دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۳ بازديد
يكي نان خورش جز پيازي نداشت
چو ديگر كسان برگ و سازي نداشت
كسي گفتش اي سغبهٔ خاكسار
برو طبخي از خوان يغما بيار
بخواه و مدار اي پسر شرم و باك
كه مقطوع روزي بود شرمناك
قبا بست و چاپك نورديد دست
قبايش دريدند و دستش شكست
همي گفت و بر خويشتن ميگريست
كه مر خويشتن كرده را چاره چيست؟
بلا جوي باشد گرفتار آز
من وخانه من بعد و نان و پياز
جويني كه از سعي بازو خورم
به از ميده بر خوان اهل كرم
چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش
كه بر سفرهٔ ديگران داشت گوش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد