آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال

مشاور شركت بيمه پارسيان

آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال

۳۸ بازديد


دلا بر عكس ابناي زمان باش
به روز بينوايي شادمان باش
غم خود خور به روز شادماني
كه دارد مرگ در پي زندگاني
نبيند بي‌خزان كس لاله زاري
خزان تا نگذرد نايد بهاري
به بي‌برگي چو سازد شاخ يكچند
كند سر سبزش اين شاخ برومند
كشد چون ژاله در جيب صدف سر
شود آخر شهان را زيب افسر
گهر گر زخم مثقب برنتابد
به بازوي بتان كي دست يابد
نباشد غنچه تا يكچند دلتنگ
ز دل كي خنده‌اش از خود برد زنگ
بلي هر كار وقتي گشته تعيين
چو خرما خام باشد نيست شيرين
ز ناكامي چه مي‌نالي در اين كاخ
ثمر چون پخته شد خود افتد از شاخ
به سنگ از شاخ افتد ميوهٔ خام
وليكن تلخ سازد خوردنش كام
شود از غوره دندان كند چندان
كه از حلوا ببايد كند دندان
دهد درد شكم حلواي خامت
ز دارو تلخ بايد كرد كامت
چنين مي‌گويد آن از كار آگه
چو با ناظر بشد منظور همره
به سوي دشت شد منظور با يار
دلي پرخنده و لب پر ز گفتار
عنان رخش در دستي گرفته
به دستي دست پا بستي گرفته
ز هجر و وصل مي‌گفتند با هم
گهي بودند خندان گاه خرم
كه سركردند نا گه خيل منظور
ز غوغاشان جهان گرديد پر شور
نظر كردند سوي شاهزاده
ز اسب خويش ديدندش پياده
به دستش دست مجنون غريبي
عجب ژوليده مو شخصي عجيبي
بهم گفتند كاين شخص عجب كيست
به دستش دست منظور از پي چيست
چو شد نزديك ايشان شاهزاده
همه گشتند از توسن پياده
ز روي عجز در پايش فتادند
به عجزش رو به خاك ره نهادند
اشارت كرد تا رخشي گزيدند
به تعظيمش سوي ناظر كشيدند
به ناظر همعنان گرديد منظور
ز حيرت در ميان لشكري دور
به هم منظور و ناظر گرم گفتار
چنين تا طرف آن فرخنده گلزار
به طرف چشمه‌اي بنشست ناظر
به پيشش سر تراشي گشت حاضر
ز سر موي جنون بردش به پا كي
به بردش پاك چرك از جرم خاكي
بدن آراست از تشريف جانان
چو گل آمد سوي منظور خندان
يكي از جملهٔ خاصان منظور
بگفت اي ديده را از ديدنت نور
چه باشد گر گشايي پرده زين راز
به ما گويي حديث اين جوان باز
از او منظور چون اين حرف بشنيد
ز درج لعل گوهر بار گرديد
حديث خويش و شرح حال ناظر
بيان فرمود ز اول تا به آخر
نمي‌دانست لشكر تا به آن روز
كه در چين شهريار است آن دل افروز
ز حال هر دو چون گشتند آگاه
يكي بهر نويد آمد سوي شاه
شنيد آن مژده چون شاه جهانبان
به استقبال آمد با بزرگان
دعاي شاه ناظر بر زبان راند
به او شاه جهاندان آفرين خواند
به پوزش رفت خسرو سوي منظور
كه گر بيراهيي شد دار معذور
رخ خود ماند بر در شاهزاده
كه‌اي در عرصه‌ات شاهان پياده
چسان عذر كرمهايت توان خواست
چه مي‌گويم نه جاي اين سخنهاست
در آنجا چند روز القصه بودند
وطن در بزم عشرت مي‌نمودند
اشارت كرد شاه مصر كشور
كز آنجا رو نهد بر شهر لشكر
به عزم مصر گرديدند راهي
شه و منظور و ناظر با سپاهي
براي خود در شادي گشودند
به بزم شادماني جا نمودند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد