يكي را تب آمد ز صاحبدلان
كسي گفت شكر بخواه از فلان
بگفت اي پسر تلخي مردنم
به از جور روي ترش بردنم
شكر عاقل از دست آن كس نخورد
كه روي از تكبر بر او سر كه كرد
مرو از پي هرچه دل خواهدت
كه تمكين تن نور جان كاهدت
كند مرد را نفس اماره خوار
اگر هوشمندي عزيزش مدار
اگر هرچه باشد مرادت خوري
ز دوران بسي نامرادي بري
تنور شكم دم بدم تافتن
مصيبت بود روز نايافتن
به تنگي بريزاندت روي رنگ
چو وقت فراخي كني معده تنگ
كشد مرد پرخواره بار شكم
وگر در نيابد كشد بار غم
شكم بنده بسيار بيني خجل
شكم پيش من تنگ بهتر كه دل
يكي را ز مردان روشن ضمير
امير ختن داد طاقي حرير
ز شادي چو گلبرگ خندان شكفت
نپوشيد و دستش ببوسيد و گفت:
چه خوب است تشريف مير ختن
وز او خوب تر خرقهٔ خويشتن
گر آزادهاي بر زمين خسب و بس
مكن بهر قالي زمين بوس كس
يكي نيشكر داشت در طيفري
چپ و راست گرديده بر مشتري
به صاحبدلي گفت در كنج ده
كه بستان و چون دست يابي بده
بگفت آن خردمند زيبا سرشت
جوابي كه بر ديده بايد نبشت
تو را صبر بر من نباشد مگر
وليكن مرا باشد از نيشكر
حلاوت ندارد شكر در نيش
چو باشد تقاضاي تلخ از پيش
يكي طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فكرت فرو برده بود
كه من نان و برگ از كجا آرمش؟
مروت نباشد كه بگذارمش
چو بيچاره گفت اين سخن، پيش جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت:
مخور هول ابليس تا جان دهد
همان كس كه دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز
كه روزي رساند، تو چندين مسوز
نگارندهٔ كودك اندر شكم
نويسنده عمر و روزي است هم
خداوندگاري كه عبدي خريد
بدارد، فكيف آن كه عبد آفريد
تو را نيست اين تكيه بر كردگار
كه مملوك را بر خداوندگار
شنيدي كه در روزگار قديم
شدي سنگ در دست ابدال سيم
نپنداري اين قول معقول نيست
چو راضي شدي سيم و سنگت يكي است
چو طفل اندرون دارد از حرص پاك
چه مشتي زرش پيش همت چه خاك
خبر ده به درويش سلطان پرست
كه سلطان ز درويش مسكين ترست
گدا را كند يك درم سيم سير
فريدون به ملك عجم نيم سير
نگهباني ملك و دولت بلاست
گدا پادشاه است و نامش گداست
گدايي كه بر خاطرش بند نيست
به از پادشاهي كه خرسند نيست
بخسبند خوش روستايي و جفت
به ذوقي كه سلطان در ايوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پينه دوز
چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سيلاب خواب آمد و مرد برد
چه بر تخت سلطان، چه بر دشت كرد
چو بيني توانگر سر از كبر مست
برو شكر يزدان كن اي تنگدست
نداري بحمدالله آن دسترس
كه برخيزد از دستت آزار كس
يكي گربه در خانهٔ زال بود
كه برگشته ايام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سراي امير
غلامان سلطان زدندش به تير
چكان خونش از استخوان، ميدويد
همي گفت و از هول جان ميدويد
اگر جستم از دست اين تير زن
من و موش و ويرانهٔ پيرزن
نيرزد عسل، جان من، زخم نيش
قناعت نكوتر به دوشاب خويش
خداوند از آن بنده خرسند نيست
كه راضي به قسم خداوند نيست
يكي نان خورش جز پيازي نداشت
چو ديگر كسان برگ و سازي نداشت
كسي گفتش اي سغبهٔ خاكسار
برو طبخي از خوان يغما بيار
بخواه و مدار اي پسر شرم و باك
كه مقطوع روزي بود شرمناك
قبا بست و چاپك نورديد دست
قبايش دريدند و دستش شكست
همي گفت و بر خويشتن ميگريست
كه مر خويشتن كرده را چاره چيست؟
بلا جوي باشد گرفتار آز
من وخانه من بعد و نان و پياز
جويني كه از سعي بازو خورم
به از ميده بر خوان اهل كرم
چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش
كه بر سفرهٔ ديگران داشت گوش
يكي سلطنت ران صاحب شكوه
فرو خواست رفت آفتابش به كوه
به شيخي در آن بقعه كشور گذاشت
كه در دوده قايم مقامي نداشت
چو خلوت نشين كوس دولت شنيد
دگر ذوق در كنج خلوت نديد
چپ و راست لشكر كشيدن گرفت
دل پردلان زو رميدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تيز چنگ
كه با جنگجويان طلب كرد جنگ
ز قوم پراگنده خلقي بكشت
دگر جمع گشتند و هم راي و پشت
چنان در حصارش كشيدند تنگ
كه عاجز شد از تيرباران و سنگ
بر نيكمردي فرستاد كس
كه صعبم فرومانده، فرياد رس
به همت مدد كن كه شمشير و تير
نه در هر وغايي بود دستگير
چو بشنيد عابد بخنديد و گفت
چرا نيم ناني نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست
كه گنج سلامت به كنج اندرست
شنيدم كه صاحبدلي نيكمرد
يكي خانه بر قامت خويش كرد
كسي گفت ميدانمت دسترس
كزاين خانه بهتر كني، گفت بس
چه ميخواهم از طارم افراشتن؟
همينم بس از بهر بگذاشتن
مكن خانه بر راه سيل، اي غلام
كه كس را نگشت اين عمارت تمام
نه از معرفت باشد و عقل و راي
كه بر ره كند كارواني سراي
شنيدم ز پيران شيرين سخن
كه بود اندر اين شهر پيري كهن
بسي ديده شاهان و دوران و امر
سرآورده عمري ز تاريخ عمرو
درخت كهن ميوهٔ تازه داشت
كه شهر از نكويي پرآوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فريب
كه هرگز نبودهست بر سرو سيب
ز شوخي و مردم خراشيدنش
فرج ديد در سر تراشيدنش
به موسي، كهن عمر كوته اميد
سرش كرد چون دست موسي سپيد
ز سر تيزي آن آهنين دل كه بود
به عيب پريرخ زبان برگشود
به مويي كه كرد از نكوييش كم
نهادند حالي سرش در شكم
چو چنگ از خجالت سر خوبروي
نگونسار و در پيشش افتاده موي
يكي را كه خاطر در او رفته بود
چو چشمان دلبندش آشفته بود
كسي گفت جور آزمودي و درد
دگر گرد سوداي باطل مگرد
ز مهرش بگردان چو پروانه پشت
كه مقراض، شمع جمالش بكشت
برآمد خروش از هوادار چست
كه تردامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش بايد و خوبروي
پدر گو به جهلش بينداز موي
مرا جان به مهرش برآميختهست
نه خاطر به مويي در آويختهست
چو روي نكوداري انده مخور
كه موي ار بيفتد برويد دگر
نه پيوسته رز خوشهٔ تر دهد
گهي برگ ريزد، گهي بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند
حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آيد از زير ابر آفتاب
به تدريج و اخگر بميرد در آب
ز ظلمت مترس اي پسنديده دوست
كه ممكن بود كاب حيوان در اوست
نه گيتي پس از جنبش آرام يافت؟
نه سعدي سفر كرد تا كام يافت؟
دل از بي مرادي به فكرت مسوز
شب آبستن است اي برادر به روز
كمال است در نفس مرد كريم
گرش زر نباشد چه نقصان و سيم؟
مپندار اگر سفله قارون شود
كه طبع لئيمش دگرگون شود
وگر درنيابد كرم پيشه، نان
نهادش توانگر بود همچنان
مروت زمين است و سرمايه زرع
بده كاصل خالي نماند ز فرع
خدايي كه از خاك مردم كند
عجب باشد ار مردمي گم كند
ز نعمت نهادن بلندي مجوي
كه ناخوش كند آب استاده بوي
به بخشندگي كوش كآب روان
به سيلش مدد ميرسد ز آسمان
گر از جاه و دولت بيفتد لئيم
دگر باره نادر شود مستقيم
وگر قيمتي گوهري غم مدار
كه ضايع نگرداندت روزگار
كلوخ ارچه افتاده بيني به راه
نبيني كه در وي كند كس نگاه
وگر خردهٔ زر ز دندان گاز
بيفتد، به شمعش بجويند باز
بدر ميكنند آبگينه ز سنگ
كجا ماند آيينه در زير زنگ؟
هنر بايد و فضل و دين و كمال
كه گاه آيد و گه رود جاه و مال
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد