خواب ديدن منظور را و زنجير پاره ساختن وصيت جنون در بيان مصر انداختن

۳۳ بازديد
 

نوا آموز اين دلكش ترانه
پي خواب اينچنين گويد فسانه
كه چون از رنج دريا رست ناظر
شبي در خواب شد آشفته خاطر
چو خوابش برد در چين ديد خود را
به جانان عشرت آيين ديد خود را
به جانان حرف دوري در ميان داشت
حديث شكوهٔ او بر زبان داشت
كه اي باعث به سرگرداني من
ز عشقت بي‌سر و ساماني من
چه ميشد گر در اين ايام دوري
كه بودم در مقام ناصبوري
دل غم ديده‌ام مي‌ساختي شاد
به دشنامي ز من مي‌آمدت ياد
ولي عيب تو نتوان كرد اين طور
كه اين صورت تقاضا مي‌كند دور
ز شوق وصل جانان جست از خواب
نه بزم خسروي ديد و نه اسباب
ز دستش رفته آن زلف گره گير
به جاي آن به دستش مانده زنجير
همان محنت سراي درد و غم ديد
همان زندان و زنجير و الم ديد
ز طغيان جنون آن بند بگسست
ز همراهان خود پيوند بگسست
ز محنت جامه مي‌زد چاك و مي‌رفت
ز غم مي‌ريخت بر سر خاك مي‌رفت
چنين تا از فلك بنمود مهتاب
جهان را داد نور شمع مه تاب
به دمسازي سوي مهتاب رو كرد
به نور ماه ساز گفتگو كرد
كه اي شمع شبستان الاهي
ز يمنت رسته شب از رو سياهي
چنان از لوح اين ظلمت زدايي
كه گردد قابل صورت نمايي
الا اي پيك عالم گرد شبرو
به روز تيره‌ام انداز پرتو
به رسم شبروي اينجا سفر كن
به سوي آفتاب من گذر كن
بگو كاي ماه بي‌مهر جفا كار
بت نامهربان شوخ دل آزار
دعايت مي‌رساند خسته جاني
اسير درد دوري ، ناتواني
كه اي بي‌مهر دلداري نه اين بود
طريق و شيوهٔ ياري نه اين بود
مرا دادي ز غم سر در بيابان
نشستي خود به بزم عيش شادان
نيامد از منت يك بار يادي
كه گويي بود اينجا نامرادي
منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
به من از راه و رسم غمگساري
حكايتها كه مي‌كردي ز ياري
دلم مي‌گفت با من كاين دروغست
مكن باور كه شمع بي‌فروغست
به حرفش خامهٔ رومي نهادم
زبان طعن بر وي مي‌گشادم
ولي چون دور بزم دوري آراست
سراسر هر چه دل مي‌گفت شد راست
بگويم راست پر نا مهرباني
نرنجي شيوه ياري نداني
چه گفتم بود بيجا اين حكايت
مرا بايد ز خود كردن شكايت
كه شهري پر پري رخسار ديدم
چنين بي‌مهر ياري برگزيدم
مرا هم نيست جرمي بيگناهم
ز دست دل به اين روز سياهم
اگر دل پاي بست او نمي‌بود
مرا سر بر سر زانو نمي‌بود
چو گم گشت از جهان سودايي شب
برون راند از پيش خورشيد مركب
غلامان پهلو از بستر كشيدند
به جاي خويش ناظر را نديدند
نمودند از پي او ره بسي طي
ولي از هيچ ره پيدا نشد پي
خوش آن كاو در بياباني نهد رو
كه هرگز كس نيابد سر پي او
ز ابر ديده سيل خون گشادند
خروشان روي درصحرا نهادند
خروش درد بر گردون رساندند
ز طرف نيل سوي مصر راندند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد