دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۳ بازديد
پرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است
عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است
دست از دامنت اي دوست، نخواهم برداشت
تا من دلشده را يك رمق و يك نفس است
همه خوبان برِ زيباييات اي مايه حُسن،
فيالمثل، در برِ درياي خروشان چو خس است
مرغ پر سوخته را نيست نصيبي ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است و نواي مگس است
داد خواهم، غم دل را به كجا عرضه كنم؟
كه چو من دادستان است و چو فرياد رس است
اين همه غلغل و غوغا كه در آفاق بوَد
سوي دلدار، روان و همه بانگ جرس است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد