مهجور تو را شب خيالي كه مپرس
رنجور تو را روز ملالي كه مپرس
گفتي هاتف چه حال داري بي من
در گوشهاي افتاده به حالي كه مپرس
اي در حرم و دير ز تو صد آهنگ
بيرنگي و جلوه ميكني رنگ به رنگ
خوانند تو را مؤمن و ترسا شب و روز
در مسجد اسلام و كليساي فرنگ
دلخستهام از ناوك دلدوز فراق
جان سوخته از آتش دلسوز فراق
دردا و دريغا كه بود عمر مرا
شبها شب هجر و روزها روز فراق
از جور بتي ز عمر خود سير شدم
وز بيدادش ز عمر دلگير شدم
از تازه جواني كه به پيري برسد
ناكرده جواني به جهان پير شدم
اكنون كه زمين شد ز بهاران همه گل
صحرا همه سبزه كوهساران همه گل
از فرقت توست در دل ما همه خار
وز طلعت تو به چشم ياران همه گل
آن گل كه چو من هزار دارد بلبل
داني به سرش چيست پريشان كاكل
روئيده ميان سبزهزاري ريحان
يا سرزده در بنفشه زاري سنبل
زان روز كه شد بناي اين نه طارم
بس دور زد آسمان و گرديد انجم
تا يك در بينظير آمد به وجود
وان در يگانه كيست مريم خانم
اول بودت برم گذر مسكن هم
دست از دستم كشي كنون دامن هم
من نيز بر آن سرم كه گيرم سر خويش
با من تو چنان نهاي كه بودي من هم
از عشق تو جان بي قراري دارم
در دل ز غم تو خار خاري دارم
هر دم كشدم سوي تو بيتابي دل
ميپنداري كه با تو كاري دارم
در دهر چه غم ز بينوايي دارم
در كوي تو چون ره گدايي دارم
بيگانه شوند گر ز من خلق چه باك
چون با سگ كويت آشنايي دارم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد