اگر مساعدت بخت نبود و اقبال
كجا هلال و رسيدن به مستقر كمال
اگر مدد نرسيدي ز طالع فيروز
نداشتي زر و گوهر رواج سنگ و سفال
شد از نتيجه صالع خجسته ظل هماي
وگرنه همچو هما بود بوم را پر و بال
ز طالعست كه خوني كزو كشي دامان
فشانيش به گريبان چو شد به ناف غزال
اگر نه از اثر طالعست ، وقت بيان
چه موجب است كه سازند تاج دولت دال
وگر نبود ز بيطالعي به گاه رقم
سبب چه بود كه آمد كلاه ذلت ذال
ز ضعف و قوت طالع بود و گرنه چرا
شود گهي صفت ماه بدر و گاه هلال
اگر چه جزو زمانند و اصل هر دو يكيست
كجاست سلخ صفر همچو غرهٔ شوال
دو قطعه بر كرهٔ خاك هر دو از يك جنس
يكي به صدر سمر شد يكي به وصف نعال
دليل طالع و بيطالعي همينم بس
كه من به كنج فراقم دلم به بزم وصال
چو بزم ، بزم بلند اختر خجسته اثر
چه وصل ، وصل همايونفر ستوده خصال
گزيده گوهر كان سخا و معدن جود
يگانه گوهر درياي لطف و بحر نوال
جهان عز و شرف عالم وقار و شكوه
سپهر رفعت و شان آفتاب جاه و جلال
بلند مرتبه بكتاش بيگ گردون قدر
كه در زمانه نبيند كسش نظير و همال
ز كحل خاك ره يكدلان او چه عجب
دو بيني اربرد از چشم احوالان كحال
ز اهتمام دل راز دار او آيد
كه عكس شخص نهان دارد اندر آب زلال
به بيشه در دهن شير، از آن روايح خلق
بساط عطر فروشي نهاده باد شمال
به نيش افعي و در كام اژدها ننهاد
اجل ذخيرهٔ زهري چو قهر او قتال
اگر به دخمهٔ زابلستانيان به مثل
كسي ز خنجر و شمشير او كشد تمثال
به گرد جسم نگردند روز حشر از بيم
روان سام نريمان و روح رستم زال
مجرد از صفت حال ماند و مستقبل
زمان عمر حودش ز فرط استعجال
ز پيش همت او خلعتي كه آرد بخت
به لامكان رود او را فلك به استقبال
ميان خواهش و جودش نه آن يگانگي است
كه دست و پا به ميان آورد جواب و سؤال
درون خلوت جاهش جمليه ايست شكوه
ز طوق حلقهٔ «ها» كرده عنبرين خلخال
زهي ضمير تو جايي كه پرده برفكند
جميله تتق غيب را ز پيش جمال
كند چو مشوره در نصب خسروي ز ملوك
فلك ز مصحف اقبال او گشايد فال
اگر ضمير تو بر زنگ پرتو اندازد
ستارهوار درخشد ز روي زنگي خال
نفاذ امر تو چون با زمان دواند رخش
گهي عنان كشد و گاه بيند از دنبال
به عهد عدل تو بگشايد ار اشاره كني
اسد به ناخن و دندان گره ز شاخ غزال
ز خسم خشك و تر هستيش بر آرد دود
اگر زبانه خشم تو افتدش به خيال
به عهد عدل تو شمشير گردن افرازان
گرفته زنگ چو در نوبهار تيغ جبال
رمد رسيده گرد سپاه قهر ترا
به نوك نيزه گشايد قضاي بد قيفال
شجاعت تو كه مرآت نصرت و ظفر است
در او به صورت رستم عيان شود تمثال
به تنگناي رحم از جدايي در تو
نشسته در پس زانوي حسرتند اطفال
به بيشهٔ غضبت خفته هر قدم شيري
به جاي ناخنش الماس رسته از چنگال
مهابتت كه سواريست اژدها توسن
ز پشت شير كشد به هر تازيانه دوال
پي ثناي تو سر برزند جواهر نطق
بسان جوهر تيغ از زبان مردم لال
تو بر سرآيي اگر سد جهان گهر بيزد
فلك كه بر زبر هم نهاده نه غربال
ز سر برون برش از نيم قطره آب حسام
كه عمر خصم تو پيمانهايست مالامال
اگر ارادهٔ تغيير وضع چرخ كني
شب مقابله طالع شود ز شرق هلال
رسيده است به جايي عدالت تو كه هست
عبور شير از اين پس به لاله زار محال
ز بيم آنكه بدين تهمتش نگيرد كس
كه كشته صيدي و كردهست خون او پامال
ستاره منزلتا، آفتاب مقدارا
مباد بي تو و دور تو گردش مه و سال
ز راه قدر ترا آفتاب گويم ليك
گر آفتاب بود خالي از كسوف و وبال
ستاره گويمت از روي منزلت اما
اگر ستاره بود ايمن از هبوط و وبال
به چرخ نسبت ذات تو ميكنم اما
به شرط آنكه بود چرخ مستقيم احوال
غرض كه نسبت بي شرط اگر بود منظور
ترانه هست نظير و ترانه هست مثال
قلم بيفكن و قائل به عجز شو وحشي
چرا كه بر تر از اين نيست جاي قال و مقال
هميشه تا نتوان چيد گل ز شاخ گوزن
هميشه تا نتوان خورد بر ز شاخ غزال
براي آنكه بچيني هميشه ميوه كام
كند در آهن و فولاد ريشه سخت نهال
بر كساني كه ببينند به روي تو هلال
عيد باشد همه روز و همه ماه وهمه سال
ميرميران كه بود طلعت فرخندهٔ او
صبح عيدي كه شدآفاق از او فرخ فال
گر به اندازهٔ قدر تو و صدر تو زيند
كس در ايوان تو برنگذرد از صف نعال
بسكه انصاف تو برتافته سرپنجهٔ ظلم
عبث محض نمايند پلنگان چنگال
قهرت آنجا كه كند زلزله تفرقه عام
حفظ جمعيت اجزا نكند طبع جبال
عزمت آنجا كه شده در مدد ناصيه صلب
ريشه در آهن و فولاد فرو برده نهال
ميشود كور حسود تو و درمانش نيست
كه مصون است كمال تو ز آسيب زوال
دايم از نير تابنده به سمت الرأس است
گو به سوراخ نشين شب پره ، كوته كن بال
گرنه هم لطف تو باشد سپر جان عدو
سايه با تيغ رود خصم ترا در دنبال
مور از تشت برون آيد و اين ممكن نيست
كاختر تيرهٔ خصمت بدر آيد زو بال
ديده بخت بدانديش تو از گردش چرخ
چون ببيند رخ مقصود كه امريست محال
چارهٔ باصرهٔ اعمي فطري چه كند
گر چه در صنعت خود موي شكافد كحال
گر به خون ريختن خصم تو فتوا طلبند
خونش آواز برآرد كه حلال است حلال
فلك ثابت از آنسوي زمان تازد رخش
از سمند تو اگر كسب كند استعجال
رايت ار سرمه كش ديدهٔ انديشه شود
در شب تار توان ديد پي پاي خيال
صيت آسايش عدل تو برانگيزدشان
كز مضيق رحم آيند سوي مهد اطفال
دست انصاف تو آن كرد كه در پاي حمام
حلقهٔ ديدهٔ باز است چو زرين خلخال
گر كند خصم تو در آينه آن روي كريه
از رخش در پس آيينه گريزد تمثال
جودت از بلعجبيها شده مغناطيسي
كه كشد جذبهاش از كام و زبان حرف سال
هيچ حرف طمع از دل به سوي لب نشتاف
كش سد آري و بلي از تو نكرد استقبال
داورا از مدد فيض و ثناي تو مرا
خاطري هست چو بحري ز گهر مالامال
نرسد جز تو به كس گوهري از خاطر من
كردهام وقف تو اين بحر لبالب ز زلال
معدن طبع مرا كرد پر از جوهر خاص
پرتو تربيت عام تو خورشيد مثال
اين جواهر نه متاعيست كه هر جا يابند
همه دانند كه نادر بود اين طرز مقال
سخن من نه ز جنس سخن مدعي است
كه بود بر سر كو سد سد ازين سنگ و سفال
وحشي اينجا چو رسيدي به همين قطع نماي
كه چو ممدوح تو تمييز كند نقص و كمال
تا مقرر بود اين وضع به تاريخ عرب
كه بود عيد صيام اول ماه شوال
بر تو اي قبلهٔ احرار عرب تا به عجم
عيد باشد همه روز و همه ماه و همه سال
ساقيا روز نشاط آمد و شد دور به كام
ميرود روز ز بالاي تو مي ريز به جام
در قدح ريز از آن لعلي خورشيد فروغ
كه به ياقوت دهد پرتو اورنگ به وام
دلفريبي كه در آيند رواني به سجود
زاهدان را چو شميمي گذرد زان به مشام
آخر مجلس او بزم جدل را آغاز
اول صحبت او مجلس غم را انجام
بر سر پيك اجل گرم چو تازد گلگون
نگذارد كه دگر گام نهد بر سر گام
گر گداي در ميخانه خورد يك جامش
دهد از مستي آن جام به جم سد دشنام
ساز قانون طرب در چه مقامي برخيز
لاله سان با قدحي بر لب جو ساز مقام
بسكه شد باد روانبخش به آن بيجاني
سرو را در حرم باغ شود ميل خرام
در پس پنجرهٔ باغ به رقص آمده گل
جلوهاش مرغ چمن ديد و در افتاد به دام
از پي عذر كه سر در سر ساغر كرده
در ركوع است گهي نرگس و گاهي به قيام
غنچه بگشوده لب از هم ز سر شاخ درخت
يا ز خون شيشهٔ خود كرده لبالب حجام
گشته در لاله ستان داغ دل لاله عيان
همچو هندو كه در آتشكده گيرد آرام
غنچه را آب دماغ است روان از شبنم
مگر از لطف نسيم سحري كرده ز كام
آفتاب سر بام است غنيمت دانيد
گل اگر ساخت دو روزي به سر شاخ مقام
غنچه بشكفت مگر پيك نسيم سحري
برد از آمدن مير به گلزار پيام
آن حسن خلق حسيني نسب حيدر دل
كه فلك بهر زمين بوسي او كرده قيام
تيغ بند در او گر نشمارد خود را
خانه چرخ برين گور شود بر بهرام
تويي آن پاك ضميري كه ضميرت امروز
بي سخن آورد از عالم فردا پيغام
با كف جود تو بخشندگي معدن چيست
پيش دست كرمت ريزش ابر است كدام
اندكي ميكند آن صرف به سد جان كندن
جزويي خرج كند اين به هزاران ابرام
كرده قهر تو مگر تيز به خورشيد نگاه
ورنه از به هر چه مو تيغ شدش بر اندام
نيست كيوان كه قدم بر سر افلاك زده
خانهٔ قدر ترا پير غلاميست به بام
آنكه چون پسته ز نقل طربت خندان نيست
به كه از سنگ بكوبند سرش چون بادام
خون بدخواه بر احباب تو چون شير حلال
شربت عيش بر اعداي تو چون باده حرام
كامكارا منم آن نادر فرخنده پيام
شهريارا منم آن شاعر پاكيزه كلام
كه كشيدهست ز يمن تو كلامم به كمال
كه رسيدهست ز اقبال تو نظمم به نظام
نيست پوشيده كه گر تاج و قبايي بودم
مردمان نادره خواندند مرا در ايام
چشم بر جامه و بر تاج معقد دارند
فكر بكر سخن خاص ندانند عوام
بارها داشت بر آن كوشش عريان تنيام
كه برو جامه و دستار كسي گير به وام
تا به جمعي كه رسي جمله كنندت تعظيم
چون ز جايي گذري خلق كنندت اكرام
ديگر از طعنه نگويند كه وضعش نگريد
باز از كينه نخندند كه بينيد اندام
عام شد گفتهٔ هر بي سر و پايي بر من
لطف خاصي كه به تنگ آمدم از گفتهٔ عام
كام حاصل نشود وحشي ازين گفت و شنود
در ره فكر منه گام و زبان بند به كام
تا همه عمر در اين باديه از چادر كف
بحر چون حاج ره كعبه ببندد احرام
قله اهل دعا باد درت همچو حرم
مجمع اهل صفا كوي تو چون بيت حرام
عيد خرم تر از اين ياد ندارد ايام
غالبا روي تو اين خرميش داده به وام
به جمال تو گرين عيد مجسم بودي
چون مه خويش خميدي و دويدي به سلام
ميرميران كه كشيدهست نگارنده غيب
نقش ابروي تو و كرده مه عيدش نام
غره و سلخ نيابند در آن دايره راه
كه به پرگار ضمير تو شود ماه تمام
راست چون عينك نگشاده نمايد به محاق
كس نداند كه كدام است مه ومهر كدام
هست راي تو كه اسرار نهانخانه غيب
غايبانه كند ارباب دول را اعلام
بر نباتات اگر پرتو رايت افتد
چشم پر نور دهد بار درخت بادام
مهر يك روز اگر جا به ضمير تو دهد
آخر پرسش محشر رسد آن روز به شام
ور شود روز بدانديش تو شب را نايب
همه در شب گذرد تا به گه روز قيام
تن خصم تو چه شهريست كه شاهش بكشد
كوچههاي پر از آشوب در او راه مسام
سر دشمن نكند روز جزا تيز سري
تيغ باطن چو كشد پنجه قهرت ز نيام
قهرت آن قلزم زهر است كزو مايه برد
چون به زهر آب دهد خنجر خود را بهرام
خشمت الماس فروشيست كه با آن چنگال
پيش او دست به دريوزه گشايد ضرغام
آسمان بر سر فتنهست چه شرها بكند
گر گذاري كه بگردد به سر خود يك گام
پيش دندانش سرخار و سر مرد يكيست
شتر مست كش از دست گذارند زمام
رايض امر ترا عاجز رانست و ركاب
رخش گردون كه نه زين كرده كس او را نه لجام
رستمي بايد و دستي كه عنان آرايد
رخش از آن نيست كه او راهمه كس سازد رام
جنبش چرخ اراديست چنين گفته حكيم
گر چنين است نگيرد ز چه هرگز آرام
بنده گويم نه چنين است و بگويم چونست
لرزه افتادهاش از خوف تو بر هفت اندام
مسند قدر تو جانيست كه در نظم امور
به قضاو قدر آرند از آنجا پيغام
نرسد بادي ازين ره كه به پيشش ندوند
كز خداوند خبر چيست در آن وز چه پيام
عقل كل را به در قصر جلالت ديدم
گفتمش هست از آنسوي فلك هيچ مقام
گفت ما محرم اين پرده نهايم از وي پرس
كه فرو مينگرد گاهي ازين گوشهٔ بام
كثرت مايه اجلال تو ميآرد روز
كسوت حد و نهايت بدر بر اجسام
دورت از گرد مناهيست به حدي رفته
كه چو بزم ملك آنجا نه نشانست و نه نام
ز آنچه از زخمه به تار آيد و از تار به گوش
وانچه از خم شده در شيشه و از شيشه به جام
در زمان توكه از تقويت قاضي عدل
كشتگان راديت از گرگ گرفتند اغنام
مادهٔ شير و نر باز ز بس الفت طبع
شوهر از آهوي نر كرد و زن از ماده حمام
هر كه بگذشت به خاك در دولت اثرت
يافت بر وفق ارادت همه كار و همه كام
نامدندي به زمين بي زر و خلعت اطفال
بودي از خاصيت خاك درت با ارحام
مكث زر پيش تو چون مكث جنب در مسجد
هست در مذهب مفتي سخاي تو حرام
بسكه سرمايهٔ شادي و فراغت بخشيد
دلت از نعمت خاص و كفت از نعمت عام
نيم قطرهٔ نتوان يافت ، خرند ار به مثل
قطره اشك به سد در يتيم ار ايتام
بحر غافل كه ز تو كوه چه معدنها يافت
از زر و سيم و ز ياقوت و ز ديگر اقسام
خواست بر كوه كند عرض سخا يافت روان
مايه خويش چو بر دامنش افشاند غمام
سيل را گفت كه اينها همه جمع آر ببر
سوي دريا و بگو كوه رسانيد سلام
كه تو اين مايه نگه دار براي خود و ابر
كان دل و دست من و سد چو مرا هست تمام
اي همه وضع زمان را ز تو قانون و نسق
وي همه كار جهان را ز تو ترتيب و نظام
اي همه ناصيه آرا ز سجود در تو
چو خواقين معظم چه سلاطين عظام
شهرت ذره به جايي رسد از تربيتت
كه به پيشاني خورشيد نويسندش نام
منم امروز كه از فيض قبول نظرت
هر چه گويم همه مقبول خواص است و عوام
نه از اين لفظ تراشان عبارت سازم
لفظهاشان همگي خاص و معاني همه عام
جگر سوخته در نيفه كه اين نافهٔ مشك
سرب در گوشهٔ رو مال كه اين نقرهٔ خام
معنيي نيست به زندان عبارت در بند
كه نجستهست دو سه مرتبه از قيد كلام
هست از گفته اين طايفه ناگفته من
آنقدر راه كه از بتكده تا بيت حرام
روش كلك من از خامه ايشان مطلب
كه كلاغ ار چه بكوشد نشود كبك خرام
فيض روح اللهي و پاي فلك پيما كو
گر چه بر صورت عيسا بنگارند اصنام
معني خاص نه گنجيست كه بايد همه كس
نيست سيمرغ شكاري كه فتد در همه دام
گر به قدر سخن مرد بود پايه مرد
چيست قدر دگران پيش من و پايه كدام
به ز اقرانم و خواهم كه اگر نبود بيش
نبود كمتر از اقران خودم قدر و مقام
شاه داند كه غرض چيست از اينها وحشي
به دعا رو كه بود رسم گدايان ابرام
وهم را تا نبود هيچ به پرگار رجوع
چون بود دايره ساز فلك مينا فام
عمر بدخواه ترا در خم پرگار فنا
باد چون دايره آغاز يكي با انجام
بهار آمد و گشت عالم گلستان
خوشا وقت بلبل خوشا وقت بستان
زمرد لباسند يا لعل جامه
درختان كه تا دوش بودند عريان
دگر باغ شد پر نثار شكوفه
كه گل خواهد آمد خرامان خرامان
چه سر زد ز بلبل الا اي گل نو
كه چون غنچه پيچيدهاي پا به دامان
برون آكه صبح است وطرف چمن خوش
چمن خوش بود خاصه در بامدادان
نباشد چرا خاصه اينطور فصلي
دل گل شكفته، لب غنچه خندان
تو گويي كه ايام شادي و عشرت
به هم صحبتي عهد بستند و پيمان
ببين صحبت عيد با مدت گل
ببين ربط نوروز با عيد قربان
ز هم نگسلد عهد شادي و عشرت
چو دوران اقبال داراي دوران
جهاندار صورت جانگير معني
شه كشور دل گل گلشن جان
بزرگ جهان و جهان بزرگي
سر سروران جهان مير ميران
سرش سبز بادا كه نخلي چو او نيست
ز گردي كه آيد از آن طرف دامان
به دامان يوسف نهفته است كحلي
كه روشن كند ديدهٔ پير كنعان
جهان چيست مهمانسراي سخايش
نمكدان مه و مهر نان و فلك خوان
ز درگاه احسان عاجز نوازش
كه كار جهان ميرسد زو به سامان
نشاط شب اول حجله در سر
رود پيرزن جانب بيت احزان
به دوران انصاف و ايام عدلش
به هم الفت گرگ و ميش است چندان
كه بر عادت مادران گرگ ماده
نخواهد جدا از لب بره پستان
اگر پايه عدل اينست و انصاف
وگر رتبهٔ جود اينست و احسان
عدالت به كسرا سخاوت به حاتم
بود محض تهمت بود عين بهتان
هميشه گشوده است بدخواه جاهش
خدنگي كش از پشت خود جسته پيكان
ز فعل بد خويش افكنده دايم
پي جان خود افعيي در گريبان
به دست خود آورده ماري و آنرا
نهاده سر انگشت خود زير دندان
زهي عقرب بي بصارت كه خواهد
كه نيش آزمايي نمايد به سندان
رو اي مور و انگار پامال گشتي
چه ميجويي از پاي پيل سليمان
كم از قطرهاي را به افزون ز دريا
چه امكان نسبت كجا اين كجا آن
بجنبد از اين بحر گر نيم قطره
به كشتي نوحت كند غرق توفان
چه كارت به سيمرغ و پروازگاهش
ترا گر پري باشد اي مور نادان
باين پر كه باريست الحق نه بالي
نشايد پريدن ز پهناي عمان
به عهد تو اي از تو اطراف گيتي
پر از قصر ومنظر پر از كاخ و ايوان
بود جغد ممنون خصمت كه او را
همه خانمان گشته با خاك يكسان
كه گر خانه خصم جاهت نبودي
نميبود در دهر يك خانه ويران
دل بد سگال تو و شادماني
بود خانه مبخل و پاي مهمان
اساس وجود وي و اشك حسرت
بود سقف فرسوده و روز باران
عدوي تو آن قابل طوق لعنت
به ابليس آن راندهٔ قهر يزدان
فكندهست طرح چنان اتحادي
كه خواهند سر بر زد از يك گريبان
به جايي كه ميبخشد استاد فطرت
به هر صورتي معنيي در خور آن
چو نوبت به معني خصم تو افتد
مقرر چنين كرده وينست فرمان
كه كلك نگارنده بر جاي نطفه
كشد صورتش را به ديوار زهدان
به امداد حفظ دل راز دارت
كزو راز گيتيست در طي كتمان
در آيينهٔ صاف عكس مقابل
توان داشت از چشم بيننده پنهان
به ياقوت اگر موم را دعوي افتد
كز آتش نيايد در او كسر و نقصان
بر آيد عرق بر جبين نانشسته
به نيروي حفظ تواز قعر نيران
بساط فرح بخش دولت سرايت
برابر به فردوس ميكرد رضوان
يكي نكته گفتش صرير در تو
كه رضوان شد از گفتهٔ خود پشيمان
كه فردوس خوبست اين هست اما
كه در پيش ما نيست تشويش دربان
جوانبخت شاها غلام تو وحشي
غلام ثناگر غلام ثنا خوان
براي دعا و ثناي تو دارد
زبان سخن سنج و طبع سخندان
گرفتم كه باشد دلم گنج گوهر
گرفتم بود خاطرم ابر نيسان
چه آيد چه خيزد از اين ابر و دريا
نباشد اگر بر درت گوهر افشان
لبم عاشق مدح خوانيست اما
دليري از اين بيش پيش تو نتوان
ز تصديعت انديشه دارم و گرنه
كجا ميرسد حرف عاشق به پايان
الا تا به هر قرن يك بار باشد
ملاقات نوروز با عيد قربان
همه روز تو عيد و نوروز باد
وزان عيد و نوروز عالم گلستان
زلف پيش پاي او بر خاك ميسايد جبين
همچو هندويي كه پيش بت نهد سر بر زمين
زين خطايش بر سر بازار بايد كند پوست
گر كند دعوي به زلفت نافهٔ آهوي چين
اي شب خورشيد پوشت سنبل باغ بهشت
وي لب شكر فروشت چشمهٔ ماء معين
عاجز از موي ميانت مردمان موشكاف
مضطر از درك دهانت مردمان خرده بين
گرمي مهر تو هردم ميشود در دل ز ياد
تا ز ماه عارضت بنمود خط عنبرين
بهر دلگرمي طلسمي ماند بر آتش مگر
غمزهٔ افسونگرت چون غمزهٔ سحر آفرين
مردمان ديده از موج سرشكم بد برند
آب چون در كشتي افتد بد برد كشتي نشين
شد بهار اما چه خوشحالي مرا چون بي قدش
شاخ گل در ديده ميآيد چو ميل آتشين
بگذر از بيت الحزن اكنون كه در اطراف باغ
ميكند بلبل غزلخواني به آواز حزين
بلبل از گل در شكايت غنچه خندان از نشاط
گل پريشان زين حكايت بر جبين افكنده چين
تاكند در كار بلبل چون رسد هنگام كار
شاهد گل زهر پنهان كرده در زير نگين
غنچه و گل اشك بلبل گر نميكردند پاك
آستين آن چرا خونين شد و دامان اين
آب جو بهر چه رو در هم كشد چون در چمن
كرده هميان پر درم از عكس برگ ياسمين
غنچه گو دلتنگ شو كو خردهاي دارد به كف
كز نسيمش كيسه پردازيست هر سو در كمين
روح در تن ميدمد باد بهاري غنچه را
ميرسد گويا ز طرف روضه خلدبرين
يعني از خاك حريم روضهٔ شاه نجف
گلبن باغ حقيقت سرو بستان يقين
حيدر صفدر، شه عنتركش خيبر گشاي
سرور غالب، سر مردان امير المؤمنين
تا چرا خود را نميبيند ز نامش سر فراز
رخنهها در سينه كرد از رشك عينش حرف سين
كيست كو سر كرده سر باشد بدور عدل او
كش ز سر نگذشت حرف نااميدي همچو شين
گر نيارد سر فرو با پاسبان درگهت
هندوي گردنكش كيوان درين حصن حصين
از طناب كهكشان جلاد خونريز فلك
بركشد او را به حلق از پيش طاق هفتمين
چرخ چوگاني كه گوي خاك در چوگان اوست
رخش قدر عاليش را چيست داغي بر سرين
ذات پاكش گر نبودي باني ملك وجود
حاش لله گر بدي الفت ميان ماه وطين
شرح احوال حجيم و صورت حال جنان
سر به سر گويد، اشارت گر كند سوي جنين
اي حريم بوستان مرقدت دارالسلام
وي ز خيل خاك بوسان درت روح الامين
درگه قدر ترا ارواح علوي پاسبان
خرمن فضل ترا مرغان قدسي خوشه چين
سركشان بردند سرها در گريبان عدم
هر كجا تيغت برون آورد سر از آستين
وقت خونريزي كه سوي پيشهٔ ناوردگاه
پر دلان از هر طرف آيند چون شير عرين
از نفير جنگ گردد قصر گردون پر صدا
وز غريو كوس باشد گوش گردون پر طنين
جنگجويان نيزه بازند از يمين و از يسار
تندخويان رخش تازند از يسار و از يمين
گردد از برق سنان هر سو تنور كينه گرم
باشد از خون سران خاك سم اسبان عجين
بر سمند كوه پيكر تند خويان گرم جنگ
همچو آتش گشته پنهان در لباس آهنين
بر كشي تيغ درخشان روبروي خيل خصم
و ز پي آهنگ ميدان جاكني بر پشت زين
آن زمان مشكل كه گردد در حريم كارزار
آن نفس حاشا كه ماند در فضاي دشت كين
نيزه داري غير مهر آن نيز لرزان بر سپر
تيغ داري جز جبل افتاده او هم بر زمين
در دهن تيغ و كفن در گردن از ديباي چرخ
موكشان آرند زيرش از حصار چارمين
طبع معني آفرينت در فشاني ميكند
آفرين وحشي به طبع در فشانت آفرين
تا برون آرد ز تأثير بهاران شخص خاك
لعل و ياقوتي كه در زيرزمين دارد دفين
بسكه بر روي ز مي بر قهر بارد آسمان
باد همچون مار بدخواه تودر زيرزمين
جهان چرا نبود در پناه امن و امان
كه هست مايهٔ امن و امان پناه جهان
معز دين و دول خسرو ستاره محل
معين ملك و ملل پادشاه شاه نشان
سپهر عز و علا فتنه بند قلعه گشا
جهان جود و سخا تاج بخش تاج ستان
شعاع نير فتح از لواي او لامع
فروغ اختر بخت از جبين او تابان
پي محافظت بره از تعرض گرگ
چو هست صولت عدلش چه احتياج شبان
ز رنگ جوهر فيروزه ميشود ظاهر
كه بسته زنگ غم از عز غصه كفش دل كان
عجب ز همت تشريف بخش او كه گذاشت
كه طفل سوي وجود آيد از عدم عريان
جهان ز غايت امن و امان چنان گرديد
به دور معدلت آثار پادشاه جهان
كه اهل عربده را نيست حد آن كه كشند
به قصد عربده شمشير جز بر وي فسان
عدو ز خوردن تيغ تو زرد روتر شد
اگر چهخوردن ماهيست دافع يرقان
كجا عدوي تو يابد خبر ز صدمه صور
كه از فسانه گرز تو شد به خواب گران
ز ابر دست تو شد چون صدف كف همه پر
چنانكه نيست تهي غير پنجه مرجان
سپهر با تو مگر لاف غدر زد كه قضا
فكنده بر رخ او از ستاره آب دهان
به دور عدل تو آن فرقه را رسد زنجير
كه دم زنند ز زنجير عدل نوشروان
ز عهد عدل تو گر كسب اعتدال كنند
فصول اربعه در چار باغ چار اركان
به يك قرار بماند لطافت گلشن
به يك طريق بماند طراوات بستان
چنان ز جود تو گوهر پر است دامن چرخ
كه حلقه گشته قدش از گراني دامان
اگر چنانچه نه در اصل و فرع يك شجرند
نهال رمح تو و چوب موسي عمران
به روز معركه اين از چه رو شود افعي
به وقت معجزه آن از چه رو شود ثعبان
در آن مصاف كه باشد اجل سراسيمه
ز گير و دار جوانان و هاي و هوي يلان
دهد صداي يلان از غريو كوس خبر
دهد فضاي نبرد از بساط حشر نشان
شود به صورت چشم خروس حلقهٔ درع
بود به هيأت منقار زاغ نوك سنان
زنند فتح و ظفر هر دو در ركاب تو دست
شوي سوار بر آن گرم خيز برق عنان
تكاوري كه چو گرديد گرم پويه گري
ز نور بينش خود بيش جسته سد ميدان
سبك روي كه نيفتد به موج ريگ شكست
اگر روانه شود بر فراز يك ميدان
به تار مو اگرش ره فتاد در شب تار
چنان دويد كه گلگون اشك بر مژگان
به دفع حيله دشمن به روي ران شمشير
به قصد حمله اعدا به زير ران يكران
هزار فتنه ز توفان نوح باشد بيش
چو آب در دم آن تيغ آبدار نهان
ز باد گرز تو بهرام را شود رعشه
ز عكس تيغ تو خورشيد را شود خفقان
بود سنان تو نايب مناب سد فتنه
شود حسام تو قائم مقام سد توفان
ميان عرصه درآيي به دست قبضهٔ تيغ
ز بيم قابض ارواح پا كشد ز ميان
اگر سپاه مخالف كند چو خيل نجوم
فراز قلعه ذات البروج چرخ مكان
بسان مهر دواني بر آسمان توسن
حصار چرخ برين با زمين كني يكسان
كشيده خوان عطاي تو بر بسيط زمين
فتاده صيت سخاي تو در بساط زمان
تو آفتاب منيري و من هلال ضعيف
من ابر مايه ستانم تو بحر فيض رسان
هلال ار به كمالي رسد ز پرتو مهر
يقين كز آن نشود نور مهر را نقصان
و گر به ابر رسد مايهاي ز رشحهٔ بحر
محيط را چه غم از بودن و نبودن آن
خموش وحشي ازين انبساط و ترك ادب
بساط پادشه است اين نگاه دار زبان
به حضرتي كه نم ابر جود اوست بحار
ترا چه كار كه دريا چنين و بحر چنان
هميشه تا گذرد ذكر روضهٔ فردوس
مدام تا كه بود نام شعلهٔ نيران
ز خوف قهر تو اشرار در عذاب حجيم
به ياد لطف تو احرار در نعيم جنان
از آنرو شد به آبادي بدل ويراني كرمان
كه دارد بانيي چون عدل نواب ولي سلطان
ز برج عدلش ار خورشيد بر باغ جهان تابد
به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
فتاده گرگ را با ميش در ايام او وصلت
صداي نغمهٔ سور است و آواز ني چوپان
ميان بچه شير و گوزن است آنقدر الفت
كه بي هم مادران را شير نستانند از پستان
به راه ره زنان سدي كشيده تيغ انصافش
كه نتواند زدن راه كسي غارتگر شيطان
صبا را گر بياموزند محكم كاري حفظش
بدارد موج را بر آب چون آجيده بر سوهان
نموداري پديد آورد گيتي از دل و طبعش
يكي شد معني معدن يكي شد صورت عمان
مگر با جود او انداخت دريا پنجه در پنجه
وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان
بود مزدور دست با ذلش خورشيد از اين معني
كه در ميپرورد در بحر و زر مي آكند در كان
به جرم چين ابرويي زند مريخ را گردن
در آن ايوان كه دارد قهرمان قهر او ديوان
قبايي كش بريد ايزد به قد عهد اقبالش
ازل آراستش جيب و ابد ميدوزدش دامان
زهي قدر ترا بالاي اختر دامن خيمه
زهي راي تو را خورشيد انور شمسه ايوان
اگر خورشيد رايت دانه را نشو و نما بخشد
شود بر خوشه پروين زمين كشته دهقان
ضميرت گر بر افروزد چراغ مردم ديده
نماند در فروغ روي او از خويشتن پنهان
دل خصمت كه نگشايد، شدي گر في المثل آهن
تقاضاي سرشتش ساختي قفل در زندان
خدنگ قهر پركش كرده و شمشير كين بسته
چو خصم واژگون بخت تو آيد بر سر ميدان
به انداز ميانش تيغ بگشايد نيام ازهم
به قصد جانش از سوفار سر بيرون كند پيكان
در آن ميدان كه صف بندند گردان دغا پيشه
اجل از جا جهاند رخش و پيش صف دهد جولان
شود روي زمين از مرد همچون عرصهٔ محشر
بود سطح هوا از گرد همچون نامهٔ عصيان
چنان گردي كز آن گر مايه باشد شام دوران را
نيارد برد روز وصل ظلمت از شب هجران
ز بس نوك سنان سركشان بر چرخ پيوندد
نماند در ميان اختران يك چشم بيمژگان
زند سد نيش بر يك جاي سد چوبين بدن افعي
نهد از طوق بر يك حلق اسد ابريشمين ثعبان
به بالا رفتن و زير آمدن شمشير بشكافد
هم از شير فلك سينه هم از گاو زمين كوهان
همه روي هوا را نيزه خونين فرو گيرد
ز بس كز تيغ شيران را زند خون از رگ شريان
گر اسبان سبكرو را نباشد در هوا پويه
زمين در آب گم گردد ز ثقل جوشن و خفتان
جهاني از زمين آن بادپاي برق سرعت را
كه برق و باد را پيشي دهد در پويه سد ميدان
ز خاكش مايه هر چار عنصر در سكون اما
شود آتش به هنگام شتابش اصل چار اركان
خلاف مذهب جمهور اگر شخصي سخن راند
عدو را از شمار گام او ثابت كند پايان
اگر باشد بر اجزاي زمانش راه آمد شد
خبر ز انجام كار آوردنش كاري بود آسان
به پاي او اگر آفاق پيمايد عجب نبود
به شرق و غرب اگر حاضر شود يك شخص دريك آن
كند كاري كه وقتي كشتي نوح نبي كرده
چو در صحراي كين از خون دشمن سركند توفان
نشان دست و پاي او به وقت حملهٔ دشمن
يكي در اول ايران يكي در آخر توران
برآري از نيام قهر شمشيري كه در آتش
برآرد غسل هر جان كز لباس تن شود عريان
ز آبش قطرهاي گر در زلال زندگي افتد
سرا پا زخم گيرد ماهي اندر چشمه حيوان
به هر جانب كه آري حمله بگريزد سراسيمه
ز سويي جان بي پيكر ز سويي پيكر بي جان
هژبر تيغ زن ضيغم شكار اژدها حمله
كه بر شير از تب خوفش بود هر شب شب هجران
ز يك سو از تو غوغاي قيامت و ز دگر جانب
جهان پرشور و محشر از نهيب سرور دوران
جان مكرمت بگتاش بيگ عادل به اذل
كه ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان
چو بگشايد خدنگ قهر و راند تيغ كين گردد
از اين يك رخنه اندر سنگ وزان يك رخنه در سندان
در آن ايوان كه باشد قابض ارواح بر مسند
كمان او بود حاجب سنان او بود دربان
حسام قهر او را مرگ روز كين بگنجاند
جهان اندر جهان جان در ميان قبضه و يلمان
چو راه كهكشان گيرد دخان آتش قهرش
سحابي گسترد در بحر كش اخگر بود باران
نميآيند بي هم بر سر كين بسته پنداري
سر شمشير او با پاي مرگ ناگهان پيمان
كمان و تير را ناديدهٔ مثلش كارفرمايي
از آن وقتي كه ريط تركش افتادهست با قربان
ز تيغش هر دهن كز پيكر دشمن پديد آيد
نهد در وي ز پيكان پياپي رشته دندان
بدينسان صف شكافي همعنان صف دري چون تو
صف دشمن اگر كوه است با هامون شود يكسان
معاون گر سپاه روم و چين باشد مخالف را
نه از اتباع ايشان زنده بگذاري نه از اعوان
به تيغ انتقام آن سركه از گردن بيندازي
سر قيصر بود ك ويزيش از گردن خاقان
رعيت پرورا فرماندها خوشوقت آن كشور
كه چون عدل تو در وي قهرماني ميدهد فرمان
بود از آشيان جغد ره در خانه عنقا
در آن بوم و بري كش دارد انصاف تو آبادان
بهار عدل تو دارالامان را ساخت بستاني
كه شد گلهاي خلد از رشك او داغ دل رضوان
به نام ايزد چه بستاني در او سد گلبن دولت
ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وي خندان
به حق خود عمل فرماي يعني بگذران از وي
اگر وحشي به گستاخي صفيري زد در اين ميدان
الا تا مملكت بي سلطنت باشد تن بي سر
الا تا سلطنت بي عدل باشد پيكر بي جان
به تدبير تو بادا عقل چون جان از خرد خرم
به انصاف تو بادا ملك چون پيكر به جان نازان
به امر و نهي گيتي آنچه گويي و آنچه فرمايي
خرد را واجب التعظيم و جان را واجب الاذعان
صبح عيد است و تماشاگه گيتي در شاه
شاه چون عيد مجسم به سر مسند و گاه
شاه بر مسند و زربفت قبايان ز دو سو
هر طرف بند قبا بافته بربند قباه
ديده طرف كمر جاه و كله گوشه بخت
چشم بيننده به هر گوشه كه افكنده نگاه
بر دربار ز بسياري سرهاي سران
عرصه خاك همه گم شده در زير جباه
سد حشر رخش به پيراهن هر جولانگه
سد جهان غاشيه كش بر سر هر ميدانگاه
تا مصلا شده راهي چو ره كاهكشان
بسكه از ديده نظارگيان پر شده راه
چشم در راه جهاني كه برون فرمايد
همچو خورشيد بلند اختر گردون خرگاه
ميرميران سبب امن و امان جان جهان
مظهر فيض ازل ماصدق لطف الاه
مرگ در قلزم قهرش اگر افتد به مثل
جان برون بردن از آن ورطه نيارد به شناه
در جهان بارد اگر ابر ز بحر سخطش
همه جا تيغ برويد به دل برگ گياه
سايه طاير بأسش نگذارد كه شود
بيضه در فصل تموز از تف خورشيد تباه
سجده درگهش اي چرخ زياد از سرتست
مكن اين بيادبي راست كن آن پشت دو تاه
پيشتر زانكه بيابي ادبي بر سر اين
بهتر آنست كه داري ادب خويش نگاه
شاهراه نفس دشمن جاهش كه در او
بر سخن راه گذر بسته ز بس ناله و آه
همچو دهليزهٔ محنتكدهٔ ماتميان
نيست خالي دمي از ولولهٔ وااسفاه
اي جهاني همه فرمانبر و تو فرمانده
وي تو حاجت ده و غير از تو همه حاجتخواه
عقل غير از تو نديدهست و نبيند دگري
گر بود عاري از امثال و بري از اشباه
ذات پاك بري از شبهه گر اينست الحق
و هم ترسم كه به سد دغدغه افتد ناگاه
در همان روز كه فرمان تو بر عالم تاخت
رفت از ملك طبيعت به هزيمت اكراه
داري آن پايه كه گر مصلحتي را به الفرض
بانگ بر نور زند باس تو كز سايه به كاه
مهر هر چند گرايد به بلندي ز افق
نور او سايه اشخاص نسازد كوتاه
موج بر آب توان داشت چو جوهر بر تيغ
ضابطي گر بود از حفظ تو بر سطح مياه
طبع كافور به پا مردي آن گرمي طبع
چون سقنقور كند تقويت قوت باه
تند بادي كه كند صدمه او كوه نگون
خرمن حلم ترا كج نكند يك پركاه
زمرهاي را بود اين زعم كز آنست كسوف
كه شود حايل خورشيد و بصر هيأت ماه
اين خلاف است دم از نور زند با رايت
روي خورشيد كند چرخ به اين جرم سياه
هچ جا ملك دلي نيست كه تسخير نكرد
نام نيك تو كه باشد همه جا در افواه
شاه آن نيست كه ملكي به سپاهي گيرد
شاه آنست كه بر ملك دلي باشد شاه
نام نيك است كليد در دروازه دل
دل نه ملكيست كه تسخير كنندش به سپاه
دارد آنسان كرمي عفو خطا آشامت
كه لبش تر نكند مايه سد بحر گناه
از سياست نكشد يك سر مو باد بروت
گنهي را كه بود سايه عفو تو پناه
دشمنت در ته چاهيست كه روح از بدنش
چون پرد تا به قيامت نرسد بر لب چاه
گر كسي را نبود حشر هم او خواهد بود
كه نخواهد شدن از صور سرافيل آگاه
خصم پر كيد تو ريشي كه شدش دستويز
عنقريب است كه آويخته از تخته كلاه
بر سر مسخرگان زود شود ژوليده
آن دمي را كه زند شانه به ناخن روباه
داورا نادرهٔ بي بدلان سخنم
هر دو مصراع به صدق سخن من دو گواه
همچو من نادره گويي چو كني از خود دور
كس نباشد كه به سويم فكند نيم نگاه
وحشي از شاه نظر خواه كهاند اين دگران
بس بود سد چو ترا يك نظر همت شاه
تا چنين است كه از غرهٔ هر مه تا سلخ
نبود عيد و مه عيد نباشد هر ماه
چرخ را باد مه عيد خم آن ابرو
عيدگاه و خور عرصه گه اين درگاه
بر زمين گشتيم تا زد جسم محزون آبله
وه كه خوابانيد ما را بي تودر خون آبله
بسكه از پهلو به پهلو گشتهام در بزم غم
كرده پهلويم سراسر همچو قانون آبله
گل شد از خون دشت و ديگر راه بيرون شد نماند
بسكه ما را پاره شده از قطع هامون آبله
گر نيايد بر زمين پايش ز شادي دور نيست
در ره ليلي زند چون پاي مجنون آبله
نسبت خود ميكند گوهر به دندانش درست
در كف دستش از آن دارد صدف چون آبله
زلف مشكينت كه ازهر سو دلي شد بستهاش
چيست هندويي كه آوردهست بيرون آبله
كي كند باطل مرا دل گرميي كز مهر اوست
گر فسون خوان را شود لبها ز افسون آبله
وه چه بخت است اينكه گر جام شراب آرم به دست
ميشود بر دست من از بخت وارون آبله
از ركاب زر بكش پا در گذرگاه سلوك
پاي سالك را در اين راه است گلگون آبله
راه جنت كي تواند يافت آن دوني كه شد
پاي او در جستجوي دنيي دون آبله
يافت ره در روضه آن كو در ره شاه نجف
كرد پاي او ز سير كوه و هامون آبله
سرور غالب اميرالمؤمنين حيدر كه شد
در طريق جستجويش پاي گردون آبله
رفت مدتها كه پا بر خاك نتواند نهاد
در ره او پاي انجم نيست جيحون آبله
يك شرار از قاف قهرش در دل دريا فتاد
جوش زد چندانكه از وي شد گهر چون آبله
بسكه بر هم زد ز شوق ابر جودش دست خويش
شد كف دست صدف از در مكنون آبله
اي خوش آن روزي كه خود را افكنم در روضهاش
همچو مجنون كرده پا در بر مجنون آبله
خيز تا راه دعا پوييم وحشي زانكه شد
پاي طبع ما ز جست و جوي مضمون آبله
تا درين گلزار ايام بهاران شاخ گل
آورد از غنچه نورسته بيرون آبله
آنكه چون گل نيست خندان از نسيم حب او
باد او را غنچه دل غرق خون چون آبله
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد