دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۴ بازديد
ساغر از دست ظريف تو، گناهي نبود
جز سر كوي تو اي دوست، پناهي نبود
درِ امّيد ز هر سوي به رويم بسته است
جز در ميكده امّيد به راهي نبود
آنكه از باده عشق تو، لبي تازه نمود
ملك هستي بر چشمش پرِ كاهي نبود
گر تو در حلقه رندان نظري ننمايي
به نگاهت، كه در آن حلقه، نگاهي نبود
جان فداي صنم باده فروشي كه بَرَش
هستي و نيستي و بنده و شاهي نبود
نظري كن كه نباشد چو تو صاحبنظري
به مريضي كه در او جز غم و آهي نبود
عاشقم، عاشق دلسوخته از دوري يار
در كفم جز دل افسرده گواهي نبود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد