دلا برخيز تا كنجي نشينيم
ز ابناي زمان كنجي گزينيم
عجب دوري و ناخوش روزگاريست
نه بر مردم نه بر دور اعتباريست
اگر سد سال باشي با كسي يار
پشيماني كشي در آخر كار
از اين بيمهر ياران دوري اولا
ز بزم وصلشان مهجوري اولا
بسا ياران كه همدم مينمودند
وفادارانه خود را ميستودند
به اندك گفتگويي آخر كار
حديث جور و كين كردند اظهار
گذشتند از طريق دوستداري
به دل دادند آهي يادگاري
چه عقل است اين كه نقد زندگاني
دهي تا در عوض آهي ستاني
خرد چون بر من مجنون بخندد
بر اين سودا بخندد چون نخندد
از اين سودا بغير از شيونم نيست
بجز خوناب غم در دامنم نيست
بلي آن كس كه اين سوداست كارش
جز اين نفعي نيايد در كنارش
مرا از سيل خون چشم خونبار
چه حاصل اين زمان كز دست شد كار
غلط خود كردهام جرم كه باشد
سرشكم خون به دامان از چه باشد
همان به تا كنم كنجي نشيمن
چنان سازم پر از خونابه دامن
كه سوي كس به عزم همزباني
دگر نتوان شد از فرط گراني
برآنم تا ز ياران ريايي
گريزم سوي اقليم جدايي
اگر باشد ز خنجر خار آن راه
نهم بر خويشتن آزار آن راه
به رفتن گام همت بر گشايم
تهيپا آن بيابان طي نمايم
كنم از آب چشم شور خونبار
به دور خويش سد در سد نمكزار
كه روز طاقتم را گر شب آيد
ز درد بي كسي جان بر لب آيد
به ره نتوان نهادن پاي افكار
به عزلت خانه بايد ساخت ناچار
دلا از پاي همت بگسل اين بند
نشيني در ميان دور بلا چند
بيا چون ما كناري زين ميان گير
برو ترك وصال اين و آن گير
ازين ناجنس ياران ريايي
بسي بيگانگي به ز آشنايي
نهاي از مردمان ديده بهتر
به كنج خانه ساز و سر فرو بر
نظر بر مردمان ديده افكن
كه چون كردند در كنجي نشيمن
چنان ديدند صاف آيينه خويش
كه بينند آنچه بايد ديد از پيش
از آنرو طالب گنجند مردم
كه شد در گوشهٔ ويرانهاي گم
چنين آب روان بيقدر از آنست
كه او ناخوانده هر جانب روانست
طريق گوشه گيري چون كمان گير
به دستت سر پيي دادم جهان گير
كشندت گر به سوي خويش سد بار
طريق گوشه گيري را نگه دار
مكن بهر شكم اوقات ضايع
بهر چيزي كه باشد باش قانع
چراغ از داغ داران بهر آنست
كه پر از لقمهٔ چربش دهانست
به اندك خاك چون قانع شود مار
بود پيوسته با گنجش سروكار
از آن رو صيت كوس افتد به عالم
كه او پيوسته خالي دارد اشكم
خم مي بركند خود را سر از تن
كه او را شد شكم پر تا به گردن
پي نان بر در اهل زمانه
چه سر مالي چو سگ بر آستانه
تو آن شيري كه عالم بيشهٔ تست
كجا رفتن به هر در پيشهٔ تست
نيايد زان به پهلو شير را سنگ
كه از رفتن به هر در باشدش ننگ
چو سگ تا چند بر هر در فتادن
پي ناني عذاب خويش دادن
به ا ين سگ طبعي از خود باد ننگت
كه بهر لقمهاي كافتد به چنگت
بود هر دم سرت بر آستاني
كشي هر لحظه جور پاسباني
چو اين گنج هنر ترتيب دادم
ز هر جوهر در او درجي نهادم
شدم جويندهٔ زيبنده اسمي
كه حفظ گنج را سازم طلسمي
به كام فكر ملكي چند گشتم
به اكثر نامداران بر گذشتم
به ناگه پيشم آمد پير دانش
كه اي كار تو بر تدبير و دانش
به نام نامداري شد گهر سنج
كه تيغش ملك را ماريست بر گنج
شه انجم سپاه آسمان تخت
جهانگير و جهاندار و جوانبخت
نهالي از گلستان پيمبر
گلي از بوستان باغ حيدر
چو بر او رنگ دارايي نهد گام
شود آيين اطلس بخشش عام
دل خورشيد لرزد بر سر خاك
كه بخشد ناگهان ديباي افلاك
صدف آبستن از ابر سخايش
گهر بيقيمت از دست عطايش
به دارالضرب احسان چون قدم زد
كرم را سكه نو بر درم زد
اگر زين بيشتر در كشور جود
كرم زا نام حاتم بر درم بود
سرانگشت سخا ز آنگونه افشرد
كه نقش نام حاتم را از آن برد
به تخت خسروي چون كرد آهنگ
به قانون عدالت زد چنان چنگ
كه در بزم جهان از شاه درويش
بجز ني نيست كس را باد در خويش
چنان دورش به صحبت خانهٔ داد
ز امنيت صلاي عيش در داد
به دور او كه ناامنيست محبوس
مگر يكباره راه جنگ زد كوس
كه ميپيچند سر تا پا كمندش
به نوبت چوب بر سر ميزنندش
از آنرو زخمهٔ مطرب خورد چنگ
كه مانند است نام چنگ با چنگ
چو معموري ده ملك جهان شد
جهان از گنج آسايش جنان شد
كه جاي خشت زن بزم شراب است
به جاي قالب خشتش رباب است
كشد چون آتش خشمش زبانه
برآرد دود از چشم زمانه
به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
كند او عزم ميدان تيغ در چنگ
ز هر جانب برآيد نعره كوس
دهد سوفار ناوك جمله را بوس
نفير سركشان افتد به عالم
خورد مرغ حيات بيدلان رم
دليران را به خون گلگون تبر زين
پلنگي چند ناخن كرده خونين
پي پرواز مرغ روح لشكر
ز هر جانب شود شمشير شهپر
برآرد تيغ چون مهر جهانسوز
شود در عرصهٔ كين آتش افروز
گهي بر غرب راند گاه بر شرق
به شرق و غرب از تيغش جهد برق
گريزد لشكر خصم از صف كين
بدانسان كز شهب خيل شياطين
زهي كشور گشا داراي دوران
جهانگير و جهاندار و جهانبان
تويي آن آفتاب عرش پايه
كه افتد چرخ در پايت چو سايه
ترا هر كس به قدر رتبهٔ خويش
پي ايثار چيزي آورد پيش
كشيدم پيش منهم گوهري چند
ز درج طبع رخشان جوهري چند
تو آن دانا دل گوهر شناسي
كه نيكو گوهر از گوهر شناسي
نيم از قسم هر گوهر فروشي
به سوي گوهر من دار گوشي
چه ميگويم چه گوهر چند مهره
به شهر بيوجودي گشته شهره
نه آن مقدارها چيزيست دلكش
كه افتد طبع دانا را به آن خوش
ز سد بيت ار فتد يك بيت پركار
ز طبع من بود آن نيز بسيار
الاهي تا در اين ميدان انبوه
كشد خورشيد خنجر بر سركوه
كسي كاو هست كينت در نهادش
اگر كوه است بر سر تيغ بادش
دبير مكتب نادر بياني
چنين گويد ز پير نكته داني
كه مكتبخانهاي گرديد تعيين
چه مكتب، خانهاي پر لعبت چين
گلستاني ز باد فتنه رسته
در او از هر طرف سروي نشسته
در او خوش صورتان پرنيان پوش
چو صورتخانهٔ چين دوش بر دوش
يكي درس جفا آغاز كرده
كتاب فتنهجويي باز كرده
يكي را غمزه از مژگان قلمزن
به خون بيدلان ميشد رقمزن
يكي مصحف ز هم بگشوده چون گل
يكي در نغمه سازي گشته بلبل
در آن مكتب كه عشرتخانهاي بود
در او حرف بهشت افسانهاي بود
به فرمان نظر منظور و ناظر
پي تعليم گرديدند حاضر
معلم ديده خود جايشان ساخت
سر از اكرام خاك پايشان ساخت
به سوي خويش از تعظيمشان خواند
به دامن تختهٔ تعليمشان ماند
معلم بر رخ منظور حيران
ز طفلان شور حسنش در دبستان
خوشا آن دلبر غارتگر هوش
كزو خرد و بزرگ افتند مدهوش
مي حيرت دهد نظارهٔ او
ز دل طاقت برد رخسارهٔ او
به سد دل غمزهاش تيري فروشد
لبش جانها به تكبيري فروشد
دمي ناظر از و غافل نميشد
به سوي ديگري مايل نميشد
نظر از لوح خود سوي دگر داشت
الف ميگفت و بر قدش نظر داشت
برآن صورت گشادي چشم پرنم
نميزد چشم همچون صاد بر هم
چو ميل آن رخ گلفام ميكرد
دو چشم ديگر از وي وام ميكرد
ز تيغ حسن او گاه نظاره
دلي بودش بسان غنچه پاره
چو آن ميم دهان گشتي سخن ساز
چو ميم از حيرتش ماندي دهان باز
چو بر حيراني ناظر نظر كرد
به دل شهزاده را چيزي اثر كرد
به خود ميگفت كاين حيرانيش چيست
به سويم ديدن پنهانيش چيست
چرا چون ميكنم نظارهٔ او
شود تغيير در رخسارهٔ او
تغافل گر زنم بيتاب گردد
بر او گر تيز بينم آب گردد
به دل پيوسته بود اين خار خارش
كه چون آرد سري بيرون ز كارش
به راه عشق از آن خوشتر دمي نيست
به آن عشرت فزايي عالمي نيست
كه بيند يار زير بار شوقت
شكي پيدا كند در كار شوقت
ترا ساقي كند چشم فسون ساز
كه در مستي گشايش پرده از راز
لبش با ديگري در بذلهگويي
نهاني غمزهاش در رازجويي
تبسم را به دلجويي نشاند
نظر سويت به جاسوسي دواند
وگر در پرده پنهان سازي آن راز
كند از ناز قانون دگر ساز
بفرمايد به ترك چشم خونريز
كه نوك خنجر مژگان كند تيز
دهد هندوي زلفش عرض زنجير
كشد ابروي خوبش بر كمان تير
به جانت درزند از ناز پنجه
كشد زلفش دلت را در شكنجه
اگر اظهار آن معني نمودي
به روي خود در سد غم گشودي
و گر كردي نهان راز جمالش
بسا شادي كه ديدي از وصالش
نوا پرداز قانون فصاحت
چنين زد چنگ بر تار حكايت
كه بود اقليم چين را شهرياري
به تخت شهرياري كامكاري
به تاج نامداري سربلندي
به زنجير عدالت ظلم بندي
به چين در دور عدل آن جهاندار
نبود آشفتهاي جز طره يار
به جز چشم نكويان در سوادي
به دورش كس نداد از فتنه يادي
ز عدلش همسرا گنجشك با مار
به دورش چرغ آهو را هوادار
نظر چون بر رخش دوران گشاده
نظر نام شه دوران نهاده
وزيري بود بس عالي مقامش
نظير از مادر ايام نامش
حصار ملك راي محكم او
بهار عدل روي خرم او
از آن چيزي كه بر دل بندشان بود
همين نوميدي فرزندشان بود
پي صيدافكني يك روز دلتنگ
وزير و شه برون راندند شبرنگ
وزير و پادشاه و خادمي چند
ز ديگر لشكري بگسسته پيوند
از آنجا روي در صحرا نهادند
بسان سيل در صحرا فتادند
به زير ران هر يك تيز گامي
سمند بادپايي، خوشخرامي
شدندي سد بيابان بيش در پيش
به تندي از صداي سينه خويش
زد آتش گرمي خور در جگرشان
يكي ويرانه آمد در نظرشان
دواني سوي آن ويرانه راندند
به سرعت خويش را آنجا رساندند
در او ديدند پيري با صفايي
ز عالم نور او ظلمت زدايي
زبان او كليد گنج عرفان
بسان گنج در ويرانه پنهان
اگر در دل گذشتي طيلسانش
فلك در پا فكندي كهكشانش
محيط معرفت دل در بر او
كف درياي دين موي سر او
به قدي چون كمان در چله دايم
بناي گوشه گيري كرده قايم
چو رخ بنمود آن پير فتاده
ز اسب خويشتن شه شد پياده
شه و دستور در پايش فتادند
نقاب از روي راز خود گشادند
به و ناري برون آورد درويش
از آنها داشت هر يك را يكي پيش
نظر زان نار خرم گشت بسيار
كه روشن ديد شمع بخت از آن نار
پس آنگه داد ايشان را بشارت
كه بر چيزيست آن هر يك اشارت
وزير از به بسي چون نار خنديد
كه درد خويشتن را زان بهي ديد
به خسرو مژدهٔ آن ميدهد نار
كه گردد گلبن بختش گران يار
به تخت دور در كم روزگاري
از و سر بر فرازد تاجداري
خدا بخشد به دستور خداوند
در اين گلزار يك نخل برومند
ولي باشد چو به با چهره زرد
ز آه عاشقي رخسار پر گرد
دل دستور خرم بود از آن به
كه دردش ميشود گويا از آن به
ولي در نار حرف پيرش انداخت
چو شمع از بار غم دلگيرش انداخت
بلي بوي بهي نبود در آن باغ
ز نارش نيست يك دل خالي از داغ
در اين گلشن كه خندان گشت چون نار
كه چشم از خون نگشتش ناردان بار
به نزديكش دمي چون آرميدند
دعا گويان از او دوري گزيدند
سوي بستانسراي خويش راندند
براي ميوه نخل نو نشاندند
از آن مدت چو شد نه ماه و نه روز
شبي سرزد و مهر عالم افروز
وزير و شاه را زان مژده دادند
ز گنج سيم قفل زر گشادند
چنان دادند سيم و زر به مردم
كه در زير غنيمت شد جهان گم
نظر از خرمي سوي پسر تاخت
رخ فرزند را مد نظر ساخت
چنين فرمود شاه نيك فرجام
كه منظورش كنند اهل نظر نام
به دستوري كه باشد رفت دستور
نظر را گوهر خود داشت منظور
كه فرمان شه روي زمين چيست
بفرمايد شهنشه نام اين چيست
چو پر ميديد سوي شاه ايام
نظر فرمود ناظر باشدش نام
به سوي هر يكي يك دايه بردند
به دست دايه ايشان را سپردند
ز هجر آن لبان روح پرور
چو ماتم دار شد پستان مادر
به رسم مادري بنهاد دوران
دهانشان را بجاي شير دندان
به ملك حسن چون از ده گذشتند
ز ماه چارده سد ره گذشتند
به خوبي شد چنان شهزاده منظور
كه در عالم چو خور گرديده مشهور
قدش سروي ز بستان نكويي
گل رويش ز باغ تازه رويي
پي مرغ دل هر هوشياري
ز كاكل بر سر آن سرو ماري
دل كس با وجود هوشياري
نبردي جان از او با رستگاري
فكنده فتنهٔ او در جهان شور
مدامش نرگس بيمار مخمور
صف مژگان او كز هم گذشته
كمينگاه هزاران فتنه گشته
پي خون خوردن عشاق جانباز
دو لعل او دو خوني گشته همراز
در دندان او در خنده تا ديد
دل گوهر ز غم سوراخ گرديد
گهر كو دست پرورد صدف بود
بدان دندان كيش لاف شرف بود
زنخدانش بر آن رخسار دلكش
معلق كرده آبي را در آتش
ز زر بر گردنش طوقي فتاده
به گنج سيم ماري تكيه داده
بري از سيم خام آن نخل تر داشت
عجب نخلي كه سيم خام برداشت
جهاني بسته بود از شوق هر سو
چو بازو بند دل در بازوي او
فروغ ساعدش از آستينها
چو نور شمع از فانوس پيدا
به خوبي داد آن خورشيد پايه
ز سيم دست سيمين دست مايه
كمر پيچيد عمري بر ميانش
نگشته آگه از سر نهانش
دلا در فكر آن موي ميان پيچ
طلب كن فكر باريكي در آن پيچ
مگر حرف از ميان آن فزونتر
حكايت در ميان بگذار و بگذر
چو طفل روز رفت از مكتب خاك
سواد شب نمود از لوح افلاك
معلم بر در دستور جا كرد
حديث خود به خاصانش ادا كرد
به دستور از معلم حال گفتند
يكايك صورت احوال گفتند
معلم را به سوي خويشتن خواند
به تعظيم تمامش پيش بنشاند
چو از هر در سخنها گفته گرديد
از و احوال مكتب باز پرسيد
كه چوني با جفاي بنده زاده
به درس تيزفهمي چون فتاده
به مكتب ميرود كاري ز پيشش
بود سعيي به كار وبار خويشش
چه سر خط مينويسد مشق او چيست
چو بحثي ميكند هم بحث او كيست
دلش ميل چه علمي بيش دارد
چه مبحث اين زمان در پيش دارد
اديب افكند سر چون خامه در پيش
بسي پيچيد همچون نامه بر خويش
پس آنگه بر زمين زد افسر خويش
به خون آغشته بنمودش سر خويش
كه داد از دست فرزند شما ، داد
مرا بيداد او خون خورد فرياد
از آن روزي كه اين مخدوم زاده
به مكتب خانه من پا نهاده
دلم را از غم آزادي نبوده
بسي غم بوده و شادي نبوده
به مكتبخانهام بر كودكي بود
كه او زيركتر از هر زيركي بود
كنون تا او به اين مكتب رسيده
به همدرسي ايشان آرميده
يكي ز آنها به حال خود نمانده
به پهلوي خود ايشان را نشانده
بلي تفسير اين حرف اندكي نيست
كه صحبت را اثر باشد شكي نيست
به مكتب صبحدم چون گشت حاضر
بود در راه مكتب خانه ناظر
كه چون منظور سوي مكتب آيد
به او آهنگ دمسازي نمايد
گهي در پهلوي هم جا گزينند
زماني روبروي هم نشينند
بود دايم به مكتب درسشان حرف
كنند اين نوع عمر خويشتن صرف
بدينسان حرف ها ميكرد اظهار
كه تا مجلس تهي گردد ز اغيار
از آن پس گفت تا داند خداوند
كه بد ميبينم او را حال فرزند
به دام عشق منظور است پا بست
زمام اختيارش رفته از دست
اگر يك لحظه حاضر نيست منظور
از او افتد به مكتبخانه سد شور
نشيند گوشهاي از غصه دلتنگ
ز دلتنگي بود با خويش در جنگ
گزد انگشت چنداني كه در مشت
سيه سازد چو نوك خامه انگشت
دمي بندد ز تكرار سبق لب
كه من ديگر نميآيم به مكتب
زماني در گريبان آورد سر
گهش چون حلقه ماند چشم بر در
چو منظور از در مكتب درآيد
نماند رنج و اندوهش سرآيد
درآيد در مقام همزباني
كند آهنگ عيش و شادماني
غرض كز خواندن درس است آزاد
بود درس آنچه هرگز نيستش ياد
شد از گفتار او دستور از دست
پي آزار ناظر از زمين جست
معلم دامنش بگرفت و بنشاند
حديث چند از هر در بر او خواند
كه اينها اين زمان سودي ندارد
نمودش گر بود بودي ندارد
ببايد چارهاي كردن در اين كار
كه گرداند ازين بارش سبكبار
و گرنه كار او بد ميشود زود
از اين دردش نخواهد بود بهبود
ز هر بحثي حديثي كرد اظهار
سخنها گفت در تدبير اين كار
پس آنگه خواست دستوري ز دستور
زمين بوسيد و از دستور شد دور
به خود ميگفت دستور جهاندار
چه سازم چون كنم تدبير اين كار
فرستم گر به مكتبخانه بازش
فتد ناگه برون زين پرده رازش
خبر يابد ازين شاه جهانگير
به جز جان باختن آن دم چه تدبير
نميدانست تا تدبير او چيست
پي تدبير كارش چون كند زيست
نبود آگه كه درد دوستداري
ندارد چارهاي جز جانسپاري
چو آن زرين قلم از خانهٔ زر
كشيد از سيم مدبر لوح اخضر
سراي چرخ خالي شد ز كوكب
چو آخرهاي روز از طفل مكتب
به مكتبخانه حاضر گشت ناظر
به راه خانهٔ منظور ناظر
ز حد بگذشت و منظورش نيامد
دواي جان رنجورش نيامد
زبان از درس و لب از گفتگو بست
ز بيصبري ز جاي خويش بر جست
ز مكتب هر زمان بيرون دويدي
فغان از درد محرومي كشيدي
اديب كاردان از وي برآشفت
به او از غايت آشفتگي گفت
كه اينها لايق وضع شما نيست
مكن اينها كه اينها خوشنما نيست
ز هر بادي مكش از جاي خود پا
بود خس كو به هر بادي شد از جا
ندارد چون وقاري باد صرصر
بود پيوسته او را خاك بر سر
نگردد غرق كشتي وقت توفان
چو با لنگر بود بر روي عمان
مكن بي لنگري زنهار ازين پس
چو زر باشد سبك نستاندش كس
نداري انفعال اين كارها چيست
نبودي اين چنين هرگز ترا چيست
چنين گيرند آيين خرد ياد
خردمندي چنين است آفرين باد
چنين يارب كسي بي درد باشد
ز غيرت اينقدرها فرد باشد
ز غيرت آتشي در ناظر افتاد
ز دامن لوح زد بر فرق استاد
نهاد از دامن ارشاد تخته
زد آخر بر سر استاد تخته
وز آنجا شد پريشان سوي منزل
رخي چون كاه و كوه درد بر دل
در اين گلشن كه چون غم نيست هرگز
جفايي بيش از آن دم نيست هرگز
كه از جانانه بايد دور گشتن
ز درد دوريش رنجور گشتن
درين ناخوش مقام سست پيوند
چه ناخوشتر ازين پيش خردمند
كه باشد يار عمري با تو دمساز
كند هر لحظه لطفي ديگر آغاز
به بزم وصل مدتها درآيي
ز نو هر دم در عيشي گشايي
به ناگه حيلهاي سازد زمانه
فتد طرح جدايي در ميانه
خوش آنكس را كه خوبا دلبري نيست
به وصل دلبران او را سري نيست
ز سوز عشق او را نيست داغي
ز عشق و عاشقي دارد فراغي
چنين تا كي پريشان حال گرديم
بيا وحشي كه فارغ بال گرديم
به كنج عافيت منزل نماييم
در راحت به روي دل گشاييم
كسي را جاي در پهلو نگيريم
به وصل هيچ ياري خو نگيريم
كه باري محنت دوري نباشد
جفا و جور مهجوري نباشد
چنين گفت آن اديب نكته پرداز
كه درس عاشقي ميكرد آغاز
كه منظور از وفا چون گل شكفتي
حكايتهاي مهر آميز گفتي
به نوشين لعل آن شوخ شكر خند
دل مسكين ناظر ماند در بند
حديث خوشادا گلزار ياريست
نهال بوستان دوستاريست
حديث ناخوش از اهل مودت
به پاي دل نشاند خار نفرت
بسا ياران كه بودي اين گمانشان
كه بي هم صبر نبود يك زمانشان
به حرف ناخوشي كز هم شنيدند
چنان پا از ره ياري كشيدند
كه مدتها برآمد زان فسانه
نشد پيدا صفايي در ميانه
خوش آن صحبت كه در آغاز ياريست
در او سد گونه لطف و دوستداريست
كمال لطف جانان آن مجال است
كه روز اول بزم وصال است
بسا لطفي كه من از يار ديدم
به ذوق بزم اول كم رسيدم
به عيش بزم اول حالتي هست
كه حالي آن چنان كم ميدهد دست
تو گويي عيش عالم وام كردند
نخستين بزم وصلش نام كردند
به عاشق لطف معشوق است بسيار
ولي چندان كه شد عاشق گرفتار
بلي صياد چندان دانه ريزد
كه مرغ از صيدگاهي برنخيزد
چو گردد مرغ اندك چاشني خوار
بود در سلك مرغان گرفتار
چه خوش ميگفت در كنج خرابات
به دختر شاهدي شيرين حكايات
اگر خواهي كه با جور تو سازند
حيات خويش در جور تو بازند
به آغاز محبت در وفا كوش
وفا كن تا بري زاهل وفا هوش
بناي مهر چون شد سخت بنياد
تو خواهي لطف ميكن خواه بيداد
تو شمعي را كه ميداري به آتش
نگه دارش كه گردد شعله سركش
چراغي را كه از آتش شراريست
كجا بر پرتو او اعتباريست
چنين القصه لطف آن وفا كيش
شدي هر روز از روز دگر بيش
دمي بي يكدگر آرامشان نه
به غير ازديدن هم كارشان نه
اگر يك لحظه ميبودند بي هم
برون ميرفت افغانشان ز عالم
شدي هر روز افزون شوق ناظر
به مكتب بيشتر ميگشت حاضر
چو بيمنظور يك دم جا گرفتي
به همدرسان ره غوغا گرفتي
كه قرآن كردم از دست شما بس
نميخواهم كه همدرسم شود كس
مرا ديوانه كرد اين درس خواندن
نميدانم چه ميخواهيد از من
به يكديگر دريدي دفتر خويش
كه اين مكتب نميخواهم از اين بيش
نظر از راه مكتب بر نميداشت
بدين اندوه و اين رنج عالمي داشت
دمي سد ره برون رفتي ز مكتب
كه شاه من كجا رفتست يا رب
گذشته آفتاب از جاي هر روز
كجا رفتست آن مهر جهانسوز
ازين مكتب گرفتندش مگر باز
و گر نه كو كه با من نيست دمساز
گهي كردي به جاي خويش مسكن
كشيدي سر به جيب و پا به دامن
شدي منظور چون از دور پيدا
ز روي خرمي ميجست از جا
كه اي جاي تو چشم خون فشانم
بيا كز داغ دوري سوخت جانم
خوشا عشق و بلاي عشقبازي
دل ما و جفاي عشقبازي
خوش آن راحت كه دارد زحمت عشق
مبادا هيچ دل بيزحمت عشق
در او غم را خواص شادماني
ازو مردن حيات جاوداني
نهان در هر بلايش سد تنعم
به هر اندوه او سد خرمي گم
به جام او مساوي شهد با زهر
در او يكسان خواص زهر و پازهر
فراغت بخشد از سوداي غيرت
رهاند خاطر از غوغاي غيرت
نشاند در مقام انتظارت
كه كي آيد برون از خانه يارت
دمي گر ديرتر آيد برون يار
ز دل بيرون رود طاقت به يكبار
شود وسواس عشقت رهزن صبر
كني سد چاك در پيراهن صبر
لباس صبر تا دامن دريدن
گريبان چاك هر جانب دويدن
در آن راهش كه روزي ديده باشي
ز مهرش گرد سر گرديده باشي
روي آنجا به تقريبي نشيني
سراغش گيري از هر كس كه بيني
كه گردد ناگهان از دور پيدا
نگاهش جانب ديگر به عمدا
به شوخي ديده را ناديده كردن
به تندي از بر عاشق گذردن
به هر ديدن هزاران خنده پنهان
تغافل كردني سد لطف با آن
بدينسان مدتي بودند دمساز
دلي فارغ ز چرخ حيله پرداز
شبي چون طرهٔ منظور ناظر
به كنجي داشت جا آشفته خاطر
درآن آشفتگي خواب غمش برد
غم عالم به ديگر عالمش برد
ميان بوستاني جاي خود ديد
چه بستان، جنتي مأواي خود ديد
چنار و سرو را در دست بازي
لباس سبزه از شبنم نمازي
به زير سايهٔ سرو و صنوبر
به يك پهلو فتاده سبزه تر
صنوبر صوف سبز افكنده بر دوش
درخت بيد گشته پوستين پوش
در آن گلشن نظر هر سو گشادي
كه ناگه ز آن ميان برخاست بادي
بسان خس ربود از جاي خويشش
بياباني عجب آورده پيشش
بيابان غمي ، دشت بلايي
كشنده واديي ، خونخوار جايي
عيان از گردباد آن بيابان
ز هر سو اژدري بر خويش پيچان
ز موج پشتههاي ريگ آن بر
نمايان گشته نقش پشت اژدر
زبان اژدها برگ گياهش
خم و پيچ افاعي كوره راهش
عيان از كاسههاي چشم اژدر
ز هر سو لالهٔ سيراب از آن بر
شده زهر مصيبت سبزه زارش
ز خون بيدلان گل كرده خارش
كدوي مي شده خر زهره در وي
به زهر او داده از جام فنا مي
پي گمگشتهٔ آن دشت اندوه
شد آتش چشم اژدر بر سر كوه
به غايت كرد هولي در دلش كار
ز روي هول شد از خواب بيدار
به خود ميگفت اين خوابي كه ديدم
وزان در جيب محنت سر كشيدم
به بيداري نصيبم گر شود واي
چه خواهم كرد با جان غم افزاي
از آن خواب گران كوه غمي داشت
چه كوه غم كه بار عالمي داشت
حدا گويندهٔ اين طرفه محمل
چنين محمل كشد منزل به منزل
كه ناظر بر سواد شهر ميديد
ز درد نااميدي ميخروشيد
به خود ميگفت هر دم از سر درد
كه آخر دور كار خويشتن كرد
به گورم كي توانست اين سخن گفت
كه در صحرا به گوران بايدم خفت
كه پيشم ميتوانست اين ادا كرد
كزو نتوان به شمشيرم جدا كرد
كسي را كي رسيدي اين به خاطر
كه گردد دور از منظور ناظر
ولي آنجا كه باشد دور گردون
كه ميداند كه آخر چون شود چون
بسا كس را كه ياري همنشين بود
هميشه در گمانش اينچنين بود
كه بيهم يك نفس دم بر نيارند
دمي بيديدن هم بر نيارند
به رنگي چرخ دور از وي نمودش
كه انگشت تعجب شد كبودش
بود اين رنگ چرخ حيله پرداز
كند هر دم به رنگي حيلهاي ساز
گهي با بخت ساز جنگ ميكرد
سرود بيخودي آهنگ ميكرد
نبودي چون جرس بينالهٔ دل
شدي افغان كنان منزل به منزل
جرس را هر زمان گفتي به زاري
بگو دلبستگي پيش كه داري
كه هستت چون دل من اضطرابي
به خود داري در افغان پيچ وتابي
ز آهن در دهان داري زباني
لب از افغان نميبندي زماني
نباشد يك زمان بينالهات زيست
زبان داري بگو كاين ناله از چيست
مرا گر نالهاي باشد عجب نيست
چرا كاين نالهٔ من بيسبب نيست
به دل درديست از اندوه دوري
كه با آن درد نتوانم صبوري
صبوري با غم دوريست مشكل
صبوري چون توان سد درد بر دل
بيا اي سيل اشك ناصبوري
ميان ما و او مگذار دوري
به نوعي ساز راه كاروان گل
كه نتوان كرد الا شهر منزل
اگر نبود مدد اشك نيازم
به كوي او كه خواهد برد بازم
منم چون اشك خود در ره فتاده
به دشت نااميدي سر نهاده
به نوميدي ز جانان دور گشته
وداعي هم ازو روزي نگشته
ز جانان با وداعي گشته قانع
ز آن هم بخت بد گرديده مانع
ز بخت خود مدام آزرده جانم
چه بخت است اينكه من دارم ندانم
نميدانم چه بخت و طالع است اين
چه اوقات و چه عمر ضايع است اين
مرا افسوس چون نبود در ايام
كه اين اوقات را هم عمر شد نام
چنين با خويش بودش گفتگويي
از و در كوه و صحرا هاي و هويي
سياه از گرد شد ناگه جهاني
برون از گرد آمد كارواني
به يك جا بار بگشودند بودند
به حرف آشنايي لب گشودند
ز رنج راه با هم راز گفتند
به هم احوال هر جا باز گفتند
به آنها بود سوداگر جواني
اسير داغ سودايش جهاني
متاع عشق را او گرم بازار
به سوز عشق او خلقي گرفتار
به چين هم مكتبي بودي به ناظر
شدي با او به مكتبخانه حاضر
چنان ناظر شد از ديدار او شاد
كه گفتي عالمي را كس به او داد
ز هر جا گفتگويي كرد اظهار
سخن كرد آنگه از منظور تكرار
شد از بادام عنابش روانه
بهش نارنج گشت از ناردانه
به روي كهربا گوهر دوانيد
به در ياقوت را در خون نشانيد
ز نرگسدان دميدش لاله تر
زرش رنگين شد از گوگرد احمر
پس آنگه گفت كاي يار وفا كيش
به راه دوستي از جمله در پيش
چه باشد گر ز من خطي ستاني
رساني پيش او نوعي كه داني
به جان خدمت كنم گفتا روان باش
جوابت هم رسانم شادمان باش
غلامي را اشارت كرد ناظر
كه گرداند دوات و خامه حاضر
كه شرح قصهٔ دوري نويسد
حديث درد مهجوري نويسد
نبود آگه كه شرح درد دوري
بلاي روزگار ناصبوري
نه آن حرف است كاندر نامه گنجد
بيانش در زبان خامه گنجد
رقم سازندهٔ اين طرفه نامه
چنين گفت از زبان تيز خامه
كه ناظر آتش دل در قلم زد
حديث شعلهٔ دوري رقم زد
كه اي شمع شبستان نكويي
گل بستان فروز خوبرويي
غم دل شمع سان بگداخت ما را
به سد محنت ز پا انداخت ما را
غم هجر تو ما را سوخت چندان
كه با خاك سيه گشتيم يكسان
ز ما خاكستر دور از تو مانده
غمت ما را به خاكستر نشانده
سمند عيش گردد گرد ما كم
بلي توسن ز خاكستر كند رم
شد از نقش سم اسب مصيبت
تن خاكي سراسر داغ محنت
چنان افتادهام زين داغ از پا
كه چون فرداست گردم نيست برجا
خوش آن بادي كه گرد خاكساري
رساند تا حريم كوي ياري
منم در گرد باد بينوايي
به خاك افتاده در كوي جدايي
تني پر خار غم، اندوهگيني
بسان خار بن صحرا نشيني
فرورفته به كام محنت خويش
گياه آسا سري افكنده در پيش
منم چون لاله در هامون نشسته
به خاك افتاده و در خون نشسته
تپيده آنقدر چون سيل بر خاك
كه در دل خاك را افكند سد چاك
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
نشسته تا كمر چون كوه در سنگ
نميبينم در اين صحراي اندوه
همآوازي كه پا برخاست چون كوه
ولي او هم همآوازي چه داند
جمادي رسم دمسازي چه داند
منم مجنون دشت بينوايي
فتاده در پس كوه جدايي
فكنده سايه كوه غم به كارم
سيه كردهست روز و روزگارم
مرا مگذار با اين كوه اندوه
در آ خورشيد مانند از پس كوه
بيا اي شمع رويت مايه نور
ببين بيمهري اين شام ديجور
مرا جز دود دل در بر كسي نيست
چو شمع صبح تا مردن بسي نيست
شبي دارم سياه از نااميدي
بده از صبح وصلت رو سفيدي
تو خود ميداني اي شمع دل افروز
كه از داغ تو بنشستم بدين روز
بيا اي مرهم داغ دل من
ببين داغ دل بيحاصل من
ز غم سد داغ دارم بر دل از تو
جز اين چيزي ندارم حاصل از تو
به جز اندوه يار ديگرم نيست
به غير از دست محنت بر سرم نيست
منم كز غم فراقت كشته زارم
به سر جز ديده خونباري ندارم
بجز مژگان كسي پيش نظر نيست
به گردم غير خوناب جگر نيست
خيالت در نظر شبها نشانم
ز محرومي سرشك خون فشانم
سر افسانه دوري گشايم
زبان در حرف مهجوري گشايم
كه آيا چون ز كويش بار بستم
به محنتخانهٔ دوري نشستم
به فكرم هيچ بار افتاد يا نه
ز حالم هيچش آمد ياد يا نه
چو گفتندش حديث رفتن من
بيان كردند در خون خفتن من
ازين يا رب چه در دل گشت او را ؟
چه در خاطر گذشت آن تند خو را ؟
كه آيا اين زمان با او نشيند ؟
كه با خود ياريش دمساز بيند
چو مي نوشد كه نقلش آورد پيش ؟
كرا بخشد ز ياران جرعهٔ خويش ؟
چو بر مردم كشي دارد شرابش
كه باشد تشنهٔ تيغ چو آبش
خوش آنروزي كه بزمش جاي من بود
حريم وصل او مأواي من بود
به غير از من نبودش همزباني
نميبوديم دور از هم زماني
زماني بيسبب در خشم سازي
دمي افكنده طرح دلنوازي
حكايت از ميان ما بدر نه
ز خشم و صلح ما كس را خبر نه
در آن ساعت كه چشمش كردي انگيز
كه تيغ خشم سازد غمزهاش تيز
تبسم در ميان هر دم فتادي
خبر تا بود ما را صلح دادي
منم ترك زلال عيش جسته
ز آب زندگاني دست شسته
بيا اي با خيالت گفتگويم
كه آب رفته باز آيد بجويم
در اين وادي كه بيرويت زدم پاي
گرم بر سر نيايي واي و سد واي
به مردن شمع عمرم گشته نزديك
بيا روزم چنين مگذار تاريك
مكن كاري كه از جور تو ميرم
به روز حشر دامان تو گيرم
بيان كردم غم و درد نهاني
دگر چيزي نميگويم تو داني
به دستش نامهٔ جانان خود داد
نه نامه، پارهاي از جان خود داد
خروشان دست هم را بوسه دادند
دل پر درد رو بر ره نهادند
چه خوش باشد كه دمسازي كند بخت
سوي ما نيز دمسازي كشد رخت
بيار آني كه عمري بوده باشيم
دمي دوري ز هم ننموده باشيم
بيان سازد غم هجران مارا
رساند نامهٔ حرمان ما را
سفر سازندهٔ اين طرفه صحرا
به عزم كارسازي زد چنين پا
كه چون دستور از آن راز آگهي يافت
رخ از ذوق بساط خرمي تافت
به خود زد رأي در تغيير فرزند
كه گر بگذارمش در خانه يك چند
به رسوايي شود ناگه فسانه
فتد افسانهٔ او در ميانه
جنون از خانه اندارد برونش
به گوش شه رسد حرف جنونش
چو خسرو پرسد از من شرح حالش
بگويم چيست باعث بر ملالش
بسي در چارهٔ آن كار كوشيد
چنين در كارش آخر مصلحت ديد
كه همره سازدش با كارداني
رفيق او كند بسيار داني
تجارت كردنش سازد بهانه
به شهري ديگرش سازد روانه
كه شايد درد عشق او شود كم
چو يك چندي برآيد گرد عالم
اگر خواهي در اين دير مجازي
دوايي بهر درد عشقبازي
بنه بهر سفر رو در بيابان
كه درد عشق را اينست درمان
وزير دانش اندوز خردمند
چو كرد اين فكر در تدبير فرزند
طلب فرمود و پيش خود نشاندش
به گوش از هر دري حرفي رساندش
پس آنگه گفت كاي تابنده خورشيد
جهان را از تو روشن صبح اميد
مثل باشد درين ديرينه مسكن
جهان گشتن به از آفاق خوردن
گرت بايد به فر سروري دست
سفر كن زانكه اين فر در سفر هست
چو لعل از خاك كان گردد سفر ساز
دهد زينت به تاج هر سرافراز
ز يكجا آب چون نبود مسافر
شود يكسان بخاك تيره آخر
بنه سر در سفر ، منشين به يك جا
گرت بايد ز اسفل شد ، به اعلا
در نامي شود هر قطره باران
ز ابرش چون سفر باشد به عمان
به كار خويش حيران ماند ناظر
بسي ز آن حرف شد آشفته خاطر
نه روي آنكه گويد «ني» جوابش
نه راي آنكه سازد «با» خطابش
برو درماند پيشش آخر كار
جوابش گفت چون شد حرف بسيار
كه مقصود پدر چون رفتن ماست
ز ما بودن به جاي خويش بيجاست
ز سر سازم به راه مدعا پاي
به جان خدمت كنم خدمت بفرماي
پدر زان گفتگو گرديد خوشحال
ز فكر كار او شد فارغالبال
طلب فرمود مرد كارداني
به غايت زيركي بسيار داني
ز گرم و سردعالم بوده آگاه
جفاي راه ديده گاه و بيگاه
به تاج خويش دادش سر بلندي
به تشريف شريفش ارجمندي
پس آنگه گفت كاي از كار آگاه
ز دامان تو دست فتنه كوتاه
نماند بر تو پنهان اين حكايت
كه ناظر راست سوداي تجارت
چه باشد گر بود در خدمت تو
به كام خود رسد از دولت تو
جوابش گفت مرد كار ديده
كه او را در قدم باشم به ديده
وزير آماده كرد اسباب رهشان
ميسر شد وداع پادشهشان
پس آنگه بهر رفتن بار بستند
به مركبهاي تازي برنشستند
ز شهر آورد ناظر روي در راه
ز پس ميديد و از دل ميكشيد آه
نظر سوي سواد شهر ميكرد
ز دل پر ميكشيد آه از سر درد
چو آن كش وقت رحلت كردن آيد
به عالم ديدهٔ حسرت گشايد
بيا وحشي كزين دير غم آباد
به رفتن گام بگشاييم چون باد
چنين تا چند در يكجا نشينيم
ز حد شد تا به كي از پا نشينيم
به يك جا خانه آن مقدار كرديم
كه خود را پيش مردم خوار كرديم
ز ما دلگير گرديدند ياران
به جان گشتند دشمن دوستداران
خوش آنكس را كه يكجا نيست مسكن
نه كس را دوست ميبيند نه دشمن
اسير درد شبهاي جدايي
چنين نالد ز درد بينوائي
كه شد چون مشعل مهر منور
نگون از طاق اين فيروزه منظر
برآمد دود از كاشانهٔ خاك
سياه از دود شد ايوان افلاك
در آن شب ناظر از هجران منظور
به كنجي ساخت جا از همدمان دور
ز روي درد افغان كرد بنياد
كه فرياد از دل پر درد فرياد
مرا اين درد دل از پا درآورد
مبادا هيچكس را يارب اين درد
چه ميداند كسي تا درد من چيست
چه دردي دارم وهمدرد من كيست
نه همدردي كه درد خويش گويم
از و درمان درد خويش جويم
نه همرازي كه گويم راز با او
دمي خود را كنم دمساز با او
نه ياري تا در ياري گشايد
زماني از در ياري درآيد
نميبينم چو كس دمساز با خويش
همان بهتر كه گويم راز با خويش
منم در گوشهٔ دوري فتاده
سري بر كنج رنجوري نهاده
فلك با من ندانم بر سر چيست
كه با جورش چنين ميبايدم زيست
همينش با منست آزار جويي
كسي از من زبونتر نيست گويي
سپهرا كينه جويي با منت چند
به اين آيين زبون كش بودنت چند
بگو با جان من چندين جفا چيست
چه ميخواهي ز جانم مدعا چيست
به آزارم بسي خود را ميزار
اگر خواهي هلاكم تيغ بردار
بكش از خنجر كين بيدرنگم
كه من هم پر ز عمر خود به تنگم
چه ذوق از جان كه بيدلدار باشد
دل از عمر چنين بيزار باشد
بيا اي سيل از چشم تر من
فكن اين كلبهٔ غم بر سر من
كه آنكو همچو من غمناك باشد
همان بهتر كه زير خاك باشد
كه آن كو چون من خاكي نشيند
همان بهتر كه كس گردش نبيند
بدينسان تا به كي بر خاك گردم
اجل كو تا دهد بر باد گردم
در اين تاريك شب خود را رساند
به يك دم شمع عمرم را نشاند
سرا پايم بسان شمع بگداخت
غم اين تيره شب از پايم انداخت
شد آخر عمر و شب آخر نگرديد
نشان صبحدم ظاهر نگرديد
هماي صبح را آيا چه شد حال
مگر بستند از تار خودش بال
به گردون طفل خور ظاهر نگرديد
مگر زين ديو زنگي چهره ترسيد
خروسا نالهٔ شبگير بردار
مرا بيهمزبان در ناله مگذار
هم آواز مني بردار فرياد
چو لب بستي ترا آخر چه افتاد
چه در خوابي چنين بركش نوايي
فكن در گنبد گردون صدايي
تويي صوفي سرشت زهد پيشه
ردا افكنده در گردن هميشه
به شب خيزي بلند آوازه گشته
به ذكر از خواب خوش شبها گذشته
ز خرمنگاه گردون غم اندوز
به مشت جو قناعت كرده هر روز
چرا پيراهن آغشته در خون
به سر پيچيدي اي مرغ همايون
بگو كاين جامهٔ خونينت از چيست
سحرگاهان فغان چندينت از چيست
مگر رحم آمدت بر حال زارم
به اين زاري چو كشت اندوه يارم
بيان آتشين جانسوز ميكرد
به اين افسانه شب را روز ميكرد
بلايي نيست همچون ماتم هجر
نبيند هيچكس يارب غم هجر
به بزم وصل اگر عمري درآيي
نميارزد به يك ساعت جدايي
جفاي هجر دشوار است بسيار
بر آن كس خاصه كو خو كرده با يار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد