دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۴ بازديد
من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچو منصور خريدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شرري
كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم
جامه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هشيار شدم
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند ميآلوده مددكار شدم
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد