من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹ - خطاب هلالي با مدعي

۳۵ بازديد


اي كه با من سر سخن داري
گفتگوي نو و كهن داري
ساعتي گوش هوش با من دار
مستمع باش گوش با من دار
گوش كن اين فسانهٔ ديرين
چه بري نام خسرو و شيرين؟
بشنو از من حكايت غرا
چه دهي شرح وامق و عذرا؟
ياد گير اين حكايت موزون
چه بري نام ليلي و مجنون؟
بكر خلوت‌سراي فكرست اين
فكر تهمت مكن كه بكرست اين
آمده در مقام جلوه‌گري
تا به عين رضا درو نگري
جز قبول نظر نمي‌خواهد
التفات دگر نمي‌خواهد
هرچه هست از سعادت نظرست
نظر اكسير كيميا اثرست
يا رب اين تحفه را گرامي كن
يكي از نام‌هاي نامي كن
تا ز صاحب‌دلي نظر يابد
شرف التفات در يابد


بخش ۱۳ - حالات شاه و گدا در مكتب

۳۵ بازديد


صبح دم كز نسيم مهرافروز
دور شد طرهٔ شب از رخ روز
شست دوران ز آب چشمهٔ مهر
ظلمت شب ز كارگاه سپهر
سوخت بر مجمر سپهر بلند
ز آتش مهر دانه‌هاي سپند
آفتاب از فلك هويدا شد
قطره‌ها ريخت چشمه پيدا شد
مهر از چرخ نيلگون سر زد
يوسف از آب نيل سر بر زد
آتش موسوي به طور آمد
ظلمت شب برفت نور آمد
بعد ظلمت بر اين بلند ايوان
روي بنمود چشمه حيوان
شه كه صد ناز و عشوه در سر داشت
ناگه از خواب ناز سر برداشت
از گريبان ناز سر بر كرد
سر برآورد و فتنه را سر كرد
هم كله كج نهاد بر سر خويش
هم قبا چست كرد در بر خويش
حلقه زلف ساخت زيور گوش
چين كاكل فگند بر سر دوش
بر ميان همچو موي بست كمر
صد كمر بسته را شكست كمر
قد برافراخت همچو عمر دراز
سوي مكتب قدم نهاد به ناز
چشم درويش مستمند به راه
گهر افشان براي مقدم شاه
ناگه آن سرو ناز پيدا شد
فتنهٔ رفته باز پيدا شد
چون بديد آن جمال زيبايي
كرد بنياد ناشكيبايي
دل و جانش در اضطراب افتاد
مست بيخود شد و خراب افتاد
دم به دم حال او دگرگون شد
من چه گويم حال او چون شد
شاه چو ديد بي‌قراري او
در دلش كار كرد زاري او
پيش او رفت و گفت حال تو چيست؟
در چه انديشه‌اي؟ خيال تو چيست؟
ساعتي با گداي خود بنشست
رفت آن‌گه به جاي خود بنشست
جاي در پيش‌گاه خانه گرفت
و آن گدا جا بر آستانه گرفت
بس كه بودند هر دو مايل هم
جا گرفتند در مقابل هم
چشم بر چشم و ديده بر ديده
هر زمان سوي يكدگر ديده


بخش ۱۲ - حال گدا به وقت شب در جدايي شاه‌زاده

۳۷ بازديد


چون شب تيره در ميان آمد
دل درويش در فغان آمد
كه دل شب چرا ز مهر تهي‌ست؟
تيره شد روزم اين چه روسيهي‌ست؟
چه شد آيا گرفت ماه امشب؟
باشد از دود دل سياه امشب
هيچ شب اين چنين سياه نبود
گويي امشب چراغ ماه نبود
شد پر از دود گنبد گردون
روزني نيست تا رود بيرون
همه روي زمين سياه شد آه!
كه نشستم دگر به خاك سياه
جان شيرين رسيد بر لب من
صد شب ديگران و يك شب من
بلكه اين صد شبست نيست شكي
كه به خونم همه شدند يكي
وه! كه خورشيد رو به ره كرده
رفته و روز من سيه كرده
آسمان واقف است از غم من
كه سيه‌پوش شد به ماتم من
صبح از من نمي‌كند يادي
آخر اي مرغ صبح، فريادي!
كوس امشب غريو كم دارد
ز آب چشمم مگر كه نم دارد؟
قمري از بانگ صبح لب بربست
تا شد از ناله‌ام فغانش پست
ديده‌ها بر ستاره دادم تا دم صبح
چون شفق مي‌گريست از غم صبح


بخش ۱۱ - در آزاد شدن شه‌زاده از مكتب و ملول بودن درويش

۳۵ بازديد


يار هرگه درو نظر مي‌كرد
او نظر جانب دگر مي‌كرد
گرچه عاشق بود خراب نظر
ليك او را كجاست تاب نظر؟
هرگه آن نوش‌خند شكرلب
جانب خانه رفتي از مكتب
حال درويش ز آن برآشفتي
گريه اغاز كردي و گفتي
بي تو در مكتبم پريشان حال
همچو ديوانه در كف اطفال
زندگي موجب ملال منست
عرش و كرسي گواه حال منست
هست دور از تو دفتر و خامه
آن سيه كار و اين سيه نامه
قامتت را الف هواخواهست
ها زشوقت دو چشم بر راهست
صاد چشم اميد ببريده
همچو كاغذ سفيد گرديده
دور از آن چشم نيست نقطهٔ صاد
كه برون آمدست نقطهٔ ضاد
دال بي طرهٔ تو بدحالست
اين كه خم شد قدش بر آن دالست
سين ز هجران آن لب خندان
لب حسرت گرفته بر دندان
همچو شين است بي تو سركش كاف
كه كند سينه را شكاف شكاف
جانب قاف گر شوم نگران
آيدم همچو كوه قاف گران
لام بي سنبل تو قلابي‌ست
كز غم او دل مرا تابي‌ست
بي جمال تو بر تن محزون
نعل و داغي‌ست نون و نقطهٔ نون
غير از اين گونه حرف كم مي‌گفت
حرف مي‌ديد و حرف غم مي‌گفت
وقت خواندن ز هيبت استاد
چون ز طفلان برآمدي فرياد
او هم آواز و هم زبان مي‌شد
پس به تقريب در فغان مي‌شد
هر گه كه از شوق گريه مي‌كردي
صد هزاران بهانه آوردي
كه غريبم درين ديار بسي
در غريبي چو من مباد كسي
ياد يار و ديار خود كردم
گريه بر روزگار خود كردم
چون خبر يافتي كه آمد شاه
زود فارغ شدي ز گريه و آه
كه دگر آه و ناله بي‌ادبي‌ست
آه ازين گريه، اين چه بوالعجبي‌ست؟
گفتي از هر طرف حكايت‌ها
كردي از هر كسي روايت‌ها
بود از آن نكته‌هاي خاطرخواه
غرض او قبول حضرت شاه
شاه را ساختي به خود مشغول
خويش را نيز پيش او مقبول
آري اين‌ست كار عاشق زار
تا كند جا هميشه در دل يار
شب چو آمد ز خدمت استاد
شاه و طفلان همه شدند ازاد
او گرفتار ماند در مكتب
با دروني سيه‌تر از دل شب


بخش ۱۵ - حال عشق شاه‌زاده با گدا

۳۵ بازديد


باز چون ظلمت شب آمد پيش
مبتلاي فراق شد درويش
بامدادان كه طفل اين مكتب
صفحه را شست از سياهي شب
آسمان زد به رسم هر روزه
قلم زر به لوح فيروزه
اهل مكتب ز خواب برجستند
به خيال سبق ميانن بستند
با قد همچو سرو و روي همچو ماه
همه جمع آمدند غير از شاه
دل درويش هيچ از آن نشكفت
هر دم آهسته زير لب مي‌گفت
همه هستند يار نيست، چه سود؟
سرو من در كنار نيست چه سود
يار مي‌بايد و نمي‌آيد
غير مي‌آيد و نمي‌بايد
بود شه‌زاده را يكي همزاد
كه ز مادر به شكل او كم زاد
واقف از حال شاه در همه حال
همدم و همنشين او مه و سال
چون بسي بي‌قرار شد درويش
گفت به ز بي‌قراري خويش
كه چرا دير كرد شاه امروز؟
ساخت روز مرا سياه امروز
آفتاب مرا چه آمد پيش؟
كه نيامد برون ز خانه خويش
برده خواب صبوح از دستش
يا مي ناز كرده سرمستش؟
تا سحرگه نشسته بود مگر؟
ور نه تا چاشت چيست خواب سحر؟
بود در گفتگو كه آمد شاه
شد ز گفت و شنودشان آگاه
رشكش آمد كه عاشق نگران
نگران‌ست جانب دگران
چشم عاشق به يار بايد و بس
عاشقي كي رواست پيش دو كس؟
كفت هي! هي! عجب خطا كردم
كه به اين بوالهوس وفا كردم
گر وفايي درين گدا بودي
اين چنين در به در چرا بودي؟
در سگ در به در وفا نبود
در به در خود به جز گدا نبود
بنده چون كرد بندگي كسي
نخرندش كه گشته است بسي
گه به همزاد خود برآشفتي
به صد آشفتگي به او گفتي
ميل علت چو نيست بيش از من
پس چرا آمدي تو پيش از من؟
گاه از مكتبش برون كردي
جگرش را به طعنه خون كردي
كه به مكتب دگر ميا با من
يا تو آيي درين طرف يا من
گه قلم را به خاك افگندي
گه ورق را ز يكدگر كندي
كردي اظهار رشك و غيرت خويش
رشك خوبان بود ز عاشق بيش
صفحه را پيش روي آوردي
چهرهٔ خويش را نهان كردي
فتنهٔ اهل حسن در عالم
بر سر عاشقان بود ماتم
شاه در فكر كار درويش‌ست
خواجه را ميل بندهٔ خويش‌ست
گر سپاهي به شاه خود نازد
شاه هم بر سپاه خود تازد
از خجالت هلاك شد درويش
گفت راضي شدم به مردن خويش
جان‌گدازست ناتواني من
مرگ بهتر ز زندگاني من
آه! ازين طالعي كه من دارم
گريه از بخت خويشتن دارم
شوخ من گرچه نكته‌دان افتاد
ليك بسيار بدگمان افتاد
خواستم سوي گوهر آرم دست
دستم از سنگ حادثات شكست
عمر مي‌خواستم ز آب حيات
تشنه مردم ز شوق در ظلمات
شاه شيرين‌زبان شكرلب
بار ديگر چو رفت از مكتب
خواند همزاد را به خدمت خويش
كه چه مي‌گفت با تو آن درويش؟
قصه را پيش شاه كرد بيان
به طريقي كه حال گشت عيان
يافت شه از اداي آن تسكين
بست دل در وفاي آن مسكين
كو رسولي كه از براي خدا
حال من هم كند به شاه ادا؟
تا دگر قصد اين گدا نكند
بند بندم ز هم جدا نكند


بخش ۱۴ - در فسون‌سازي شه‌زاده به معلم به جهت دلداري درويش

۳۴ بازديد


شاه چون در گدا نظر مي‌كرد
مهر او در دلش اثر مي‌كرد
خواست تا پيش خويش خواند
گفت درويش پيش من خواند
كس نگويد به غير من سيقش
ننويسد كس دگر ورقش
هر كه بر حرف او نهد انگشت
كنم انگشت او برون از مشت
هر كه بر لوح او رقم سازد
تيغ من دست او قلم سازد
بعد از اين گفتگو به پيشش خواند
ساخت تقريب، نزد خويشش خواند
بهر تعليم چون تكلم كرد
عاشق از شوق دست و پا گم كرد
دال مي‌گفت و او الف مي‌خواست
كه يكي بود پيش او كج و راست
شاه زان هيچ برنمي‌آشفت
نرم نرمك به او سبق مي‌گفت
شاه درويش دوست مي‌بايد
تا از او عالمي بياسايد
خاصه شاهان ملك دين يعني
پادشاهان صورت و معني
آه از اين كافران سنگين‌دل
كه بلاي دلند، مسكين دل!
هر زمان فتنه‌اي برانگيزند
بي‌گنه خون عاشقان ريزند
هر نفس آتشي برافروزند
بي‌سبب جان بي‌دلان سوزند
شهسواران عرصهٔ جان‌ها
آفت عقل‌ها و ايمان‌ها


بخش ۱۸ - راندن كوئوال گدا را از مكتب به رقابت خود

۳۴ بازديد


هيچ جا در جهان حبيبي نيست
كه به دنبال او رقيبي نيست
مردمان تا حبيب مي‌گويند
در برابر رقيب مي‌گويند
تا كسي جان به آن جهان نبرد
از بلاي رقيب جان نبرد
شاه را سنگ‌دل رقيبي بود
يك ز انصاف بي‌نصيبي بود
كار او زهر چشم بود از قهر
كاسهٔ چشم او چو كاسهٔ زهر
به غضب تيز كرده خويَش را
خنده هرگز نديده رويش را
مهر آزار خلق در مشتش
شكل كژدم گرفته انگشتش
هركه سرپنجه‌اي چنين دارد
مشت كژدم در آستين دارد
با وجود چنين ستيزه و قهر
مير بازار بود و شحنهٔ شهر
حكم بر خاص و عام بود او را
اختيار تمام بود او را
سفله را هرگز اعتبار مباد
مدعي صاحب اختيار مباد
حاصل قصه آن كه آن بدكيش
گشت واقف ز قصه درويش
همچو سگ تند شد به قصد گدا
تا ازان آستانش ساخت جدا
آن گدا را چون راند از در شاه
مدتي مي‌نشست بر سر راه
از سر راه نيز مانع شد
سعي درويش جمله ضايع شد
غير از اينش نماند هيچ رهي
كه رود شب به كوي دوست گهي
كرد بيجاره اين‌چنين تدبير
كه رود به كوي او شبگير
راز او چون به روي روز افتاد
شب تاريك دل‌فروز افتاد
پردهٔ صدهزار عيب شب‌ست
يكي از پرده‌هاي غيب شب‌ست
شب كه سر برزند ز سر ظلمات
در سياهي نمايد آب حيات
نور معراج در دل شب تافت
مصطفي آن‌‌چه يافت در شب يافت


بخش ۱۷ - خبردار شدن مردم از حال درويش و پيدا شدن رقيب كافركيش بدانديش

۳۶ بازديد


اهل مكتب شدند واقف حال
گفتگو شد ميانهٔ اطفال
زين حكايت به هم خبر گفتند
اين سخن را به يكدگر گفتند
طفلكان جمله شوخ و حيله‌گرند
همچو طفلان اشك پرده‌درند
گر كسي پيش طفل گويد راز
راز او را به غير گويد باز
عاقبت تشت او ز بام افتاد
اين صدا در ميان عام افتاد
همه جا اين افسانه پيدا شد
عيب‌جو را بهانه پيدا شد
پندگويان ملامتش كردند
به ملامت علامتش كردند
در زه عشق جز ملامت نيست
عاشقي كوچهٔ سلامت نيست
دل گرفتار اين ملامت باد
وز غم عافيت سلامت باد


بخش ۱۶ - افشاي راز عشق و ملامت عوام

۳۵ بازديد


باز چو مهر از فلك سر زد
شاه از خواب ناز سر بر زد
دل پر از مهر و لب پر از خنده
از عتاب گذشته شرمنده
پيش درويش همچو گل بشكفت
رفت در خنده و همچو غنچه گفت
پس از اين به كه ما به هم باشيم
هر دو شاه و گدا به هم باشيم
زان كه شاه و گدا به هم گويند
بي گدا نام شاه كم گويند
نام شاه و كدا بع عن گيرند
بي گدا نام شاه كم گيرند
عزت سروران ز درويشي‌ست
فخر پيغمبران ز درويشي‌ست
همه شاهان گداي درويش‌ند
در پناه دعاي درويش‌ند
شاه چون لطف كرد بيش از پيش
ميل درويش گشت بيش از بيش
چند روزي چو در ميان بگذشت
حال درويش زين و آن بكذشت


بخش ۲۰ - ناليدن درويش در كوي شاه

۳۵ بازديد


آن شب آفاق همچو گلشن بود
شب نبود آن، كه روز روشن بود
فلك از آفتاب و بدر منير
قدحي بود پر ز شكر و شير
ماه چون كاسهٔ پنير شده
كوچ‌ها همچو جوي شير شده
سايه ظلمت فگنده بر سر نور
ريخته مشك ناب بر كافور
در چمن سايه‌هاي برگ چنار
چون سيه كرده پنجه‌هاي نگار
سايهٔ برگ بيدگاه شمال
راست چون ماهيان در آب زلال
بود ماه فلك تمام آن شب
شاه را شد هواي بام آن شب
شب مهتاب طرف بام خوش‌ست
جلوه‌هاي مه تمام خوش‌ست