اي فلك چند ز بيداد تو بينم آزار
من خود آزرده دلم با دل خويشم بگذار
چند ما را ز جفاي تو دود اشك به روي
ما به روي تو نياريم تو خود شرم بدار
از جفاگر غرضت ريختن خون من است
پا كشيدم ز جهان تيغ بكش دست برآر
گشت بر عكس هر آن نقش مرادي كه زدم
جرم بازنده چه باشد كه بد افتاد قمار
فلك از رشتهٔ تدبير نگردد به مراد
نافه را تار عناكب نتوان كرد مهار
داغ اندوه مرا باز مپرسيد حساب
نيست آن چيز كواكب كه درآيد به شمار
گر فلك مرهم زنگار كنم كافي نيست
بسكه اين سينه ز الماس نجوم است فكار
سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز
بخت سر گشتهام از خواب نگردد بيدار
چند باشم به غم و غصهٔ ايام صبور
چند گيرم به سر كوچهٔ اندوه قرار
ميروم داد زنان بر در داراي زمان
آنكه بر مقصد او دور فلك راست مدار
آصف ملك جهان خواجهٔ با نام و نشان
سايهٔ مرحمت شاه سليمان آثار
چرخ پيش نظر همت او پاره مسيست
كه درين مهره گل گشته نهان در زنگار
آنكه چونگل به هواداري او خندان نيست
كه درين مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار
آنكه چون گل به هواداري او خندان نيست
هست با سبزه گلنار مدامش سر و كار
ليك زهري كه بود در ته جامش سبزه
ليك خوني كه بود بر سر داغش گلنار
توسن قدر تو زان سوي فلك تا بجهد
سدرهاش رايض انديشه كند ميخ جدار
رشك احسان تو زد در دل دريا آتش
هست دود دل دريا كه شدش نام بخار
نيست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب
چشم بر راه كف جود تو دارند بحار
گر كمان يك جهت خصم بدانديش تو نيست
از چه رو تير دو شاخه كندش از سوفار
باز وقت است كه از آمدن باد بهار
بشكفد غنچه و گل خيمه زند در گلزار
آيد از مهد زمين طفل نباتي بيرون
دايهٔ ابر دهد پرورش او به كنار
دفتر شكوهٔ گل مرغ چمن بگشايد
كه چها ميكشم از جور گل و خواري خار
لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه
كه نكو نيست ز عاشق گله از خواري يار
نرگس از باد زند چشمك و گويد كه بنال
كه اثرها بكند عاقبت اين نالهٔ زار
جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن
غنچهٔ تازه ببين خنده زن از باد بهار
اين به رنگيست كه عاشق بنمايد ساعد
وان به شكليست كه معشوق نمايد ديدار
لالهٔ راغ كه دارد خفقانش خسته
نرگس باغ كه سازد يرقانش بيمار
هيچ يابي كه چرا عنبر تر كرده به مشك
هيچ داني كه چرا بر لب جو كرده گذار
تپش قلب ز عنبر كند اين يك چاره
زردي چشم ز ماهي كند آن يك تيمار
زاغ انداخت به گلزار چنين آوازه
كاينك از كشور وي خيل خزان گشت سوار
برگ داران شكوفه شده همراه نسيم
مينمودند سراسيمه ز هر گوشه فرار
بيد لرزان شد و پنداشت پي غارت باغ
سپه برف فرود آمد از اين سبز حصار
ميكند فاخته فرياد كه در باغ چرا
دست زور از پي آزار برآورد چنار
نيست بيمش كه به يك دم فكند دستش را
صرصر معدلت خسرو عالي مقدار
آنكه از صولت شمشير جهان آرا برد
ظلمت ظلم ز آيينه دوران به كنار
كان دم از ريزش خود با كف جودش ميزد
ليك چون ديد سحاب كرمش گوهر بار
كرد پهلو تهي از مردم و شد گوشه نشين
تا كه از سرزنش خلق نيابد آزار
اي كه از بحر سبق برده كفت در بخشش
وي كه از ابر گرو برده يدت در ادرار
مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا
كه يكي بحر محيط است و يكي ابر بهار
بحر ميگفتم اگر بحر بدي پر گوهر
ابر ميخواندم اگر ابر بدي گوهربار
كوس كين با تو در اين عرصهٔ پر فتنه كه زد
كه نگرديد علم بر سر او شمع مزار
دايمي بر سر خصم تو علم خواهد بود
ليك آهي كه علم ميكشدش از دل زار
ديدهٔ بخت عدوي تو چنان رفته به خواب
كه عجب گر شود از صور قيامت بيدار
گو بيا كان و ببين دست گهر بارشرا
خيز گو ابر و كف همت او در نظر آر
كان ز بخشش نكند بحث بر از پستي كوه
وين ز ريزش نزند لاف ز بالاي بحار
كامرانا نظري كن كه ز پا افتادم
دستگيرا شدم از دست چنينم مگذار
در گذر از سر اين نكته سرايي وحشي
وندر اين مجلس فرخ به دعا دست برآر
تا كه از تيز روي نعل مه نو فكند
ابلق چرخ در اين مرحلهٔ صاعقه بار
سخت رويي كه نه رخ بر سم اسب تو نهد
باد چون نعل بههر گوشه هبه چشمش مسمار
حسن ترا كه آمده خط گرد لشكرش
بس ملك دل هنوز كه گردد مسخرش
رويي ز اول خطش آغاز رستخيز
گويي ز اهل عشق چو صحراي محشرش
خورشيد لعل پوش چگويم كنايهايست
چون ماه ليك هالهاي از طوق عنبرش
هرچند توتي است خطت ، چون در آتش است
بر من مگير نكته چو خوانم سمندرش
خاكي كه عكس روي تواش كان لعل ساخت
سازد زمين صومعه ياقوت احمرش
رويت مگر بجاي خليل است ورنه چيست
در يكدگر شكستن بتهاي آذرش
زان غمزه الامان كه اجل نوحه ميكند
بر سينهاي كه نوك فرو برده خنجرش
از رشك رشتهٔ در او گريهٔ صدف
اندر گلو گره شد خوانند گوهرش
شيريني فراغ كند تلخ در مذاق
زهري كه آشكار شد از طرف شكرش
بلبل ترانه ميكشد از گل به سبزه وار
تا ديده بر كنارهٔ گل سبزهٔ ترش
يارب كه باد دولت خوبيش بردوام
لطف يگانه دو جهان يار و ياورش
برهان دين سمي خليل صنم شكن
كآمد حريم كعبه جان ساحت درش
ميخواست مرغ وهم كه بر بام او پرد
مقراض شد به قطع پرش هر دو شهپرش
بر زلف حور روز چو عنبر كند سياه
دودي كه روز بزم برآيد ز مجمرش
جوشن شكاف يخ نشود تيغ آفتاب
در سايه عدالت انصاف گسترش
گردون به داد شاهي دهرش چرا كه هست
اين ملك زيب ديگر وزو نيست زيورش
بيتخت خسروي سر تاجش ستاره ساي
شاه جهانيان نه و آفاق چاكرش
كشتي نوح در دم توفان قهر او
نه بادبان به جاي بماند نه لنگرش
برق آمدهست و بر سم او بوسه ميدهد
نبود شرر جهنده ز نعل تكاورش
گنج است و مار ، مار چه گفتم، زبان مار
زهر آبدار تيغ مرصع به جوهرش
اي سروري كه هر كه سرش خاك پاي تست
زيبد به سر ز تاج زر مهر افسرش
تيغت ميان هر دو صفا آورد پديد
خصمت كه دشمنيست ميان تن و سرش
در مهد مدعاي تواش پرورش دهند
هر طفل نه پدر كه بود چار مادرش
در دفع تير حادثه پيشت سپر شود
چتر مرصع فلك و قبهٔ زرش
بودي اگر چو راي تو بنمودي آب خضر
آيينهاي كه جلوه نما شد سكندرش
آراست چرخ حلقهٔ پروين به شب چراغ
خاص از پي همين كه كني حلقهٔ درش
شد خضر راه بخت تو نخلي كه نار طور
شمع ره كليم شد از شاخ اخضرش
گر مهر در تو كج نگردد بشكند سپهر
در ديده آن خطوط شعاي چو نشترش
انداخت دست آمر نهيت بريده سر
زر را به جرم اينكه شرابست دخترش
نهي تو شد چنان كه دو پرگالهٔ دو صبح
دوزد عروس مهر به هم بهر چادرش
گر زهره رابه بزم نشاط تو ره دهند
جاروب فرش بزم شود طرف معجرش
دف پاره كرد چرخ به بزم مخالفت
غربال خاك بيز بلا ساخت چنبرش
دهقان زرع قدر ترا كي كند قبول
گردون كهنهٔ فلك و گاو لاغرش
يك بار اگر ز مشرق رايت كند طلوع
من بعد مهر ياد نيايد ز خاورش
طبعت كه زادهٔ خلف جود و بخشش است
بحر است يك برادر و كان يك برادرش
رخش براق فعل تو زيبد به وقت آب
سطل مه سه روزه پر از آب كوثرش
ميخوانمش سپهر ولي گر بود سپهر
با چار ماه عيد مقارن شش اخترش
در حيرتم كه چون ز درون بر برون بتاخت
روز نخست گشت چو صورت مصورش
اندر عنان او نفس برق سوختهست
چون غاشيه به دوش برد باد صرصرش
سد دايره نموده ز پرگار دست و پاي
يك دم كه ره فتاد به چرخ مدورش
قطب سپهر گر به ته پا در آورد
چون لام الف كند الف خط محورش
سازد ز نعل و ميخ سرش همچو روي تير
در بيشه گر گذار فتد بر غضنفرش
عاجز ز وصف شكل ويم كز سبك روي
انديشه در نيافت سراپاي پيكرش
شاهي به پشت زينش و بازي به روي دست
بازي عقاب گشته زبون چون كبوترش
بازي كه نسر طاير و واقع كند شكار
گردد شكارگاه اگر چرخ اخضرش
آرد به ضرب گردني از اوج غاز را
بيند به جوي كاهكشان گر شناورش
افتد عقاب و رقص كنان پرزند به خاك
چون طبل باز ساز شد وبانگ شهپرش
آرد شكست و بر سپه كركس ار بود
سد لشكر غراب سياهي لشكرش
بردست شه ننشسته چو شاهي به تخت بخت
زين پايه گشته شاهي مرغان مقررش
سيمرغ رفت شاهي مرغان به او گذاشت
وز خوف تا به حشر نيايد برابرش
گر يابد آن كلاه كه دارد ز دست شاه
بر طرف سر نهد عوض تاج قيصرش
وحشي ز حرف اسب زبان بست و ذكر باز
كز وصف عاجز است زبان سخنورش
تا هر كرا ز دولت و بخت است اسب و بار
گردد شكار كام دلآسان ميسرش
زين نوع باز و اسب كه گفتم هزار بيش
بادا به زير ران و سر دست نوكرش
اي برسر سپهر برين برده تركتاز
خورشيد بر سمند بلند تو طبل باز
دادند بهر لعل زر نقره خنگ تو
در كورهٔ سپهر زر مهر را گداز
دولت بود متابع بخت جوان تو
محمود را گزير كجا باشد از اياز
كوته شود فسانه دور و دراز خصم
در عرصهاي كه تيغ تو گردد زبان دراز
در پا فكند كبك به جنب حمايتت
خلخال دار حلقهٔ زرين چشم باز
از ماه نو قضا پي محمل كشيدنت
هر ماه بر جمازه گردون نهد جهاز
با خاطرت كه پرده در نار موسويست
ميخواست شمع لاف زند لب گزيد گاز
مانند نرگس آنكه بود با تو سرگران
دست زمانه بركندش پوست چون پياز
دندان زني به كسر وقار تو زد عدو
ليك ايمنست كوه ز مقراضه گراز
شد سر فكنده دشمن جاهت كه كس نديد
پيش عقاب دعوي گردنكشي ز غاز
اول اگر ز تيغ تو شد سرفكنده خصم
آخر ولي سنان تواش كرد سرفراز
جاي مخالف تو دهد جان كه هيچكس
نبود به غير زاغ كه بر وي كند نماز
تا واهب عطاي تو ننهاد خوان جود
از روي حرص سير نگرديد چشم آز
شادي كمينه خادم عشرت سراي تست
ناشاد آنكه بر رخ او در كني فراز
زيبد كه چون صدف دهنش پر گهر كني
وحشي كه لب به ذكر عطاي تو كرد باز
دادم طراز كسوت معني ز نام تو
طرز كلام بنگر و طبع سخن طراز
تا مقتضاي عشق چنين است كورند
عشاق در برابر ناز بتان نياز
بادا نيازمند جنابت عروس بخت
چندان كه ميل طبع جوانان بود به ناز
شاه انجم چو زرافشان شود از برج حمل
پر زر ناب كند غنچه نورسته بغل
تا ز آيينه ايام برد زنگ ملال
آرد از قوس قزح ابر بهاري مصقل
در ته كاسهٔ خيري پي نقاشي باغ
به سر انگشت كند غنچه رعنا ز رحل
دوزد از رشته باران و سر سوزن برف
ابر بر قامت اشجار دو سد گونه حلل
اي خوشا خلعت نوروزي بستان افروز
جامه از اطلس زنگاري و تاج از مخمل
تا گزندي نرسد شاخ گل زنبق را
كرده از غنچه نو رسته حمايل هيكل
چون فروزان نبود عرصهٔ گلزار كه هست
بر سر چوب ز گلنار هزاران مشعل
درد سر گر نشد از سردي باد سحرش
آبي از بهر چه بر ناصيه مالد سندل
پنجهٔ تاك ز سرماي سحر ميلرزد
لاله از بهر همين كرده فروزان منقل
از چه رو گشته چنين شاخ گل آغشته به خون
فحل نگشوده اگر نشتر خارش اكحل
لاله سر برزده از سنگ ز سرتاسر كوه
گل برون آمده از خاك ز پا تا سر تل
گويي از كشته شده پشته سراسر در و دشت
از دم تيغ جهاندار به هنگام جدل
مسند آراي امامت علي عالي قدر
والي ملك و ملل پادشه دين و دول
باعث سلسله هستي ملك و ملكوت
عالم مسألهٔ كلي اديان و ملل
حكمتش گر به طبايع نظري بگشايد
نتوان نام و نشان يافت ز امراض و علل
پيش در گاه تو چون سايه بود در بن چاه
گر چه بر دايرهٔ چرخ برين است زحل
اهتمام تو اگر مصلح اضداد شود
سر بر آرد ز گريبان ابد شخص ازل
پيش ماضي اگر از حفظ تو باشد سدي
هرگز از حال تجاوز نكند مستقبل
تافت بر يكديگر از خيط زر مهر رسن
ساربان تو به پا بستن زانوي جمل
نيست خورشيد فلك بر طرف جرم هلال
طبل بازيست ترا تعبيه در زين كتل
روز ناورد كه افتد ز كمينگاه جدال
در فلك زلزله از غلغلهٔ كوس جدل
پر زند مرغ عقاب افكن تير از چپ و راست
بال نسرين سماوي شود از واهمه شل
خاك ميدان شود آميخته با خون سران
پاي اسبان سبك خيز بماند به وحل
بر رگ جان فتد آن عقده ز پيكان خدنگ
كه به دندان اجل نيز نگردد منحل
لرزه بر مهر فتد از اثر موجه خون
كه مبادا شود اين سقف مقرنس مختل
دامن فتنه اجل گيرد و پرسد كه چه شد
گويدش فتنه چه ياراي سخن لاتسئل
شد پر آشوب جهان وقت گريز است گريز
قوت پا اگرت هست محل است محل
گرنه پاي اجل از خون يلان سست شود
سد بيابان به هزيمت برود زين مرحل
بركشي تيغ زرافشان و برانگيزي رخش
آوري حمله سوي قلبگه خصم دغل
از پي روشني ديدهٔ اجرام كشند
گرد يكران تو سكان فلك بر مكحل
آنچه از واقعهٔ نوح بر آفاق گذشت
ز آب تيغ تو همان حادثه آيد به عمل
ز آتش تيغ جهانسوز توآيد به دمي
آنچه در مدت سد قرن نيايد ز اجل
آورد از اثر موجه گردون فرساي
قلزم قهر تو در زورق افلاك خلل
فيالمثل گر به فلك خصم برايد چو نجوم
سايه بر عرصه اعلا فكني از اسفل
بركشي تيغ چوخورشيد به يكدم كم و بيش
اندر آن عرصه نه اكثر بگذاري نه اقل
داورا دادگرا داد ز بي مهري چرخ
كه از او شادي من جمله به غم گشت بدل
آه كز گردش سياره به رخسار مرا
هست چون صفحه تقويم ز خون سد جدول
كام ما چون نبود تلخ كه از شوري بخت
گر نشانيم نيقند برآيد حنظل
منم از حرف تمني و ترجي فارغ
شسته از صفحه خاطر رقم ليت و لعل
پي زر كج نكنم گردن خود چون نرگس
خرقه برخرقه از آن دوختهام همچو بصل
وحشي افسانهٔ درد تو مطول سخنيست
طول گفتار ز حد رفت مكن زين اطول
تاكند فرق كه اول نبود چون آخر
خواه آن كس كه بود عاقل و خواهي اجهل
عمر خصم تو چنان باد كه از كوتاهي
آخرش را نتوان فرق نهاد از اول
تا به روي توشد برابر گل
غنچه بسيار خنده زد بر گل
در گلستان ز مستي شوقت
جامه را چاك زد سراسر گل
بر تنش گشته پيرهن خونين
كز غمت خار كرده بستر گل
پيش روي تو آفتابي زلف
زير زلف تو سايه پرور گل
چو رخ آتشين برافروزي
از خوي شرم ميشود تر گل
اي خطت بر فراز گل سبزه
وي رخت بر سر صنوبر گل
سوي باغ آ كه سبزه نو برخاست
رست از شاخههاي نو پر گل
زير پا سبزه فرش زنگاريست
بر زبر چتر سايه گستر گل
تا كشد بيخبر هزاران را
زير دامان گرفته خنجر گل
غنچه تا لب نبندد از خنده
ريختش زعفران به ساغر گل
نيست شبنم كه بهر زينت دوخت
بر كنار كلاه گوهر گل
اثر بخت سبز بين كه نمود
شهر سبز چمن مسخر گل
سايه بان هر طرف سليمان وار
زد ز بال هزار بر سر گل
تا رود خيل سبزه را بر سر
باد را مي كند تكاور گل
هست قائم مقام آتش طور
بر فراز نهال اخضر گل
پي نقاشي سراچه باغ
دارد اندر صدف معصفر گل
بسته يك بند كهربا به ميان
در چمن شد مگر قلندر گل
گشت يكدل به غنچه تا بگشود
خانهٔ گنج باغ را در گل
غنچه را جام جم فتاد به دست
يافت آيينهٔ سكندر گل
كرده اوراق سرخ دفتر خويش
سبز كردهست جلد دفتر گل
از كششهاي قطرهٔ شبنم
بر ورقها كشيده مسطر گل
تا كند حرفهاي رنگين درج
بر وي از مدح آل حيدر گل
شاه دين مرتضا علي كه شدش
به هزاران زبان ثنا گر گل
بسكه در دشت خيبر از تيغش
رست از گل ز خون كافر گل
گر خزان رياض دهر شود
نشود كم ز دشت خيبر گل
در كفش از غبار اشهب او
مشگ دارد بنفشه عنبر گل
در بغل از خزانهٔ كف او
ياسمين سيم دارد و زر گل
باد قهرش اگر بر آن باشد
ندمد تا به حشر ديگر گل
ور شود فيض او بر اين ماند
تازه تا صبحگاه محشر گل
بود از رشح جام احسانش
كه به اين رنگ گشت احمر گل
باشد از ياد عطر اخلاقش
كه بر اينگونه شد معطر گل
خلق او هست غنچهاي كه از او
زير دامان نهاد مجمر گل
در ازل بسته است قدرت او
اندر اين شيشهٔ مدور گل
گر نهد در رياض لطفش پاي
دمد از ناخن غضنفر گل
حرز خود گر نساختي نامش
كي شدي بر خليل آذر گل
اي كه باغ علو قدرت را
چرخ نيلوفر است و اختر گل
دم ز لطفت اگر خطيب زند
دمد از چوب خشك منبر گل
گر دهندش ز باغ قهرت آب
بردمد همچو خار نشتر گل
گر اشارت كني كه در گلشن
نبود رو گشاده ديگر گل
پيچد از بيم شحنهٔ غضبت
غنچه سان خويش را به چادر گل
گر نسيم بهار احسانت
سوي گلزار بگذرد بر گل
گردد از دولت حمايت تو
بر سپاه خزان مظفر گل
باد قهرت اگر به خلد وزد
خرمن آتشي شود هر گل
ور به دوزخ رسد نم لطفت
دود گردد بنفشه اخگر گل
خشك ماند درخت گل برجاي
گر بگويي دگر مياور گل
گر به اژدر فسون خلق دمي
آورد بار شاخ اژدر گل
گر نيايد ز جوي لطف تو آب
نخل طبعم كي آورد بر گل
خيز وحشي كه در دعا كوشيم
زانكه بسيار شد مكرر گل
تا شود از نتيجهٔ صرصر
پست و با خاك ره برابر گل
باد آزار آه خصم ترا
آنچه دارد ز باد صرصر گل
كسي مسيح شود در سراچه افلاك
كه پا چو مهر مجرد كشد ز عالم خاك
به سيلخيز حوادث اسير كلبه گل
ز طاق خانه نشيند به زير موج هلاك
مقيم كشتي نوح است در دم توفان
كسي كه ساخته چون مرغ خانه در خاشاك
چه برده آرزوي قصر و گلشني ز تو هوش
كه غير آرزوي آن كسي نبرده به خاك
خطي طلب كه شوي مالك ممالك قرب
كجا بري دم مردن قبالهٔ املاك
ز چرخ عربده جو غافلي كه بر سر تست
به هوش باش كه بد سركشيست اين بسراك
مجو ز شعله فروز ستيزه خاتم مهر
چرا كه پيشهٔ زرگر نيايد از سكاك
به زير دست بود صاف دل ز مسند جاه
كه آب ميل كند بيشتر به سوي مغاك
رخش سياه كه از بهر چرك دنيايي
نهد به هر كف پارو چو كيسه دلاك
ترا هواي دري در سر است و سرگرمي
كه در سرش رودت سر چو مثقب حكاك
چرا نميطلبي مهر در ز بهر وجود
كه هست زينت بحر جهان به گوهر پاك
محمد عربي منشاء حكايت كن
كه كرده زيب قدش را به جامهٔ لولاك
قمر به حجلهٔ چرخ از عروس معجزهاش
نمود گرد گريبان به يك مشاهد چاك
جهانيان ز عطايت چنان شدند سخي
كه نيست در دگري جز مه صيام امساك
تو آن براق سواري كه در شب اسرا
گذشتهاي ز بيابان لامكان چالاك
مجره باز شبي خواهد آنچنان عمري
كه در ركاب تو افتاده بود چون فتراك
اشاره تو اگر زور ساعدش بخشد
به نيزه گاو كمك از زمين كشد به سماك
گزند ديده تومار جرم را تو علاج
چنانكه علت افعي گزيده را ترياك
كجا به ملك كمال تو پاي عقل رسد
كه عالميست از آنسوي كشور ادراك
به سوي من نگر از لطف يا رسول الله
ببين به اين دل پرخون و ديده نمناك
شود چو چشم پرآبم هزار كشتي غرق
دمي كه قلزم خوناب دل زند كولاك
در آتشيم چو وحشي ز سوز سينه ولي
چوهست قطرهفشان ابر رحمت تو چه باك
سحاب لطف بباران به ما سيه كاران
كه حرف نامه عصيان ما بشويد پاك
اي تماشاييان جاه و جلال
بشتابيد بهر استقبال
كه ز ره ميرسد به سد اعزاز
از در شاه موكب آمال
موكبي با جهان جهان شوكت
موكبي با جهان جهان اجلال
خلعت خسروانه سر تا پا
داشته شاه خسروان ارسال
آنچنان چون عديل سوي عديل
وآنچنان چون همال سوي همال
تاج و سارق نهاده طالع و بخت
بر سر دست دولت و اقبال
تاجي از مهر پايهاش ارفع
مهري ايمن ز احتمال زوال
تاجي اختر بر او گهر پيراي
اختري فارغ از فتور و بال
پيش پيش افسري چنين وز پي
اسب و زيني چو چرخ و جرم هلال
اسبي اندر جهندگي چو صبا
اسبي اندر روندگي چو شمال
در فضايي چو پهن دشت سپهر
بردويده به نيم تك چو خيال
در مضيقي چو تنگناي قلم
شده باريك در خزيده چو نال
همچو تيرش قلم جهد ز بنان
چون مصور تكاورش تمثال
وقت سرعت بود تقدم جوي
پاي او بر سر و دمش بر يال
اينچنين اسب و اينچنين تشريف
كش دو سد دولت است در دنبال
باد يارب مبارك و ميمون
بر تو فرخنده بخت فرخ فال
مير ميران غياث ملت و ملك
شحنهٔ كامل صنوف كمال
قلزم معني و محيط كرم
عالم دانش و جهان نوال
عالم از روي بخت خرم تو
صبح عيد است و خاطر اطفال
روز بدخواه و كلبهٔ سيهش
شام مرگ است و خاطر جهال
اثر خفت مخالف تو
ثقل ذاتي برد ز طبع جبال
سايه ذلت معاند تو
لعل و گوهر كند چو سنگ و سفال
وقت حاضر جوابي كرمت
چون گشايد طمع زبان سؤال
كيست ني كان زمان نباشد گنگ
چيست لا، كان زمان نباشد لال
پيش حاجت روايي كف تو
وعده در تحت امرهاي محال
در جهان فراخ احسانت
مدت انتظار تنگ مجال
گر تو گويي كه باز رو به ازل
بازگردد فلك به استعجال
گردد امروز دي و دي امروز
شود امسال پار و پار امسال
نيست در حقههاي كيسه چرخ
هيچ زهري چو زهر تو قتال
افكند نرم خويي خويت
دوستي در ميان شير و غزال
خصم را برتو چون گزيند عقل
با وجود ظهور نقص و كمال
تا بود پاي ابلق مهدي
كس نبوسد سم خر دجال
داورا خاك راه تو وحشي
كه ز بيلطفي تو شد پامال
گر به احوال او نپردازي
اي بدش حال و ، اي بدش احوال
تا چنين است دور چرخ كه نيست
ماضي و حال او به يك منوال
مدت دولت تو باد چنان
كه بردرشك ماضيش بر حال
تا شنيد از باد پيغام وصال يار گل
بر هوا ميافكند از خرمي دستار گل
گرنه از رشگ رخ او رو به ناخن ميكند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل
تا نگيرد دامنش گردي كشد جاروب وار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل
خويش را ديگر به آب روي خود هرگز نديد
تا فروزان ديد آن رخسار آتشبار گل
از رگ گردن نگردد دعوي خوناب خوب
گو برو با روي او دعوي مكن بسيار گل
نافه تاتار را باد بهاري سرگشود
چيست پر خون نيفهاي ازنافه تاتار گل
گر گدايي در هم اندوز و مرقع پوش نيست
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دينار گل
تا ميان بلبل و قمري شود غوغا بلند
ميزند ناخن بهم از باد در گلزار گل
بر زمين افتاد طفل غنچه گويا از درخت
خود نمودش غنچه بر شكل دهان مار گل
گر نميآيد ز طوف روضه آل رسول
چيست مهر آل كاورده است بر تومار گل
نخل باغ دين علي موسي بن جعفر را كه هست
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سيار گل
آنكه بر ديوار گلخن گر دمد انفاس لطف
عنكبوت و پرده را سازد بر آن ديوار گل
نخل اگر از موم سازي در رياض روضهاش
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل
گاه شير پرده را جان ميدهد كز خون خصم
بر دمد سرپنجهٔ او را ز نوك خار گل
گه برون آورد خار ساكني از پاي سگ
گاه دست ناقهاش زد بر سر كهسار گل
گاه بهر مردم آبي ز خون اهرمن
نقش ماهي را كند در قعر دريا بار گل
اي كه دادي دانهٔ انگور زهر آلودهاش
كشت كن اكنون به گلزاريكه باشد بار گل
با دل پر زنگ شو گو غنچه در باغ جحيم
آنكه پنهان ساختش در پرده زنگار گل
اي به دور روضهات خلد برين را سد قصور
وي به پيش نكهتت با سد عزيزي خوار گل
گر وزد بر شاخ گل باد سموم قهر تو
از دهن آتش دمد در باغ اژدر وار گل
سرو را كلك من است آن بلبل مشكين نفس
كش به اوصاف تو ريزد هر دم از منقار گل
كلك من با معني رنگين عجب شاخ گليست
كم فتد شاخي كه آرد بار اين مقدار گل
در حديث مدعي رنگيني شعرم كجاست
كيست كاين رنگش بود در گلشن اشعار گل
كي بود چون دفتر گل پيش دانايان كار
گر كسي چيند ز كاغذ في المثل پرگار گل
از گل بستان كه خواهد كرد بر ديوار رو
گر بود بر صفحهٔ ديوار از پرگار گل
كي تواند چون گل گلشن شود بلبل فريب
گر كشد بر تختهٔ در باغ را نجار گل
غنچه سان سر در گريبان آر وحشي بعد ازين
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل
در گلستان دل افروز جهان ما را بس است
پنبه مرهم كه كنديم از دل افكار گل
شد بهار و چشم بيمار غمم در خون نشست
در بهاران بوتهٔ گل بردمد ناچار گل
تا بهار آمد در عشرت بر ويم بسته شد
كو ببازد بر در خوشحاليم مسمار گل
در بيان حال گفتن تا بكي بلبل شويم
در دعا كوشيم گو دست دعا بردار گل
تا زبان گل كشد بر صفحه بي پرگار آب
تا بود آيينه ساز باغ بيافزار گل
آنكه يكرنگ نقيضت گشته وز بيدانشي
ميشمارد خار را در عالم پندار گل
باد رنگي كز رخش گردد سمن زار آينه
بسكه او را از برص بنمايد از رخسارگل
نماز شام كه سيمين هماي زرين بال
به بام به اختر انداخت سايه اقبال
پديد گشت مه نو ز طرف چشمه مهر
به سان خشك لبي بركنار آب زلال
نموده هيأت پروين به عينه چون گويي
كه كرد از اثر آبله بسي تبخال
ز فرط ظلمت شب تنگناي عالم خاك
سياه شد چو شبستان خاطر جهال
سياهي شب ديجور تا بدان غايت
كه بعد حرق هوا التيام بود محال
به سد چراغ نبردند از سياهي شب
به سوي مقصد خود را شبروان خيال
شبي چنانكه تو گويي نمونه ايست مگر
ز روز خصم جهان داور ستوده خصال
ملك سپاه فلك بارگاه ، خان احمد
سپهر شوكت و حشمت جهان جاه و جلال
به غايتيست عطايش كه خواهد از اشجار
به جاي برگ زبان بردهد به گاه سؤال
كمينه زله خور خوان او تواند شد
ضمان روزي اهل جهان به استقلال
ز شوق رايت احسان بيكرانه او
چه خون كه در رحم مادران خورند اطفال
شد از مهابت او زهرهٔ نهنگان آب
بس است تلخي آب بحار شاهد حال
به روز حمله كمين خيل او به زور كمند
كشند ماضي ايام را به عرصهٔ حال
زهي كمند تو آن اژدها به روز وغا
كه جذب ثقل جبلي كند ز طبع جبال
چنان به عهد تو دست ضعيف گشته قوي
كه چشم كرده سيه بر هلاك شير غزال
هزار دوره به يك دم كند گر آموزد
فلك ز عمر حسود تو رسم استعجال
فزوده شاهد حسن تو چتر شاهد گل
چنانكه حسن بتان را سواد نقطه خال
هزار بار فزون از پي تكاور تو
تمام كرد و شكست آفتاب نعل هلال
كزين وسيله خدمت اگر دهد دستش
كه رايضان ترا پا نهد به صف نعال
سپهر منزلتا، عرضهايست وحشي را
به حضرت تو بيان ميكند علي الاجمال
نهفته نيست كه طوف جناب عالي شاه
كه هست كعبهٔ آمال قبله آمال
اگر چه بر همه چون طوف خانهٔ كعبه
نموده فرض خداوند كعبه جل جلال
در اين فرضيه بود فرض استطاعت و بس
و گرنه هيچ مسلمان نميكند اهمال
هميشه تا بود اين حال دور گردون را
كه نيست ماضي و مستقبلش به يك منوال
به هر طرف كه تو آيي زمان مستقبل
معاوني رسدت هر زمان به استقبال
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد