با هر كه نشيني و قدح نوش كني
از رشك مرا خراب و مدهوش كني
گفتي كه چو مي خورم تو را ياد كنم
ترسم كه شوي مست و فراموش كني
در پنجهٔ غير پنجه كردن تا كي؟
سيم از پولاد رنجه كردن تا كي؟
گل را به گياه دسته بستن تا چند؟
جان را به اجل شكنجه كردن تا كي؟
سالها شد كه مهر عالمسوز
تيغ كين تيز ميكند هر روز
وه! كه تا مهر چرخ بود كبود
در كبودي چرخ مهر نبود
جانب هر كه بنگرم به نياز
ننگرد جانب من از سر ناز
در ره هر كه سر نهم به وفا
پا نهد بر سرم ز راه جفا
چند بيداد بينم از هر كس؟
اي كس بيكسان به دادم رس
چند پامال عام و خاص شوم
دست من گير تا خلاص شوم
همتي ده كه بگذرم ز همه
رو به سوي تو آورم ز همه
سوي خود كن رخ نياز مرا
به حقيقت رسان مجاز مرا
زلف خوبان مشوشم دارد
لعل ايشان در آتشم دارد
از بتان چو در آتشم شب و روز
روز حشرم بدين گناه مسوز
مهوشانم چو سوختند به ناز
ز آفتاب قيامتم مگداز
بس بود اين كه سوختم يك بار
«و قنا ربنا عذاب النار»
آتش از جو مني چه افروزد؟
بلكه دوزخ ز ننك من سوزد
گنهم بخش و طاعتم بپذير
كه همين دارم از قليل و كثير
در شب تيره چون دهم جان را
همرهم كن چراغ ايمان را
اتحادي نصيب كن با من
كه ندانم كه ان تويي يا من
چون زبان دادهاي بيانم بخش
در بيان سخن زبانم بخش
محزنم را در نظامي ده
ساغرم را شراب جامي ده
بنده را خسرو سخن گردان
حسن نظم مرا حسن گردان
آب ده خنجر زبان مرا
تاب ده گوهر بيان مرا
تا شوم در فشان ز بحر كلام
به سلام نبي، عليه سلام
اي دواي درون خستهدلان
مرهم سينهٔ شكسته دلان
مرهمي لطف كن، كه خستهدلم
مرحمت كن كه شكستهدلم
گر چه من سر به سر گنه كردم
نامهٔ خويش را سيه كردم
تو درين نامهٔ سياه مبين
كرم خويش بين گناه مبين
من خود از كردههاي خود خجلم
تو مكن روز حشر منفعلم
با وجود گناهكاريها
از تو دارم اميدواريها
زانكه بر توست اعتماد همه
اي مراد من و مراد همه
تو كريمي و بينواي توام
پادشاهي و من گداي توام
ني گدايي كه اين و آن خواهم
كام دل، آرزوي جان خواهم
بلكه باشد گداييام دردي
اشك سرخي و چهرهٔ زردي
تا به راهت ز اهل درد شوم
برنخيزم اگرچه گرد شوم
چون به خاك اوفتم بع صد خواري
تو ز خاكم به لطف برداري
گرچه در خورد آتشم چون شرر
نظري گر به من رسد چه ضرر؟
من نگويم كه لطف و احسان كن
بندهام هرچه شايدت آن كن
عاقبت بگسلد چو بند از بند
بند بند مرا به خود پيوند
اي خوش آن شب كه جبرئيل امين
سويش آمد ز آسمان به زمين
مركبي رهنورد گردونسير
بر زمين وحش و بر فلك چون طير
بود نامش براق و همچون برق
تيز بگذشت تا به غرب از شرق
همچو گلگون اشك در يك دم
زده بيرون ز هفت پرده قدم
بر فلك همچو برق گرمروي
در هوا همچو ابر نرمروي
همچو تير نظر ز عالم فرش
تا نگه كردهاي رسد بر عرش
چون در آورد پا به پشت براق
لرزه افتاد بر زمين ز فراق
شد سليمان به تختگاه فلك
تابعش گشت جن و انس و ملك
در همان دم ز پردههاي سپهر
تيز بگذشت همچو خنجر مهر
قرب او از مقام «ثم دني»
قاب قوسين گشت «او ادني»
با دل جمع و ديدهٔ بيدار
شد مشرف به دولت ديدار
بعد از آن برگماشت همت را
كه به من بخش جرم امت را
كرد از اين بندگان عاصي ياد
جمله را از گنه خلاصي داد
خواجه را بين كه در نشيمن راز
بنده را ياد ميكند به نياز
الله الله! چه احترامست اين؟
در حق ما چه اهتمامست اين؟
اي دل و ديدهٔ خاك درگه تو
سر من همچو خاك در ره تو
كس چه داند بهاي گيسويت؟
هر دو عالم فداي يك مويت
سيد انبيا تو را خوانند
سرور اوليا تو را دانند
آفتابي و پرتو اند همه
پيشوايي تو، پيرو اند همه
چار يار تو در مقام نياز
هر يكي شاه چار بالش ناز
چار طاق طربسراي وجود
چار باغ فضاي گلشن جود
من سگ باوفاي اين هر چار
هر دو چشمم براي ايشان چار
كيست آن چار مه به مذهب من؟
علي و فاطمه حسين و حسن
بنده كمترين توست بلال
بلبل باغ دين توست بلال
بر فلك غلغل بلال تو باد
آسمان منزل بلال تو باد
نسبت من اگر كني به بلال
به هلالي علم شوم مه و سال
از خدا گر ره خدا طلبي
مطَلب جز محمد عربي
زانكه مطلوب اهل بينش اوست
بلكه مقصود آفرينش اوست
شاه ايوان مكه و يثرب
ماه تابان مشرق و مغرب
شرف گوهر بني آدم
وز شرف سرور همه عالم
شهرياري كه خيل اوست همه
عرش و كرسي طفيل اوست همه
كوي او مقصدست و او مقصود
او محمد مقام او محمود
پنجه افتاب را برتافت
به يك انگشت قرص مه بشكافت
بود برتر ز انجم و افلاك
زان نيفتاد سايه اش بر خاك
آنكه بگذشت از سپهر برين
سايهٔ او كجا فتد به زمين؟
فارغ است از صحيفه و خامه
واصلان را چه حاجت نامه؟
آن كه ناخوانده علم دين داند
لوح تعليم پس چرا خواند؟
انبيا را شرف نبود برو
خود تواضعكنان نشست فرو
ذات او چيست بعد خيل رسل؟
گل پس از برگ و ميوه بعد از گل
گمرهاني كه راه جنگ زدند
حلقهٔ لعل او به سنگ زدند
لعل او در ز حقه داد به سنگ
كه دگر جا نداشت حقهٔ سنگ
لاجرم ورنه سنگ بدگهران
كي تواند فكند رخنه در آن؟
زير گيسوي او رخ چون ماه
شب معراج را جمال الله
روزي از روزهاي فصل بهار
كه تفاوت نداشت ليل و نهار
چندي از اهل طبع در چمني
مجمعي ساختند و انجمني
گفتگوي سخنوري كردند
دعوي نكتهپروري كردند
نكتهداني كه داشت معرفتي
خواست تا غنجه را كند صفتي
در غنچه گل ورق ورقست
گنبد سبز چرخ پرشفقست
ديگري گفت هر كه او بيناست
مي گلرنگ و شيشه ميناست
ديگري گفت بهر قوت قوت
گشت فيروزه حقهٔ ياقوت
من هم از روي طبع بشكفتم
جانب غنچه ديدم و گفتم:
هست بي گل عذار غنچه دهن
دل پر از خون رنگ بستهٔ من
همه گفتند آفرين بادا
كوكب طالعت قرين بادا
در فن شعر چون سخن كردند
همه تحسين شعر من كردند
بود شخصي به مثنوي مشهور
در فنون سخن به خود مغرور
ليك فن غزل نورزيده
همه گرد فسانه گرديده
گفت آري اگرچه بيبدلست
شيوهٔ شعر او همين غزلست
نيست او را ز مثنوي خبري
در ره ما ز پيروي اثري
در سخن پنج گنج نيبايد
نه ز ابيات پنج ميبايد
مدعي چون مذاق شعر نداشت
مثنوي را به از غزل پنداشت
نقد گنجينهٔ سخن غزلست
شكر باري كه شعر من غزلست
آنكه نظم غزل تواند گفت
مثنوي را چو در تواند سفت
آن كه جان بخشد از سخن چو مسيح
كي شود عاجز از كلام فصيح؟
آن كه از بحر بگذرد چون برق
كي ز سيل بهار گردد غرق؟
آن كه آتش وطن كند چو شرر
شرري گر به وي رسد چه ضرر؟
بي تامل از ان ميان جستم
به تامل ميان خود بستم
بازوي فكر را قوي كردم
روي در فكر مثنوي كردم
گفتم از هر چه بر زبان آيد
سخن عشق در ميان آيد
عشق از هر نو كهن بهتر
سخن او ز هر سخن بهتر
گاه ميكرد خاطرم ميلي
سوي مجنون و جانب ليلي
گاه ميديد طبع من لايق
حال عذرا و حالت وامق
گاه از شوق ميزدم فرياد
بهر شيرين و خسرو و فرهاد
ناگه آمد ندا ز عالم غيب
كين خيال تو پاك نيست ز ريب
خود نداني كه فكر بيهوده
هست رنج دماغ آسوده
اين سه زيبا عروس را داماد
بود مجنون و وامق و فرهاد
خيز و آرايش عروس مكن
گفتگوي كنار و بوس مكن
سوي داماد اگر عروس بري
پردهٔ نام و ننگ را بدري
عشق داماد و عروسي نيست
رسم او غير خاكبوسي نيست
عشقبازي بر غم كجنظران
نيست جز عشق نازنين پسران
پسري دلفريب را عشقست
قامت جامه زيب را عشقست
كس چه داند كه در ته چادر
قامت دخترست يا مادر؟
چين زلف زيب مهرويي
چشمبندست سيهمويي
روي گلگونه كرده را چه كنم؟
روي گلگون خوش است تا چه كنم؟
تار كاكل ز بار گيس. به
به خدا زان دو موي يك مو به
سرمه ننگست چشم جادو را
وسمه عار است طاق ابرو را
خوبي عاريت چه كار آيد؟
عاريت چون برفت عار آيد
بار ديگر جنين رسيد ندا
كه بگو داستان شاه و گدا
قصهٔ شاه را عيان كردم
حال درويش را بيان كردم
روي در اهتمام آن كردم
«شاه و درويش» نام آن كردم
گوهر حقهٔ دهان سخنست
جوهر خنجر زبان سخنست
گر نبودي سخن چه گفتي كس؟
در معني چگونه سفتي كس؟
سر كس را كسي چه دانستي؟
راز گفتن كجا توانستي؟
اين سخن گر نه در ميان بودي
آدمي نيز بيزبان بودي
سخن خوش حيات جان و تنست
دم عيسي گواه اين سخنست
نكتهداني در سخن سفته است
سخني چند در ميان گفته است
كه سخن ز آسمان فرود آمد
سخن از گنبد كبود آمد
گر بدي گوهري وراي سخن
آن فرود آمدي به جاي سخن
راستست اين سخن درين چه شكست؟
بلكه جايش هميشه بر فلكست
نه سخن از دهن برون آيد
كه سخن از سخن برون آيد
اين سخن زادهٔ دو حرف كنست
بلكه اين كن دو حرف يك سخنست
اي خرد از سخن روايت كن
به زبان قلم حكايت كن
كاتب صنع داشت ميل سخن
ساخت لوح و قلم طفيل سخن
اي قلم، ساعتي زبان بگشاي
حقهٔ مشك را دهان بگشاي
واقفي از سفيدي و سيهي
در سياهي در آ كه خضر رهي
گرچه از تيغ من قلم شده اي
به سخن در جهان علم شدهاي
تو به گفتار شكرين سمري
تو قلم نيستي كه ني شكري
چون تو نازك نهال ديگر نيست
همه انگشتها برابر نيست
ملك معني از آن تست همه
اين قلم زو تو راست يك كلمه
شاه معني تويي، علم بردار
سوي ملك سخن قدم بردار
ياد كن سحرآفرينان را
نكتهدانان و خردهبينان را
كه همه مخزن سخن بودند
رازدان نو كهن بودند
عالم از در نظم پر كردند
همچو دريا نثار در كردند
ابر رحمت نثار ايشان باد
لطف جاويد يار ايشان باد
بر رسولي كه نعت اوست كلام
سيدالمرسلين عليه سلام
در درياي سرمدست علي
جانشين محمدست علي
اسدالله سرور غالب
شاه مردان علي ابوطالب
هر كه با شير حق زند پنجه
شنجهٔ خوشتن كند رنجه
ساقي شيرگير سرمستان
زير دستش همه زبردستان
در كف انگشت او كليدي بود
در خيبر به آن كليد گشود
وز سر ذوالفقار آن فياض
رشتهٔ كفر را شده مقراض
تا نجف به هر گوهرش صدفست
ريگ صحراي او در نجفست
زيب اين گلشن از جمال عليست
گل اين باغ رنگ آل عليست
بود عمزاده رسول خدا
چون رسول از خدا نبود جدا
چون دو كس ابن عم يكدگرند
چون دو فرزند كان ز يك پدرند
پدران در نسب برابر هم
پسران در حسب برابر هم
گه سر خصم را جدا كرده
گه سر خويش را فدا كرده
هر شهي وقت بزم زر بخشد
شاه ما روز رزم سر بخشد
كرم خلق بخشش درمست
گر كسي سر فدا كند كرمست
همه سرها فداي او بادا
همه شاهان گداي او بادا
سخنآراي اين حديث كهن
اينچنين ميكند بيان سخن
كه ازين پيش بود درويشي
راستكيشي، محبتانديشي
از همه قيد عالم آزاده
ليك در قيد عشق افتاده
الم روزگار ديده بسي
محنت عاشقي كشيده بسي
تنش از عشق جسم بيجان بود
رگ برو همچو عشق پيچان بود
بود در كوه گشته و هامون
كار فرهاد كرده و مجنون
بس كه ميداشت ميل عشق مدام
عشق ميگفت در محل سلام
از قضا چند روزي آن درويش
بر خلاف طريق و عادت خويش
از سر كوي عشق دور افتاد
در سراپردهٔ سرور افتاد
ني به دل داغ اشتياقي داشت
ني به جان آتش فراقي داشت
دلش آزاده از جفاي حبيب
جانش آسوده از بلاي رقيب
شكر ميگفت زانكه روزي چند
بود در كنج عافيت خرسند
گرچه ميخواست ترك محنت عشق
بود در خاطرش محبت عشق
عاشقي گرچه محنتانگيزست
محنت او محبتانگيزست
خواست القصه عشق صادق
كه دگربار اگر شود عاشق
عاشق سرو قامتي باشد
كه به قامت قيامتي باشد
با وجود جمال صورت خوب
باشد او را كمال سيرت خوب
از كمال كرم وفاداري
نه ز عين ستم جفاكاري
به هواي چنين دلارامي
ميزد از شوق هر طرف گامي
سوي باغي گذر فتاد او را
كه نشان از بهشت داد او را
چهرهٔ باغ و طرهٔ سنبل
لين يكي حلقه حلقه و آن گل گل
طرفهتر آن كه روي گل گل رو
ظاهر از حلقهاي سنبل او
لاله را زا پيالهاش داغي
گو چه حاليست در چنين باغي؟
سبزه در وي چو خضر جا كرده
علم سبز در هوا كرده
بهر دفع خمار نرگش مست
نصف نارنج داشت در كف دست
گل به خوشبويي نسيم صبا
پيرهن كرده از نشاط قبا
دو لب خويش از فرح خندان
شكل دندانه بر لبش دندان
منظري داشت همچو خلد برين
برتر از اسمان به روي زمين
بام افلاك پيش منظر او
بود چون سايه پست در بر او
ماه و خورشيد فرش آن در بود
خشتي از سيم و خشتي از زر بود
زير ديوارش از براي نشاط
بود گسترده صد هزار بساط
طوف آن باغ چون ميسر شد
ميل درويش سوي منظر شد
ناگهان ديد مكتبي چو بهشت
در و ديوار آن عبيرسرشت
وه چه مكتب كه رشك بستانها
بوستاني درو گلستانها
اهل مكتب همه به حسن و جمال
سالشان كم، جمالشان به كنال
يكي ابروي كج عيان كرده
سر «نون و القلم» بيان كرده
يكي از شكل و قد و زلف و دهان
از «الف، لام و ميم« داده نشان
همچو «والشمس» آن يكي را روي
همچو «واليل» آن يكي را موي
هر كه در مكتبي چنين شد خاص
خواند «الحمد» از سر اخلاص
بود سرخيل آن همه ماهي
ملك اقليم حسن را شاهي
زرفه شهزادهاي به حسن ادب
طرفهتر آن كه «شاه» داشت لقب
سرو قدي كه چون قدم ميزد
هر قدم عالمي به هم ميزد
شوخچشمي كه چون نگه ميكرد
خانهٔ مردمان تبه ميكرد
پيش آن چشم خواب ناك سياه
سرمه بيقدر همچو خاك سياه
بودش از زهر چشم مژگانها
همچو زهر آب داده پيكانها
سنبلي بر سمن كشيده چو جيم
كاكلي بر قفا فگنده چو ميم
چون نمك ريخته تكلم او
شكر اميخته تبسم او
شكل ابروي آن خجسته تذرو
دو پر زاغ بود بر سر سرو
چشمهٔ آب زندگي لب او
موج آن سيم غبغب او
از دهانش نشانه هيچ نبود
جز سخن در ميانه هيچ نبود
آن دهان هيچ و آن ميان هم هيچ
جز خيالي نبود و آن هم هيچ
گر ميانش خال خواهد بود
آن خيال محال خواهد بود
مشكلي هركه پيشش آوردي
او روان حل مشكلش كردي
بود وقت فسونسازي
خردهداني و نكتهپردازي
بس كه درويش گشت مايل او
ماند در حسرت شمايل او
هر دمش ميفزود حيراني
حيرتي آنچنان كه ميداني
شاه گفتش چنين خموش مباش
لب بجنبان تمام گوش مباش
گر تو را هست مشكلي در دل
بكن از من سوال آن مشكل
چيست؟ گفت آن يگانهٔ آفاق
آن كه هم جفت باشد و هم طاق؟
گفت آن ابروان پرخم ماست
كج تصور مكن كه گفتم راست
گرچه جفتند آن دو بي كم و بيش
ليك طاقند در نكويي خويش
گفت آري جواب آن اينست
شاه را صدهزار تحسينست
شاه گفتا كه در كدام كتاب
خواندهاي اينچنين سوال و جواب؟
گفت هرگز نخواندهام سبقي
پيش كس نگذراندهام ورقي
بهرهاي از سواد نيست مرا
غير خواندن مراد نيست مرا
خانهٔ چشمم از سواد تهيست
بيسواديش عين روسيهيست
تا نخواني به دل سروري نيست
ديده را بيسوادي نوري نيست
چون كه شه را شد اعتقاد برو
الف و با نوشت و داد برو
ميل درويش زان يكي صد شد
گفت اين بار كار من بد شد
دست بر سر نهاد و زار گريست
كه درين عاشقي نخواهم زيست
چون به هم حسن و خلق يار شود
عشق عاشق يكي هزار شود
خوبرويي كه هست عاشق دوست
در جهان هر كه هست عاشق اوست
گرچه درويش ذوفنوني بود
در ره عشق رهنموني بود
لوح تعليم در كنار نهاد
سر تعظيم پيش يار نهاد
اي بسا خردهبين كه آخر كار
سوي مكتب رود چو اول بار
اين بود عشق ذوفنون را ورد
كه كند اوستاد را شاگرد
عشق چون درس خود كند بنياد
بشكند تخته بر سر استاد
در سبق آشكار مينگريست
ليك پنهان به يار مينگريست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد