راز نهان

مشاور شركت بيمه پارسيان

راز نهان

۳۳ بازديد


داستان غم من راز نهاني باشد
آن شناسد كه ز خود يكسره فاني باشد
به خمِ طره زلفت نتوانم ره يافت
آن تواند كه دلش آنچه تو داني، باشد
ساغري از خُم ميخانه مرا باز دهيد
كه تواند كه در اين ميكده باني باشد؟
گردِ دلدار نگردد، غم ساقي نخورد
غير آن رند كه بي نام و نشاني باشد
گرچه پيرم؛ به سر زلف تو اي دوست، قسم
در سرم، عشق چو ايّام جواني باشد
دورم از كوي تو، اي عشوه‏گر هر جايي
كه نصيبم ز رُخت، نامه پراني باشد
گر شبانان به سر كوي تو آيند و روند
خرّم آن دم كه مرا شغل، شباني باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد