دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۴ بازديد
گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد
زاهد پير چو عشّاق جوان رسوا شد
قطره باده ز جام كرمت نوشيدم
جانم از موج غمت، همقدم دريا شد
قصه دوست رها كن كه در انديشه او
آتشي ريخت به جانم كه روان فرسا شد
مژده وصل به رندان خرابات رسيد
ناگهان غلغله و رقص و طرب بر پا شد
آتشي را كه ز عشقش، به دل و جانم زد
جانم از خويش گذر كرد و خليل آسا شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد