قصيدهٔ شمارهٔ ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيدهٔ شمارهٔ ۱

۳۷ بازديد


خراسان سينهٔ روي زمين از بهر آن آمد
كه جان آمد درو، يعني عبيدالله خان آمد
زهي خان همايون‌فر كه بر فرق همايونش
پر و بال هماي دولت او سايبان آمد
شهنشاه فلك مسند، كه بهر خواب امن او
ملك بر گوشهٔ ايوان كيوان پاسبان آمد
قوي‌دستي كه در ميدان همت پنجهٔ رستم
به پيش او فرسوده مشتي استخوان آمد
سمند تند زرين‌نعل او خورشيد را ماند
كه از مشرق به مغرب رفت و يك شب در ميان آمد
مگر از سنگ رعدست آهن پيكان خون‌ريزش؟
كه از جا چون برخاست بر دشمن گران آمد
قران كردند ماه و مشتري در طالع سعدش
به اين طالع چو خورشيد فلك صاحب‌قران آمد
ايا ماه فلك‌قدري، كه بهر پابوس تو
همه روز آسمان بر آستان آمد
نزد مار سپهر ار فرق دشمن بر زمين يكسان
بفاوت بين كه ما بين زمين و آسمان آمد
امان داد از كرم تا هر كسي گردد با من دل
بحمدالله! لطفش موجب امن و امان آمد
صفات ظاهر و اظهار آن كردم، خطا بود اين
بيان كردم حديثي كه بر مردم عيان آمد
زبان را هيچ نقصاني نيامد اندرين گفتن
ولي چون در زبان يك نقطه افزون شد زيان آمد
هلالي گرچه عمري در به در مي‌شد به هر كويي
بحمدالله آخر بندهٔ اين آستان آمد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد