر
مي‌وزد اين باد ز باغ دگر
كي به همه عمر دم ما كند
آنچه به يك دم دم عيسا كند
روح فزايد دم روح الهي
با نفس روح كند همرهي
از دم ما طايفهٔ بلهوس
زنده شود مرده چو شمع از نفس
گر تو بر آني كه به جايي رسي
رسته ز ظلمت به صفايي رسي
صاف دلي را به مقابل گراي
تا شودت ز آينه ظلمت زداي
ماه چو با مهر مقابل شود
وارهد از ظلمت و كامل شود
ليك بسي راه كند طي هلال
تا گذر آرد به مقام و كمال
ره به در كعبه نيابد كسي
تا نكند قطع بيابان بسي
كعبهٔ وصل است هواي دگر
سير ره اوست به پاي دگر
فيض در او مرحله در مرحله
نور در او مشعله در مشعله
روح در اين قافله محمل كش است
اين چه فضا وين چه ره دلكش است
آب درين باديه اشك نياز
هادي ره مرحمت كار ساز
ديده ز بس پرتو خورشيد تاب
شب پره‌اي در گذر آفتاب
مانده در اين ره خرد دور رو
كند در اين ره نظر تيزرو
خود به چنين جا كه خرد مانده لال
هست زبان را چه مجال مقال
جسم در او راه به جايي نيافت
خواست رود قوت پايي نيافت
جان به حيل مي‌كند اينجا مقام
جسم كه باشد كه بود تيزگام
چند توان بود به دوري صبور
ديده بر افروز به نور حضور
هر كه در اين ره به طلب گام زد
گشت بقاي ابدش نامزد
خيز كه اين راه به پايان بريم
رخت به سرچشمه حيوان بريم
كسوت جسم از سر جان بركشيم
يك دو قدح آب بقا در كشيم
غسل بر آريم در آب بقا
چهره بشوئيم ز گرد فنا
خامهٔ رد برسر هر بد كشيم
لوح فنا را رقم رد كشيم
چند نشينيم در اين كنج تنگ
چند توان كرد به يك جا درنگ
در بن اين شيشه سيماب گون
بند چو ديوم به هزاران فسون
آه كه ديوانه شدم تا به چند
در تن اين شيشه توان بود بند
واي كه هرچه كنم اهتمام
جز بن اين شيشه نيابم مقام
مور چو در شيشه بود سرنگون
جانش از آنجا مگر آيد برون
مور كي از شيشه نمايد صعود
تا ندمد بال و پرش از وجود
كو پر همت كه از اينجا پريم
رخت به سرمنزل عنقا بريم
شهپر همت چو بيابد مگس
كي كندش فرق ز سيمرغ كس
همت اگر پايه فزايي كند
پشه بي‌بال همايي كند
همت اگر پاي به ميدان نهد
گوي فلك در خم چوگان نهد
گر نبود همت ازين نه صدف
گوهر مقصود كه آرد به كف


در سپاسگزاري

۳۳ بازديد


فرض بود بر همه شكر و سپاس
شكر و سپاسي نه به حد قياس
شكر و سپاسي كه خدا را سزد
خالق ما، رازق ما را سزد
رازق ما آن كه به خوان نعم
خواند جهان را به وجود از عدم
هست جهان سفرهٔ احسان او
اهل جهان زله خور خوان او
هر كه نه پروردهٔ اين نعمت است
از سر خوان عدمش قسمت است
مائدهٔ فيض چه جزو و چه كل
برده از او فيض چه خار و چه‌گل
او چمن آراست دگرها چمن
باد برد شاخ گل و نسترن
ور نكند طرح چمن از نخست
بر قد گلبن نشود جامه چست
نسخه هر گل كه رقمها در اوست
شرح كمال چمن آرا در اوست
حرف نگار صحف كاينات
بي ورق و بي قلم و بي دوات
نقش كن لوح درون و برون
صنعتش از تهمت آلت مصون
گر نبود آهن خارا تراش
سنگ كجا بت شود از بت تراش
بتگر اگر تيشه نيارد به دست
پيكر بت را نتوان نقش بست
ور نبود قوت آن پيشه‌اش
رخنه‌گر كار شود تيشه‌اش
بت كه نگارنده شدش بت نگار
چون دهدش كس به خدايي قرار
هست خدا آن كه بود بي‌نياز
در همه كاري همه را كار ساز
آنكه مقدم عدمش بر وجود
چون كندش كس به خدايي سجود
نقش نبود از بت و از بت نگار
كاو همه را بود خداوندگار
پيشتر از نام بت و بت پرست
بود خداوند بدينسان كه هست
جان و جسد را به هم الفت فزاي
و ز دل و جان گرد كدورت زداي
راهنماي خرد راهجوي
كام گشاي نفس گرم پوي
پويه‌ده ابلق گيتي نورد
گرم‌كن زردهٔ آفاق گرد
غاليه‌ساي چمن دلفروز
مجمره گردان گل عود سوز
زنگ‌زداي دل دلخستگان
قفل‌گشاي در دربستگان
عقده گشاينده دشوارها
چاره نماينده آزارها
تاب ده لالهٔ لعلي چراغ
جام گر نرگس زرين اياغ
كحل كش باصرهٔ ماه ومهر
مشعله افروز بساط سپهر
صدر نشان دل روشن‌ضمير
خرده‌شناس خرد خرده‌گير
عقل كه هست از همه آگاه‌تر
در ره او از همه گمراه‌تر
راه به كنهش نبرد عقل كس
معرفت الله همين است و بس
صدق ندارد نفس هيچ كس
صادق اگرهست بود صبح و بس
بر سر اين لوح رقم مختلف
نيست يكي راست به غير از الف
نيست در اين لجه به غير از سحاب
آن كه شداز حرف حيا نام ياب
هيچ كمر بسته بجز ني نماند
صاف دلي غير خم مي نماند
كيست در اين دير حوادث‌پذير
غير خم مي‌كه بود گوشه گير
روي زمين ز اهل هنر رفته‌اند
اهل هنر زير زمين خفته‌اند
صافي از اين ميكده باقي نماند
گشت تهي شيشه و ساقي نماند
شمع فروزنده ز پرتو نشست
صبح شد و رونق مجلس شكست
تيره گلي از مي گلرنگ ماند
كان تهي از لعل شد و سنگ ماند
گشت تهي بزم ز شمع طراز
ماند همين دوده‌اي از شمع باز
گنج زجا رفت وبه جا خفت مار
ليك نه ماري كه بود مهره دار
بگذر از اين طايفه ماروش
بر صفت مار به آزار خوش
خيز و منه پا به سر راهشان
بشنو و مگذر ز گذرگاهشان
پاي نهي در ره افعي به خاك
ليك كنندت دم فرصت هلاك
تا نشوي همچو زمين پايمال
دور نشين از همه گردون مثال
روي به مردم منما چون پري
تا طلبندت به سد افسونگري
رخ منما وز همه در پرده باش
بر صفت روز گذر كرده باش
تا چو كند ياد تو در دل گذار
روي دهد گريه بي‌اختيار
بگذر از اين طايفه پرده در
پرده‌نشين باش چو نور بصر
رسم وفا نيست در اهل جهان
همچو وفا پاي بكش از ميان
باش به عزلتگه خود پا به گل
تا نروي از در كس منفعل


حكايت 3

۳۳ بازديد


نادره گويي ز سخن گستران
نادره در سلك زبان آوران
رفت يكي روز خطايي بر او
تاختن آورد بلايي بر او
والي ملكش به غضب پيش خواند
جور كنانش ز بر خويش راند
تند شد و گفت سزايش دهند
و ز سركين كند به پايش نهند
كند بر آن پا كه رود ناصواب
تا نكند در ره باطل شتاب
گر چه شب نيستيش در رسيد
شب به ميان آمد و بازش خريد
صبح كزين مشعل گيتي فروز
شعله كشد، شعلهٔ آفاق سوز
تيز كنند آتش خرمن فروش
دود بر آرند از اين تيره روز
از ره بيداد زدندش بسي
قاعدهٔ داد نديد از كسي
برد كشانش عسس كينه جوي
تلخ سخن گشته، ترش كرده روي
كرد به چندين ستمش كند و بند
كند به پا برد و به زندان فكند
چوب دو شاخش چو نمود از گلو
دست اجل بود گلو گير او
خم شده دستش به طريق كمان
گشته زه از چوب دو شاخش عيان
طرفه كماني كه قدش همچو تير
گشته از او مثل كمان خم پذير
چون ني تيري كه بيندازيش
بود نوايي ز سخن سازيش
بر هدفش تير تمنا رسيد
مطلعي از عالم بالا رسيد
گشت چو مژگان قلمش اشك ريز
زد رقم و داد يكي را كه خيز
بهر بيان كردن احوال من
گشته مجسم صفت حال من
جامه او ساخته‌ام كاغذين
داد زنان راست لباس اينچنين
كرد و از آن روش سراپا سياه
تا طلبد داد من از پادشاه
آن سخن تازهٔ پر سوز و درد
برد و به شه داد فرستاده مرد
شاه چو بر خواند در آمد ز جاي
گفت شتابند به زندان سراي
مژده‌اش از فر همايي دهند
زودش از آن بند رهايي دهند
در قفس آن مرغ خوش الحان كه چه
بلبل و محروم ز بستان كه چه
خاص‌ترين كس ز نديمان شاه
رفت به زندان و شدش عذر خواه
ساخت به تشريف شهش بهره‌مند
كرد سرش ز افسر خسرو بلند
او كه از آن ورطه جانكاه رست
از اثر معني دلخواه رست
وحشي از اين زمزمه دلنواز
خيز و بر اين دايره شو نغمه ساز
بو كه ز هر قيد خلاصت دهند
خاص‌ترين خلعت خاصت دهند
اي غم و اندوه مجسم شده
شادي اگر ديده ترا غم شده
اينهمه غم از پي عالم مخور
محنت عالم گذرد غم مخور
هست غمي تخم غم بي‌شمار
بيضهٔ يك مار شود چند مار
اينهمه درها كه سرشك تو سود
نيست دلت را چو مفرح چه سود
گريه كنان از غم دل تا به كي
سبزه صفت پاي به گل تا به كي
پاي به گل چند نشيني بكوش
زهر طلب در ره ياري بنوش
هيچ به از يار وفادار نيست
آنكه وفا نيست در او يار نيست
داري اگر يار نداري غمي
عالم ياري‌ست عجب عالمي
كارگرداني چو فتد پيش كس
رفع شود از مدد يار و بس
آنچه به يك دست نشايد ربود
چون دو شود دست ربايند زود
يار مخوانش كه چو شين در رقم
داخل شاديست نه داخل به غم
بر صفت راست پسنديده يار
آمده در راحت و رنجت به كار
صحبت ناجنس گزند آورد
سد دل آسوده به بند آورد
رشته به انگشت كه مارش گزيد
بست خرد كيش و همين نكته ديد
كاين سخن از اهل خرد ياد دار
دست مكن باز به سوراخ مار
سفله كه تيز است به راه ستيز
چون دم خدمت زند از وي گريز
چرغ كه شد تشنه به خون غزال
مروحه جنبان شود از زور بال
يار دو رنگت كند آخر هلاك
گر چه فتد پيش تو اول به خاك
يوز بر آهو چو كمين آورد
سينه خود را به زمين آورد
آنكه زدي شعلهٔ خشمش جهان
لاف وفاي كه زند، مشنو آن
سرب چو بگداخت نمايد چو آب
ليك كند خوردن آن جان كباب
آنكه نه ثابت قدم اندر وفاست
صحبت او مايهٔ چندين جفاست
خانه كه سست آمده آنرا بنا
رخت مقيمان نهد اندر فنا
رسم وفا از همه ياري مجوي
زادن گل از همه خاري مجوي
خار گل و خار مغيلان جداست
غنچه و پيكان ز كجا تا كجاست
مرد خرد پيشه نجويد ز كاه
خاصيت طينت زرين گياه
مس اگر از هر علقي زر شدي
نرخ زر و خاك برابر شدي
در همه بحري در يكدانه نيست
گنج به هر خانهٔ ويرانه نيست
هر مگسي را نبود انگبين
هر ني خود رو نشود شكرين
در همه كس نيست ز ياري اثر
چشمه ز هر خاك نيايد به در
يار كه خود را به وفايت ستود
بايدش از داغ جفا آزمود
جوهر ياري اگرش حاصل است
روشني ديده و چشم دل است
سنگ كه كحل بصرش مي‌كنند
اول از آتش خبرش مي‌كنند
آنكه درشتي فن خود ساخته
به كه بود از نظر انداخته
سرمه نرم است پي ديده نور
چونكه درشت است كند ديده كور
رو به درشتي چو بدانديش كرد
ناله بسي از عمل خويش كرد
گشته چو سوهان به درشتي مثل
ناله از او خاسته در هر عمل
خيز و ميفكن به درشتان نظر
زانكه زيان بصر است آن نظر
چشم چو بر خار مغيلان نهي
مردمك ديده به توفان دهي
صحبت ياران ملايم خوش است
ياري اين طايفه دايم خوش است
پا بكش از صحبت هر بلهوس
يار وفادار به دست‌آر و بس
زر بده و صحبت ياران بخر
زين چه نكوتر كه دهي زر به زر
صحبت ناجنس نبايد گزيد
تا طمع از خويش نبايد بريد
مار كه بر دست خودت جا دهي
زود بري دست و به صحرا دهي


حكايت 2

۳۶ بازديد


پادشهي بود ملايك سپاه
بر فلك از قدر زدي بارگاه
در حرمش پرده نشين دختري
اختر سعدي و چه سعد اختري
زلف كجش حلقه كش گوش ماه
چشم غزال از پي چشمش سياه
خال رخش داغ دل آفتاب
غاليه‌اش پرده‌در مشك ناب
طره كه در پاي خود انداخته
دام ره كبك دري ساخته
منظره‌اي داشت چو قصر سپهر
شمسهٔ طاقش گل زرين مهر
نسر فلك طاير ديوار او
تاج زحل قبهٔ زركار او
كنگر اين منظر عالي مكان
آمده بر قصر فلك نردبان
بود بر آن غيرت بام سپهر
صبحدمي جلوه نما همچو مهر
جلوه او ديد يكي خرقه پوش
آمد از آن جلوه‌گري در خروش
تير جگردوزي از آن غمزه جست
بر جگرش آمد و تا پرنشست
تير كه از سخت كماني بود
رخنه گر خانهٔ جاني بود
داشت ز تيرش جگري دردناك
آه كشيدي و تپيدي به خاك
مضطر از آن درد نهاني كه داشت
جان به لب از آفت جاني كه داشت
ناظر آن منظر عالي بنا
عاشق و ديوانه و سر در هوا
شهر پر آوازهٔ غوغاي او
هرطرف افسانهٔ سوداي او
بيخودي او به مقامي كشيد
كز همه بگذشت و به خسرو رسيد
يافت چو شه حالت درويش را
خواند وزير خرد انديش را
گفت در اين كار چه سازم علاج
هست به تدبير توام احتياج
از جگرش دشنه جگرگون كنم
يا نكنم هم تو بگو چون كنم
گفت به جم كوكبه دانا وزير
كاي به تو زيبنده كلاه و سرير
هست در اين كشتن و خون ريختن
سرزنشي بهر خود انگيختن
مصلحت آنست كه پنهانيش
جانب خلوتگه خود خوانيش
پرسيش از آتش دل گرم گرم
پس سخنان شرح دهي نرم نرم
پس طلبي آنچه نيايد از او
وان در بسته نگشايد از او
تا به طلبكاري آن پا نهد
خانه به سيلاب تمنا دهد
مرد مدبر به شه ارجمند
هر چه بيان كرد فتادش پسند
شامگهي سايهٔ لطف خداي
در حرم خاص‌ترين كرد جاي
خواند گدا را به حريم حرم
كرد ز الطاف خودش محترم
گفت كه اي سوخته داغ دل
داغ غمت تازه گل باغ دل
آنكه چو شمع است ترا سوز ازو
وانكه نشستي بچنين روز ازو
بستن عقدش بتو بخشد فراغ
ليك به سد عقد در شب چراغ
گر به مثل مهر صباح آوري
شامگه او را به نكاح آوري
مرد گدا پيشه چو اين مژده يافت
رقص كنان جانب عمان شتافت
كاسهٔ چوبين ز ميان باز كرد
آب برون ريختن آغاز كرد
خود نه همين يك تنه در كار بود
چشم ترش نيز مدد كار بود
مردم آبي چو خبر يافتند
بهر تماشا همه بشتافتند
رفت يكي پيش كه مقصود چيست
گرنه ز سوداست در اين سود چيست
گفت بر آنم كه پي در ناب
گرد برانگيزم از اين بحر آب
منتظرانش همه حيران شدند
وز سخنش جمله پريشان شدند
لب بگشودند كه گر مدتي
دور سپهرش بدهد مهلتي
بسكه ازين بحر برون ريزد آب
عرصه اين بحر نمايد سراب
به كه دراين بحر شناور شويم
همچو صدف حامل گوهر شويم
گر نكنيمش ز گهر كامكار
زود از اين بحر بر آرد دمار
همچو صدف در ته دريا شدند
بعد زماني همه پيدا شدند
پر ز گهر ساخته كف چون صدف
بر لب دريا گهر افشان ز كف
بسكه فشاندند بر آن عرصه در
دامن صحرا ز گهر گشت پر
ديد چو آن عاشق همت بلند
خاك پر از گوهر خاطر پسند
رفت و ز در كيسه خود ساخت پر
آمد و بر تخت شه افشاند در
ز آمدنش گشت غمين شهريار
فكر بسي كرد به تدبير كار
فكرت او راه به جايي نيافت
از پي آن درد دوايي نيافت
مرد گدا پيشه زمين بوسه داد
گفت كه شاها فلكت بنده باد
گوي فلك قبه ايوان تو
ملك بقا عرصه جولان تو
چتر زر اندود تو خورشيد باد
مطربه بزم تو ناهيد باد
هست چو ناكامي من كام شاه
نيست ز همت كه شوم كام خواه
از مدد همت والاي خويش
دست كشيدم ز تمناي خويش
ديد چو بر همت او شهريار
كرد بر او عقد جواهر نثار
گفت تويي قابل پيوند من
هست سزاوار تو فرزند من
خواند عزيزان و به سد جد و جهد
بست بدو عقد زليخاي عهد
دامن مقصود فتادش به دست
رفت و به خلوتگه عشرت نشست
مرد گداپيشه كه آنجا رسيد
از مدد همت والا رسيد
همت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند كه سليمان شود
اي به ره ملك سخن گام زن
از تو بسي راه به ملك سخن
نام سخن از تو مبدل به ننگ
قافيهٔ از نسبت نظمت به تنگ
موي زنخدان گذراني ز ناف
ليك به آن مو نشوي مو شكاف
گر چه شود ريش به غايت دراز
ريش درازت نكند نكته ساز
پايه ازين مايه نگردد بلند
بز هم ازين مايه بود بهره‌مند
چند عصا رايت شهرت كني
ريش برآن پرچم رايت كني
كرد عصايي و بلند اوفتاد
شعر ترا هيچ بلندي نداد
زين علم زرق به ميدان نو
كشور معني نشود زان تو
كوس كند نوحه بر آن پادشاه
كاو شود اقليم گشاي سپاه
تا نكني غارت نظمي نخست
ره ننمايد به تو آن نظم سست
آنكه بود دخل ز دخلش زياد
دست به درويش نبايد گشاد
مهر خموشي به لب خويش نه
پستي خود را نكني فاش نه
آب كه رو جانب پستي فكند
پستي خود گفت به بانگ بلند
كوس نه‌اي، زمزمه كوس چيست
غلغل بيهوده چو ناقوس چيست
خضر نه‌اي، چشمه حيوان مجوي
كالبدي منزلت جان مجوي
نظم دلاويز كه جان‌پرور است
پاره‌اي از جان سخن‌گستر است
اهل تناسخ مگر اين ديده‌اند
كز سخن خويش نگرديده‌اند
جسم سخن جلوه گه جان كنند
كار مسيحاست كه ايشان كنند
نكته وران طايفه‌اي ديگرند
از دگران پاره‌اي انسان ترند
بلعجبي چند كه بي سير پاي
از تتق عرش نمايند جاي
كرسي سر چون سر زانو كنند
آن طرف عرش تكاپو كنند
روح به دمسازي روحانيان
جسم به همخوابي جسمانيان
گاه چو مو بر سرآتش به تاب
گاه قصب درگذر آفتاب
دامن فكرت به ميان كرده چست
رفته به دريوزهٔ عقل نخست
حلقه صفت سرشده دمساز پاي
حلقه زده بر در اين نه سراي
سير جهان كرده و بر جاي خويش
گشته جهان بي‌مدد پاي خويش
نادره مرغان همايون اثر
پر نه و مانند ملك تيز پر
بر سر راه كرم لايزال
چشم به ره تا چه نمايد جمال
گشته برآن دايره ديرپاي
ليك چو پرگار به يك جاي پاي
پرده گشاي رخ ابكار راز
نيل حقيقت كش روي مجاز
ماشطهٔ حسن جميلان فكر
شانه زن زلف خيالات بكر
تا كه در اين مرحله عمر كاه
درپي اين خرقه سپاريم راه
قرب سخن مقصد اقصاي ماست
ساحت آن ملك طرب جاي ماست
هست سخن شاهد دلجوي ما
در طلب اوست تكاپوي ما
شب همه شب ما و تمناي او
خواب نداريم ز سوداي او
از اثر بود سخن بود ماست
روي سخن قبله مقصود ماست
هست به محراب سخن روي ما
سجده گه ما سر زانوي ما
شب دم از افسانه او مي‌زنيم
روز در خانه او مي‌زنيم
نظم كه سرمايه پايندگي است
پايه او غير چه داند كه چيست
پرتو اين آتش انجم سپند
ديده خفاش چه داند كه چند
گرمي خورشيد ز عيسا بپرس
خوبي يوسف ز زليخا بپرس
پايه معني ز فلك برتر است
نكته سرا مرغ ملايك پر است
در خم اين دايره پرشكن
زمزمه‌اي بود برون از سخن