من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷ - در ستايش ميرميران

۳۴ بازديد


شغلي كه مطمح نظر كيمياگر است
تحصيل اتحاد صفات مس و زر است
اين فعل پر شكوه نيايد ز هر گروه
زان صنف خاص كاين عمل آيد يكي خور است
فرعي‌ست اين عمل ز اصول كمال خور
وين اصل در جريده حكمت مقرر است
در چشم ظاهر است بزرگ اين عمل ولي
گر بنگري به ديدهٔ باطن محقر است
عرض زر از جبلت مس سهل صنعتي‌ست
قلاب شهر نيز باين معرض اندر است
از كيميا مراد نه اينست نزد عقل
كن صنعت از قبيل عملهاي ديگر است
تحقيق اگر ز من شنوي اصل كيميا
فيضي بود كه در نظر شاه مضمر است
فيضي كه جان پاك كند جسم خاك را
كي با سرشت زيبق و گوگرد احمر است
اين فيض كامل از نظري مي‌كند ظهور
كش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است
شاهي كه با مشاهده اعتبار او
هستي و نيستي دو گيتي برابر است
ماهي كه در معامله مهرش آفتاب
در ذروهٔ كمال خود از ذره كمتر است
يعني غياث دين محمد كه درگهش
جاي تفاخر سر خاقان و قيصر است
اكسير دولت ابدي در جناب اوست
دولت در آن سر است كه بر خاك اين در است
طعنش رسد به ناصيهٔ نور پاش مهر
آن جبهه كش سجود در او ميسر است
از شخص آفرينش و از پيكر وجود
در رتبه ديگران همه پايند و او سر است
آنجا كه بحث منزلت پا و سر كند
داند خرد كزين دو كه لايق به افسر است
در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست
گر سعد اصغر است و گر سعد اكبر است
با آب كرد آتش سوزان به عدل او
صلحي چنان كه بط همه جا با سمندر است
گر شير در زمان بهار عدالتش
بيند رخ غزاله كه از لاله احمر است
از خوف تب كند كه مبادا گمان برند
كن سرخي از تپانچهٔ ظلم غضنفر است
آنجا كه نفس ناميه را تربيت كند
لطفش كه ظل او همه جا فيض گستر است
روياند از زمين فنا سبزهٔ بقا
آبي كه چشمه‌اش دم شمشير و خنجر است
گر عرصهٔ عبور فتد خيل مور را
آيينه‌اي كه روشن از آن راي انور است
اعمي ز هم جدا كند اندر اشعه‌اش
هر نقش پاي مور كه بر روي جوهر است
اي كز درر فشاني ابر عطاي تست
هر گوهري كه در صدف بحر اخضر است
درويشخانه‌اي كه جهان داشت پيش از اين
از بخشش تو رشك سراي توانگر است
هر بيوه‌اي كه چرخي و دوكي نهاده پيش
در شغل رشته تافتن عقد گوهر است
در حجله‌اي كه حفظ تو مشاطگي كند
اي كز تو نوعروس جهان غرق زيور است
چون شبنمي كه بر رخ غنچه‌ست حليه بند
سيماب قطره زيور رخسار اخگر است
از شرم خاطر تو كه نازيست بي‌دخان
هرجا كه شعله ايست رخش از عرق تر است
عدل تو قاضيي است كه پيوسته بهر عقد
در مجلس عروسي باز و كبوتر است
گوي سپهر مجمرهٔ تست و اندر او
خورشيد و ماه عنبر سوزان اخگر است
دور بقاست مجمره گردان مجلست
روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است
جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور ديد
با جسم گفت وعده به صحراي محشر است
كي در مداد سر نهدش وصف ذات غير
كلكي كه در زلال مديحت شناور است
از لاي منجلاب كجا مي‌خورد فريب
آن ماهيي كه جلوه گهش آب كوثر است
احكام امر و نهي تو در انتفاع خلق
نايب مناب قول خدا و پيمبر است
شكر حقوق وعد و وعيد كلام تو
بر ذمهٔ لسان مسلمان و كافر است
اي آنكه بهر خدمت در گاه قدر تست
گر جنبش سپهر و گر سير اختر است
شاهي و چهار حد جهان پايتخت تست
اقطاع هفت چرخ ترا هفت كشور است
«الفقر فخري » است ترا در خطاب قدر
آن خطبه‌اي كه زينت نه پايه منبر است
رو زردي از كلاه گداي تو مي‌كشد
تاج زري كه بر سر خورشيد خاور است
كج نه كلاه گوشهٔ اقبال سرمدي
مستغنيانه باش كه اين از تو درخور است
وحشي بلند شد سخنت بي‌ادب مباش
كوتاه كن كه اين نه حد هر سخنور است
باشد همين دعا و ثنا از تو خوشنما
زين هر دو چون گذشت سكوت از تو خوشتر است
گر چه ثنا خوش است ولي در دعا فزاي
كاين زينت اجابت و آن زيب دفتر است
تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض
وز حكم عقل نسبت ايشان مقرر است
بادا امور كل جهان را به ذات تو
آن نوع نسبتي كه عرض را به جوهر است


قصيده شماره ۱۰ - در ستايش ميرميران

۳۴ بازديد


الاهي تا زمين باد و زمان باد
به حكمت هم زمين هم آسمان باد
كمين جولانگه خورشيد رايت
فضاي باختر تا خاوران باد
زمين مسندگه كمتر غلامت
بساط قيروان تا قيروان باد
پناه ملك و ملت ميرميران
كه امرت حكم فرماي جهان باد
جناب و سدهٔ فرهنگ و بختت
ملاذ و ملجاء پير و جوان باد
حريم ساحت انصاف و عدلت
مقر و مأمن امن و امان باد
به كاخ همتت اطباق افلاك
به جاي پايه‌هاي نردبان باد
ابد پيوند عمر دير پايت
بقاي جاوداني را ضمان باد
به شكر نوبهار فيض عامت
چو سوسن برگها يكسر زبان باد
به ذكر خير فروردين لطفت
تمام غنچه‌هاي گل دهان باد
گل فصل ربيع دولت تو
سپردار رياحين از خزان باد
تف كين تو با دمسري مهر
چو آتش در هواي مهر جان باد
رياضي كن شد از بخت تو سرسبز
درخت آن درفش كاويان باد
زلال چشمهٔ بخت بلندت
نهال انگيز جوي كهكشان باد
در آن ايوان كه بنشيني چو شاهان
گدايي منصب سلطان و خان باد
به مسندگاه بي‌همتا نشيني
گداي كشورت خسرو نشان باد
ز عالم گير شاهان جهان بخش
غلام كمترت كشور ستان باد
دياري را كه خواهد فتنه ويران
در او آثار قهرت قهرمان باد
چو مرزي خواهد آباداني از من
در او تأثير لطفت مرزبان باد
از آن سوي مكان وز لامكان هم
ز قدرت كاروان در كاروان باد
به اردوي جلالت كآسمانست
ز رفعت سايبان در سايبان باد
ز راه رفعتت گردي كه خيزد
غبار ديدهٔ وهم و گمان باد
مسير اختران در سير امرت
به سان گوهر اندر ريسمان باد
خطوط نورخورشيد جلالت
صف مژگان و چشم فرقدان باد
سمندت هم به پيكر هم به پويه
به رخش آسماني توأمان باد
سپهرت باد يكران وز مه نو
كهن داغ تواش بر روي ران باد
براي جامعه جاويد مهتاب
ز حفظت تاب در تاب كتان باد
پي اسباب خصم اشك پاشت
در آتشخانه نم را پاسبان باد
به كيف و كم گزندي نارسيده
ز حفظت آب و آتش را قران باد
ز فيضت بر سر درياي آتش
به جاي دود نيلوفر عيان باد
جهان را بخششت بي بحر و كانست
دل و دستت به جاي بحر و كان باد
شكسته وقت تعجيل عطايت
در سد خانه گنج شايگان باد
به سوداي سر بازار جودت
متاع هر دو عالم رايگان باد
ز عدلت در زواياي زمانه
عقاب و صعوه در يك آشيان باد
به تيهو باز را در دور دادت
نه تنها وصل ، وصلت درميان باد
عزالان را به دورت دست بازي
همه با سبلت شير ژيان باد
به عهد انتقامت پاي پشه
لگد كوب سر پيل دمان باد
شب از آسايش ايام عدلت
ز دوش گرگ بالين شبان باد
ز بيمت خنجر وشمشير مريخ
گروگان عصا و طيلسان باد
در آب افتد اگر برخي زخمت
روان چون آتش اندر پرنيان باد
پي قربانگه عيد جلالت
اسد گاو فلك را پاسبان باد
چو كلب گرسنه از خوان جودت
اسد در حسرت يك استخوان باد
رسيده جان به لب از جوع كلبي
بدانديش تو بر هر در دوان باد
بسان سگ دو چشمش چار و هر چار
سفيد اندر ره يك پاره نان باد
در زندان قهر ايزدي را
سر خصمت به جاي آستان باد
به هر در كز اجل بانگي بر آيد
در او طفل عدويت در فغان باد
به چاهي در رود هر جا نهد پاي
ز بس بند بدانديشت گران باد
سمند تند عمر دشمنت را
عنان در دست مرگ ناگهان باد
رگ و پي ريشه ريشه خون بر او خشك
ز خوفت خصم را چون زعفران باد
چو راز اندر نهاد راز داران
به سر نيستي خصمت نهان باد
اجل چون دست بندد بر حسودت
بلا تير و قضاي بد كمان باد
اجل چون غرق خون آيد ز رزمي
سر بد خواهت او را بر سنان باد
چو تير روي تركش آزمايد
جگرگاه بدانديشت نشان باد
هزاران سر محرومي كشيده
عدويت را ميان جسم و جان باد
به گاه صور هم جان و تنش را
همان سدي كه بود اندر ميان باد
سخندان داورا، معني شناسا
ثنايت زيور نطق و بيان باد
چو وحشي گر چه چوي وحشي يكي نيست
هزارت مدح گوي و مدح خوان باد
اگر يك نكته سنجد كلك نطقش
وراي مدح تو سهو اللسان باد
به عكس اين دو سال رفته با او
ترا احسان و لطف بي كران باد
ز دست بخششت در آستينش
كليد قفل گنج شايگان باد
ز تفصيل عطاهاي تو او را
به هر هنگامه‌اي سد داستان باد
ز بس لطف تو طبع بذله سنجش
پشيمان از ثناي ديگران باد
الا تا بعد باشد لازم جسم
الا تا جسم محتاج مكان باد
به گيتي هركجا صاحب مكانيست
به حكمت زنده چون جسم از روان باد


قصيده شماره ۹ - در ستايش شاه طهماسب

۳۴ بازديد


آنكه جان بخش و جان ستان باشد
لطف و قهر خدايگان باشد
آفتابي كه سايهٔ چترش
بر سر شاه خاوران باشد
پادشاهي كه ساحت بارش
عرصهٔ ملك جاودان باشد
شاه تهماسب آنكه دست و دلش
ضامن رزق انس وجان باشد
كبك را در پناه مرحمتش
شهپر باز سايبان باشد
صعوه را در زمان معدلتش
حلقهٔ مار آشيان باشد
از پي دفع و رفع هر منهي
قاضي نهيش آنچنان باشد
كه ز بيمش عروس نغمهٔ ني
در پس پرده‌ها نهان‌باشد
گر شود آمر ، آمر نهيش
ناهي خنده زعفران باشد
پنبه ايمن بود ز آتش اگر
حفظش او را نگاهبان باشد
بود از گرگ ميش باج ستان
هر كجا عدل او شبان باشد
پيش نعل سمند او خارا
همچو در پيش مه كتان باشد
ذات او جوهري كه عالم ازو
مخزن گنج شايگان باشد
وه چه گنجي كه بر سرش مه و سال
اژدر چرخ پاسبان باشد
نيست فرق از وجود تا به عدم
قهرش آنجا كه قهرمان باشد
همه ضرب عصاي دربانش
بر سر پادشاه و خان باشد
گرد قصرش كتابهٔ سيمين
ثاني اثنين كهكشان باشد
اي كه بر شقه‌هاي رايت تو
رقم فتح جاودان باشد
غير ميزان بار انعامت
كيست آن كز تو سرگران باشد
نبود لعل آتشين پيكر
آنكه در جوف كان نهان باشد
بلكه از رشك معدن كف تو
آتش اندر نهاد كان باشد
معطي رزق خلق گردد آز
گر ترا زله بند خوان باشد
جوع گردد ز امتلا رنجور
گر به خوان تو ميهمان باشد
اهل مهمانسراي عالم را
لطف عام تو ميزبان باشد
خصم جاهت اگر ز فر هماي
طالب رفعت مكان باشد
به فلك خواهدش رساند هماي
ليك وقتي كه استخوان باشد
در فضايي كه بهر گوي زدن
باد پاي تو تك زنان باشد
چون غلامان به دوش ترك سپهر
از مه عيد صولجان باشد
به مثل آب خضر اگر طلبند
در ديار تو رايگان باشد
در مقامي كه شير رايت را
حمله بر گاو آسمان باشد
بر هوا گرد سركشان سپاه
قيروان تا به قيروان باشد
بسكه گرد از زمين رود بالا
زير پا آسمان عيان باشد
از سر تيغ گردن افرازان
رخنه در فرق فرقدان باشد
در مقام وداع گردون را
روبرو همچو توأمان باشد
آنكه از تير در كمينگه رزم
رود از جا زه كمان باشد
وانكه از خصم در گذرگه حرب
بجهد ناوك يلان باشد
تن گردان ز غايت پيكان
راست چون شاخ ارغوان باشد
خون سرگشته‌اي كه در نگري
همه در گردن سنان باشد
مرگ را پيش تيغ بي‌زنهار
بانك زنهار بر زبان باشد
هر خدنگي كه از كمان بجهد
نايب مرگ ناگهان باشد
آن كز آن رزم جان برد بيرون
افعي رمح سركشان باشد
بر سر كشته با لباس سياه
زاغ را شيون و فغان باشد
اي خوش آن ابلق فلك سرعت
كه چو مهرت به زير ران باشد
شعلهٔ خرمن جهان گردد
آتشي كز سمش جهان باشد
از صداي صهيل خود گذرد
هر كجا مطلق العنان باشد
بر سر آب ، همچو باد رود
بر سر نار چون دخان باشد
كه نه از نم بر او اثر يابند
كه نه از خوي بر او نشان باشد
بر تو از بهر دفع كيد حسود
آسمان ان يكاد خوان باشد
بر زمين فتنه‌اي كه بود از آن
باز گويند تا زمان باشد
نبود جز خط محيط افق
كه از آن فتنه بر كران باشد
بدن و جان بهم نپردازند
بسكه آشوب در جهان باشد
از تو آواز القتال رسد
وز عدو بانگ الامان باشد
اي كه شكر تو بر زبان آرد
هر كرا قوت بيان باشد
رايت مدحت تو افرازد
هر كرا خامه در بنان باشد
تيره ابريست كلك من كه مدام
در ثناي تو در فشان باشد
برق معني كز اين سحاب جهد
ميل چشم مخالفان باشد
از مداد زبان خامهٔ من
خصم را مهر بر دهان باشد
با چنان نظم مدعي خواهد
كه سخن ساز و نكته دان باشد
شعر استاد نظم خويش آرد
كان چو اينست و اين چو آن باشد
بوريا باف بين كه مي‌خواهد
بوريا همچو پرنيان باشد
پيش بيننده لعل رماني
گر چه مانند ناردان باشد
ليك در حد ذات چون نگري
فرق بسيار در ميان باشد
كي به جاي شكار شهبازان
حد پرواز ماكيان باشد
خويش را جوهري شمارد ليك
خزفش مايهٔ دكان باشد
بيت معمور من كه در بامش
كلك در پاش ناودان باشد
كي رسد وهم در نشيبش اگر
طوبي و سدره نردبان باشد
جلوهٔ شاهد معاني از او
جلوهٔ حور از جنان باشد
ساحت معني وسيعش را
كه نه امكان امتحان باشد
تا مساحت كند ز كاهكشان
در كف چرخ ريسمان باشد
قصر نظمي چنين بلند و مرا
پستي خاك آستان باشد
رفتم از دست تا به چند كسي
پايمال ره هوان باشد
نفع من سر به سر ضرر گردد
سود من يك به يك زيان باشد
خصم در پيش من چو تيغ شود
دوست پيش آيد و فسان باشد
سد قران رفت نجم بخت مرا
همچنان با ذنب قران باشد
مرئي از بخت من نشد خط عيش
ديدهٔ بخت ناتوان باشد
با چنين غصه‌هاي جان فرسا
من فرسوده را چه جان باشد
آهم از دل ز سرد مهري چرخ
سرد چون باد مهر جان باشد
شاد باش از خزان غم وحشي
كه بهار از پي خزان باشد
شادي و غم به كس نمي‌ماند
عاقل آنكس كه شادمان باشد
همچو گل با دو روزه فرصت عمر
به تماشاي بوستان باشد
نقد هستي چو مي‌رود باري
صرف گلگشت گلستان باشد
در دعاي گل حديقهٔ ملك
همه تن غنچه سان لسان باشد
تا الف جا كند به ضمن زمان
علمت را ظفر ضمان باشد
تا نشاني بود ز پادشهي
چاكرت پادشه نشان باشد
توسن كام زير ران دائم
شخص بخت تو كامران باشد
باد حكمت روان به خانهٔ چرخ
تا بدن خانهٔ روان باشد
شمع راي جهانفروز ترا
جرم خورشيد شمعدان باشد
اثر عون شحنهٔ عضبت
خنجر و حنجر عوان باشد
تا ز مرآت ديده عينك را
صورت اين اثرعيان باشد
كه دهد چشم پير را پرتو
پردهٔ ديده جوان باشد
به نظر بازي تو پير سپهر
عينكش عين فرقدان باشد


قصيده شماره ۱۲ - در ستايش غياث الدين محمد ميرميران

۳۲ بازديد


يك جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار
كن جهان جان ، بر آن جان جهان سازم نثار
گر دهد دستم ثبات كوه بستانم به وام
بسكه پاي بندگي خواهم به راهت استوار
خاك چون گرداندم جذب سكون درگهت
تندباد رستخيز ازمن نينگيزد غبار
حاش لله گر بشويد صدمهٔ توفان نوح
از جبين من غبار سجده آن رهگذار
آمدم تا افكنم يك يك به راه توسنت
اينكه يك سردر بدن دارم بود گر سد هزار
آمدم تا سازم از بس خاك فرسايي به عجز
خاك اين درگاه را از جبههٔ خود شرمسار
آمدم با كاروانهاي دعاي مستجاب
تا گشايم در حريم كعبةالاسلام بار
حبذا اين خطه يزد است يا دارالامان
يا گلستان ارم يا روضهٔ دارالقرار
خفته در وي فارغ از آسيب و ايمن از گزند
شير و آهو باز و تيهو بچهٔ گنجشك و مار
ضبط و ربط ملك تا حدي كه بر وي نگذرد
جز به اذن باغبان در بوستان باد بهار
مردمش پروردهٔ ناز و نعيم عافيت
در پناه كامران كام بخش كامكار
تاج فرق سروري سرمايهٔ فر و شكوه
خاتم دست بزرگي مايهٔ عز و وقار
ماه ملك آرا غياث الدين محمد آنكه هست
بر مراد خاطر او چرخ و انجم را مدار
در طلسم باطن او گنج درويشي نهان
وز جبين ظاهرش سيماي شاهي آشكار
ظاهرش بخشنده آمال هر صاحب امل
باطنش داننده اميد هر اميدوار
در بساطي كاندرو ديوان احسانش بود
آرزو بسيار گو باشد تقاضا هرزه كار
ره ندارد چند چيز اندر جهان جود او
عيب منت نقص قلت احتمال انتظار
دشمنش گو خويش را ميكش نخواهد يافتن
آنقدر رفعت كه آويزند دزدي را ز دار
خويش را انداخت گردون در ركاب او ولي
زود مي‌ماند كه بس تند است رخش اين سوار
بلعجب رخشي كه گر تازاندش رو بر ابد
در نخستين گام بر فارس كند امسال پار
در سر ميدان چو خود را گرد كرده همچو گوي
پاي او از گوشهٔ سم كرده گوشش را فكار
چشم تا بر هم زند بر جا نبيند نقش او
گر مصور صورت او را نگارد بر جدار
تيزهوش و تيزبين و نرم موي و نرم رو
خوش نشان و خوش عنان و راه دان و راهوار
با وجود آنكه چون كوه گرانش پيكريست
از سبك خيزي نماند نقش پايش بر غبار
اي ز پاي توسنت يك نعل زرين آفتاب
كآسمانش مي‌نهد بر سر ز روي افتخار
اقتباس نور اگر از پرتو رايت كند
تا ابد منفك نگرد روشنايي از شرار
تقويت چون يابد از حفظ تو تار عنكبوت
نگسلد گر بختي ايام را باشد مهار
بسكه دور از اعتدال انداخت وقت امتزاج
مايهٔ تركيب بدخواه ترا پروردگار
گر مزاج فاسدش گردد مؤثر در عدد
مرتفع سازد فسادش صحت نصف از چهار
ز آتش قهرت شراري گرددش قائم مقام
في‌المثل گر عنصر آتش كشد پا بر كنار
روز و شب روي تو بزم آراي عالم مثل مه
چون قمر در چارده چون شمس در نصف النهار
روزگار از بهر چشم بخت بد خواهت نهاد
خواب را در حقه‌هاي سر به مهر كو كنار
سعي نيسان و صدف شرط است با ديگر امور
تا گهر گردد چو بارد مايهٔ بحر از بخار
كو خواص دست تو تا ابر بي آن حل و عقد
سازد از تأثير آن هر قطره در شاهوار
زين تشبه چشم خصمت را نشايد ابر خواند
كاين سفيد و اشكريز است آن سياه و اشكبار
اشتراكي هست اما اين كجا ماند بدان
چشم او گر ابر بودي نم كه ديدي در بحار
داورا وحشي گر از لطف تو يابد تربيت
اي بسا نقد سخن كز وي بماند يادگار
از من استعداد و از تو تربيت وز بخت سعي
اهتمام از طبع و توفيق سخن از كردگار
گر مرتب گردد اين اسباب در كم فرصتي
بشنوي كز من چها در دهر يابد انتشار
طالع ناساز و بخت نامساعد چون مرا
داد سر در وادي اندوه ازين خرم ديار
داشتم ناقص مسي وز كيمياي لطف تو
آن مس ناقص همه زر شد زر كامل عيار
آمدم تا سازدش رايج در اطراف جهان
سكه نام تو و شه زاده‌هاي نامدار
تا به استعداد يابد هر كه يابد پايه‌اي
تا به قدر پايه يابد كه هر يابد اعتبار
در ميان اعتبار و پايهٔ خصم تو باد
آنچنان بعدي كه مي‌باشد ميان فخر و عار


قصيده شماره ۱۱ - در ستايش غياث الدين محمد ميرميران

۳۲ بازديد


دل و طبعي كه من دارم اگر دريا و كان باشد
يكي جوهر نثار آيد يكي گوهر فشان باشد
ز بس گوهر كزان دريا نثار آسمان گردد
سراسر آسمان مانند راه كهكشان باشد
ز بس جوهر كه آن كان در زمين بر روي هم ريزد
همه روي زمين در زير گنج شايگان باشد
از آن دريا و كان كآمد محيط مركز دوران
زمين و آسمان در جوهر و گوهر نهان باشد
كمين گوهر از آن دريا و ز آن كان كمترين جوهر
زمين را زيب تخت و زيور تاج زمان باشد
كشد در باختر بر رشته گوهر تيره شب اعما
اگر زان جوهر رخشان يكي در خاوران باشد
نيايد جوهري را در نظر گنجينهٔ قارون
يكي زان گوهر پر قيمتش گر در دكان باشد
مگر زان جوهر و گوهر مرصع افسري سازم
كه آن افسر سزاوار سرافراز جهان باشد
امير باذل و عادل كه رشك بذل و عدل او
جحيم افروز روح حاتم و نوشيروان باشد
غياث الدين محمد سر فراز دولت سرمد
كه خاك پاي قدرش تاج فرق فرقدان باشد
ره اقبال او جويد اگر اجلال پا يابد
ثناي دست او گويد كرم را گر زبان باشد
كند چون ميزبان همتش ترتيب مهماني
فلك مهمانسرا گردد كواكب ميهمان باشد
عجب نبود كه در ايام عدلش گوسفندان را
به جانب‌داري گرگان خصومت با شبان باشد
به اقليمي كه آيد شحنه در وي حزم بيدارش
قضاي خواب رفته عهد شغل پاسبان باشد
ز استيلاي امر نافذش چون آب فواره
نباشد دور كآب چاه بر گردون روان باشد
فلك پر كاروانست از دعاي خير او هر شب
به راه كهكشان تا روز گرد كاروان باشد
به بازار سياست قهر او چون محتسب گردد
بلا ارزان شود نرخ سر و جان رايگان باشد
سر از گردن گريزد گردن از پيكر كران خواهد
ميان گردنان چون حرف تيغت در ميان باشد
سراپا نافه گردد گر چرد در ساحتش آهو
شميم خلق او گر عطرساي بوستان باشد
نمي‌خواهد كه صبح بخت او لب بندد از خنده
فلك را طلبهٔ خورشيد از او پر زعفران باشد
جهان گر در خور بحر نوالش كشتيي سازد
زمينش لنگر آيد آسمانش بادبان باشد
زمان گر خانهٔ طرح افكند شايستهٔ قدرش
سپهرش طاق گردد آسمانش كهكشان باشد
زهي قدر ترا بنياد دولت آنچنان عالي
كه در رفعت نشيب او فراز آسمان باشد
به چاهي شد فرو خصمت كه نتوان بر كشيد او را
زمان آغاز تا انجام اگر يك ريسمان باشد
توان كرد از كتان آيينهٔ آن مه كه جاويدان
نفرسايد اگر حفظ تو نساج كتان باشد
تعالي‌اله چه تركيب است آن رخش جهان پيما
كه گه برق جهان گردد گهي باد وزان باشد
چو زين بر پشت او بندند برقي زير ران آيد
نشيند گر كسش بر پشت بادش زير ران باشد
محيط نور و ظلمت پر ز موج روز و شب سازد
گرش رخش زمان يك دم عنان اندر عنان باشد
بدان ساحل بود دستش هنوزش تا بدين ساحل
اگر پهناي بحري قيروان تا قيروان باشد
گرش پيري دواند در ره ايام طي گشته
به خيزي كهل گردد و ز دگر خيزيش جوان باشد
شود پشت و شكم يك سطح با هم گاو ماهي را
چو لنگر افكند يعني ركاب او گران باشد
چنان زان بگذرد كش كج نگرد موي بر پيكر
به سقف سوزنش ره گر چه تار پرنيان باشد
بدو آسان توان رفتن به سقف آسمان زيرا
كه دست و پاي او بام فلك را نردبان باشد
به يك اندازه از چوگان، از ابدان نيمش اندازد
خم پايش اگر گوي فلك را صولجان باشد
دمد تيرو جهد زين نه سپر بي‌دست ناوك زن
بر آن خاكي كه پاي آن سبك پي را نشان باشد
به ميدان سعادت بي قرين رخشي چنين بايد
كه پاي دولتت را با ركاب او قران باشد
زبان خامه چون شد خشك از عجز ثنا وحشي
همان بهتر كه در عرض دعا رطب اللسان باشد
الا تا هست در دست فنا سر رشتهٔ تاري
كز آن سررشته پيوند بقاي انس و جان باشد
تن و جان ترا تار تعلق نگسلد از هم
ميان هر دو پيوند دعاي جاودان باشد


قصيده شماره ۱۴ - در ستايش شاه غياث الدين محمد ميرميران

۳۲ بازديد


عقل و دولت ساعت سعدي نمودند اختيار
ساعت سعدي هزارش سعد اكبر پيشكار
ساعتي كان ساعت از خوبي گلستان ارم
در نخستين گام گردد باغ فردوست دچار
ساعتي كان ساعت ار آبي رود همراه ابر
باز گردد قطره‌هايش گشته در شاهوار
ساعتي كان ساعت ار گشتي سكندر كامجوي
يافتي سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار
ساعتي كان ساعت ار طالع شود مهر از افق
تا به شام روز محشر تابد از نصف النهار
ساعتي كان ساعت ار آيد برون از بيضه بوم
بر دمد پر همايش از يمين و از يسار
ساعتي كان ساعت ار سر بر زند تاج خروس
گيرد از سيمرغ بروي شاهي مرغان قرار
ساعتي الحق چه ساعت ، ساعتي كثار آن
زر برون ريز ز خارا گل برون آيد ز خار
ساعتي الحق چه ساعت ساعت سعدي كزو
سعد گردون دارد آثار سعادت مستعار
در چنين وقت همايوني و فرخ ساعتي
زد به دولت خيمه بيرون داور جم اقتدار
خيمه‌اي زان عرصه گيتي پر از ميخ و طناب
منتهاي طول و عرضش طول و عرض روزگار
خيمه‌اي كاندر ميانش وهم را گر سر دهند
پر بگردد ليك آخر ره نيايد بر كنار
خيمه‌اي كايمن شوند اهل قيامت ز آفتاب
گر كسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار
خيمه‌اي بايد كه باشد اينچنينش طول و عرض
تا سپهر حشمت و شوكت در او گيرد قرار
زينت اقبال و دولت زيور فر و شكوه
حليهٔ ملك و ملك پيرايهٔ عز و وقار
شاه دريا دل غياث الدين محمد كز كفش
كان برآرد الامان و بحر گويد زينهار
در پناه پاس او روشن بماند سالها
در ميان آب همچون ديدهٔ ماهي شرار
هستي از عالم گريزد تا در ملك عدم
گر ز جيش قهر او بر دهر تازد يك سوار
ايمني در ملك تا حديست كز انصاف او
آشيان گيرند مرغان در ميان رهگذار
گر ز راي روشن او پرتو افتد در جهان
حامله خورشيد زايد در سواد زنگبار
بسكه سر دارد تنفر در تن بدخواه او
چون به پاي دار عبرت جا كند آن نابكار
از زمين نارفته پايش بر سر كرسي هنوز
سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار
كوه را گر بر كمر زد از كمر افتاد كوه
هست تيغ باطنش قائم مقام ذوالفقار
اطلس گردون به قد لامكان بودي بلند
گر ز قدر همتت مي‌بود او را پود و تار
آسمان گر داشتي دستي چو دست همتت
بر سر قدر تو گوهرهاي خود كردي نثار
مي‌دهد عدل تو ميلش از بروت شير نر
مي‌كشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار
روضه فردوس بزم تست كاندر ساحتش
هر چه در دل بگذرد حاضر شود بي انتظار
گر ز بزم خرمت بادي وزد در بوستان
آورد گلبن به جاي گل لب پر خنده بار
دفتر جود خداوندان احسان نزد كيست
گو بيا و آنچه ارباب كرم دارد بيار
تا بيارم فصلي از جودت كه دفتر را تمام
ز آب پيشاني بشويد بسكه گردد شرمسار
پيش دست گوهر افشانت كه فوق دستهاست
وز گهرباريش پر در گشته دامان بحار
هست دريا كيد و در يوزهٔ گوهر كند
اينكه بعضي ابر مي‌خوانندش و بعضي بخار
دين پناها داورا شاها رعيت پرورا
باد بر دور تو يارب دور گيتي را مدار
رو به هر جانب كه رخش عزم راند بخت تو
كامران آنجا روي آيي از آنجا كامكار
مي‌روي اندر سر راه وداعت مرد وزن
پاي در گل مانده‌اند از آب چشم اشكبار
گرنه در زنجير بودندي ز موج آب چشم
كس نماندي كز پيت نشتافتي ديوانه وار
خيمه تا بيرون زدي از شهر شهري كز خوشي
بود چون دارالقراري گشت چون دارالبوار
از برونش برنخيزد جز غريو الحذر
وز درونش برنيايد جز خروش الفرار
شد چنان آب و هوا موحش كه نفرت مي‌كند
طايران از شاخسار و ماهيان از جويبار
گر جدار و سقف را بودي در او پاي گريز
اين زمان در خانه‌ها ني سقف ماندي ني جدار
تو هنوز اندر كنار شهر و اينها در ميان
آه اگر از شهر يك منزل روي اي شهريار
حال شهر اينست حال ساكنانش را مپرس
كارشان صعب است صبريشان دهد پروردگار
مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناك
هم وضيع و هم شريف و هم صغير و هم كبار
خود بفرما چون ضعيفان را نگردد دل دو نيم
لاشه لنگ و شيشه دربار و گذر بر كوهسار
دست از ترياك كوتاه است و جان اندر خطر
پا نهي تاريك شب چون بر در سوراخ مار
از پريشاني فرامش كرده مادر طفل خويش
بلكه رفته شير هم از ياد طفل شيرخوار
هر جماعت در خيالي هر گروه اندر غمي
اين كه چون آرام گيرد وان كه چون گيرد قرار
چون قوي زور آورد دارد ضعيفان را كه پاس
گر جهد بادي به دامان كه آويزد غبار
گرگهاي تيز دندان را كه دندان بشكنند
وين لگد زن استران را چون توان كردن جدار
مفلسان در غم كه ديگر كيسه‌ها چون پر كنند
اولا وحشي كه پر مي‌كرد سالي چند بار
آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانكه هست
بر عنان توسنت دست مه و مهر استوار
زير ران داري براق گرم بر عيوق تاز
كز پي معراج دولت بر نشاندت كردگار
هر قدم طي كن سپهري تا فضاي لامكان
لامكان يعني بساط بارگاه شهريار
تا ببيني كاندران ايوان كه دارد جز تو قدر
تا ببيني كاندران خلوت كه دارد جز تو بار
تا ببيني سلطنت را كيست صاحب مشورت
تا ببيني مملكت را كيست صاحب اختيار
تا تو باشي ديگري را كس نخواهد برد نام
بود اين اصل سخن كردم به اين حرف اختصار
تا چنين باشد كه باشد در شمار شهر و كوي
چون شود بر روي صحرا خيمه‌اي چند استوار
شهر معموري شود هر جا كه فرمايي نزول
دولتش دروازه‌بان و حفظ يزدانش حصار


قصيده شماره ۱۳ - در ستايش ميرميران

۳۵ بازديد


باد فرخنده عيد و فصل بهار
بر تو و شاهزاده‌هاي كبار
مير ميران كه روي خرم تست
عيد احرار و قبلهٔ ابرار
بر يمين و يسار تو چو روند
آن دو شهزادهٔ فلك مقدار
اله اله چه رشكها كه برند
بر هم وقدر هم يمين و يسار
اي ترا آسمان جنيبت كش
وي ترا آفتاب غاشيه دار
كوه را همچو برق سرعت داد
هر كجا عزم تو نمود گذار
برق را همچو كوه ساكن ساخت
هر كجا حلم تو گرفت قرار
مور با حفظ تو برون آيد
از ته پاي پيل بي آزار
خصم بيهوده گردگو مي‌كرد
گرد بازار نكبت و ادبار
نه متاعي‌ست دولت و اقبال
كه فروشند بر سر بازار
باز بر نسر طاير اندازند
بازداران تو ، به روز شكار
بر فلك نسر طاير ايمن نيست
كبك خود چيست و بر سر كهسار
گر به ديوار بر كشد به مثل
نقش خصم تو كلك نقش نگار
تن رود سرنگون كه كوته چاه
سر رود مضطرب كه كو سردار
بد سگالت كه مرد وخاكش خورد
بلكه از خاك او نماند غبار
لحدش ديدمي به خواب كه بود
همچو سوراخ مار تيره و تار
پيكري اندر او ز دود جحيم
پاي تا سر سياه گشته چو قار
دل پر زنگ كينه گر سوده
مانده يك كف سياهي زنگار
چشم در چشمخانه خاك شده
مانده يك مشت نشتر و مسمار
قدرتت چون زبون نواز شده
صولتت چون رود به دفع مضار
عجز بگريزد از جبلت مور
زهر بگريزد از طبيعت مار
در كف استقامت رايت
جز خط راست نايد از پر گار
آب حزمت گرش به روي زنند
جهد از خواب صورت ديوار
داورا دادگسترا شاها
اي جهان را به ذاتت استظهار
واجب العرض خود به خدمت تو
گر اجازت بود كنم اظهار
به خدايي كه لطف او بخشد
سد گنه را به نيم استغفار
از خطايي چو كفر سجده بت
بگذرد عفو او به يك اقرار
رقمي پيش طاق وحدت او
ليس في الدار غيره ديار
آنكه نسبت به بي نيازي او
هست يكسان چه يار و چه اغيار
وانكه محتاج اوست هر كس هست
خواه بدكار و خواه نيكوكار
آن كس اول ز چشم تو فكند
هر كرا پيش خلق خواهد خوار
وانكه آخر كند غلام تواش
هر كرا آفريد دولتيار
كه به دارالعبادهٔ تكليف
مدتي قبل از آن كه يابم بار
دم ازين خاندان زدم چون كرد
اقتضاي طبيعتم مختار
اين كشش ذاتي است و هر ذاتي
هست تا هست ذات را آثار
در ميان عقيدهٔ من و غير
هست شاها تفاوت بسيار
من نمي‌خواهم از تو غير از تو
او نمي‌خواهد از تو جز دينار
همت هر كس از تو چيزي خواست
غير دينار جست و ما ديدار
من سگ اين درم اگر دگران
خادم اين درند وخدمتكار
به خدا كز پي گدايي نيست
اينكه مدح تو مي‌كنم تكرار
از در مدح و زيور نامت
مي‌دهم زيب و زينت اشعار
چون بگويم گدا نيم ، هستم
شاعران را گدايي است شعار
هنر من گدايي است و مرا
از گدايي چگونه باشد عار
خاصه زينسان گداييي كه گدا
زان شود صاحب ضياع و عقار
از چه كس از كسي كه گويد چرخ
كه مرا هم گداي خويش شمار
آنقدر گويم اي كه دست و دلت
مايه بخش معادن است و بحار
كه گداي توام نه از همه كس
همه كس داند از صغار و كبار
فرقهٔ خود پسند كس مپسند
همگي عجب و جملگي پندار
از پي جر و اخذ سر تا پاي
همه دست و زبان چو بيد و چنار
آنچنان فرقه زياده طلب
كه طلب مي‌كنند پنج از چار
چه عجب گر ز بيم طامعه شان
كور بنهد عصا و كل دستار
گر ز ابرامشان سخن راند
قابض روح بر سر بيمار
خوش بميرند خستگان آسان
ندهد هيچ خسته جان دشوار
شكرلله كزين گروه نيم
من و شكر و زبان شكر گزار
شكر كز نقد كنز لايفني
همتم پر نمود جيب و كنار
وحشي اين شكر و اين شكايت چيست
تا كي و چند طي كن اين تومار
در دعاي دوام دولت شاه
دست عجز و كف نياز برآر
تا جهان را بهار و عيدي هست
در جهان باشي اي جهان وقار
كه جهان از رخ خجستهٔ تست
خرم و خوش چو عيد و فصل بهار


قصيده شماره ۱۷ - قصيده

۳۱ بازديد


باز وقت است كه از آمدن باد بهار
بشكفد غنچه و گل خيمه زند در گلزار
آيد از مهد زمين طفل نباتي بيرون
دايهٔ ابر دهد پرورش او به كنار
دفتر شكوهٔ گل مرغ چمن بگشايد
كه چها مي‌كشم از جور گل و خواري خار
لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه
كه نكو نيست ز عاشق گله از خواري يار
نرگس از باد زند چشمك و گويد كه بنال
كه اثرها بكند عاقبت اين نالهٔ زار
جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن
غنچهٔ تازه ببين خنده زن از باد بهار
اين به رنگيست كه عاشق بنمايد ساعد
وان به شكليست كه معشوق نمايد ديدار
لالهٔ راغ كه دارد خفقانش خسته
نرگس باغ كه سازد يرقانش بيمار
هيچ يابي كه چرا عنبر تر كرده به مشك
هيچ داني كه چرا بر لب جو كرده گذار
تپش قلب ز عنبر كند اين يك چاره
زردي چشم ز ماهي كند آن يك تيمار
زاغ انداخت به گلزار چنين آوازه
كاينك از كشور وي خيل خزان گشت سوار
برگ داران شكوفه شده همراه نسيم
مي‌نمودند سراسيمه ز هر گوشه فرار
بيد لرزان شد و پنداشت پي غارت باغ
سپه برف فرود آمد از اين سبز حصار
مي‌كند فاخته فرياد كه در باغ چرا
دست زور از پي آزار برآورد چنار
نيست بيمش كه به يك دم فكند دستش را
صرصر معدلت خسرو عالي مقدار
آنكه از صولت شمشير جهان آرا برد
ظلمت ظلم ز آيينه دوران به كنار
كان دم از ريزش خود با كف جودش مي‌زد
ليك چون ديد سحاب كرمش گوهر بار
كرد پهلو تهي از مردم و شد گوشه نشين
تا كه از سرزنش خلق نيابد آزار
اي كه از بحر سبق برده كفت در بخشش
وي كه از ابر گرو برده يدت در ادرار
مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا
كه يكي بحر محيط است و يكي ابر بهار
بحر مي‌گفتم اگر بحر بدي پر گوهر
ابر مي‌خواندم اگر ابر بدي گوهربار
كوس كين با تو در اين عرصهٔ پر فتنه كه زد
كه نگرديد علم بر سر او شمع مزار
دايمي بر سر خصم تو علم خواهد بود
ليك آهي كه علم مي‌كشدش از دل زار
ديدهٔ بخت عدوي تو چنان رفته به خواب
كه عجب گر شود از صور قيامت بيدار
گو بيا كان و ببين دست گهر بارش‌را
خيز گو ابر و كف همت او در نظر آر
كان ز بخشش نكند بحث بر از پستي كوه
وين ز ريزش نزند لاف ز بالاي بحار
كامرانا نظري كن كه ز پا افتادم
دستگيرا شدم از دست چنينم مگذار
در گذر از سر اين نكته سرايي وحشي
وندر اين مجلس فرخ به دعا دست برآر
تا كه از تيز روي نعل مه نو فكند
ابلق چرخ در اين مرحلهٔ صاعقه بار
سخت رويي كه نه رخ بر سم اسب تو نهد
باد چون نعل به‌هر گوشه هبه چشمش مسمار


قصيده شماره ۱۵ - در ستايش غياث الدين محمد ميرميران

۳۵ بازديد


اي بخت خفته خيز و نشين خوش به اعتبار
زيرا كه با تو بر سر لطف آمده‌ست يار
اي جان تو خوش بخند كه حسرت سر آمده‌ست
آن گريه و دعاي سحر كرده است كار
اي دل تورا نويد كه پيدا شدش كليد
آن در كه بسته بود به روي تو استوار
كشتي ما كه موج غمش داشت در ميان
برخاست باد شرطه و افتاد بر كنار
منت خداي را كه بدل شد همه به شكر
آن شكوه‌ها كه داشتم از وضع روزگار
گو مدعي خناق كن از قرب من كه هست
رشگ دراز دست و حريف گلو فشار
وقت شكفتگي و گل افشاني من است
خارم همه گل است و خزانم همه بهار
من بلبل ترانه زن باغ دولتم
يعني كه آمده‌ست گل دولتم ببار
هست اين همه ذخيرهٔ دولت كه مينهم
از فيض يك توجه سلطان نامدار
ماه بلند كوكبه كوكب احتشام
شاه سپهر مسند خورشيد اقتدار
يعني غياث دين محمد كه يافته
نظم دو كون بر لقب نام او قرار
اندر ركاب حشمت و ميدان شوكتش
جمشيد يك پياده و خورشيد يك سوار
هفت آسمان و چرخ نهم مشتبه شوند
يابند اگر به درگه او فرصت شمار
اي رفعت از علاقه قدر تو مرتفع
وي فخر را به نسبت ذات تو افتخار
از ساكنان صف نعالند نه فلك
جايي كه همت تو نشيند به صدر بار
ايزد چو كرد تعبيه در چرخ نظم كون
دادش به مقتضاي رضاي تو اختيار
تا رهنماي امر تو تعيين نكرد راه
اجرام را به چرخ معين نشد مدار
از نعل دست و پا سمند تو زهره را
در ساعداست يا ره و در گوش گوشوار
حفظ تو واجب است فلك را كه داردت
از سد جهان خلاصه دوران به يادگار
آنجا كه باشد از تف خون تو يك اثر
كوه قوي نهاد به يك تف شود نزار
درياي آتش ار بود از حفظ نام تو
ماهي موم سالم از آنجا كند گذار
گر ناميه به نرمي خويت عمل كند
از راه طبع كسوت قاقم دهد به خار
نشو گياه عمر حسودت ز چشمه ايست
كز رشحه‌اي از آن شده پرورده زهر مار
آبش به نام سينهٔ خصم تو گر دهند
با خنجر كشيده دمد پنجهٔ چنار
از جام بغض هر كه فلك گشت سرگران
الا به خون دشمن تو نشكند خمار
تيغيست خصمي تو كه بسيار گردنان
خود را بر آن زدند و فتادند خوار و زار
در حملهٔ نخست سپر بايدش فكند
با تيغ گردني كه كند قصد كارزار
با قوت تسلط شاهين عدل تو
سيمرغ را مگس به سهولت كند شكار
كان از زبان تيشه چه آواز بركشيد
گر از كف عطاي تو نامد به زينهار
در معرض شمارهٔ او گو ميا حساب
دست اميد بخش تو چون شد وظيفه بار
دريا گهي كه موج زند زان قبيل نيست
امواج او كه رخنه در او افكند بخار
از بهر ثبت و ضبط ثواب و گناه تو
تا آفريده آن دو ملك آفريدگار
بالا نكرده سر ز رقم كاتب يمين
ناورده دست سوي قلم ضابط يسار
عدل تو حاكميست كه اندر حمايتش
از بس قويست دست ضغيفان اين ديار
جايي رسيده كار كه در خاك پاك يزد
حد نيست باد را كه كند زور بر غبار
شاها توجه تو سخن مي‌كند نه من
ورنه من از كجا و زبان سخن گزار
بودم خزف فروش سر چار سوي فكر
پر ساختي دكان من از در شاهوار
نظمم اگر چه بود زري سكه‌اي نداشت
از نام نامي تو زري گشت سكه دار
اطناب در سخني نيست مختصر
وحشي از آن سبب به دعا كرد اختصار
تا رخش روزگار نيايد به زير زين
تا توسن فلك نتوان داشت در جدار
بادا زبون رايض اقبال و جاه تو
همواره توسن فلك و رخش روزگار


قصيده شماره ۱۹ - در ستايش ميرميران

۳۴ بازديد


لله الحمد كز حضيض خطر
شد به اوج آفتاب دين پرور
چشم خفاش كور گو مي‌باش
كز فلك مهر بگذراند افسر
شكرلله كه حفظ يزداني
پيش تير قضا گرفت سپر
جست بيرون ز پشت دشمن شاه
ناوك پر كشي كه داشت قدر
ابر خيرات شاه بست تتق
گشت باران او زر و گوهر
دور شو گو بلا ز سر تا پا
دهر گو باش فتنه پا تا سر
نحل عمر و بناي دانش را
زان چه آسيب يا از آن چه ضرر
چرخ ويران نگردد از توفان
نشود كنده طوبي از صر صر
نه كه سد شكر سد هزاران شكر
كه سر آمد زمان فتنه و شر
صبح شادي رسيد خنده زنان
كار خود كرد گريه‌هاي سحر
كوس شادي زدند بر سر چرخ
رقص كردند انجم و مه و خور
گريه‌ها رفت و خنده ها آمد
اي خوشا گريه‌هاي خنده‌اثر
خوش بخند اي زمانه خواهي داشت
خنده بهر كدام روز دگر
عيش كن عيش كن كه ممكن نيست
كه بود روزگار ازين خوشتر
عيش و عشرت درآمد از در وبام
بنگر بر بساط خود بنگر
صحت شاه و خلعت شاهي
آن در آمد ز بام و اين از در
صحتي و چه صحت كامل
خلعتي و چه خلعتي در خور
صحتي دامن از مرض چيده
خلعت عمر جاودان در بر
خلعتي پاي رفعتش بر چرخ
افسر عز سرمدي بر سر
آنچنان خلعت اينچنين صحت
بر تن و جان شاه دين پرور
باد زيبنده تا به صبح نشور
باد پاينده تا دم محشر
ميرميران كه تا جهان باشد
باشد او در جهان جهان داور
صحت عمر و دولتش جاويد
اخترش يار ودولتش ياور
ايكه خواهي عطاي بيخواهش
بر در كبرياي او بگذر
تا ببيني بلند درگاهي
شمسه‌اش طاق چرخ را زيور
زو روان آرزوي خاطرها
كاروان كاروان به هر كشور
گنج احسان در او و دربان نه
خانهٔ گنج و گنج بي اژدر
بسكه از مهر بر برات سخاش
سوده گردد نگين انگشتر
گر بدخشان تمام لعل شود
نايد از عهدهٔ دو هفته بدر
بحري از دانش است مالامال
نه كنارش پديد و نه معبر
جمله حالات گيتي‌اش در ذكر
همه تاريخ عالمش از بر
سرو را نطفهٔ عدوي ترا
نقش مي‌بست دست صورتگر
چشم تا مي‌نگاشت نشتر بود
به گلو چون رسيد شد خنجر
طرفه مرغي‌ست خصم ياوه درا
بيضه آرد به دعوي گوهر
چه توان كرد مي‌رسد او را
آمده دعوي خودش باور
اينقدر خود چرا نمي‌داند
كه شما ديگريد و او ديگر
كيست او قطره‌ايست بي مقدار
بلكه از قطره پاره‌اي كمتر
قطره‌اي را چه كار با عمان
عرضي را چه بحث با جوهر
گوهر اين بلند پروازي
زانكه او نيست مرغ اين منظر
ماكيان تا به بام مزبله بيش
نپرد گر چه بال دارد و پر
امر و نهي ترا به كل امور
هركه نبود مطيع و فرمانبر
كافرش خوانم و كنم ثابت
كافر است او به شرع پيغمبر
زانكه گر هست امر تو در نهي
هست عين شريعت اطهر
هر كه او تابع شريعت نيست
هست درحكم شرع و دين كافر
در حواشي دولتت شاها
كرده از بس طهارت تو اثر
لب به سد احتياط تر سازد
مشك سقاي كويت از كوثر
گر سكندر كه آب حيوان جست
نور رأي تو بوديش رهبر
روي شستي نه دست ز آب حيات
لب تر داشتي نه ديدهٔ تر
زنده بودي هنوز و پيش تو داشت
دست بر سينه چون كمين چاكر
اخذ مي‌كرد از تو عز و شكوه
كسب مي‌كرد از تو علم و هنر
روغني در چراغ بخت نداشت
آب جست و نبودش آبشخور
زنده بودي و خدمتت كردي
بودي ار بخت يار اسكندر
چون نشيني و مسند آرايي
و ز دو سو آن دو نامدار پسر
چون سپهري ولي سپهر نهم
كه نشيند ميان شمس و قمر
عنبر اندر مجالس خلقت
خدمتي پيش برده بود مگر
وقت فرصت به طيب خلق تو زد
به طريقي كه كس نيافت خبر
بوي غماز بود و پرده دريد
لاجرم روسياه شد عنبر
در زمان عدالت تو كه هست
شوهر شير ماده آهوي نر
مادري كرد گرگ ماده و شد
دايه بره‌هاي بي‌مادر
ظالمي بود نام او گردون
خلق در دست ظلم او مضطر
زو فقيران تمام در آزار
زو اسيران تمام در آذر
در قرانهاش سد خطر ور غم
در نظرهاش سد ضرر مضمر
سوختش آتش سياست شاه
دور دادش به باد خاكستر
مجملا از وجود او نگذاشت
غيرخاكستري و چند شرر
دهر زد جار كاي ستمكاران
ظلم آخر شود به اين منجر
پند گيريد كاين زمان اينست
آنكه دي چرخ بود دوش اختر
حبذا اين دراز دستي عدل
كش سر چرخ هست در چنبر
سرظالم چو خاك كردي پست
سر بلنديت باد اي سرور
سايه دولت تو بر سر خلق
سايهٔ پادشه ترا بر سر
اي ز تو روشنم چراغ سخن
چون چراغ دريچهٔ خاور
هر چراغي كه از تو افروزند
شرق و غرب جهان كند انور
اندرين روزها كه حضرت شاه
تكيه فرموده بود بر بستر
يك شبم هيچگونه خواب نبود
آمدم بر در دعاي سحر
به نماز و نياز رفتم پيش
كه وضو داشتم ز خون جگر
در ميان نماز خوابم برد
خواب ديدم كه گنبد اخضر
شق شد و دختري برون آمد
گفتمش خير مقدم اي دختر
كيستي با چنين شمايل و شكل
مرحبا اي نگار خوش منظر
پيكرتو كجاست گر جاني
ما نديديم جان بي پيكر
گفت خود را بگو مبارك باد
كه شدت نام در زمانه سمر
همچو من دختري خدا دادت
دختري مادر هزار پسر
آنچنان دختري كه تا سد قرن
زو بماند بلند نام پدر
قلمت كو كه گردد آبستن
كآمدم تا بزايم از مادر
ساعت سعد اختيار كنم
به سر خويش در كشم چادر
بروم تا حريم خلوت شاه
در رخ آورده گوشهٔ معجر
رو نهفته ز چشم نا محرم
در روم بزم شاه را از در
چون غلامان بيفتمش در پاي
چون كنيزان بگردمش بر سر
به كنيزي گرم قبول كند
بكنم ناز بر مه و اختر
ور نه آنجا به خدمتي باشم
هست آنجا چو من هزار دگر
مي‌شنيدم ولي كه مي‌گفتند
پيش از آن كيم اينطرف به سفر
كاي شفاء القلوب دل خوش دار
كه ترا نيست غير از او شوهر
زين نكاح آنقدر براني كام
كه تو خود هم نيايدت باور
كام بخشا زتو مسم زر شد
كار خود كرد كيمياي نظر
چه شناسند اين سخن آنها
كه ندانند بصره را ز بصر
تو شناسي كه جوهري داند
هنر و عيب و قيمت جوهر
چه برم آب اين سخن بر آن
كش مساويست اختر و اخگر
حجره را گور اگر تماشاييست
اندر او خواه لعل و خواه حجر
گردن خر به در نيارايم
گوهرست اين سخن نه مهره خر
كاه بايد نه زعفران خر را
گاو را پنبه دانه به كه درر
داورا رسم و عادت شعر است
كه اگر شان دهند سد كشور
همچنان كشوري دگر طلبند
اين چنينند شاعران اكثر
بنده هم شاعرم ولي ز شما
صله چندان گرفته‌ام كه اگر
در خور شكر آن سخن رانم
بايدم طرح كرد سد دفتر
خود نمي‌خواهم ار نه آماده‌ست
هم مرا اسب و هم مرا نوكر
زانكه شاعر كه اسب و نوكر يافت
خويش را برد و كرد بر قنطر
طيب الله ختم كن وحشي
كه به اطناب شد سخن منجر
تا به دست طبيب قانونيست
تن چون ساز و نبض همچو وتر
باد قانون صحت تو به ساز
رگت ايمن ز زخمهٔ نشتر
مجلس دلكشت به ساز و نوا
ماه رقاص و زهره رامشگر