حكايت در معني آساني پس از دشواري (پايان باب ششم)

۳۳ بازديد


شنيدم ز پيران شيرين سخن
كه بود اندر اين شهر پيري كهن
بسي ديده شاهان و دوران و امر
سرآورده عمري ز تاريخ عمرو
درخت كهن ميوهٔ تازه داشت
كه شهر از نكويي پرآوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فريب
كه هرگز نبوده‌ست بر سرو سيب
ز شوخي و مردم خراشيدنش
فرج ديد در سر تراشيدنش
به موسي، كهن عمر كوته اميد
سرش كرد چون دست موسي سپيد
ز سر تيزي آن آهنين دل كه بود
به عيب پري‌رخ زبان برگشود
به مويي كه كرد از نكوييش كم
نهادند حالي سرش در شكم
چو چنگ از خجالت سر خوبروي
نگونسار و در پيشش افتاده موي
يكي را كه خاطر در او رفته بود
چو چشمان دلبندش آشفته بود
كسي گفت جور آزمودي و درد
دگر گرد سوداي باطل مگرد
ز مهرش بگردان چو پروانه پشت
كه مقراض، شمع جمالش بكشت
برآمد خروش از هوادار چست
كه تردامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش بايد و خوبروي
پدر گو به جهلش بينداز موي
مرا جان به مهرش برآميخته‌ست
نه خاطر به مويي در آويخته‌ست
چو روي نكوداري انده مخور
كه موي ار بيفتد برويد دگر
نه پيوسته رز خوشهٔ تر دهد
گهي برگ ريزد، گهي بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند
حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آيد از زير ابر آفتاب
به تدريج و اخگر بميرد در آب
ز ظلمت مترس اي پسنديده دوست
كه ممكن بود كاب حيوان در اوست
نه گيتي پس از جنبش آرام يافت؟
نه سعدي سفر كرد تا كام يافت؟
دل از بي مرادي به فكرت مسوز
شب آبستن است اي برادر به روز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد