دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۳ بازديد
داستان غم من راز نهاني باشد
آن شناسد كه ز خود يكسره فاني باشد
به خمِ طره زلفت نتوانم ره يافت
آن تواند كه دلش آنچه تو داني، باشد
ساغري از خُم ميخانه مرا باز دهيد
كه تواند كه در اين ميكده باني باشد؟
گردِ دلدار نگردد، غم ساقي نخورد
غير آن رند كه بي نام و نشاني باشد
گرچه پيرم؛ به سر زلف تو اي دوست، قسم
در سرم، عشق چو ايّام جواني باشد
دورم از كوي تو، اي عشوهگر هر جايي
كه نصيبم ز رُخت، نامه پراني باشد
گر شبانان به سر كوي تو آيند و روند
خرّم آن دم كه مرا شغل، شباني باشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد