من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۱ بازديد


يكي كرد بر پارسايي گذر
به صورت جهود آمدش در نظر
قفايي فرو كوفت بر گردنش
ببخشيد درويش پيراهنش
خجل گفت كانچ از من آمد خطاست
ببخشاي بر من، چه جاي عطاست؟
به شكرانه گفتا به سر بيستم
كه آنم كه پنداشتي نيستم


حكايت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان (پايان باب هشتم)

۳۲ بازديد


بتي ديدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهليت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر
كه صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحيت كاروانها روان
به ديدار آن صورت بي روان
طمع كردن رايان چين و چگل
چو سعدي وفا زان بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مكان
تضرع كنان پيش آن بي زبان
فرو ماندم از كشف آن ماجرا
كه حيي جمادي پرستد چرا؟
مغي را كه با من سر و كار بود
نكو گوي و هم حجره و يار بود
به نرمي بپرسيدم اي برهمن
عجب دارم از كار اين بقعه من
كه مدهوش اين ناتوان پيكرند
مقيد به چاه ظلال اندرند
نه نيروي دستش، نه رفتار پاي
ورش بفگني بر نخيرد ز جاي
نبيني كه چشمانش از كهرباست؟
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر اين گفتم آن دوست دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر كرد و پيران دير
نديدم در آن انجمن روي خير
فتادند گبران پازند خوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را كژ پيششان راست بود
ره راست در چشمشان كژ نمود
كه مرد ار چه دانا و صاحبدل است
به نزديك بي‌دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غريق
برون از مدارا نديدم طريق
چو بيني كه جاهل به كين اندرست
سلامت به تسليم و لين اندرست
مهين برهمن را ستودم بلند
كه اي پير تفسير استا و زند
مرا نيز با نقش اين بت خوش است
كه شكلي خوش و قامتي دلكش است
بديع آيدم صورتش در نظر
وليكن ز معني ندارم خبر
كه سالوك اين منزلم عن قريب
بد از نيك كمتر شناسد غريب
تو داني كه فرزين اين رقعه‌اي
نصيحتگر شاه اين بقعه‌اي
چه معني است در صورت اين صنم
كه اول پرستندگانش منم
عبادت به تقليد گمراهي است
خنك رهروي را كه آگاهي است
برهمن ز شادي برافروخت روي
پسنديد و گفت اي پسنديده گوي
سوالت صواب است و فعلت جميل
به منزل رسد هر كه جويد دليل
بسي چون تو گرديدم اندر سفر
بتان ديدم از خويشتن بي خبر
جز اين بت كه هر صبح از اين جا كه هست
برآرد به يزدان دادار دست
وگر خواهي امشب همين جا بباش
كه فردا شود سر اين بر تو فاش
شب آن جا ببودم به فرمان پير
چو بيژن به چاه بلا در اسير
شبي همچو روز قيامت دراز
مغان گرد من بي وضو در نماز
كشيشان هرگز نيازرده آب
بغلها چو مردار در آفتاب
مگر كرده بودم گناهي عظيم
كه بردم در آن شب عذابي اليم
همه شب در اين قيد غم مبتلا
يكم دست بر دل، يكي بر دعا
كه ناگه دهل زن فرو كوفت كوس
بخواند از فضاي برهمن خروس
خطيب سيه پوش شب بي خلاف
بر آهخت شمشير روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته
به يك دم جهاني شد افروخته
تو گفتي كه در خطهٔ زنگبار
ز يك گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه راي ناشسته روي
به دير آمدند از در و دشت و كوي
كس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتكده جاي در زن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست
كه ناگاه تمثال برداشت دست
به يك بار از اينها برآمد خروش
تو گفتي كه دريا برآمد به جوش
چو بتخانه خالي شد از انجمن
برهمن نگه كرد خندان به من
كه دانم تو را بيش مشكل نماند
حقيقت عيان گشت و باطل نماند
چو ديدم كه جهل اندر او محكم است
خيال محال اندر او مدغم است
نيارستم از حق دگر هيچ گفت
كه حق ز اهل باطل ببايد نهفت
چو بيني زبر دست را زور دست
نه مردي بود پنجهٔ خود شكست
زماني به سالوس گريان شدم
كه من زانچه گفتم پشيمان شدم
به گريه دل كافران كرد ميل
غجب نيست سنگ ار بگردد به سيل
دويدند خدمت كنان سوي من
به عزت گرفتند بازوي من
شدم عذر گويان بر شخص عاج
به كرسي زر كوفت بر تخت ساج
بتك را يكي بوسه دادم به دست
كه لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقليد كافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
چو ديدم كه در دير گشتم امين
نگنجيدم از خرمي در زمين
در دير محكم ببستم شبي
دويدم چپ و راست چون عقربي
نگه كردم از زير تخت و زبر
يكي پرده ديدم مكلل به زر
پس پرده مطراني آذرپرست
مجاور سر ريسماني به دست
به فورم در آن حل معلوم شد
چو داود كاهن بر او موم شد
كه ناچار چون در كشد ريسمان
بر آرد صنم دست، فرياد خوان
برهمن شد از روي من شرمسار
كه شنعت بود بخيه بر روي كار
بتازيد ومن در پيش تاختم
نگونش به چاهي در انداختم
كه دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، كند سعي در خون من
پسندد كه از من برآيد دمار
مبادا كه سرش كنم آشكار
چو از كار مفسد خبر يافتي
ز دستش برآور چو دريافتي
كه گر زنده‌اش ماني، آن بي هنر
نخواهد تو را زندگاني دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت
اگر دست يابد ببرد سرت
فريبنده را پاي در پي منه
چو رفتي و ديدي امانش مده
تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث
كه از مرده ديگر نيايد حديث
چو ديدم كه غوغايي انگيختم
رها كردم آن بوم و بگريختم
چو اندر نيستاني آتش زدي
ز شيران بپرهيز اگر بخردي
مكش بچهٔ مار مردم گزاي
چو كشتي در آن خانه ديگر مپاي
چو زنبور خانه بياشوفتي
گريز از محلت كه گرم اوفتي
به چاپك‌تر از خود مينداز تير
چو افتاد، دامن به دندان بگير
در اوراق سعدي چنين پند نيست
كه چون پاي ديوار كندي مايست
به هند آمدم بعد از آن رستخيز
وزان جا به راه يمن تا حجيز
از آن جمله سختي كه بر من گذشت
دهانم جز امروز شيرين نگشت
در اقبال و تأييد بوبكر سعد
كه مادر نزايد چنو قبل و بعد
ز جور فلك دادخواه آمدم
در اين سايه گسترپناه آمدم
دعاگوي اين دولتم بنده‌وار
خدايا تو اين سايه پاينده دار
كه مرهم نهادم نه در خورد ريش
كه در خورد انعام و اكرام خويش
كي اين شكر نعمت به جاي آورم
وگر پاي گردد به خدمت سرم؟
فرج يافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است از آن پندها
يكي آن كه هرگه كه دست نياز
برآرم به درگاه داناي راز
بياد آيد آن لعبت چينيم
كند خاك در چشم خود بينيم
بدانم كه دستي كه برداشتم
به نيروي خود بر نيفراشتم
نه صاحبدلان دست برمي‌كشند
كه سر رشته از غيب درمي‌كشند
در خير بازست و طاعت وليك
نه هر كس تواناست بر فعل نيك
همين است مانع كه در بارگاه
نشايد شدن جز به فرمان شاه
كليد قدر نيست در دست كس
تواناي مطلق خداي است و بس
پس اي مرد پوينده بر راه راست
تو را نيست منت، خداوند راست
چو در غيب نيكو نهادت سرشت
نيايد ز خوي تو كردار زشت
ز زنبور كرد اين حلاوت پديد
همان كس كه در مار زهر آفريد
چو خواهد كه ملك تو ويران كند
نخست از تو خلقي پريشان كند
وگر باشدش بر تو بخشايشي
رساند به خلق از تو آسايشي
تكبر مكن بر ره راستي
كه دستت گرفتند و برخاستي
سخن سودمندست اگر بشنوي
به مردان رسي گر طريقت روي
مقامي بيابي گرت ره دهند
كه بر خوان عزت سماطت نهند
وليكن نبايد كه تنها خوري
ز درويش درمنده ياد آوري
فرستي مگر رحمتي در پيم
كه بر كردهٔ خويش واثق نيم


در سابقهٔ حكم ازل و توفيق خير

۳۲ بازديد


نخست او ارادت به دل در نهاد
پس اين بنده بر آستان سرنهاد
گر از حق نه توفيق خيري رسد
كي از بنده چيزي به غيري رسد؟
زبان را چه بيني كه اقرار داد
ببين تا زبان را كه گفتار داد
در معرفت ديدهٔ آدمي است
كه بگشوده بر آسمان و زمي است
كيت فهم بودي نشيب و فراز
گر اين در نكردي به روي تو باز؟
سر آورد و دست از عدم در وجود
در اين جود بنهاد و در وي سجود
وگرنه كي از دست جود آمدي؟
محال است كز سر سجود آمدي
به حكمت زبان داد وگوش آفريد
كه بشاند صندوق دل را كليد
اگر نه زبان قصه برداشتي
كس از سر دل كي خبر داشتي؟
وگر نيستي سعي جاسوس گوش
خبر كي رسيدي به سلطان هوش
مرا لفظ شيرين خواننده داد
تو را سمع دراك داننده داد
مدام اين دو چون حاجبان بر درند
ز سلطان به سلطان خبر مي‌برند
چه انديشي از خود كه فعلم نكوست؟
از اين در نگه كن كه توفيق اوست
برد بوستان بان به ايوان شاه
به نوباوه گل هم ز بستان شاه


نظر در اسباب وجود عالم

۳۳ بازديد


نهاده‌ست باري شفا در عسل
نه چندان كه زور آورد با اجل
عسل خوش كند زندگان را مزاج
ولي درد مردن ندارد علاج
رمق مانده‌اي را كه جان از بدن
برآمد، چه سود انگبين در دهن؟
يكي گرز پولاد بر مغز خورد
كسي گفت صندل بمالش به درد
ز پيش خطر تا تواني گريز
وليكن مكن با قضا پنجه تيز
درون تا بود قابل شرب و اكل
بدن تازه روي است و پاكيزه شكل
خراب آنگه اين خانه گردد تمام
كه با هم نسازند طبع و طعام
طبايع‌تر و خشك و گرم است و سرد
مركب از اين چار طبع است مرد
يكي زين چو بر ديگري يافت دست
ترازوي عدل طبيعت شكست
اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
وگر ديگ معده نجوشد طعام
تن نازنين را شود كار خام
در اينان نبندد دل، اهل شناخت
كه پيوسته با هم نخواهند ساخت
توانايي تن مدان از خورش
كه لطف حقت مي‌دهد پرورش
به حقش كه گرديده بر تيغ و كارد
نهي، حق شكرش نخواهي گزارد
چو رويي به طاعت نهي بر زمين
خدا را ثناگوي و خود را مبين
گدايي است تسبيح و ذكر و حضور
گدا را نبايد كه باشد غرور


حكايت پيرمرد و تحسر او بر روزگار جواني

۳۵ بازديد


شبي در جواني و طيب نعم
جوانان نشستيم چندي بهم
چو بلبل، سرايان چو گل تازه روي
ز شوخي در افگنده غلغل به كوي
جهانديده پيري ز ما بر كنار
ز دور فلك ليل مويش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جواني فرا رفت كاي پيرمرد
چه در كنج حسرت نشيني به درد؟
يكي سر برآر از گريبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پيرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد
چميدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خويد
شكسته شود چون به زردي رسيد
بهاران كه بيد آرود بيد مشك
بريزد درخت گشن برگ خشك
نزيبد مرا با جوانان چميد
كه بر عارضم صبح پيري دميد
به قيد اندرم جره بازي كه بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر اين خوان نشست
كه ما از تنعم بشستيم دست
چو بر سر نشست از بزرگي غبار
دگر چشم عيش جواني مدار
مرا برف باريده بر پر زاغ
نشايد چو بلبل تماشاي باغ
كند جلوه طاووس صاحب جمال
چه مي‌خواهي از باز بركنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو
شما را كنون مي‌دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت
كه گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تكيه جان پدر بر عصاست
دگر تكيه بر زندگاني خطاست
مسلم جوان راست بر پاي جست
كه پيران برند استعانت به دست
گل سرخ رويم نگر زر ناب
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از كودك ناتمام
چنان زشت نبود كه از پير خام
مرا مي‌ببايد چو طفلان گريست
ز شرم گناهان، نه طفلانه زيست
نكو گفت لقمان كه نازيستن
به از سالها بر خطا زيستن
هم از بامدادان در كلبه بست
به از سود و سرمايه دادن ز دست
جوان تا رساند سياهي به نور
برد پير مسكين سپيدي به گور


سر آغاز (آغاز باب نهم)

۳۲ بازديد


بيا اي كه عمرت به هفتاد رفت
مگر خفته بودي كه بر باد رفت؟
همه برگ بودن همي ساختي
به تدبير رفتن نپرداختي
قيامت كه بازار مينو نهند
منازل به اعمال نيكو دهند
بضاعت به چندان كه آري بري
وگر مفلسي شرمساري بري
كه بازار چندان كه آگنده‌تر
تهيدست را دل پراگنده‌تر
ز پنجه درم پنج اگر كم شود
دلت ريش سرپنجهٔ غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنيمت شمر پنج روزي كه هست
اگر مرده مسكين زبان داشتي
به فرياد و زاري فغان داشتي
كه اي زنده چون هست امكان گفت
لب از ذكر چون مرده بر هم مخفت
چو ما را به غفلت بشد روزگار
تو باري دمي چند فرصت شمار


حكايت در معني ادراك پيش از فوت

۳۳ بازديد


شبي خوابم اندر بيابان فيد
فرو بست پاي دويدن به قيد
شترباني آمد به هول و ستيز
زمام شتر بر سرم زد كه خيز
مگر دل نهادي به مردن ز پس
كه بر مي‌نخيزي به بانگ جرس؟
مرا همچو تو خواب خوش در سرست
وليكن بيابان به پيش اندرست
تو كز خواب نوشين به بانگ رحيل
نخيزي، دگر كي رسي در سبيل
فرو كوفت طبل شتر ساروان
به منزل رسيد اول كاروان
خنك هوشياران فرخنده بخت
كه پيش از دهل زن بسازند رخت
به ره خفتگان تا بر آرند سر
نبينند ره رفتگان را اثر
سبق برد رهرو كه برخاست زود
پس از نقل بيدار بودن چه سود؟
كنون بايد اي خفته بيدار بود
چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
چو شيبت درآمد به روي شباب
شبت روز شد ديده بركن ز خواب
من آن روز بركندم از عمر اميد
كه افتادم اندر سياهي سپيد
دريغا كه بگذشت عمر عزيز
بخواهد گذشت اين دمي چند نيز
گذشتت آنچه در ناصوابي گذشت
ور اين نيز هم در نيابي گذشت
كنون وقت تخم است اگر پروري
گر اميدواري كه خرمن بري
به شهر قيامت مرو تنگدست
كه وجهي ندارد به حسرت نشست
گرت چشم عقل است تدبير گور
كنون كن كه چشمت نخورده‌ست مور
به مايه توان اي پسر سود كرد
چه سود افتد آن را كه سرمايه خورد؟
كنون كوش كآب از كمر در گذشت
نه وقتي كه سيلابت از سر گذشت
كنونت كه چشم است اشكي ببار
زبان در دهان است عذري بيار
نه پيوسته باشد روان در بدن
نه همواره گردد زبان در دهن
ز دانندگان بشنو امروز قول
كه فردا نكيرت بپرسد به هول
غنيمت شمار اين گرامي نفس
كه بي مرغ قيمت ندارد قفس
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف
كه فرصت عزيزست و الوقت سيف


گفتار اندر غنيمت شمردن جواني پيش از پيري

۳۲ بازديد


جوانا ره طاعت امروز گير
كه فردا جواني نيايد ز پير
فراغ دلت هست و نيروي تن
چو ميدان فراخ است گويي بزن
من اين روز را قدر نشناختم
بدانستم اكنون كه در باختم
قضا روزگاري ز من در ربود
كه هر روزي از وي شبي قدر بود
چه كوشش كند پير خر زير بار؟
تو مي‌رو كه بر باد پايي سوار
شكسته قدح ور ببندند چست
نياورد خواهد بهاي درست
كنون كاوفتادت به غفلت ز دست
طريقي ندارد مگر باز بست
كه گفتت به جيحون درانداز تن؟
چو افتاد، هم دست و پايي بزن
به غفلت بدادي ز دست آب پاك
چه چاره كنون جز تيمم به خاك؟
چو از چاپكان در دويدن گرو
نبردي، هم افتان و خيزان برو
گر آن باد پايان برفتند تيز
تو بي دست و پاي از نشستن بخيز


حكايت

۳۴ بازديد


كهن سالي آمد به نزد طبيب
ز ناليدنش تا به مردن قريب
كه دستم به رگ برنه، اي نيك راي
كه پايم همي بر نيايد ز جاي
بدين ماند اين قامت خفته‌ام
كه گويي به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل
كه پايت قيامت برآيد ز گل
نشاط جواني ز پيران مجوي
كه آب روان باز نايد به جوي
اگر در جواني زدي دست و پاي
در ايام پيري به هش باش و راي
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا كآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رميدن گرفت
كه شامم سپيده دميدن گرفت
ببايد هوس كردن از سر به در
كه دور هوسبازي آمد به سر
به سبزي كجا تازه گردد دلم
كه سبزي بخواهد دميد از گلم؟
تفرج كنان در هواي و هوس
گذشتيم بر خاك بسيار كس
كساني كه ديگر به غيب اندرند
بيايند و بر خاك ما بگذرند
دريغا كه فصل جواني برفت
به لهو و لعب زندگاني برفت
دريغا چنان روح پرور زمان
كه بگذشت بر ما چو برق يمان
ز سوداي آن پوشم و اين خورم
نپرداختم تا غم دين خورم
دريغا كه مشغول باطل شديم
ز حق دور مانديم وغافل شديم
چه خوش گفت با كودك آموزگار
كه كاري نكريدم و شد روزگار


حكايت در معني بيداري از خواب غفلت

۳۳ بازديد


فرو رفت جم را يكي نازنين
كفن كرد چون كرمش ابريشمين
به دخمه برآمد پس از چند روز
كه بر وي بگريد به زاري و سوز
چو پوسيده ديدش حريرين كفن
به فكرت چنين گفت با خويشتن
من از كرم بركنده بودم به زور
بكندند از او باز كرمان گور
دو بيتم جگر كرد روزي كباب
كه مي‌گفت گوينده‌اي با رباب:
دريغا كه بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشكفد نوبهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
برآيد كه ما خاك باشيم و خشت