دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۴ بازديد
ناله زد دوست كه راز دل او پيدا شد
پيش رندان خرابات چسان رسوا شد
خواستم راز دلم پيش خودم باشد و بس
در ميخانه گشودند و چنين غوغا شد
سر خُم را بگشاييد كه يار آمده است
مژده اي ميكده، عيش ازلي بر پا شد
سر زلف تو بنازم كه به افشاندن آن
ذرّه خورشيد شد و قطره همي دريا شد
لب گشودي و ز مي گفتي و ميخواره شدي
پيش ساقي، همه اسرار جهان افشا شد
گويي از كوچه ميخانه گذر كرده، مسيح
كه به درگاه خداوند بلند آوا شد
معجز عشق نداني تو، زليخا داند
كه برش يوسف محبوب، چنان زيبا شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد