بود سفيهي به سفاهت علم
ساخته محكم به جهالت قدم
داشت يكي لاشه خبر پشت ريش
بر تن او زخم ز اندازه بيش
بوي بد زخم تن آن خمار
باعث قي كردن مردار خوار
شل به يكي دست وبه يك پاي لنگ
كور شده بسكه زده سر به سنگ
كرد رسن بر سر و بردش كشان
داد به دلال سر ريسمان
گفت كه از دست عنان دادهام
همچو خر اندر وحل افتادهام
زين وحل از لطف برآور مرا
بازخر از خواري اين خر مرا
مرد فروشنده زبان باز كرد
در صفت خر سخن آغاز كرد
كاين خر صرصر تك آهو نهاد
گوي برون برده ز ميدان باد
گر بنهي بر زبرش بار فيل
پيل صفت بگذرد از رود نيل
دست و دو پايش كه ستون تنند
چار ستونند كه از آهنند
كره خر شيره نينداخته
با همه اسبان به گرو باخته
صاحب خر اين سخنان چون شنفت
رفت و به دلال خر آهسته گفت
كاينهمه تعريف تو گر هست راست
هست حماري كه مرا مدعاست
داشتم اين طور حماري مراد
شكر كه بيرنج طلب دست داد
گفت فروشنده كه اي غلتبان
چند از اين درد سر رايگان
لاشهٔ خود را نشناسي كه چيست
رو كه برين عقل ببايد گريست
اي ز دل مور دلت تنگتر
حرص تو از كوه گران سنگتر
گر فكند حرص تو بر كوه دست
در كمر كوه درآرد شكست
مور نهاي ، اين كمر آز چيست
گور نهاي ، اين دهن باز چيست
گور كه خاكش به دهان ريختند
لقمه طلب بود از آن ريختند
آنكه نشد حرص و طمع دور از او
به كه خورد لقمه لب گور از او
تن كه تواش پرورش از جان دهي
پرورش لقمهٔ موران دهي
ديده كز او مور شود طعمه خوار
چند به هر خوان نهيش كاسه وار
به كه چنان ديده نمكدان شود
كاو ز طمع كاسهٔ هر خوان شود
نان سر خوان لئيمان مخور
زهر خور و سبزي هر خوان مخور
گردهٔ گرمي كه دهد مبخلت
داغ جگر سوز نهد بر دلت
آب بقا باد بر او ناگوار
كز پي نان است سگ داغدار
باش چو آهوي ختا پوست پوش
برگ گيا ميكن ازين دشت نوش
آهوي چين گشته چنين خوش نفس
زانكه خورد برگ گياهي و بس
مس كه ز اكسير طلا ميشود
از اثر برگ گيا ميشود
چند نشيني به سر خوان آز
گر نبود نان به گياهي بساز
لب بدران حرص دهن باز را
ميل بكش چشم بد آز را
اي به غم آب و علف پاي بند
چون سگ نفست نرساند گزند
پيش سگ آهو نكند جان تلف
تا شكمش نيست پر آب و علف
آهو اگر ميل گيا ميكند
در بدنش مشك ختا ميكند
در ره اين معده كه بادا خراب
فضلهٔ مردار شود مشك ناب
آه از اين معدهٔ آتش نشان
شعله فروزنده آتش فشان
جاذبهٔ او نفس اژدر است
هاضمهٔ او دم آهنگر است
آتش اين هاضمه گيتي فروز
شعله فروزنده و آفاق سوز
بس بودت دافعه آموزگار
كاو نكند فضلهٔ كس اختيار
فضلهٔ مردار كه دنيايي است
داشتن آن نه ز دانايي است
چند به اين فضله شوي پاي بند
چون جعلش گرد كني تا بچند
بگذر از آلودگي روزگار
دست از اين فضله بشو زينهار
مايل سيم و زر عالم مباش
داغ دل از حسرت درهم مباش
باش در ايوان كرم صف نشين
ريز چو هميان درم از آستين
از درمي چند كه بوديش نيست
پيش خردمند وجوديش نيست
چيست ترا اي همه تن حرص وآز
همچو خم زر دهن از خنده باز
با همه كس نخوت و زردار چيست
اين همه عجب از دو سه دينار چيست
كبر و دماغش نه به جاي خود است
گر درمش هست براي خود است
مخزن جمشيد و فريدون كجاست
گنج فرو رفته قارون كجاست
جمله در اين خاك فرو رفتهاند
با كفني زير زمين خفته اند
آنكه فرستاد به اين كشورت
خلق نكرد از پي جمع زرت
گر ز من و تست غرض جمع زر
كوه ز ما و تو بود سختتر
گر چه درم مونس دلخواه تست
دشمن جانيست كه همراه تست
آنكه در اول به سراي سپنج
زير گل و خاك نهان كرده گنج
كرده اشارت كه بر هوشيار
گنج عدوييست به خاكش سپار
زر نه متاعيست بلاييست زر
الحذر اي زر طلبان الحذر
جاهلي از گنج خرد تنگدست
آرزوي گنج به دل نقش بست
در طلب گنج به ويرانهها
بود سراسيمه چو ديوانهها
رفت يكي روز به ويرانهاي
چون دل ويران خودش خانهاي
جغد به ميراث در او خانه گير
گشته بسي جغد در آن خانه پير
گشته روان ريگ در آن سرزمين
خشت در او بود مربع نشين
ديد برون آمده ماري عجب
بر تن او نقش و نگاري عجب
شكل خوشي در نظرش نقش بست
نقش زدش راه و گرفتش به دست
يك دو سه گامش به كف خويش داشت
غافل از آن زهر كه در نيش داشت
بر كف او نيش فرو برد مار
نيش مگو دشنهٔ زهراب دار
دست برافشاند و درآمد ز پاي
سر به زمين سود و برآورد واي
داشت يكي دشمن دانا رسيد
بر سر آن خسته كه مارش گزيد
چارهٔ آن زهر دل آزار جست
كارد زد و پنجهاش انداخت چست
زهر كش جهل نظر باز كرد
دشمن خود ديد و سخن ساز كرد
گفت چه از دست من آيد كنون
رفت چو سر پنجه ز دستم برون
جز نم خون كامده از تن فرو
آنچه ز دست آيدم امروز كو
يافتهاي دست و به جان رنجهام
سستي تو گر نبري پنجهام
گفت خردپيشه كه خاموش باش
شرح دهم يك دو سخن گوش باش
مار ز ياري چو كفت بوسه داد
داد دمش خرمن عمرت به باد
تيغ من از خون تو چون رنگ بست
داد ترا چشمهٔ حيوان به دست
بوسهٔ آن رخت كشيدت به خاك
زخم منت باز رهاند از هلاك
تا تو بداني كه ز دشمن ضرر
به كه رسد دوستي از اهل شر
اي علم كبر برافراخته
تاج تواضع ز سر انداخته
هر كه به اين تاج نشد بهرهور
به كه نيابند ز خاكش اثر
خاك ره مردم آزاده باش
بر صفت خاك ره افتاده باش
خاك صفت راه تواضع گزين
خاكيو از خاك نيايد جز اين
سجده گه پاك دلان گشته خاك
زانكه فتد در ره مردان پاك
گر كست از بوسه كند پاي ريش
دست نياري ز تكبر به پيش
خاك به هر پاي بود بوسه ده
خاك به فرقت كه ز تو خاك به
خواجه آكنده به كبر و مني
كوهش اگر هيكل گردن كني
مشكل اگر سركشيش كم شود
در ره تعظيم قدش خم شود
اي سرت از قاف گرانتر بسي
كوه به اين سنگ نيابد كسي
حيرتم از گردن پر زور تست
كاو به چنين بار بماند درست
بر همه خلق است تقدم ترا
وجه شرف چيست به مردم ترا
گر به لباست بود اين برتري
اين كه نباشد به چه فخر آوري
ور تو به گنج و درمي محترم
چون كني آن دم كه نباشد درم
گوهر آدم اگر از درهم است
خر كه زرش بار كني آدم است
رو كه ز زر خر نشود آدمي
هيچ خر از زر نشود آدمي
زان فكني جامهٔ اطلس به دوش
تا شود آن بر خريت پرده پوش
رو كه ترا آن خري ديگر است
جامهٔ اطلس چو سزاي خر است
لاف خرد چون زند آن خود پرست
كش بنشانند اگر زير دست
خانهٔ تابوت تمنا كند
تا زبر دست كسان جا كند
خواجه خرامنده به سد احترام
صوف و سقر لاط به دست غلام
هر قدمش فكري و رايي دگر
هر دمش انديشه به جايي دگر
شانه زن از پنجه به قسطاس خويش
ريش كن از غايت وسواس خويش
بيهده دادهست ز كف نقد جان
ريش نگر ميكند از بهر آن
كرده ز سودا در گفتار باز
كس نه و سد جنگ و جدل كرده ساز
اين روش مردم بيدار نيست
خواجه به خواب است و خبردار نيست
ديدهاي آخر كه چو كس شد به خواب
خود به خودش هست عتاب و خطاب
خواجه به خواب است كه خوابش حرام
زان ندهد باز جواب سلام
منعم پر كبر به خود پاي بند
ساخته در گاه سرا را بلند
تا چو زند گام برون از سرا
پشت نسازد ز تكبر دو تا
گر نه ز ايام خورد گوشمال
جستنش از خواب نمايد محال
خواجه كه پر گشته ز باد غرور
خم نكند پشت تواضع به زور
مشك پر از باد كجا خم شود
گر نه ز بادش قدري كم شود
باد به خود كرده ولي وقت كار
پوست كند از سر او روزگار
گشت چو از باد قوي گوسفند
پنجه قصاب از او پوست كند
چند به اين باد به سر ميبري
نيستي آخر دم آهنگري
دم كه به باد است چنين پاي بست
هيچ بجز باد ندارد به دست
اي ز دمت رفته جهاني به رنج
چند توان بود چو دم باد سنج
باد چو بر شمع ره انداخته
تاج زرش خاك سيه ساخته
باد در پردهٔ هر پاك زاد
هست بلي پرده در غنچه باد
چند شوي همچو گل بوستان
در صفت خويش سراسر زبان
دعوي گل راه به سوييش هست
زانكه نكو رنگي و بوييش هست
بخت تو بر چيست چه داري بگو
كيستي و در چه شماري بگو
لاف ز بالاي پدر ميكني
خود بنما تا چه هنر ميكني
شمع كه ز آينده ازو گشته دود
خانه كند روشن و آن يك كبود
ناخلفي پا چو نهد در ميان
پرتو عزت برد از دودمان
چون گذر روزنه را دود بست
شمع فروزنده ز پرتو نشست
پرتو جمعي ز سر يك تن است
مجلسي از مشعلهاي روشن است
مجلس جمع است فروزان ز شمع
شمع چو بنشست شود تيره جمع
شمع نهاي، جامهٔ شمعي چه سود
روشني شمع نيايد ز دود
نيست ترا نقد خرد در كنار
زان نكني رسم تواضع شعار
كفه چو خاليست شود سرفراز
پر چو شد افتاد به خاك نياز
پست نشد پايه اهل صفا
گر چه فرو دست تواش گشت جا
مرتبهٔ شمع نگرديده پست
گر چه كه از دود فروتر نشست
خس نشود كس به زبردست كس
آب همانست و همانست خس
سرزنش ناخن از اين پستي است
كش چو تو عادت به زبردستي است
شد به فرودست چو ساعد مقيم
بين كه گرفتند بتانش به سيم
گر كست از راه خوش آمد ستود
آنچه نباشي تو نبايد شنود
حرف خوش آمد مشنو كان خطاست
مضحكهٔ خلق مشو كان بلاست
زاغ كه شد باز سفيدش لقب
عقدهٔ سد خنده گشايد ز لب
نيست خوش آمد به در از چند حال
بيغرضي نيست خوش آمد سگال
رخت چو در كوي خوش آمد برند
گر ز طمع نيست زتو بد برند
چون به جگر شد دل قصاب بند
بوسه زند بر قدم گوسفند
در هدف گربه چو افتاد موش
وصف دگر كرد به هر تار موش
تو همه تن عيب و خوش آمد سگال
نام نهادت به هنر بيمثال
آنكه ستايد به خوش آمد ترا
از تو نكوتر نشناسد ترا
به ميدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
پر از دود سپند جان من كن دور ميدان را
بزن بر جانم آن تير نگاه صيد غافل كش
كه در شست تغافل بود و رنگين داشت پيكان را
كمان ناز اگر اينست و زور بازوي غمزه
چه جاي دل كه روزن ميكند در سينه سندان را
چه سرها كز بدن بيگانه سازد خنجر شوخي
چه افتد آشنايي با ميانت طرف دامان را
درستي در كدامين كوي دل ماند نميدانم
كه آن مژگان كج ميآزمايد زخم چوگان را
سر سد جان خونآلود بر نوك سنان گردد
كند چشم تو چون تعليم لعب نيزه مژگان را
ز باران بهار حسن آبي بر گلستان زن
كه اندر مهر جان پر گل كند ديوار بستان را
ز روي خويش اگر نقشي گذاري بر درمشرق
ز خجلت كس نبيند بعد ازين خورشيد تابان را
شراب لعلي رنگ رخت در ساغر اول
كباب خامسوز روي آتش ميكند جان را
مگر نار خليل است آن رخ رخشان تعاليالله
كه در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
چه استيلاي حسن است اين بميرم پيش بيدادش
كه از لب بازگرداند به دل فرياد و افغان را
تبسم خونبها ميآورد گو غمزه خنجر زن
كه همره كرده ميآرد نگاه درد درمان را
چه خوبي اله اله در خور آني كه تا باشي
روي اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
شه والا گهر بحر كرم شهزادهٔ اعظم
كه مثلش گوهري پيدا نشد درياي امكان را
بلند اقبال فرخ فر خليل الله دريا دل
كه در تاج اقبال است ذاتش ميرميران را
پدر گو كج بنه تاج مرصع كاين در شاهي
چو بر تاجي نشيند بر فروزد چار اركان را
ز صلب بحر اين در كوچو زد يك جنبش موجه
توان دادن به هر يك قطرهاش سد غوطه عمان را
غياث الدين محمد آنكه جود باد دست او
به ذلت خانه موري نهد تخت سليمان را
نمك سالم برون آيد ز آب و موم از آتش
چو كار افتد به حفظ كامل او كسر و نقصان را
به دست عالم افتاده است از او سررشته كاري
كه شبها پاس دارد گرگ دوك و پشم چوپان را
نكردي بياجازت سيل سر در خانه موري
خواص عدل او همراه اگر ميبود باران را
بجز نرگس كه باد صبح از و شبنم فرو ريزد
نديده كس به عهد خرم او چشم گريان را
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انساني
به مخزون ضماير پاسبان سازند نسيان را
اگر شبه درر باري نبودي درگه بارش
سر اندر ديدهٔ خورشيد بودي چوب دربان را
اگر ميبود حفظ او حصار عصمت آدم
نبودي رخنهٔ آمد شدن وسواس شيطان را
مگر كش آز را سر پر كند از پنبهٔ مرهم
چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
عجب بحري كه چون در جنبش آرد باد اجلالش
كند خلخال ساق عرش موج شوكت و شان را
چنين بحري ببايد تا صدف رخشان دري زايد
كه آب او سياهي شويد از رخسار كيوان را
نه رخشان در ، سهيلي در سپهر جان فروزنده
كه رنگ و روي آن آتش زند لعل بدخشان را
سوار عرصهٔ دولت كه در جولان اقبالش
نباشد راه جز در چشم اختر پاي يكران را
جناب عالي جودش بلند افتاده تا حدي
كه آنجا كس به سقايي ندارد ابر نيسان را
به جاي دانه در هر رشته سد گوهر كشد خوشه
ز آب جود اگر يك رشحه بخشد كشت دهقان را
اگر اينست جذب همت اميد بخش او
به زور دست جود از كوه بيرون ميكشد كان را
برآوردي ز توفان دود با يك شعلهٔ قهرش
تنوري كو به عهد نوح شد فواره توفان را
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصيت
همان تبلرزه كه اندر برف باشد شخص عريان را
زهي جايي رسيدهٔ پايه قدر تو كز عزت
بود كحل الجواهر خاك پايت عين اعيان را
به يك تك درنوردد توسن عزم تو صحرايي
كه در گام نخستش ره شود كم حد و پايان را
اگر عزمت ز پاي مور بند عجز بردارد
به گامي طي كند گر قطع خواهد سد بيابان را
چو از حبس رحم بيرون نهد پا طفل بدخواهت
نبيند هيچ جا بيش از زمين و سقف زندان را
پي زخم آزمايي سينه خصم تو را جويد
نهد چون مرگ بر نوك سنان فتنه سوهان را
براي دار عبرت نخل عمر دشمنت جويد
اجل چون آزمايد ارههاي تيز دندان را
كند كاه سبك در وزن با كوه گران دعوي
اگر از عدل و انصاف تو باشد كفه ميزان را
ز بيم آنكه جودت قفلش از گنجينه نگشايد
كليد گنج اندر زير دندانست ثعبان را
چنان پيشش كشي كش بشكند سد جاي پيشاني
كني چون بر ميان كوه محكم دست فرمان را
سخندان داورا وحشي كه خضر طبع جانبخشش
ز رشك خامه دارد در سياهي آب حيوان را
فكنده كشتيش در قلزم فيض ثناي تو
كه سازد موجهٔ او كان گوهر جيب و دامان را
چه گوهرها كه گردون را اگر درجي ازين بودي
مرصع ساختي تاج زر خورشيد تابان را
سزد در موقف ايثار او درهاي پر قيمت
اگر لطف تو در زر گيرد اين طبع درافشان را
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و ديدن
كند خاطرنشان خويش سد لطف نمايان را
سپهرت عاشقي بادا كه گر چشمت بر او افتد
نويسد در حساب خويشتن سد لطف پنهان را
بي درمي خار كشيدي به پشت
نامده جز آبله هيچش به مشت
بود همين زخم سر نيش خار
آنچه به دست آمدش از روزگار
زخم بسي خار بر اندام داشت
خواري بسيار از ايام داشت
رو به در قاضي حاجات كرد
دست برآورد و مناجات كرد
كاي ز تو خرم شده باغ و بهار
خار ز فيض تو گل آورده بار
چند در اين دشت من تيره روز
خرقهٔ سد پاره كنم خاردوز
چند شوم نخل صفت ليف پوش
چند توان بار كشيدن به دوش
نخل كه شد خاركشي كار او
هست رطب نيز گهي بار او
وه كه من از خاركشي سوختم
جز ضرر خار نيندوختم
جز گل اندوهم ازين خار نيست
هيچم از اين خار جز آزار نيست
تيشه به گل ميزد و ميكند خار
گشت ز گل مشربهاي آشكار
مشربهاي بود در او زر بسي
از سر زردار گرانتر بسي
چون سر آن مشربه را باز كرد
زمزمه خوشدلي آغاز كرد
رفت و به زن صورت آن راز گفت
صورت آن راز نهان باز گفت
پرده برانداخت چو از روي راز
رفت زن و گفت به همسايه باز
راز نخواهي كه شود آشكار
لب بگز و باز مگو زينهار
كوه كه سنگ است و ندارد بيان
وز پي گفتار ندارد زبان
هيچ مگويش كه بيان ميكند
راز نهان تو عيان ميكند
آن سخن افسانه بازار شد
والي آن شهر خبردار شد
گفت كه از خانه برونش كشند
از سر آزار به خونش كشند
حاجب شه رفت و به فرمان شاه
برد كشانش به سوي بارگاه
شاه باو بانگ زد از روي قهر
شربت آن عيش بر او كرد زهر
كي شده از خاركشي پشت ريش
جامه زربفت چه پوشي به خويش
وصلهٔ پالان خر خاركش
نيست ز پر گالهٔ زربفت خوش
گنج برون آر كه رستي ز رنج
مار صفت كشته مشو بهر گنج
خاركشش گفت كه اي شهريار
دست ز آزار اسيران بدار
از نفس گرم اسيران بترس
ز آه دل ريش فقيران بترس
گنج ز من ميطلبي گنج چيست
حاصل ايام بجز رنج چيست
گنج كني مشربهاي را لقب
كنج كند خاك به سر زين سبب
شاه زد از خشم گره بر جبين
گفت كه بستند دو دستش ز كين
از فلكش آه و فغان ميگذشت
وز سر دردش به زبان ميگذشت :
كز غم اين حادثه گر جان برم
چشم كنم دوش و مغيلان برم
از سر بيداد زدندش بسي
قاعدهٔ داد نديد از كسي
اي ز حسد با همه عالم به جنگ
زين عمل بد همه عالم به تنگ
نيست ز رنج حسد اميد زيست
واي به جان تو علاج تو چيست
ديده انصاف ز تو خاردوز
چشم هنربين ز تو مسماردوز
پيشه تو عيب هنرپيشگان
عيب شمار هنرانديشگان
دشمن آن كز هنرش مايهايست
بر سرش از فر هما سايهايست
عيب كني مرد هنر كيش را
تا بنمايي هنر خويش را
زين هنر آنكس كه بود هوشمند
بيهنريهاي تو داند كه چند
آنكه تو عيب هنرش ميكني
در همه جا نامورش ميكني
گر ز هنر نيست غرض نام و بس
به ز تو شهرت كه دهد نام كس
آن هنر انديش شود نامدار
كش تو كني عيب شماري شعار
آنكه چو پروانهٔ آتش پرست
گرد تو گشت از تو در آتش نشست
شعله زني بر تن خود شمع وار
تا دگري از تو شود داغدار
آنكه پي حفظ تو فانوس وار
شب همه شب ساخته پا استوار
پاس تو شب تا به سحر داشته
باد به نزديك تو نگذاشته
سر زده او را ز تو دود از نهاد
زين عمل زشت ترا شرم باد
جور به پاداش وفا ميكني
باد ترا شوم چها ميكني
خار نشانند و گل آرد به بار
اي تو كم از خار ز خود شرم دار
بد مكن از گردش دوران بترس
دور مكافات كند ز آن بترس
هر كه در اين مزرعه شد دانه كار
آرد از آن دانه همان دانه بار
ما كه چو پرگار قدم ميزنيم
چرخ برين نقطه غم ميزنيم
دور ز هر نقطه كه برداشتيم
باز به آن نقطه گذر داشتيم
آنكه به ره خار فشان بست بار
باز چو گرديد به ره داشت خار
هر كه بدي كرد بجز بد نديد
كرد كه يك بد كه عوض سد نديد
مار كه او بر سر آزار رفت
زندگيش بر سر اين كار رفت
شمع كه آتش ز درون برفروخت
سوخت دلش چون دل پروانه سوخت
كس چه كند دشمني زشتخو
دشمن او بس عمل زشت او
مار كه آزار كسان كار اوست
هر كه بود بر سر آزار اوست
آنكه گذر بر سر نيكي فكند
كي رسد از اهل گزندش گزند
زر كه به مردم همه راحت دهد
ز آتش سوزنده سلامت جهد
خار كز و شد همه را پا فكار
سوخت چو افكند بر آتش گذار
شيوهٔ آزار مكن اختيار
ور نه ز بيخت بكند روزگار
خار پر آزار كه نشتر زند
خاركن از بيخ و بنش بر كند
نور فشان گر چه بسوزي به داغ
كسب كن اين قاعده را از چراغ
بايد اگر سوخت ، بساز و بسوز
خانهٔ تاريك كسي بر فروز
فتنه مينگيز و بترس از ستيز
ورنه شوي كشته در آن فتنه خيز
خلق كشند آتش خلوت فروز
زانكه مبادا شود آفاق سوز
آنكه در او هست ز لنگر اثر
نيست بجز كشتي دريا گذر
هر كه نصيبي ز هنر ميبرد
بيشتر از فيض نظر ميبرد
رو نظري جو كه هدايت در اوست
مايه اكسير سعادت در اوست
از طرف اهل دلي يك نگاه
رهبر مقصود تو سد ساله راه
فيض ازل از نظر اهل راز
كرده دري بر رخ مقصود باز
آنكه ترا مايه جان ميدهد
هر چه طلب ميكني آن ميدهد
جان طلب و بگذر ازين آب وخاك
جسم رها كن كه شوي جان پاك
وحشي ازين گفته فروبند لب
روز نهان است و عيان است شب
ز بحر بسكه برد آب سوي دشت سحاب
سراب بحر شود عنقريب و بحر سراب
گرفته روي زمين آب بحر تا حدي
كهگر كسي متردد شود پياده در آب
چنان بود كه ز فرقش كلاه باراني
گهي نمايد و گاهي نهان شود چو حباب
غريب نيست كه گردد ز شست و شوي غمام
به رنگ بال حواصل سفيد پرغراب
عجب كه بند شود تا به پشت گاو زمين
نعوذباله اگر پا فرو رود به خلاب
چنان ز باديه سيلاب موج رفته به اوج
كه نسر چرخ چو مرغايي است بر سر آب
شد انطفاي حرارت بدان مثابه كه موم
رود در آتش و نقصان نيابد از تف و تاب
هوا فسرده به حدي كه وام كرده مگر
برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب
علي سپهر معالي كه در معارج شأن
كنند كسب مراتب ز نام او القاب
مگر خبر شد ازين اهل كفر و طغيان را
كه فارغند ز بيم عقاب و خوف عذاب
كه تا معاند او باشد و مخالف او
به ديگري نرسد نوبت عذاب و عقاب
چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند
ز اضطراب چو بر سطح مستوي سيماب
رواي منجم و از ارتفاع مهر مگو
كه مهر پايهٔ قدرش نديده است به خواب
به ذروهاي كه بود آفتاب رفعت او
فتاده پهلوي تقويم كهنه اصطرلاب
به نعل دلدل او چون رسد مه نو تو
رو ، اي سپهر و مپيماي بيش از اين مهتاب
سواره بود و ز دنبال او فلك ميگفت
خوشا كسي كه تو را بوسه ميزند به ركاب
زهي احاطهٔ علم تو آنچنان كه تو را
ز نكتهاي شده مكشوف سر چار كتاب
تو با نبي متكلم شدي در آن خلوت
كه بي فرشته رود با خدا سؤال و جواب
ضمير جمله به خصم تو ميشود راجع
خدا بود ابدا هر كجا كنند خطاب
بماند از نظر رحمت خدا مأيوس
به سوي هر كه تو يك بار بنگري به عتاب
ز استقامت عدل تو در صلاح امور
رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
كند ز تربيتت ذره كار آن خورشيد
كه خاك تيره شود از فروغ آن زر ناب
تبارك اله از آن دلدل سپهر سير
كه با براق يكي بود در درنگ و شتاب
سبكروي كه ز سطح محيط كرده عبور
چنانكه دايره ظاهر گشته بر سر آب
چو ميرود حركاتش ملايم است چنان
كه وقت نازكي نغمه جنبش مضراب
سپهر كوكبه شاها به ديگري چه رجوع
مرا كه خاك در تست مرجع از هر باب
سري كه بهر سجود در تو داده خداي
بر آستانهٔ ديگر چرا نهم چو كلاب
دري كه شد ز توكل گشوده بر رخ من
به هيچ باب نبندد مفتحالابواب
چرا خورم غم روزي چو كرده روز اول
تهيهٔ سبب آن مسبب الاسباب
چو بيطلب رسد از مطبح تو روزي من
چرا نخوانده به خوان كسي روم چو ذباب
به فكر مدح تو وحشي ز شر حادثه رست
توان ز حادثه رستن بلي به فكر صواب
به گاه مدح تو از كثرت ورود سخن
سزد اگر ز عطارد نمايم استكتاب
رسيدهام ز تو جايي كه ميكند آنجا
مخدرات سخن جمله بينقاب حجاب
كسي چگونه كند عيب بكر فكرت من
كه دست لطف تو از روي او كشيده نقاب
به زمرهاي سر و كار است اهل معني را
نه از رسوم سخن با خبر نه از آداب
كنند زير و زبر عالمي اگر به مثل
كسي به گاه تكلم غلط كند اعراب
هميشه تا كه به جلاب منقلب نشود
ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
مخالف تو چنان تلخكام باد به دهر
كه طعم زهر دهد در دهان او جلاب
راحت اگر بايدت خلوت عنقا طلب
عزت از آنجا بجوي حرمت از آنجا طلب
تنگ مكن اي هماي خانه بر اين خاكيان
شهپر لا برگشاي كنگر الا طلب
دير خراب جهان بتكدهاي بيش نيست
دير به ترسا گذار معبد عيسا طلب
تيره مغاكيست تنگ خانهٔ دلگير خاك
مرغ مسيحا نهاي بزم مسيحا طلب
وادي ايمن مجوي از پي ناز كليم
آن همه جا روشن است ديدهٔ موسا طلب
نكته وحدت مجوي از دل بي معرفت
گوهر يكدانه را در دل دريا طلب
گرچه هزار است اسم هست مسما يكي
ديده ز اسما بدوز عين مسما طلب
ابجد اركان تست چار كتاب عظيم
جزو به جزوش ببين اعظم اسما طلب
آينهاي پيش نه از دل صافي گهر
صورت خود را ببين معني اشيا طلب
نيست به غيب و شهود غير يكي در وجود
خواه نهانش بخواه خواه هويدا طلب
وقت جهاد است خيز تيغ تجرد بكش
نفس ستمكاره را در صف هيجا طلب
كعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه كوب
زين نگشايد دري مقصد اقصا طلب
ذلت ده روزه فقر مايهٔ سد عزت است
عزت دنيا مخواه پايهٔ عقبا طلب
زر طلبد طبع تو روي ترش كن بر او
علت صفراست اين داروي صفرا طلب
خون جگر نوش كن تا شوي از اهل حال
نشأه هوس كردهاي بادهٔ حمرا طلب
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
از دل ميخوارگان لذت صهبا طلب
بخت جوان كسي كو به طلب پير شد
كم ز زني نيستي درد زليخا طلب
سالك ره را ببوس پاي پر از آبله
گنج گهر بايدت در ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پيش مريضان عشق
در مرض از نيشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پي هر آه سرد
راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
همچو سكندر مجوي آب خضر در سواد
عارف دل زنده را آن ز سويدا طلب
رتبهٔ عرفان شود شام فنا روشنت
قيمت انوار شمع در شب يلدا طلب
شانه به درد آورد تارك شاهدوشان
طاقت زخم اره از زكريا طلب
زمرهٔ عشاق را پايهٔ والاست دار
بر سر كرسي برآ پايهٔ والا طلب
عاشق مرتاض كي طالب جنت شود
اي كه به راحت خوشي جنت اعلا طلب
سالك ره را كجا فرصت آسايش است
گر تو از آن فارغي سايهٔ طوبا طلب
مرد خدا كي كند ميل به لذت خلد
در دل كودكوشان حسرت حلوا طلب
دشمن اگر تيغ و تشت پيش نهد سر مكش
دوست اگر بايدت حالت يحيا طلب
سگ ز پي جيفه رفت در به در و كو به كو
گر به سگي قائلي جيفهٔ دنيا طلب
خيز و چو سبزي مكن جا به سر خوان كس
طعمه اگر بايدت سبزي صحرا طلب
در دل سختست و بس آرزوي سيم و زر
گر طلبي سيم و زر در دل خارا طلب
باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
شمع هدايت كجا در دل هر كس نهند
همچو كليمي بجو ديده ز بيضا طلب
پا به سر خود منه در ره اين باديه
رهرو (ي ) اين راه از شبرو اسرا طلب
احمد مرسل كه چرخ از شرف پاي او
با همه رفعت كند پايهٔ بطحا طلب
از لب او گوش كن زمزمهٔ لاينام
وز دل بيدار او راز فاوحا طلب
جلد اگر ميكني مصحف و جدش بر او
دفتر انجيل را بهر مقوا طلب
گو علم سبز او خضر ره خويش ساز
آنكه به محشر كند سايهٔ طوبا طلب
پاي بلندي كه زد پاي طلب در رهش
از پي ايثار او عقد ثريا طلب
درگذر از نه فلك در ره او خاك باش
اهل خرد كي كند پايهٔ ادنا طلب
وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
كام از آنجا بجوي نام از آنجا طلب
عرض تمنا مكن از در دونان دهر
آب رخ هر دو كون از در مولا طلب
در حق من بخششي يا نبياله كه نيست
رسم تو الا عطا كار من الا طلب
بلبلي را كه همين با گل بستان كار است
بي گلش ديدن گلزار عجب دشوار است
غرض از بودن باغ است همين ديدن گل
ورنه هر شوره زميني كه بود پر خار است
چمن و غير چمن هر دو بر آن مرغ بلاست
كه غم هجر گلي دارد و در آزار است
خود چه فرق است از آن خار كه بر چوب گل است
تا از آن خار كه پرچين سر ديوار است
زحمت خار بود راحت بلبل اما
نه بهر فصل در آن فصل كه گل در بار است
هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد
اندكي غيرت اگر خود بودش مسمار است
گو خسك ريشه در آن ديده فرو بر كه چو يار
پا از آنجا بكشد سيرگه اغيار است
دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش
همچنان در ره اميد دو چشمم چار است
لنتراني همه را ديدهٔ اميد بدوخت
ارني گوي همان منتظر ديدار است
پردهاي نيست ولي تا كه شود محرم راز
كار موقوف به فرمان دل دلدار است
شرط عشق است كه گر يار بگويد كه مبين
چشم خود را نهي انگشت كه امر از يار است
هر كه را جان به رضاي دل ياريست گرو
صبر بر ترك تمناي خودش ناچار است
آرزوها بزدا تا نگري جلوه حسن
كه دل بيغرض آيينه بيزنگار است
هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نيك
ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است
جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب
دو بضاعت كه يكي فخر و دگر يك عار است
مشرك عشق بود بلهوس كام پرست
كمر دعوي عشقش به ميان زنار است
هست در مذهب ما كافر از آن مرتد به
كه گهي قول وي اقرار و گهي انكاراست
من يكي گويم و جاويد بدين اقرارم
مرتدي معني انكار پس از اقرار است
اله اله چو يكي مظهر آثار دو كون
كش متاع دو جهان ريزش يك ايثار است
ميرميران كه كمين رايتش از آيت شان
بهترين ركن فلك را پي استظهار است
در بنايي كه كند جنبش از آن راي مصيب
راستي لازمهٔ ذات خط پرگار است
پيش دستش كه همه افسر عزت بخشد
زر چه كردهست ندانم كه بدينسان خوار است
نقل حكمش نه همين مركز كل دارد و بس
به امانت قدري نيز بر كهسار است
لامكان نيست بجز عرصه گه مضماري
گر همه جيش علو تو بدان مضمار است
كهكشان نيست بجز منتسخ تو ماري
كه همه وصف ضمير تو بر آن تومار است
خيمه جاه ترا در خور اجزاي طناب
امتداديست كه آن لازمه مقدار است
قطرهاي ريخت ز ابر اثر تربيتت
اصل آن نشو و نما گشت كه در اشجار است
سينهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز
طرفه جاييست كه آيينه درو ستار است
قهرمانيست غضب پيشه جهان را سخطت
گرهٔ ابروي او هاي هوالقهار است
از نهيب تو نه تنها سر ظالم شده نرم
نرمي آنست كه در گردن هر جبار است
چشمهٔ قهر تو را اين يكي از بلعجبي است
كه همه ماهي او افعي آتشخوار است
در تن آن كه فلك زهر عناد تو نهاد
استخوان ريزه در او عقرب و شريان مار است
در كماني كه كشد تير خلاف تو عدو
رخنهٔ جستن پيكان دهن سوفار است
باز را خون خورد از صولت انصاف تو كبك
رنگ خونش به همين واسطه در منقار است
بيخ آزار بدينگونه كه انصاف تو كند
عنقريب است كه هر گل كه دمد بيخار است
شاخ گل لرزد از اين بيم كه عدلت گويد
غنچه از بهر چه مانند دل افكار است
چرخ گويد چه كشم پيش تو درهاي نجوم
در زواياي ضمير تو از اين بسيار است
دهر گويد منم و بحر وجودي كان بحر
ابر احسان ترا مايه يك ادرار است
لامكان را پس ازين پركند از منظر كاخ
دهر را همت عالي تو گر معمار است
يا مرنجان به ركاب زر خود كابلق چرخ
خوش بلند است وليكن نه چنان رهوار است
خانه زاديست كهين قلزم احسان ترا
در يكتا كه بهين زادهٔ دريا بار است
آرزوي دل كس را به زبان نيست رجوع
پيش رأي تو كه مستغني از استفسار است
در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور
نور آن آتش موهوم كه در احجار است
نسخه خواهش دلهاست برات كرمت
نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است
داورا بلبل دستان زن معني وحشي
كه خوش آهنگ ترين طاير اين گلزار است
در ازل جز به دعاي تو صفيري نكشيد
وين نوا تا ابدش تعبيه در منقار است
بود دايم به دعاي تو و تا خواهد بود
كارش اينست و جز اين هر چه كند بيكار است
تا چنين است كه بيپاس نماند محفوظ
جنس آن خانه كه همسايهٔ او طرار است
باد حزم تو نگهبان جهان كز پي ملك
پاسبانيست كه تا صبح ابد بيدار است
آن را كه خدا نگاهبان است
از فتنه دهر در امان است
هركس شد از او بلند پايه
بيرون ز تصرف زمان است
صياد تهي قفس نشنيد
زان مرغ كه سد ره آشيان است
نخلي كه ز باغ لايزال است
با نشو و نماي جاودان است
از نشو و نما چگونه افتد
طوبا كه درخت بيخزان است
تا زندهٔ عرصهٔ الاهي
هر سو كه دواند كامران است
گردون به تصرف مرادش
چون گوي به حكم صولجان است
مهرش همه ساله در ركابست
ماهش همه روزه در عنان است
در عرصهٔ كام رخش عزمش
چون حكم خدايگان روان است
آن شاه كه امر لطف و قهرش
ملكت ده و سلطنت ستان است
آن ماه كه شمسهٔ جلالش
آرايش طاق آسمان است
يعني كه حباب بخش آفاق
كافاق چو جسم و او چو جان است
داراي دو كون مير ميران
كش عرصهٔ قدر لامكان است
يارب كه هميشه در جهان باد
زانرو كه ضروري جهان است
انگشت اشارهاش گه جود
مفتاح دفين بحر و كان است
پاشيدن نقد سد خزينه
با جنبش آن سر بنان است
از بسكه به دامن گدايان
دست كرمش گهر فشان است
تا خانه هر يك از در او
راهي به طريق كهكشان است
تخت جم و افسر فريدون
گر چه دو متاع بس گران است
ز آنجا كه بساط همت اوست
بالله كه هر دو رايگان است
با عون عنايتش رعيت
ايمن ز تعرض عوان است
محفوظ بود ز حملهٔ گرگ
آن گله كه موسياش شبان است
شريان عظيمهاي كه تن را
سررشته زندگي از آن است
خاص از پي بر كشيدن دار
بر گردن خصم ريسمان است
ميخواست مخالفت كه بيند
كش بال هماي سايبان است
گرديد ميسرش زهي بخت
امروز ولي كه استخوان است
چون زهره خصم را كند آب
خوف تو كه در دلش نهان است
هر سبزه كه رويد از گل او
آن سبزه به رنگ زعفران است
در دايرهٔ وجود ذاتت
بيرون ز قياس اين و آن است
ايما به ثبات دولت تست
آن نقطه كه ساكن ميان است
از حال احاطهٔ تو رمزيست
آن خط كه مجاور كران است
شاها ز ميامن قدومت
اين بلده چو روضهٔ جنان است
از فيض تو خاك پاك او را
اوصاف بهشت جاودان است
هر آرزويي كه در دل آيد
تا گفتهاي اين چنين چنان است
در ساحت امن او جهاني
از كاهش عمر در امان است
دي هر كه بديدمش در او پير
امروز چو بنگرم جوان است
القصه ميان اين دو مأمن
گر هست تفاوتي از آن است
كان نسيه و اين بهشت نقد است
آن روضه نهان و اين عيان است
شهريست به از بهشت اما
اكنون كه ترا در او مكان است
فرياد از آن زمان كه گويند
زو مركب عزم تو روان است
اين رفتن زود اگر چه باريست
كان بر همه خاطري گران است
خاطر به همين خوش است كاقبال
زود آمدن ترا ضمان است
دارم دو سه حرف واجب العرض
هر چند نه جاي اين بيان است
بر خوان وظيفه تو شاها
وحشي كه هميشه ميهمان است
زانگاه كه رفتهاي به دولت
حالش نه به وضع پيش از آن است
ماند به كسي كه دست بسته
حاضر شده بر كنار خوان است
تا هست چنين كه طبع اطفال
درهر شب عيد شادمان است
يادت همه روز خوشتر از عيد
كاين منشاء شادي جهان است
تفت رشك رياض رضوان است
كه در او جاي ميرميران است
غيرت باغ جنت است آري
هر كجا فيض عام ايشان است
حبذا اين رخ بهشت آرا
كه بهار حديقهٔ جان است
مرحبا اين بهار جان پرور
كه ازو عالمي گلستان است
با كف او كه معدن كرم است
با دل او كه بحر احسان است
كيسه و كاسهاي كه مانده تهي
كاسهٔ بحر و كيسه كان است
مسند عز ذات كامل او
ز آنسوي شهر بند امكان است
حضرتش را ز اختلاف زمان
چه كمال است يا كه نقصان است
بحث سود و زيان و كون و فساد
بر سر چار سوي اركان است
از ره بول چون رود به رحم
بدسگالش كه خصم يزدان است
بر زمين زنده آمدن او را
به يكي از دو راه فرمان است
زان دو ره ميرود يكي سوي دار
وان يكي راست تا به زندان است
دل خصمش كز آرزوي خطا
پر متاع خلاف رحمان است
حقهٔ سر به مهر اهرمن است
خانهٔ در به قفل شيطان است
پيش خصمش كه ميرود به مغاك
وز پر آبي چو بحر عمان است
آن تنور جهان به سيل ده است
كه محل خروج توفان است
به چرا گله را دگر چه رجوع
به هياهوي پاس چوپان است
زانكه از سنگ راعي عدلش
ظلم گرگ شكسته دندان است
شعله ماند چو عكس خويش در آب
هر كجا حفظ او نگهبان است
رخش مرگ آورند در ميدان
قهرش آنجا كه مرد ميدان است
زير نخل بلند همت او
كه ثمربخش رفعت و شان است
به تمناي ميوهاي كافتد
آسمان پهن كرده دامان است
بحر از رشك دست او گه جود
غيرت ابر گوهر افشان است
بسكه بر سر زند شكسته سرش
پينهٔ كف علامت آن است
ور دليلي دگر بر اين بايد
پنجهٔ پر ز خون مرجان است
گرد خوانيست روز جشن تو چرخ
اسدش گربهٔ سر خوان است
با تو خصميست جامهاي كان را
طوق لعنت ره گريبان است
ديدهاي را كه در تو كج نگرد
زخم عقرب ز نيش مژگان است
دهن خصم زادگان ترا
سر افعي به چاه پستان است
آنچه از حسرتش سكندر مرد
در يم خانهٔ تو پنهان است
هست ايما به آن ترشح و بس
اينكه در ظلمت آب حيوان است
خانهزادان بحر جود تواند
وين عيان نزد عين اعيان است
مادر در كه نام او صدف است
پدرش نيز كابر نيسان است
پاسبانان بام آن منظر
كش زمين سقف آن نه ايوان است
سايه افكندهاند بر سر چرخ
چرخ اندر پناه ايشان است
كيست آن كس كه گفت يك كيوان
بر سر هفت كاخ گردان است
تا ببيند كه بر سپهر نهم
چند هندوي همچو كيوان است
اي به سوي در تو روي همه
با همه لطف تو فراوان است
كردهاند از براي عزت و قدر
اين سفر كش در تو پايان است
چه گنه كردهاند كايشان را
سر عزت به خاك يكسان است
لطف كن هر دو را به وحشي بخش
بر تو اين قسم بخشش آسان است
گر باو سد هزار از اين بخشي
بخششت سد هزار چندان است
تا به زعم بلا كشان فراق
بدترين درد ، درد هجران است
دشمنت مبتلاي دردي باد
كش اجل بهترين درمان است
سپهر قصد من زار ناتوان دارد
كه بر ميان كمر كين ز كهكشان دارد
جفاي چرخ نه امروز ميرود بر من
به ما عداوت ديرينه در ميان دارد
اگر نه تير جفا بر كيمنه ميفكند
چرا سپهر ز قوس قزح كمان دارد
به كنج بيكسي و غربتم من آن مرغي
كه سنگ تفرقه دورش ز آشيان دارد
منم خرابه نشيني كه گلخن تابان
به پيش كلبهٔ من حكم بوستان دارد
منم كه سنگ حوادث مدام در دل سخت
به قصد سوختنم آتشي نهان دارد
كسي كه كرد نظر بر رخ خزاني من
سرشك دمبدم از ديدهها روان دارد
چه سازم آه كه از بخت واژگونه من
بعكس گشت خواصي كه زعفران دارد
دلا اگر طلبي سايهٔ هماي شرف
مشو ملول گرت چرخ ناتوان دارد
ز ضعف خويش برآ خوش از آن جهت كه هماي
ز هر چه هست توجه به استخوان دارد
گرت دهد به مثل زال چرخ گردهٔ مهر
چو سگ بر آن ندوي كان ترا زيان دارد
بدوز ديده ز مكرش كه ريزهٔ سوزن
پي هلاك تو اندر ميان نان دارد
كسي ز معركهها سرخ رو برون آيد
كه سينه صاف چو تيغ است و يك زبان دارد
چو كلك تيره نهادي كه ميشود دو زبان
هميشه روسيهي پيش مردمان دارد
ز دستبرد اراذل مدام دربند است
چو زر كسي كه دل خلق شادمان دارد
كسي كه مار صفت در طريق آزار است
مدام بر سر گنج طرب مكان دارد
خود آن كه پشت بر اهل زمانه كرد چو ما
رخ طلب به ره صاحب الزمان دارد
شه سرير ولايت محمد بن حسن
كه حكم بر سر ابناي انس و جان دارد
كفش كه طعنه به لطف و سخاي بحر زند
دلش كه خنده به جود و عطاي كان دارد
به يك گداي فرومايه صرف ميسازد
به يك فقير تهي كيسه در ميان دارد
زري كه صيرفي كان به درج كوه نهاد
دري كه گوهري بحر در دكان دارد
دهان كان زر اندود بازمانده چرا
اگر نه حيرت از آن دست زرفشان دارد
اگر نه دامن چترش پناه مهر شود
ز باد فتنه چراغش كه در امان دارد
به راه او شكفد غنچهٔ تمنايش
هواي باغ جنان آن كه در جهان دارد
لباس عمر عدو را ز مهجهٔ علمش
نتيجهايست كه از نور مه كتان دارد
تويي كه رخش ترا از براي پاي انداز
زمانه اطلس نه توي آسمان دارد
برون خرام كه بهر سواري تو مسيح
سمند گرم رو مهر را عنان دارد
نهال جاه ترا آب تا دهد كيوان
ز چرخ و كاهكشان دلو و ريسمان دارد
به دهر راست روي سرفراز گشته كه او
سري به خون عدوي تو چون سنان دارد
بود گشايش كار جهان به پهلويش
ترا كسي كه چو در سر بر آستان دارد
كليد حب تو بهر گشاد كارش بس
كسي كه آرزوي روضهٔ جنان دارد
ز نور رأي تو و آفتاب مادر دهر
به مهد دهر دو فرزند توأمان دارد
رسيد عدل تو جائي كه زير گنبد چرخ
كبوتر از پر شهباز سايبان دارد
اگر اشاره نمايي به گرگ نيست غريب
كه پاس گله به سد خوبي شبان دارد
شها ز گردش دوران شكايتيست مرا
كه گر ز جا بردم اشك جاي آن دارد
ز واژگوني اين بخت خويش حيرانم
كه هر كرا دل من دوستر ز جان دارد
هميشه در پي آزار جان زار من است
به قصد من كمر كينه بر ميان دارد
حديث خود به همين مختصر كنم وحشي
كسي كجا سر تفسير اين بيان دارد
هميشه تا كه بود كشتي سپهر كه او
ز خاك لنگر و از سدره سايبان دارد
به دهر كشتي عمر مطيع جاهش را
ز موج خيز فنا دور و در امان دارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد