سلمي علي رحلها و الرحل محمول
والركب مرتحل و القلب مبتول
تودع الصحب في لهف و في اسف
و قلبها بي عنالاصحاب مشغول
ترنوا الي بطرف مدنف خفر
وردنها من سحوم الدمع مبلول
بقيت لما سروا جيران اثر هم
كانني خلف تلك العيس عزمول
لا ضير لولا مني في حبها احد
جهلا بحالي و حال الصب مجهول
يا عاذلي في هواها ما بذالك قل
فالصب يزداد حبا و هو معذول
دخلت منزلها ليلا علي و جل
من اهلها و قناع الليل مسدول
مالت الي و قالت و هي ضاحكة
يا طارق الليل جن انت ام غول
مم اجتراء ك و الحراس ايقاظ
و بين عينيك مذبوح و مقتول
نحوه عني سريعا لا ابالكم
دمالاجانب في الا خدار مطلول
فقلت صبك لابل عبدالعاصي
امري اليك و منك العفو مامول
فداك ما ولدت امي و ما رضعت
اللب عند اهتياج الشوق معزول
فقبلتني و قالت مرحبا بفتي
اغواه حبي و عذر الصب مقبول
انعم مساء فنعم الضيف انت لنا
والروح فينا علي الضيفان مبذول
جرت بذماني الي اعلي اريكتها
و مهدها عبق بالمسك مشمول
دنت و من معصيها قلدت عنقي
و عز جيد بذاك الغل مغلول
شدت حبايل قلبي من غدايرها
و ساد عبد بهذالقيد مكبول
فارقدتني و جائت في غلالتها
تميس نحوي رويدا و هي عطبول
بيض ترائبها سود ذوائبها
ما بينها من نظيمالدر عثكول
قز عقايصها بالبان فائحة
ممسك بيد الحوراء مفتول
الدر منتشر فيالنطق من فمها
و بعد يا عجبا ملاي مناللل
ازيبق ثديها في الدرع منعقد
ام كوكب بحليب الفجر محلول
لابل عي صدرها بدر بلا كلف
عليه من درة بيضاء ثولول
فالصقتني علي صدر لها بهج
كانه الشمس او بالشمس مصقول
فصرت لما سقتني خمر ريقتها
كانني ثمل نشوان معلول
قنمت في اطيب العيش الرغيدبها
زعمت ان معها في ليلنا طول
فينهتني و قالت و هي باكية
قم و اهربن فسيف الصبح مسلول
صحبي اراق دمي ظلما بلحظتها
عين عليل غضيض الطرف مكحول
ان استطعتم لعل القول ينفعها
لمن اراق دمي مستحقرا قولوا
قتلت نفسا بلاذنب و لاحرج
تالله انك عن هذ المسئول
"براي جستجو در اشعار وحشي بافقي كليك كنيد"

كمال الدين بافقي متخلص به وحشي از شعراي زبردست قرن دهم است . وي در اواسط نيمه اول قرن دهم در بافق به دنيا آمد و تحصيلات مقدماتي خود را در زادگاهش طي كرد . او در مدت عمر مانند خواجه شيراز از مسافرت هاي دور و دراز احتراز مي جست و جز به كاشان و عراق سفر نكرد . وحشي بافقي در حدود سال 999 هجري قمري درگذشت . مزار وي در محله سربرج يزد در برابر مزار شاهزاده فاضل ، برادر امام هشتم قرار دارد . آثار باقيمانده وي عبارتند از ديوان اشعار ، مثنوي خلد برين ، مثنوي ناظر و منظور و مثنوي فرهاد و شيرين كه اين آخري به علت فوت وي ناتمام ماند و قرن ها پس از او وصال شيرازي آن را به اتمام رساند .
فرهاد و شيرين ( سرآغاز - امتحان كردن شيرين فرهاد را در عشق )
ناظر و منظور ( سرآغاز - دايره پرگار سخن را از پرگار خانه دو زبان ساختن )
مثنويات ( سرآغاز - در هجو كيدي )
ترجيع بند - ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تركيبات ( شرح پريشاني - سوگواري بر مرگ برادر )
اي فداي تو هم دل و هم جان
وي نثار رهت هم اين و هم آن
دل فداي تو، چون تويي دلبر
جان نثار تو، چون تويي جانان
دل رهاندن زدست تو مشكل
جان فشاندن به پاي تو آسان
راه وصل تو، راه پرآسيب
درد عشق تو، درد بيدرمان
بندگانيم جان و دل بر كف
چشم بر حكم و گوش بر فرمان
گر سر صلح داري، اينك دل
ور سر جنگ داري، اينك جان
دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
هر طرف ميشتافتم حيران
آخر كار، شوق ديدارم
سوي دير مغان كشيد عنان
چشم بد دور، خلوتي ديدم
روشن از نور حق، نه از نيران
هر طرف ديدم آتشي كان شب
ديد در طور موسي عمران
پيري آنجا به آتش افروزي
به ادب گرد پير مغبچگان
همه سيمين عذار و گل رخسار
همه شيرين زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و ني و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ريحان
ساقي ماهروي مشكينموي
مطرب بذله گوي و خوشالحان
مغ و مغزاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته ميان
من شرمنده از مسلماني
شدم آن جا به گوشهاي پنهان
پير پرسيد كيست اين؟ گفتند:
عاشقي بيقرار و سرگردان
گفت: جامي دهيدش از مي ناب
گرچه ناخوانده باشد اين مهمان
ساقي آتشپرست آتش دست
ريخت در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم كفر ازان و هم ايمان
مست افتادم و در آن مستي
به زباني كه شرح آن نتوان
اين سخن ميشنيدم از اعضا
همه حتي الوريد و الشريان
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لااله الاهو
از تو اي دوست نگسلم پيوند
ور به تيغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نيم شكرخند
اي پدر پند كم ده از عشقم
كه نخواهد شد اهل اين فرزند
پند آنان دهند خلق اي كاش
كه ز عشق تو ميدهندم پند
من ره كوي عافيت دانم
چه كنم كاوفتادهام به كمند
در كليسا به دلبري ترسا
گفتم: اي جان به دام تو در بند
اي كه دارد به تار زنارت
هر سر موي من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كي
ننگ تثليت بر يكي تا چند؟
نام حق يگانه چون شايد
كه اب و ابن و روح قدس نهند؟
لب شيرين گشود و با من گفت
وز شكرخند ريخت از لب قند
كه گر از سر وحدت آگاهي
تهمت كافري به ما مپسند
در سه آيينه شاهد ازلي
پرتو از روي تابناك افگند
سه نگردد بريشم ار او را
پرنيان خواني و حرير و پرند
ما در اين گفتگو كه از يك سو
شد ز ناقوس اين ترانه بلند
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لااله الاهو
دوش رفتم به كوي باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسي نغز ديدم و روشن
مير آن بزم پير باده فروش
چاكران ايستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش
پير در صدر و ميكشان گردش
پارهاي مست و پارهاي مدهوش
سينه بيكينه و درون صافي
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنايت ازلي
چشم حقبين و گوش راز نيوش
سخن اين به آن هنيئالك
پاسخ آن به اين كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوي دو كون در آغوش
به ادب پيش رفتم و گفتم:
اي تو را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان كوش
پير خندان به طنز با من گفت:
اي تو را پير عقل حلقه به گوش
تو كجا ما كجا كه از شرمت
دختر رز نشسته برقعپوش
گفتمش سوخت جانم، آبي ده
و آتش من فرونشان از جوش
دوش ميسوختم از اين آتش
آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان كه هين پياله بگير
ستدم گفت هان زياده منوش
جرعهاي دركشيدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم يكي ديدم
مابقي را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملكوت
اين حديثم سروش گفت به گوش
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لااله الاهو
چشم دل باز كن كه جان بيني
آنچه ناديدني است آن بيني
گر به اقليم عشق روي آري
همه آفاق گلستان بيني
بر همه اهل آن زمين به مراد
گردش دور آسمان بيني
آنچه بيني دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بيني
بيسر و پا گداي آن جا را
سر به ملك جهان گران بيني
هم در آن پا برهنه قومي را
پاي بر فرق فرقدان بيني
هم در آن سر برهنه جمعي را
بر سر از عرش سايبان بيني
گاه وجد و سماع هر يك را
بر دو كون آستينفشان بيني
دل هر ذره را كه بشكافي
آفتابيش در ميان بيني
هرچه داري اگر به عشق دهي
كافرم گر جوي زيان بيني
جان گدازي اگر به آتش عشق
عشق را كيمياي جان بيني
از مضيق جهات درگذري
وسعت ملك لامكان بيني
آنچه نشنيده گوش آن شنوي
وانچه ناديده چشم آن بيني
تا به جايي رساندت كه يكي
از جهان و جهانيان بيني
با يكي عشق ورز از دل و جان
تا به عيناليقين عيان بيني
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لااله الاهو
يار بيپرده از در و ديوار
در تجلي است يا اوليالابصار
شمع جويي و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهي بيني
همه عالم مشارق انوار
كوروش قائد و عصا طلبي
بهر اين راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببين
جلوهٔ آب صاف در گل و خار
ز آب بيرنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در اين گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق
بهر اين راه توشهاي بردار
شود آسان ز عشق كاري چند
كه بود پيش عقل بس دشوار
يار گو بالغدو و اصال
يار جو بالعشي والابكار
صد رهت لن تراني ار گويند
بازميدار ديده بر ديدار
تا به جايي رسي كه مينرسد
پاي اوهام و ديدهٔ افكار
بار يابي به محفلي كن جا
جبرئيل امين ندارد بار
اين ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهي اگر، بيا و بيار
ور نه اي مرد راه چون دگران
يار ميگوي و پشت سر ميخار
هاتف، ارباب معرفت كه گهي
مست خوانندشان و گه هشيار
از مي و جام و مطرب و ساقي
از مغ و دير و شاهد و زنار
قصد ايشان نهفته اسراري است
كه به ايما كنند گاه اظهار
پي بري گر به رازشان داني
كه همين است سر آن اسرار
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لااله الاهو
خداوندا گنهكاريم جمله
ز كار خود در آزاريم جمله
نيايد جز خطاكاري ز ما هيچ
ز ما صادر نگردد جز خطا هيچ
ز ما غير از گنهكاري نيايد
گناه آيد ز ما چندانكه بايد
ز ننگ ما به خود پيچند افلاك
زمين از دست ما بر سركند خاك
سيه شد نامه ما تا به حدي
كه نبود از سفيدي جاي مدي
رهاني گر نه ما را زين تباهي
چه فكر ما بود زين روسياهي
بدين سان رو سيه مگذار ما را
بيار آبي بر وي كار ما را
الاهي سبحه دست آويز من ساز
به سلك اهل تحقيقم وطن ساز
بسان رحل مصحف بركفم نه
لب خندان چو رحل مصحفم ده
به خط مصحفم گردان نظر باز
خط مصحف سواد ديدهام ساز
بده مفتاحي از سطر كلامم
وزان بگشاي قفل از گنج كامم
ز اوراق كلامم بخش آن مال
كه تا جنت توان شد فارغ البال
به ذكر خود بلند آوازهام كن
رفيق لطف بياندازهام كن
كه از من رم كند مرغ معاصي
روم تا بردر شهر خلاصي
سرشكم دانهٔ تسبيح گردان
مرا زان دانهٔ كن تسبيح گردان
بود كاين سبحه گردانيدن من
برد آلودگي از دامن من
بيفشان از وضو بر رويم آن آب
كه از غفلت نماند در سرم خواب
دهم مسواك و تسبيح توكل
كه ديو طبع خود را ز آن كنم غل
كمندي ساز پيچان سبحهام را
كز آن در كاخ فردوسم شود جا
چو در طبعم شود ميل گناهي
ز رحل مصحفم ده سد راهي
به گل مگذار تخم آرزويم
دهش سرسبزي از آب وضويم
منم چون نامه خود روسياهي
سيه رو ماندهٔ بي روي و راهي
نگاهي كن كه رو آرم به سويت
رهي بنما كه جا گيرم به كويت
الاهي جانب من كن نگاهي
مرا بنما به سوي خويش راهي
چو وحشي جز گنه كاري ندارم
تو ميداني كه من خود در چه كارم
اگر بر كرده من ميكني كار
عذابي بدتر از دوزخ پديد آر
كه جرم من چوجرم ديگران نيست
گناهم چون گناه اين و آن نيست
به چشم مرحمت سويم نظر كن
شفيع جرم من خيرالبشر كن
ايا مدهوش جام خواب غفلت
فكنده رخت در گرداب غفلت
ازين خواب پريشان سر برآور
سري در جمع بيداران در آور
در اين عالي مقام پر غرايب
ببين بيداري چشم كواكب
تماشا كن كه اين نقش عجب چيست
ز حيرت چشم انجم مانده بر كيست
كه ميگرداند اين چرخ مرصع
كه برميآرد اين دلو ملمع
كه شب افروز چندين شب چراغ است
كه ريحان كار اين ديرينه باغ است
چه پرتو نور شمع صبحگاه است
چه قوت سير بخش پاي ماه است
چه جذب است اين كزين درياي اخضر
به ساحل ميدواند كشتي خور
چه لنگر كوه را دارد زمين گير
فلك را هست اين سير از چه تأثير
ز يك جنسند انگشت و زبانت
به جنبش هر دو از فرمانبرانت
زبان چون در دهان جنبش كند ساز
چه حال است اين كز او ميخيزد آواز
چرا انگشت جنباني چو در مشت
نيايد چون زبان در حرف انگشت
ترا راه دهان و گوش و بيني
يكي گردد بهم چون نيك بيني
چرا بيني چو گيري نشنوي بوي
چرا نبود چو لب گوشت سخن گوي
چرا چون گوش گيري نشنوي هيچ
حكايت گوش كن يك دم در اين پيچ
برون از عقل تا اينجا كسي هست
كه او در پرده زينسان نقشها بست
درين پرده كه هر جانب هزاران
فتاده همچو نقش پرده حيوان
بيا وحشي لب از گفتار دربند
سخن در پرده خواهي گفت تا چند
همان بهتر كه لب بندي ز گفتار
نشيني گوشهاي چون نقش ديوار
زهي نام تو سر ديوان هستي
ترا بر جمله هستي پيش دستي
زكان صنع كردي گوهري ساز
وزان گوهر محيط هستي آغاز
به سويش ديده قدرت گشادي
بناي آفرينش زو نهادي
ازو دردي و صافي ساز كردي
زمين و آسمان آغاز كردي
به روي يكدگر نه پرده بستي
ثوابت را ز جنبش پا شكستي
به تار كاكل خور تاب دادي
لباس نور در پيشش نهادي
به نور مهر مه را ره نمودي
نقاب ظلمتش از رخ گشودي
نمودي قبلهٔ كروبيان را
گشودي كام مشتي ناتوان را
به راه جستجو كردي روانشان
به سير مختلف كردي دوانشان
جهان را چار گوهر مايه دادي
سه جوهر را از او پيرايه دادي
تك و پوي فلك دادي به نه گام
زمين را ساز كردي هفت اندام
شب و روزي عيان كردي جهان را
دو كسوت در بر افكندي زمان را
طلب كردي كف خالي زعالم
ز آب ابر لطفش ساختي نم
وز آن گل باز كردي طرفه جسمي
براي گنج عشق خود طلسمي
چو او را بر ملايك عرض كردي
ملك را سجده او فرض كردي
يكي را سجدهاش در سر نگنجيد
به گردن طوق دار لعن گرديد
در گنجينه احسان گشادي
در آن ويرانه گنج جان نهادي
نهادي در دلش سد گنج بر گنج
وزان گنجش زبان كردي گهر سنج
به ده كسوت نمودي ارجمندش
به تاج عقل كردي سر بلندش
نهادي گنج اسما در دل او
ز لطفت رست اين گل از گل او
به او دادي دبستان فلك را
نشاندي در دبستانش ملك را
به گلزار بهشتش ره نمودي
در آن باغ بر رويش گشودي
چو حورش برد از جا ميل دانه
به عزم دانه چيدن شد روانه
ز بهر خوشه كردن ساخت چون داس
به رخش راندنش بستند قسطاس
بسان خوشه كاه افشاند بر سر
ز بي برگي لباس برگ در بر
حديث نا اميدي بر زبان راند
قدم از روضه رضوان برون ماند
نواي ناله بر گردون رسانيد
به عزم توبه اشك خون فشانيد
كه يارب ظلم كرده بر تن خويش
ببخشا تا نمانم زار از اين بيش
از آن قيدش به احسان كردي آزار
به خلعتهاي عفوش ساختي شاد
اگر آدم بود پرورده تست
و گر عالم پديد آوردهٔ تست
تويي كز هيچ چندين نقش بستي
ز كلك صنع بر ديباي هستي
ز تو قوس قزح جا كرد بر اوج
وز او دادي محيط چرخ را موج
به راهت كيست مه رو بر زميني
چو من ديوانه گلخن نشيني
به گلخن گرنه از ديوانگي زيست
به روي او ز خاكستر نشان چيست
فلك را داغ خور بردل نهادي
ز بذرش پنبه بهر داغ دادي
بلي رسم جهانست اينكه هر روز
بود كم پنبهٔ داغ از دگر روز
درون شيشه چرخ مدور
ز صنعت بستهاي گلهاي اختر
ز شوقت كوه از آن از جا نجسته
كه او را خارها در پا نشسته
تو بستي بر كمر گه كوه را زر
صدف را از تو درگوش است گوهر
ترا آب روان تسبيح خواني
پيذكر تو هر موجش زباني
صدف را خنده در نيسان تو دادي
دهانش را ز در دندان تو دادي
فلك را پشت خم از بار عشقت
دل مه روشن از انوار عشقت
نهي درج دهان را گوهر نطق
دهي تيغ زبان را جوهر نطق
به كنهت فكر كس را دسترس نيست
تويي يكتا و همتاي تو كس نيست
به نام تست در هر باغ و بستان
به كام جو زبان آب جنبان
كه جنبش داد مفتاح زبان را
وزان بگشود در گنج بيان را
سراي چشم مردم روشن از چيست
در اين منظر فتاده سايه از كيست
زهي آثار صنعت جمله هستي
بلندي از تو هستي ديد و پستي
منم خاكي به پستي رو نهاده
به زير پاي نوميدي فتاده
رقم سازي كه اين زيبا رقم زد
نوشت اول سخن نام محمد
چه نام است اينكه پيش اهل بينش
شده نقش نگين آفرينش
ز بس كز ميم و حايش گشت محفوظ
نوشتش در دل خود لوح محفوظ
ز نقش حلقهٔ ميمش دهد ياد
قمر ز آن هاله را بر چرخ جا داد
بزرگي بين كه خم شد چرخ از اكرام
كه همچون دال بوسد پاي اين نام
كمال نامداري بين و عزت
كه نامش را به اين حد است حرمت
شه خيل رسل سلطان كونين
جمالش مهر ومه را قرةالعين
چو رو در قبلهٔ دين پروري كرد
به دوران دعوي پيغمبري كرد
شك آوردند گمراهان حاسد
به صدق دعويش جستند شاهد
پي دفع شك آن جمع گمراه
دو شاهد شد به صدق دعويش ماه
از اين غم سايه دارد رو بديوار
كه در راهش نشد با خاك هموار
چو جوهر بود آن سرچشمهٔ نور
كه بودش سايه از همسايگي دور
مگر از شوق بيخود گشت سايه
چو شد همراه آن خورشيد پايه
زهي نور تو بزم افروز عالم
وجودت زبدهٔ اولاد آدم
خليل از خوان تو رايت ستاني
خضر از فيض جامت تشنه جاني
ز يكرنگي مسيحا با تو دم زد
از آن بر طارم چارم قدم زد
اگر راه دو رنگي آورد پيش
نشانندش به گردون بر خر خويش
چه شد گر آفتاب عالم آرا
به صورت پيشتر گشت از تو پيدا
شهي بر خلق آخر تا به اول
شهان را پيش پيش آرند مشعل
جهان را كار رفت از دست درياب
برآور يا رسول الله سر از خواب
ز هجران تو پيچد سبحه برخويش
به كارش سد گره از دوريت بيش
به خارستان حرمان تو مسواك
ز هجر آن دو لب بنشسته بر خاك
به جست وجوي تو خم گشته محراب
مصلا بر زمين افتاده بيتاب
به ياد مقدمت اي قبلهٔ دين
ز غم سجاده دارد بر جبين چين
ز پايت تا جدا افتاد نعلين
به خاك ره ز پا افتاده نعلين
از آن سر مانده بر ديوار منبر
كه او را چون تو سروي رفته از سر
ز هجرت جمله را از دست شد كار
زمان دستگيري گشت مگذار
شدند از دست محتاجان لطفت
بياور آيتي از خوان لطفت
پي مهماني اين جمع محتاج
بيار آن تحفه كوردي ز معراج
شبي سامان ده سد ماتم وغم
غم افزا چون سواد خط ماتم
به رنگ چشم آهو مهره گل
فلك بر صورت بال عنادل
ز بس تاريكي شب نور انجم
به سوي عالم گل كرده ره گم
تو گفتي از فلك انجم نميتافت
به زحمت خواب راه ديده مييافت
بلائي خويش را شب نام كرده
ز روز من سياهي وام كرده
چو بخت من جهاني رفته در خواب
من از افسانهٔ اندوه بيتاب
چراغم را نشانده صرصر آه
من و جان كندن شمع سحرگاه
چو پروانه دلم را اضطرابي
چو شمعم در رگ جان پيچ و تابي
سر افسانهٔ غم باز كردم
به روز خود شكايت ساز كردم
كه از بخت بدم خاك است بستر
چه بخت است اينكه خاكش باد بر سر
نه ساماني كه بينم شاد خود را
ز بند غم كنم آزاد خود را
نه سر پيداست نه سامان چه سازم
چنين افتادهام حيران چه سازم
چنين يارب كسي حيران نيفتد
بدينسان بي سر و سامان نيفتد
چو خواهم خويش را از تيرگي دور
ز برق آه خشم خانه را نور
چو خواهم باكسي همدم نشينم
به خود جز سايه همزانو نبينم
چو محنت افكند بر خاك راهم
نگردد كس بسر جز دود آهم
همين جغد است در ويرانهٔ من
كه گوشي ميكند افسانهٔ من
ز من ننگ است هر كس را كه بينم
به اين آشفتگي تا كي نشينم
به خويشم بود زينسان گفتگويي
كه ناگه اين ندا آمد ز سويي
كه اي مرغ رياض نكته داني
نوا آموز مرغان معاني
شكايت چند از گردون كند كس
چنين افتاده گردون چون كند كس
نه گردون اين چنين افتاده اكنون
چنين بودهست تا بودهست گردون
تو آن مرغ خوش الحاني در اين باغ
كه از رشكت هزاران را بود داغ
چرا چون جغد در جيب آوري سر
از اين ويرانه يك دم سر بر آور
چو گشتي بينوا بركش نوايي
فكن در گنبد گردون صدايي
بلند آوازه ساز از نو سخن را
نوايي نو ده اين دير كهن را
بياور در ميان دلكش بياني
كه بشناسد ترا هر نكته داني
گهر پاشي چو تو خاموش تا چند
صدف مانند بودن گوش تا چند
در اين دريا كه از در نيست آثار
درون پر گهر داري صدف وار
دهن بگشا و بنما گوهر خويش
مكن لب بستگي آيين از اين بيش
چو ماند در صدف بسيار گوهر
به خاك تيره ميگردد برابر
ازين درها كه در گنجينه داري
چرا گوش جهان خالي گذاري
به اين درها ترا چندين الم چيست
به جيبت اينقدرها خاك غم چيست
كسي كش آنقدرها گنج باشد
چرا از روزگارش رنج باشد
متاعت گر چه كاسد گشت بسيار
هنوزت ميشود پيدا خريدار
در اين سودا تو خود بي دست و پايي
وزين بي دست و پايي در بلايي
پي اين جنس بازاري طلب كن
براي خود خريداري طلب كن
متاع خويش را آور به بازار
كه جنس خوب بردارد خريدار
اگر يكجا كساد افتد متاعت
چرا باشد به بخت خود نزاعت
نه يك كشور در اين ديرينه كاخ است
بود جايي دگر ، عالم فراخ است
كريمي را به بخت دور خوش كن
متاع خويش او را پيشكش كن
كه از اندوه دورانت رهاند
به خلوتخانهٔ عيشت رساند
از آنرو صبح اين روشندلي يافت
كه چون ما در دلش مهر علي تافت
ز مهر او منور خانهٔ خاك
به نام او مزين مهر افلاك
قضا چون رايت هستي برافرخت
علم را عين نامش سر علم ساخت
قدر بر لوح هستي چون قلم زد
به اول حرف نام او رقم زد
ز رفعت در حساب اهل ادراك
ده و نه كمترين حرفش به افلاك
نشان نعل دلدل قرص ماهش
بساط چرخ ادني عرصه گاهش
چو كينش سر ز جان مره برزد
دو انگشتش بر او تيغ دو سرزد
دو نوك ذوالفقارش بس بر اين دال
كه از دستش سر شرك است پامال
سر شرك از دم شمشير او پست
نبي را دين ز بازويش قوي دست
بناي كفر از او گرديد ويران
ز خصمش گرم بزم اهل نيران
الا اي از خرد بيگانه گشته
به ديو جاهلي همخانه گشته
ز راه رفعت او سر كشيده
به كوي پست قدر آن رميده
پي دجال كيشان بر گرفته
به تو نيرنگ ايشان در گرفته
ترا دجال شد چون هادي راه
بجز دوزخ كجا يابي وطنگاه
فتادي در پي گمگشتهاي چند
سرا پا در گناه آغشتهاي چند
به ايجاد جهنم گشته باعث
اسيران درك را بوده وارث
سر پستان و گمراهان عالم
مقدم بر مقيمان جهنم
شياطين را به سامان كار از ايشان
مقيمان درك را عار از ايشان
در آن دم كز پي تسخير خيبر
ز كين گشتند ياران حمله آور
به اول ساز رسم جنگ كردند
در آخر ترك نام و ننگ كردند
هزيمت ريخت در ره خار غمشان
وزان بشكفت گلهاي المشان
كه بود آن كس كه سلطان رسالت
گل نوخيز بستان رسالت
به عزم فتح با او كرد همراه
لواي نصرت « نصر من الله»
ز منقارش دو انگشت همايون
ز پاي فتح خار آورد بيرون
ز منقارش دو انگشت همايون
ز پاي فتح خار آورد بيرون
كه تابد غير از او خيبر گشودن
دري آن طور از خيبر ربودن
در علم نبي غير از علي كيست
ز هستي مدعا غير از علي چيست
زهي از آفرينش مدعا تو
در گنجينهٔ سر خدا تو
گدايانيم از گنج سخايت
نهاده چشم بر راه عطايت
نه سيم و زر گدايي از تو داريم
گدايي آشنايي از تو داريم
در اين درياي ناپيدا كناره
كه غير از غرقه گشتن نيست چاره
اگر تو بگذري از آشنايي
كه از موجش دهد ما را رهايي
بخار ظلم اين درياي پر شور
چراغ معدلت را كرده بي نور
مگر فرمان دهي صاحب زمان را
كه شمعي از تو افروزد جهان را
رسد صيت ظهورش تا ثريا
فرود آيد مسيح از دير مينا
ره طي كرده گيرد پيك خور پيش
دگر ره باز گردد از پي خويش
برد آب روان را شوق از كار
ز بيهوشي دمي افتد ز رفتار
بفرمايد كه برخيزند از خاك
هواداران وصل او طربناك
از اين دجال طبعان وارهد دور
نماند كار و بار عالم اين طور
بناي ظلم در دوران نماند
جهان زين بيشتر ويران نماند
شود تاريكي ظلم از جهان دور
نماند شمع بزم عدل بينور
ز آب عدل عالم را بشويد
به جاي سبز گنج از خاك رويد
به نقد خود ننازد محتشم پر
كند خود را چو درويشان تصور
جهان را رسم عشرت تازه گردد
نواي دين بلند آوازه گردد
به وحشي كز گدايان است ، او را
يكي از بينوايان است ، او را
ز خوان مرحمت بخشد نوايي
رساند از ره لطفش به جايي
شبي چون روز شادي عشرت افزاي
جهان روشن ز ماه عالم آراي
ز عالم زاغ پا بيرون نهاده
خروس از صبحدم در شك فتاده
نشسته گوشهاي مرغ مسيحا
به هر جانب روان گرديده حربا
نبودي گر نجوم عالم افروز
نكردي فوق آن شب را كس از روز
سپهر از مه گلي بر چهره ديده
خطي از هاله بر دورش كشيده
فلك گفتي چراغان كرد آن شام
كه ميزد خواجه بر بام فلك گام
سوي صدر رسل جبريل رو كرد
دلش را مژدهٔ ديدار آورد
شد آن نخل رياض شادماني
برون از خوابگاهام هاني
كشيدش پيش پيك حق تعالا
براقي برق سير چرخ پيما
عجايب ره نوردي تيز گامي
بسي از خواب خوشتر خوشخرامي
نمد زين داده گردون از سحابش
شده قسطاس بحري آفتابش
پي آرامش آن طرفه توسن
ز انجم كرده گردون جوبه دامن
چو برجستي به بازي زين كهن فرش
ز نعلش رخنه گشتي لنگر عرش
نمود از بهر سير ملك بالا
شه روي زمين بر پشت او جا
براق از شادماني گشت رقاص
روان شد سوي خلوتخانهٔ خاص
به سوي مسجد اقصا چو زد گام
دو تا گرديد محرابش به اكرام
چو از محراب اقصا پشت برداشت
علم در عالم بالا برافراشت
چو با خود ديد مه در يك وثاقش
چو نعل افتاد در پاي براقش
به نعلش چهره ساييد آنقدرها
كه باقي ماند بر رويش اثرها
وز آنجا مركب مردم ربايش
دبستان عطارد داد جايش
عطارد ماند چون طفلان به تعظيم
ز نعلينش به دامن لوح تعليم
خوش آن دانا كه بي تعليم استاد
دهد دانا دلان را لوح ارشاد
ز ايوان عطارد زد برون پاي
به مطرب خانهٔ ثالث شدش جاي
ز شوق وصل آن تابنده خورشيد
به بزم چرخ رقصان گشت ناهيد
وز آنجا زد قدم بر بام عليا
فروزان گشت از او دير مسيحا
به پيك روي آن شمع رسالت
فرو شد در زمين مهر از خجالت
به پنجم پايه منبر چو زد گام
براي خطبه بستد تيغ بهرام
وزان منزل به برتر پايه زد پاي
شدش دارالقضاي مشتري جاي
ملازم وار پيش خويش خواندش
به صدر شرع بر مسند نشاندش
چو شه را تخت هفتم كاخ شد جاي
زحل چون سايهاش افتاد در پاي
براقش زد ز ميدانگاه هفتم
به صحن خان هشتم كاسهٔ سم
ثوابت بيخود از شوقش فتادند
چو نقش پرده بر جا ايستادند
نهم گردون شد از پايش سرافراز
كشيدش اطلس خود پاي انداز
چو پيشش همرهان رفتند از دست
به ميكائيل و اسرافيل پيوست
و ز ايشان روي رفرف بارگي راند
و زو دامن به ساق عرش افشاند
جهت را پرده زد در زير پاشق
به نور قرب واصل گشت مطلق
فضائي ديد از اغيار خالي
بري از جنس هر سفلي و عالي
محل نابوده اندر وي محل را
ابد همدم در آن وادي ازل را
شنيد از هر دري آن مطلع نور
حكايتها از امداد زبان دور
پي عصيان امت گفتگو كرد
دلش خط نجاتي آرزو كرد
براي امت از درگاه عالي
سند پروانه شمع لايزالي
دل ما را پيام شادي آورد
براي ما خط آزادي آورد
زهي سر بر خطت آزاد و بنده
سران در راه امرت سر فكنده
ره آزاديي نه پيش ما را
بخوان از بندگان خويش ما را
اگر ما را شماري بندهٔ خويش
كجا آزاديي باشد از اين پيش
به ما يا رب خط آزاديي ده
غلام خويش خوان و شاديي ده
كه تا در جمع آزادان در آييم
به سلك قنبر و سلمان در آييم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد